RSS Feed

شرح احوال وآثار سيّد محمد نوربخش قاينی – قسمت دوم

گستردگی خاندان نوربخش:

به لحاظ آنکه اعضای خانواده نوربخش (فرزندان خودش و فرزندان برادرش)در دوره حيات نوربخش در سرتاسر بلاد اسلامی پراکنده شده بودند واکنون نيز در اغلب شهرهای ايران حضور دارند، نميتوان شجره کاملی از همه آنان به دست داد.به اطمينان امّا، ميتوان ادعاکردکه در هرجا هستند، چونکه معروف اند،به اين خاندان منسوب هستند.عمده ترين نقاط مسکونی نوربخشيان عبارت است از:تهران،کرج،اصفهان،دماوند،بروجرد گلپايگان،شيراز، قاين، مشهد.
محسن سعيدزاده معتقد است:اعقاب سيّد محمد نوربخش در هند و پاکستان و احتمالاً کشميرهم زندگی می کنند. او ميگويد:يکی از صوفيه قم که مرد فاضل و مطلّعی بوده است، برايم نقل کرد: سه الی چهار سال قبل از اين )1371 خورشيدی( عده ای از پاکستان آمده بودند و می گفتند ما اصالتاً از قاين و از خاندان نوربخش هستيم.
جمعی که در تهران و اطراف آن ساکن بوده اند،مانند بهاءالدوله، قوام الدين،محمدتقی و … از فضلای به نام و ثروتمندان تهران محسوب و دارای اموال فراوان بوده اند. سولقان و طرشت از مناطقی است که تاريخ به کرّات ازحضور ايشان در آنجا آن نام می برد.اسنادی در دست است که سولقان وبخش مهمّی از طرشت و..را ملک نوربخشيان می داند. سولقان کاملاً از آنِ سيّد محمد نوربخش بوده ولی در طرشت به غير از نوربخشی ها افراد ديگری نيزملک داشته اند.(1)
آقای مشتاق علی می نويسد: حاج شکرالله نامی که صاحب مکنت و ثروت بوده به حدود چهارمحال می رود و ساکن می گردد. بعد از چندی جهت اخلاص و ارادتی که به خاندان نبوت و رسالت و طهارت داشته و در آن حدود از ذريه طيبه، کسی نبوده، در مقام آن برمی آيد که برای تيمن و تبرک و ارشاد و هدايت عامه،در اين محال، يک نفر از اولاد صحيح النسب تاج العارفين مير سيّد محمد نوربخش را دعوت ودر آن ديار ساکن گرداند»(2)
و همو نوشته:وجود سادات موسوی نوربخشی علاوه بر خراسان و اصفهان و خوزستان و تهران به لرستان و چهارمحال هم می رسد که هم اکنون از آن بزرگواران در تمامی استانها ساکن می باشند حتی مزارات بعضی از آنان در بروجرد و اراک و اصفهان دارای بقعه و محل استجابت دعا و التجاء مستمندان و دردمندان و شيفتگان قرب الهی است»
1- برزگان قاين ج اول صفحات: 121 تا 125 ص 317 تا 320،

همسر سيّد:
بر اساس نامه ای که سلطان حسين ميرزای بايقرا به شاه قاسم پسر سيّد محمد نوربخش نوشته،( نسخه خطی)همسر مرحوم سيد محمدِ نوربخش، زنی پاک و عارف مسلک بوده است. او پس از حضرت سيّد محمد نوربخش در دوره سلطنت سلطان حسين ميرزا در حيات فرزندش شاه قاسم از دنيا رفته است.بر پايه گزارش محمد باقر نوربخش (زنده در سال 1182 قمری) زنِ سيّد از کرمان بوده است.(نسخه خطی شجره نامه نوربخشيان قاين) من اما در مورد گزارش محمّد باقر ترديد دارم.

شجره نامه سيادت
شوشتری نسب سيّد محمد نوربخش را تا امام موسی کاظم (عليه السّلام) هفده واسطه دانسته ولی نامِ واسطه ها را نمی آورد.
«سيّد» خودش در نامه ای به … در معرفی خود می نويسد:از لحاظ نسب او قرشی هاشمی,علوی فاطمی حسينی و کاظمی است»
خاندان نوربخش اکنون بر همين عقيده اند که از اولاد موسی بن جعفر (ع) هستند ولی برای اثبات مدعای خود سندی (قابل اطمينان) در دست ندارند.درمنبع ديگری نسب سيّد را چنين ياد می کند:
ابوعبدالله محمد مشهور به نوربخش فرزند ابوالفياض محمد – بن(1) عبدالله – علی النقيب – ابوالحسن محمد – ابوالفتح علی – تقی الدين محمد النقی – نجم الدين اسامه – ابو عبدالله احمد – ابوالحسن علی – ابوطالب محمد – ابو علی عمر – يحيی النّسّابه – حسين الشيبة – احمد المحدث – يحيی – حسين ذوالعنبرة – زيد الشهيد – حضرت امام زين العابدين عليه السّلام .نسبت نوربخش در اين سند با هفده واسطه به امام سجاد عليه السّلام می رسد نه به امام موسی کاظم ،عليه السّلام.
آقای دکتر شاه حسينی به استناد نسخه خطی بحرالانساب (که مؤلف آنرا به لحاظ ناقص بودن نسخه نشناخته) می نويسد:نسب سادات نوربخش منتهی می شود به محمدبن(2) جعفربن نوح بن عقيل بن هادی بن علی بن حسن عليه السّلام. »
1–:به جای کلمه «ابن» از اين علامت – استفاده کردم.
2- يکی ديگر از عالمان، نسب نوربخش را.. روح الله بن عبدالواسع بن عمادالدين بن جعفر بن نوح بن عقيل بن هادی بن الامام زين العابدين عليه السلام؛ياد کرده است.
نوربخش نيز خود را محمدبن محمد اللحصوی معرفی می کند و بر خلافِ ادعای کسانی که نام پدر او را عبدالله ياد کرده اند، نام پدرش را محمد می داند. سراج الانساب نيز نام پدرش را محمد ياد کرد. در شجره نامه ای که ميرزا محمد باقر نوربخش نوشته است،نام پدر سيّد محمد، عبدالله ياد شده است در حالی که در سراج الانساب عبدالله نامِ جدّ اوست.
شجره روشن:
چنانکه اشاره شد نگارنده اين سطور که بيش از بيست سال است درين مورد تحقيق می نمايد؛ هرچندتا کنون ديدگاه خود را به نقطه صد در صد روشنی نرسانده امّا،نسبت او را به امام معصوم يقينی می داند از اين رو برای اطلاع خوانندگان اين موضوع تا همين مقدار که بدان دست يافته ام،اعلام می کنم. نظر نهايی خود را درباره اجداد سيّد بعداًاعلام ميکنم.شجره سادات نوربخشی، به نقل از کتاب «سراج الانساب» به اين شرح است:
ابو عبدالله محمد نوربخش – ابوالفياض محمد – عبدالله – علی نقيب – ابوالحسن محمد – ابوالفتح علی – تقی الدين محمد – نجم الدين اسامه – ابوعبدالله احمد – ابوالحسن علی – ابوطالب محمد – ابو علی عمر – يحيی النسابه؟ حسين الشيبة – احمد المحدث – يحيی (1) – حسين (2) ذوالعنبرة – زيد الشهيد – امام زيد العابدين علی (ع) – بن الحسين الشهيد (ع)
اولادِ سيّد محمد
بر پايه تحقيقات نگارنده فرزندان سيّد محمد نوربخش عبارتند از:
1-سيّد قاسم که از سوی پدر به لقب فيض بخش مفتخر گرديد. او متولد 847 ومتوفای 919 قمری است(بزرگان قاين، ج اول ص 317 تا320)
2-سيّد جعفر که گفته اند پسر بزرگ نوربخش است (بزرگان قاين، ج اول ،ص 121 تا125)
3-سيّد محمد باقر(که تاکنون از او شرح حالی به دست نياورده ام)
اولادِ شاه قاسم
فرزندان شاه قاسم ِ فيض بخش عبارت اند از:
1-شاه شمس الدين محمد (بزرگان قاين ج 1 ص 210)
2-بهاءالدوله حسن (بزرگان قاين جلد اول ص 150 تا 156) گويا ملقب به بهاءالدين و سراج الدين، هم بوده است.
3-قوام الدين که در سال 944 توسط شاه طهماسب اعدام شد.(بزرگان قاين،ج اول، ص 2-321)
4-حسين ملقب به سعد الحق و امير نصيبی متوفای 914 در تهران،احتمالاً پسر شاه قاسم و يا پسر خود نوربخش است.(بزرگان قاين، ج اول، ص638تا640)
اولاد شمس الدين محمد
1-صفی الدين محمد(بزرگان قاين ، ج اول ،ص612 تا 618)
2-قوام الدين حسين .ولی من احتمال می دهم وی همان قوام الدينی باشد که توسط شاه طهماسب اعدام شد. (بزرگان قاين ج 1 ص 2-321)
اولاد قوام الدين حسين
1-قاسم دوم،متوفای 994، (بزرگان قاين ص 323 تا 324)
2-نورالهدی زنده به سال 948قمری
اولاد شاه قاسم دوم
1-نورالهدی
2-امير سيّد محمد دوم، احتمالاً همان حسام الدين که در 1006 از دنيا رفته
وی اهل ذوق بوده است.يکی از مريدان ،صورت براتی که مغفرت پناه شاه قاسم ثانی عليه الرحمة از برای زنی نوشته، چنين نقل کرده است:«ار زنی آيد گندم گون نخود آمده است ماش فرستاده ايم که بخشش دهند که جو جو حساب است.» ( نسخه خطّی /بزرگان قاين،ج اول، ص4-323)

اولاد بهاءالدوله حسن
1-شاه رضا (بزرگان قاين ج اول ص 192 و 193)
به جز اين بزرگان شمار ديگری که هم اينک فهرست می کنم،همه از خاندانِ بزرگ نوربخش هستند امّا،نسبت پدر وفرزندی ايشان ؛نيز زمان حيات آنان، به درستی بر من معلوم نشد.

امير سيّد محمّد نوربخش
(795قاين-869 سولقان)

سيّد قاسم سيّد جعفر سيّد محمّد باقر
معروف به شاه قاسم فيض بخش (847-919/ يا 927)
محمّد،شمس الدين حسن،بهاء الدوله و بهاء الدين
(محمّد) صفّی الدين / قوام الدين حسين رضا
قاسم دوم متوفای 994
نورالهدی امير سيد محمّد دوم

1-(بزرگان قاين ج اول ص 317 تا 320)
2-(نگاه کنيد به بزرگان قاين ج اول ص 121 تا 125)
افرادی ديگر از اين خاندان که زمان حيات آنان معلوم، ولی نسب آنان را نتوانسته ام معلوم کنم، عبارت انداز:
در قرن هشتم:روح الله پسر برادر امير سيّد محمد و ياور او.در قرن نهم: محمد بن غياث الدين نوربخش زنده به سال 876در قرن دهم:1- شاه حسام الدين بزرگ نوربخشی عليه الرحمه( جمال ساقی کوثر 971)2-صاحب علی الاطلاق، شاه قاسم نوربخش [ثانی] عليه الرحمه، (طلب کن از وفات شاه قاسم 994)3-سيّد محمد بن ناصر الحسن الحسينی النوربخشی باتخلص سيّد 4-نورالهدی بن قوام الدين حسينی(که در ربيع الثانی سال 948 مجموعه شماره 940 مسجد جامع گوهرشاد را کتابت کرده است)5-فکری نوربخش (بزرگان قاين ص 291 ج اول)6-امير نصيبی، معروف به سعد الحق حسين متوفای 914 (بزرگان قاين ج اول ص 638) 7-سيّد عبدالخالق نوربخش در قرن يازدهم:ميرزای عالم و عالميان ميرزا شاه حسام الدين محمد نوربخش عليه الرحمة( نمانده گل گلشن شادمانی 1006)محمد سعيد نوربخش بن عبدالباقی ( که درتاريخ اول ربيع الاول 1077 شرح صحيفه سجاديه ميرداماد را به خط نسخ کتابت کرده .قوام الدين نوربخش (فوت بعد از 1085قمری؛ بزرگان قاين ج 1 ص 321) در قرن سيزدهم:سيّد عبدالرحيم بن يونس سيّد مصطفی بن سيّد محمد سيّد محمد حسينی نوربخش سده سيزده
معاريف ومشاهير اين خاندان
خاندان نوربخش يک خاندان پر عالم است.برشمردن همه آنان وبررسی شرح حال ايشان، خود حکايتی است؛ جدا.در اين فصل امّا،شرح حال شماری از اين بزرگان را مينويسم؛ اميدآنکه توانسته باشم حق ايشان را ادا کنم.

1-شاه قاسم فيض بخش
حضرت شاه قاسم فيض بخش فرزند ارشد حضرت سيد محمد نوربخش قاينی وبرادر کوچکتر شاه رضای نوربخش است.او عارف نامی ايران درنيمه دوم سده نهم وربع اول سده دهم است.به انواع فضائل آراسته بود وانواع علوم وفنون را دانسته؛به همين دليل از سوی پدر به لقب فيض بخش ملقّب گرديد. همه معاصرين او زبان به مدح اش گشوده وفضائل وعلوم ومحبوبيّت ونفوذ وی را گزارش کرده اند.
آقای صدقيانلو به نقل ازمولف ريحانة الادب می نويسد:«شاه قاسم بن سيد محمّد نوربخش سيدی است عارف زاهد در تمامی فنون طريقت، خليفه پدرش…به حليه علم و زهد و تقوی آراسته و تمامی اکابر وقت از باطن فيض بخش او استمداد همت نموده اند.
منقولست که شاه اسماعيل صفوی مقام و عظمت معنوی او را مورد توجه قرار داده و نهايت احترام را در حق وی مراعات کرده است».(1)
نويسنده شهير همان روزگار ،خواند مير شرح کوتاه ديدار خود با وی را چنين واميگويد:«ولد ارشدحضرت هدايت پناه امجد سيّد محمد نوربخش وبرادرخردترسيّد جعفربود.لوامع انوار شمائل نبوی (ص)از ناصيه حال اش ظاهر،ولوايح آثار خصائل مرتضوی(ع)ازجمال کمال اش باهر،مرآت ضمير منير اش،عکس پذير صور ولايت وارشاد،خاطر مهر تنوير اش،مظهر فروغ کرامت واجتهاد» (2)اين مورخ نام آشنا، مراتب اجتهاد وعرفان ومعنويت وی را روشن وبديهی ميداند؛ چيزی که درباره اوقابل انکار نيست.
زين الدّين محمود واصفی شاعر وواقعه نگار ديگر همان دوران در باره او نوشته است:«جوانی که سرآمد جوانان آن محفل بود،ونسبت ديگران به وی مثل نسبت کواکب به آفتاب مينمود،واورا شاه قاسم ميگفتند،به اين سوخته زار مثل نور ونار ونشأه وعقار درآميخت،واز حقّه لعل نوشين جواهرزواهر تعريف وتحسين بر منصّه آفرين ريخت؛ چون اهل مجلس خاطر آن نازنين را به تعريف اين کمينه حزين مايل يافتند،در وادی ستايش وتعريف کما ينبغی شتافتند.مولانا خواندمير مورخ که.. » (3)ملاقات اين دو در يک محفل شاهانه در شهر هرات صورت گرفته بود. همين واصفی امّا، در دوره استيلای ازبک ها بر هرات به نقل از خان ازبک مطلبی در مقام ذمّ فيض بخش نقل ميکند،که همين خود از جايگاه بلند فيض بخش حکايت دارد.(4)
آوازه دانش ومعنويت وعرفان شاه قاسم به گوش سلطان حسين ميرزای بايقرا(متوفای 911قمری) رسيد واوکه با اين خاندان بيگانه نبود، مشتاق ديدار او شد.وچون خواستِ وی به آسانی وبی واسطه ميسور نبود، سلطان حسين به سلطان يعقوب حاکمِ ..متوسّل شد ؛ ويرا واسطه فرستادن شاه قاسم نمودوآن شخص به عرض ايشان رسانيد که سلطان حسين طالب ديدار شما است واورا برای عزيمت به هرات متقاعد ساخت.سلطان حسين به پاس اين خدمت سمنان را به سلطان يعقوب پيشکش کرد.همچنين قصبه بيابانک راسيور غال شاه قاسم فيض بخش کرد.(5)
شاه قاسم فيض بخش به هرات رفت ومورد احترام فراوان سلطان حسين قرار گرفت. از اين روآتش کينه وحسادت برخی از متعصّب های مذهب مخالفِ او، زبانه کشيد .دشمنانش به نيرنگ بازی افتادند واز ميان آنان عبد الرّحمان جامی که نتوانسته اين احساس خودرا بپوشاند، از سلطان حسين در خواست ميکند تامجلسی برای شنيدن وعظ وارشاد(امّا، فی الواقع برای بحث وجدل ومنفعل ساختن) شاه قاسم ترتيب دهد.وسلطان موافقت ميکندومجلس آراسته ميگردد وکسانی که بايد برای جدل ومحکوم کردن فيض بخش، می آمدند ،حاضر شدند. جامی در ميانه کلام شاه قاسم سخنی افکند وشاه قاسم که به انگيزه وی واقف بود، با درايت پاسخ گفت.جامی شرمنده شد وحرفی نزد. (6)
فيض بخش تا سال 889 در هرات ماندگار شد.سلطان حسين به منظور پذيرائی از شاه قاسم،کيچيک ميرزا(خواهرزاده خود)را که او نيز از شعرا وفضلای هرات بود،مأمور تشريفات او کرده بود وخواهر زاده سلطان، به خوبی از عهده کار بر آمد.وقتی که اين شاهزاده از دنيا رفت، شاه قاسم نيز از هرات برگشت.(7)
دکتر صدقيانلو ميگويد:«از متن نامه ايکه سلطان حسين ميرزا بايقرا به خدمت وی تقديم نموده می توان تا حدی به مقام معنوی و نفوذ باطنی ايشان پی برد و آن نامه چنين است:
عاليحضرت نقابت منقبت کرامت مرتبت امامت منزلت حقايق مآب ارشاد پناه امام ائمة الکشف و الانتباه غوث الاسلام و المسلمين سر الله تعالی فی الارضين
آن شده در مملکت سلطان پناه خاطر او نوربخش مهر و ماه
المرتقی بعوالی الهمم عن حضائض الناسوتيه المتجلی بانوار الحقايق اللاهوتيه خلد الله تعالی ظلال کرامته لاشاعة مراسم الحق و اليقين و ابّد کمال امامته لاسناد معالم الحقيقة و الدين
بعد از خدمات مخلصانه از کدورات و ريا خالی و دعوات نيازمندانه بزيور استکانت عالی معروض عقيده قدس پناه ميگرداند آرزوی به نيل تقبل کرامت انجام که شعارستان قدوسيان است به غايت رسيد.که لا تسعه الطوامير و لا يتحمله المسامير ضمير پاک منيرت گواه حال من است حصول آن مامول از خزانه کرم غيبی و الطاف بيکرانه لاريبی ميسر و مقدر باد انّه رؤف بالعباد.
بعد هذا مزبور صحيفه غرض آنکه در اين وقت استماع افتاد که حضرت عصمت شعاری عفت قبايی در برج کرامت فلک اختر سعد بحر در دانه شاهی صدف گوهر بينايی خديجه الصدور و الاوان بلقيس العصر و الزمان اعنی والده بزرگوار آن حضرت از اين خاکدان سفلی ميل حظائر علوی نمود.
آن چنان سوی خلد شد معصوم که وجودش بموت شد معلوم
شدت مفارقت بسبب اين مصيب عظمی سبب تضاعف گشت بکرة الاتصال علی الانفصال بