RSS Feed

شرح احوال وآثار سيّد محمد نوربخش قاينی – قسمت اول

تولد،تحصيل:

در سال 795 (1) قمری ،برابر باسال 1392 ميلادی درشهر قاين متولد شد.(در برخی منابع مانند: نسخه خطی کتابخانه آية الله گلپايگانی سال تولدش سنه797قمری ذکر شده ، ومولوی محمد شفيع،765 قمری نوشته است . آقای مشاق علی تولد اورا 759 ياد کرده است.

پدرش سيّد محمّد بن سيّد عبدالله از چهره های شاخصِ شهر قاين و از مهاجران عرب است.(1) مادرش اهل قاين واز شيعيان همانجا است. می گويند وقتی سيّد محمد به دنيا آمد، طبق رسمِ قاينی ها،او را در اربعين اول زندگی اش، به مشهد علی بن موسی (ع) برده طواف داده اند

سيّد مراحل اوليه تحصيلات خود را در قاين نزد پدر و اساتيد حوزه اين شهر طی کرده، در سن هفت سالگی حافظ تمامی قرآن گرديد. در قاين از محضر پدر علم اش واساتيد حوزه علميه جعفريه قاين بهره مند بودتااينکه به پيشنهاد اساتيدش از قاين به مشهد اعزام شد آنگاه برای ادامه تحصيل راهی حوزه علميه حِلَّه (درحوزه جغرافيائی کشور عراق کنونی) گرديد. در شهر حلّه از محضر استادِ شهير احمدبن فهد حلی جمال الدين ابی العباس،م 841 ق. بهره گرفت. (2) سيّد محمد در حوزه حلّه ادامه تحصيل داد تا آنکه به مرحله اجتهاد نائل شدواحساس کردکه اينک به درس خواندن نيازی ندارد. (پس از اين)مدتی نيز در شهر هرات به تحصيل اشتغال داشته است. در هرات از محضر ابراهيم ختلانی و کسان ديگری که متأسفانه نامشان براين پژوهشگرمکتوم مانده است،کسب فيض نمود .محمد نوربخش در يکی از نامه های خودمينويسد:

سلوک من در طريقت بعد از خوض (فرورفتن) در فنون ادبی،شرعی،و حکمی بوده است. ادبيات شامل لغت،اشتقاق،اعراب،بناء معانی،بيان،انشای نثر،علم محاضرات که علم کتاب،عروض، قافيه،فرض الشعر می باشد.

و شرعيات شامل: قرائت که چهار است اختلاف،تجويد،وقوف،رسم الکتابه و دانش کلام،تفسير،حديث،اصول و فروع فقه ،تصوف.

و حکميات نزديک به هفتاد فن (و گرايش) از جمله:منطق،حکمتِ صرف، هيأت،اقليدس،حساب،جبر،مقابله، مجسطی،ارشماطيس طب،نجوم و غير آن.

——————————

1-پدرش، سيدمحمّد متولد شهر قُطَيف است. اين شهر تابع حوزه سياسی فعلی کشور بحرين ؛ودر آن زمان، حتّی تاعصر ماتابع ايران بوده است.جدّ او عبد اللّه امّا،متولد يا ساکن در لحصا ، تابع حوزه فعلی سياسی عربستان سعودی بوده است. از اين رو سيّد احياناًخودرا قطيفی ولحصاوی( يا احساوی) معرفی کرده است.

2-در دوره او عالمان ديگری نيز در حله وجود داشته اند مانند حسن بن راشد متوفای 825 عزالدين حسن زنده در 840 علی بن فضل بن هيکل م 841 فاضل مقداد،درگذشته 826 .و دور نيست که از محضر اين بزرگان و تنی چند از ديگر اساتيد آن حوزه سود برده باشد.

رياضت:

در سن بيست سالگی (به سال 815قمری) پس از تحصيل درعراق (1): چنانکه خود در نامه اش به يکی از سلاطين نوشته روانه خراسان بزرگ وآنگاه عازم خوارزم می شود. امّا ،حافظ حسين کربلايی می نويسد:

در وقتی که سيّد محمد نوربخش در هرات به تحصيل علوم مشغول بوده حضرت شيخ ابراهيم ختلانی رحمه الله که از جمله خلفای حضرت خواجه اسحق بوده او نيز در هرات بوده و سيّد محمد را سودای درويشی در سر، هميشه گرد درويشان می گشته، شيخ ابراهيم باوی ملاقات نموده ديده که جوان قابلی است وی را به خدمت خواجه اسحق دلالت کرده وی متوجه آن صوب شده به خدمت خواجه مشرف گشته و مريد شده و رياضات شاقه کشيده و [به] اربعينيّات متوالی نشسته.

شوقِ او به عرفان موجب می گردد تادر حلقه درس و خلوتِ خواجه اسحاق ختلانی جای گيرد و دست ارادت به سوی او دراز کند.

مريد جوان، پس از اندک زمانی مورد توجه مراد و استاد خود قرار می گيرد؛ به گونه ای که خواجه اسحاق او را به عنوان پير طريقت و نايب خود برمی گزيند وخرقه امير سيّد علی همدانی را به او ميپوشاندو خود را يکی از ياران او می شمرد. هم چنين خواجه اسحاق ختلانی، بر پايه خوابی که ديده بود،ويرا« نور بخش» لقب ميدهد.

نوربخشم گفت،دردم دادبخش درد اومارا بود نور وصفا

وخليفه او،اسيری لاهيجی گفته است:

آمده از غيب نامش نوربخش بود چون خورشيد بامش نوربخش

خواجه اسحاق از ديگر مريدان خويش خواسته بود تا گرد سيد جمع آيند و او را به عنوان پير خوش بپذيرند. مريدان به جز معدود افرادی (از جمله سيّد عبدالله برزش آبادی، که بعداً فرقه ای جدا تشکيل داد) فرمانِ خواجه را گردن نهادند.وچون سيّد عبد الّله طريق مخالفت پيمود،خواجه اسحاق سيد عبداللّه را مرتد اعلام نمودوبيعت با اورا باطل دانست.خواجه گفته بود اگر چه سيّدمحمد جوان است ومريدماامّا، پير ماست.سيّد محمد در يکی از سروده های خود به اين موضوع اشاره کرده، می گويد:

پيرم و مريد خواجه اسحاق آن شيخ شهير و قطب آفاق

به نظر نگارنده بايد انگيزه گرايش «سيّد» را به عرفان در حلّه جستجو کنيم.وی دفترهای نخست اين درس رادر حلّه،از محضر استادش(ابن فهد) فرا گرفته بود.

نيم نگاهی به آثار احمدبن فهد حلّی، ديدگاه عرفانی او را برای ما روشن می کند. در ميان علمای حلّه به جز او افراد ديگری هم می توانستند چنين موقعيتی داشته باشند.به ويژه اگر زمان تأليف برخی آثار سيّدرا درهمان دوره اقامت وی در حوزه شيعی شهر حله، بدانيم (1).

———————————————

(2):مرحوم شيخ عبد الحسين آيتی مهموئی(قاينی) نوشته:«… کتاب العقايد در فقه و احکام که در حله در آنگاه که بر شيخ اجل احمدبن فهد تلّمذمی کرده تصنيف فرموده» و فرازی از اين کتاب آورده که جمله آخرِ آن چنين است: ينبغی ان يکون الامام وليا کاملاً فی مقامات الولاية … = سزاوار است که امام ولی کاملی در مقام های ولايت باشد»

مؤيد اين نظريه آن است که سيد در دوره تحصيل خود درس تصوف خوانده است.پس بی گمان بايددر حلّه وچنان که يادشد از محضر همان اساتيد، آموخته باشد.زيرا او در نامه خود به يکی از سلاطين به اين موضوع تصريح دارد و می گويد: سلوک من در طريقت بعد از تحصيل علوم … بوده، و از جمله آن علوم،تصوف را ياد کرده است.

قيام عليه شاهرخ

بنابه روايتی، در سال 826 قمری خواجه اسحاق ختلانی وبرادر ش و سيّد محمد نوربخش (1) به اتفاق گروهی از مريدانِ خود تصميم گرفتندتا عليه شاهرخ تيموری ( 807-850 ق) قيام کنند.

و بنابه روايتی ديگر: قصد قيام در کار نبوده،بل که منافقان و بدخواهان از آن سه نفر نزد والی شهر سعايت کردند واين داستان را از خود ساختند. والی شهر نيز حسب وظيفه والی گری جريان را به هرات گزارش کردو شاهرخ دستور جلب آنان را صادر نمود.احتمال ميرود اين ضربه از سوی همان مرتد وپيروان اش _به تلافی همين فتوا-به خواجه وبرادر وی وسيّد محّمد وارد آمده باشد. اهل دنيا که اهل تزوير اند از اين کارها ميکنند. واللّه العالم.

سه نفر ياد شده توسط حاکم آن ولايت (ختلان) که نام وی «بايزيد» معرفی شده دستگير و عازم هرات می شوند. از سوی شاهرخ هر سه به مرگ محکوم گرديدند.

در ميانه راهِ ختلان به هرات (درشهر بلخ) حکم اعدام در مورد خواجه و برادرش اجرا شدولی درباره سيد لغو گرديد (2).وقتی خواجه اسحاق را برای کشتن می برند،محمد نوربخش ميگويد:

با چرخ ستيزه کار مستيز و برو چون نوبت تو رسيد برخيز و برو

اين جام جهان نما که نامش مرگ است -خوش درکش و جرعه بر زمين ريز و برو(3)

———————————————————-

(1):برخی بر اين باورند که سيّد محمد قصد قيام نداشته و آنرا سودمند نمی يافته است اما به اصرار خواجه به چنين کاری رضايت داد. شايد علت تبديل حکم اعدام او به حبس بر اساس همين گزارش باشد. مولوی محمد شفيع نوشته:

او [خواجه اسحاق ختلانی] سيّد را به سبب علّو نسبت و همت جوانش برای پيروزی نهضت شايسته تشخيص داد و جای خود را در مرکز به او سپرد. سيّد قضيه را درک کرده بود و از ختلانی عذر خواست و گفت «هنوز ما آمادگی کامل نداريم و شاهرخ ميرزا بر ايران و توران و هند و عرب و عجم تسلّط دارد. مقابله با چنين پادشاهی بدون آمادگی کامل امکان پذير نيست. در اين شکی نيست که حکومت ما از مقدرّات الهی است؛چرا عجله کنيم هر چه مصلحت بود به ظهور خواهد پيوست.اما ختلانی حاضر نبود که اين را بپذيرد. پاسخ داد «مناسب ترين زمان خروج الان است. انبياء نيز هنگام خروج آمادگی ظاهری نداشتند»

آقای مدرسی که در جای ديگری ادعای مهدويت سيّد را مستقيم از سوی خود اومی داند ضمن آنکه قيام او را به دستور خواجه تلقی نموده است،از ادعای مهدويت وی نيز ياد کرده.که بنابر تحقيقات ما سخن نادرستی است.

(2):هم زمان با اين حادثه شاهرخ ترور می شود، خواندمير نامِ ترور يست را احمد لر و از مريدان فضل الله استرآبادی [رهبر حروفيه م 774 ق] که به حضور امير سيّد قاسم انوار می رسيده، دانسته است. احتمالاً به استناد همين گزارش برخی از فضلای معاصر،سيّد محمد نوربخش را به حروفيه نسبت داده اند. نورالدين مدرسی چهاردهی نوشته: ولی قاسم انوار [م837 ق] با سيّد نوربخش که داعيه مهدويت و سلطنت داشت ضمناً با حروفيه هر دو مسلک متضاد نزديکی و وداد داشته در اجرای نيات آنان کوشا بود» چون قبل از اين صراحتاً قاسم انوار را مدافع حروفيه دانسته، لذا منظور او از اين جمله ،سيّد محمد نوربخش است.) و اگر چنين باشد مثل نسبت مهدويت گمان باطلی است و ما در جای آن،پاسخ اين شبهه را نوشته و مدارک کذب آنرا نشان داده ايم.

3-از نسخه بريتيش ميوزيوم، ص23 (محسن سعيدزاده،خرداد1374،لندن)

سيّد محمد نوربخش را به هرات (پايتخت شاهرخ) می آورند و در داخل چاهی (1) حبس می کنند. پس از هجده روز او را از چاه درآورده به زنجير می کشند و از هرات به شيراز و سپس به بهبهان تبعيد می کنند. مدتی در شيراز و بهبهان به سر می برد تا آنکه سلطان ابراهيم فرزند شاهرخ،در سال 829 قمری او را آزاد می کند و اجازه می دهد به هر کجا که ميل او است برود (2).

نوربخش به شوشتر و از آنجا به بصره و سپس به حله می رود. درشهر حله مردم به اوگرايش پيدا می کنند،ولی سيّد در آنجا نمی ماند و راهی بغداد می شود. از بغداد به کردستان و از آنجا به ميان بختياری ها می رود(3).در تمامِ اين مدت جمعی از مريدان وی که اهل حله بودند، او را همراهی می کنند.

مردمِ بختياری به سيّد محمّد گرايش پيدا می کنند، خطبه به نامش خوانده و برای او سکه ضرب می کنند. مصادف با اين ايام (سال 839 ق) شاهرخ در آذربايجان بسر می برد. خبر نوربخش به او می رسد، دستور دستگيری سيّد را صادر می کند. مأمورين شاهرخ سيّد را گرفته و به بند می کشند و در ميان سپاهيان به حضورشاه تيموری، می برند.

در اين حال شاهرخ با سيّد به تندی و درشتی سخن گفته بود. شاهرخ تصميم داشت او را اعدام نمايد ولی او در فرصتی مناسب موفق شد از سپاه شاهرخ بگريزد.(4)

————————————————–

(1):شهر هرات دارای دژی مستحکم و مخوفی بوده است. اين دژ نظامی که محبسی برای زندانيان خطرناک محسوب و به قلعه اختيارالدين شهرت داشت،توسط خواجه فخرالدين کرت در سده هفتم ساخته شده بود. ولی به دستور امير تيمور تخريب و مجدداً به فرمان پسرش شاهرخ در سال 818 بازسازی شد.

گفته اند:هفتصد هزار کارگر در ساختمان آن دخالت داشته اند. چاهی که سيّد را در آنجا افکندند احتمالاً در همين دژ قرار گرفته بود.چاه قلعه مذکور محبس آزاد مردان فراوانی بوده که تاريخ نامِ آنان را چون مولانا معروف خطاط بياد سپرده است.

معين الدين زمچی اسفزاری در صفت قلعه اختيار الدين می نويسد:ديگر از مستغريات بقاع و مستبدعات قلاع قلعه محروسه معموره اختيار الدين است که در جانب شمال اين باره جنات مثال سر باوج قلال قلاع افلاک کشيده و دنداته های مشرفات بروجش که با کوتوال قلعه هفتم زبان يکی دارد…

بنش رسيده بماهی سرش گذشته ز ماه رسيده است بجائی که نيست آنسو راه

طناب فکر ز اغراق خندقش قاصر کمند و هم ز الصاق کنگرش کوتاه

(2):از محمد سمرقندی شاگرد سيّد محمد که شرح حال او را نوشته نقل می کند سيّد در بهبهان هم چنان در غل و زنجير بوده تا زمانی که سلطان ابراهيم او را آزاد نمود.

3-سيّد عبدالرحيم دهکردی که … شايد از اينجا مريد او شده باشد؛ نسل اندر نسل.

4- به احتمال قريب به يقين، سيّد در ميان درباريان وسپاهيان شاهرخ هوادارانی داشته است.نقش همسر او گوهر شاد وارادت وی به سادات چنان روشن است که فکر ميکنم همو مانع اعدام سيّد بوده است.

مدت سه شبانه روز در کوههای پر از برف آذربايجان سرگردان و پس از آن توسط حاکم خلخال دستگير و مجدداً روانه اردوی نظامی شاهرخ می گردد. سلطان تيموری دستور می دهد او را به چاه(1) اندازند. 53 روز بعد از اين وقتی که شاهرخ تصميم گرفت به پايتخت خود (هرات) باز گردد، سيّد را از چاه بيرون آورده با خود به هرات می برد.

ورود شاهرخ به هرات در فصلِ بهار و در ماه ربيع الثانی سال 840 ذکر گرديده است. شاهرخ درهرات فرمان می دهد که روز جمعه سيّد به منبر رود و از ادعاهای خود دست بردارد. سيّد به منبر می رود و می گويد:

از اين شخص (اشاره به خودش) سخنی می گويند، اگر گفتيم،اگر نگفتيم ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرين» آيه 23 سوره أعراف. (2) سپس فاتحه می خواند و از منبر پائين می آيد. در جمادی الاولی همان سال بند از پای او برداشتندامّا،وی محکوم شد که بعد از اين می تواند درسِ علوم رسمی بگويد ولی حق ندارد جمعيت زيادی در مجلس خود بنشاند (و حق ندارد علوم غير رسمی مثل عرفان،تدريس کند) هم چنين ملزم است دستار سياه ببندد (3)

____________________________

1-چاه ،حکم سلول های انفرادی حالا را داشته، تنگ و تاريک و غير قابل نفوذ.به پاورقی پيشين نگاه کنيد.

2-:پرورشگرا! به خود ستم کرديم( نه به تو) چنانچه ما را نيامرزی و به ما مهر نورزی بدون گمان کم می آوريم(و زيان ميکنيم)

3- برخی نوشته اند: عمامه سياه به سر نکند. در نسخه خطی مجالس المؤمنين ملکی آقای پروفسور شيرانی که سال 1079 تاريخ کتابت دارد به جای درس بگويد «درس نگويد» آمده و گزارش عمامه نيز سؤال برانگيز ياد شده. تاريخ سياسی خلع لباس روحانيّت از سوی سلاطين وحکام ريشه در تاريخ روحانيّت دارد.

سه ماه بعد از اين (در رمضان سال 840قمری بار ديگر شاهرخ دستور داد او را دستگيرکنند و از طريق تبريز از قلمروِ حکومت وی دور سازند تا به سرزمين روم برود؛و دستور شاهرخ اجرا شد. در اين فاصله شمار زيادی با او بيعت کرده بودند.سيّد در نامه خود خطاب به شاهرخ شمار آنان را صد هزار نفر ياد می کند(1) و اين آيه شريفه را تذکر می دهد: «يريدون ليطفئوا نورالله بافواهم و اللّه متمّ نوره و لو کره الکافرون» (آيه 8 سوره الصّف) مأمورين شاه در مرزِ ايران آن روزگار، بند از پای او برداشته واو را به پشت خطِ مرزی روانه ساختند. ولی سيّد فرمانِ شاه را ناديده گرفت و به سوی شيروان تغيير مسير داد و از آنجا به گيلان رفت.

سيّد از دوره رياضت خويش ، چنين سخن می گويد:

سيّد،خطاب به شاهرخ نوشته است: و مدت بيست سال است که آن پادشاه در ايذاء اين مظهر سعی بليغ می نمايند و سه نوبت مقيد گردانيده است. دو نوبت در چاه داشته و هزار فرسخ تقريباً با بند اقليم به اقليم گردانيده… و مدت اول نوبت قيد شش ماه بود و بند گران و حکم قتل بود و نوبت دويم مدت قيد چهار ماه بود و بند گران و حکم بر قتل نبود و نوبت سيم مدت قيد دو ماه بود و بند سبک و چاه و حکم و قتل نبود»

____________________

1- گويا اين نامه را به وقت اقامت در گيلان برای شاهرخ نوشته است.

نوربخش در اين نامه (که تاريخ آن با حساب گذشت بيست سال از اولين دستگيری وی،سال 846 می باشد) به شاهرخ هشدار می دهد که ديگر عمرِ او به پايان آمده و سلطنتِ اورو به زوال نهاده. او ديگر نخواهد توانست سيّد را دستگير کند و لذا تفضّلا به شاه توصيه می کند تااز گناه خود استغفار نمايد.

شاهرخ چهار سال بعد از اين تاريخ از دنيا می رود و حکومت او از هم می پاشد و چنان که سيّد پيش بينی کرده بود سلطان تيموری ديگر قادر نميشود تا به به سيّد دست يابد وبه او آسيب برساند.

تدريس،شاگردان:

چنانکه در نامه های خود ياد کرده، و به استناد رأی دادگاهِ حکومت شاهرخ تيموری،سيّد علوم متداول و رسمی حوزه ها را تدريس می نموده است. امابيشترِ همتِ او بر تدريس علومِ غير رسمی و تصوف و عرفان استوار بوده است.وی« از مريدان صاحب کمال قريب پنجاه صاحب حال» داشته است. و همه آنان (که متأسفانه نامِ اکثرشان پوشيده مانده) از محضر سيّد،بهره برده و صاحب کمالات صوری و باطنی شده بودند.

جستجوی اين پژوهشگر به منظور پيدا کردن اسامی همه آنان به جايی نرسيد امّا، نام پاره ای از شاگردانِ مکتبِ اورا يافتم،ودر جای خودش مفصّل از آن ياد خواهم کرد.از جمله شاگردان اويکی: شاه قاسم پسرش،ديگری: روح الله برادرزاده سيّد؛ ديگری: محمدبن يحيی لاهيجی «اسيری» و فرزند همين اسيری با تخلص «فدائی» که خود از علمای مشهور عصر خويش است،ديگری:حاجی محمد سمرقندی.

سکونت در تهران

چنانکه اشاره شد، سيّد در طولِ زندگی پرماجرای خود به بيشتر شهرهای اسلامی – به اکراه و تبعيد يا از روی علاقه و شوق – سفر کرد. او در هيچ نقطه ای آرام نگرفت و از لحظه ای که وطن خود (قاين) را ترک نمود تنها در دو شهر «حله» و «ختلان» موقتاً -برای تحصيل ورياضت-مقيم شد.

نوربخش،از سال 846 به اين طرف ،مايل بود نقطه ای را ( چنانکه برخی عارفان (1)داشته اند)به عنوان محل زندگی،کار و عبادت خود ومريدان برگزيند. او در نزديکی تهران کنونی و «ری» قديم يک منطقه کوهستانی را انتخاب نمود و در آنجا مقيم شد.

«سولقان» (2)برای سالکان، نامی آشنا است ؛ نامی محبوب و مقدس که هر صوفی مسلکی آنرا شنيده و به آن عشق می ورزد.به نظر من نام اوليه آنجا سالکان بوده است، که به مرورزمان به سلقان وسولقان بدل شده است.

نوربخش،آنجا را (که گويا محل مردنِ شاهرخ بود) خود آباد کرد. او از نوروز سال 850 (3) تا آخر عمريعنی سال 869 به مدت 19 سال در همين منطقه به سر برده است. جنازه سيّد را در باغ احداثی خودش دفن کرده اند وهم اکنون نيزمزارِ مريدانِ او است.

تاريخ فوتِ او به استناد نوشته قاضی نورالله شوشتری، پنج شنبه 14 ربيع الاول سال 869 بوده است:

آفتاب اوج دانش نور چشم اهل دين نوربخش جسم و جان آن قهرمان ماءوطين

سال عمرش بود هفتاد و سه،و سال وفات هشتصد و شصت و نه و ماهش ربيع الاولين

چارده زان ماه رفته پنجشنبه چاشتگه درگذشت از عالم فانی خصيم الظالمين

——————————————————-

1-مانند صوفی آباد

2: سولقان در شمال غربی تهران ،قرار گرفته در سال 1335 دارای 1395 نفر جمعيت بوده است. راهِ اين روستا از طريق کوی کن کشيده شده و در فاصله پنج کيلومتری تهران قرار دارد.

3:به استناد گزارش خواندمير،شاهرخ به هنگام رفتن به قلعه طبرک دربامداد روزيکشنبه 25 ذی حجّه سال 850 قمری مصادف با نوروز، در شهر ری مرد.

مزار نوربخش

از همان ابتدا و اندکی پس از فوت سيّد محمّد،بر آرامگاهش مزار و بقعه ای ساختند. در دوره شاه صفی نوربخش متوفای 967 قمری نياز به تعمير و مرمت پيدا کرده بود،شخصی به نام مولا محمد قرشی به دستور شاه صفی ، آنجارامرمت ميکند و لذا پس ازتعمير آن، شاه صفی نامه ای در تهنيت به وی نوشته است (اصل نامه در مجموعه مکاتبات،نسخه ملی ملک موجود است).

گويا در دوره اقتدار شاه قاسم فيض بخش وارادت شاه سلطان حسين ميرزای بايقرا (873_911) ساختمان اصلی مزار او ساخته شده است؛ چه آنکه آقای مشتاقعلی نوشته: و حتی سنگ مزارِ سيّدمحمد را ، همين سلطان حسين تهيه کرده بوده است.

تخريب عمدی و غصب سولقان

در قرن سيزده در دوره قاجار،(احتمالاً با تحريک محمد علی کرمانشاهی نويسنده خيراتيّه ؛ همو که به درويش کشی مفت خرانه اعتراف دارد) عده ای از اراذل و اوباش به طمع تصرف املاک سولقان به آنجا حمله کرده و خانه های درويشان را تصرف ،واملاکشان را غصب نموده و مقبره نوربخش را ويران کردند و مردمان اصلی آنجا را رماندند.محسن سعيدزاده نوشته است: من دو سال و اندی در سولقان ساکن بودم تا بفهمم که قضيه از چه قرار بوده، و اينک که اين کتاب را می نويسم، اين موضوع برای من به حقيقت پيوسته است. ساکنان فعلی روستا، هنوز هم غريبه را نميپذيرند!(يادداشتهای سعيدزاده)

ساختمان جديد

آقای حسين حيدر خانی«مشتاقعلی» و جمعی از مريدانِ او، در سال 1363 خورشيدی همت می کنند و بقعه ای از نو بنيان می گذارند. ساختمانِ جديد که(در زمان نوشتن اين مطلب، هنوز کاشی کاری نمای بيرونی آن به پايان نرسيده بود ؛ دارای بقعه ای مجلل و در خورِ شأن نوربخش است .اين بنا، از يک صحن محصور، يک ايوان، يک گنبد و گل دسته کوچک و جايی برای سکونت خادم، يک دستگاه وضوخانه و حمام و ساختمان اصلی حرم تشکيل شده است.

داخل حرم کاشی کاری گرديده و در اطراف آن برقسمت بالا،سلسله طريقتی و بر پائين اشعاری به مدح او نوشته اند. در سمت راستِ ورودی ساختمان تابلو شرح حال او؛ هم چنين در مقابل درب ورودی، پيشينه ساختمان ،کاشی کاری گرديده است.

اصل مقبره از سنگ و حدود يک متر از زمين ارتفاع دارد. اطراف آن را حصاری از سنگ های مرغوب تشکيل می دهد که در حکم ضريح امّا، روباز است.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: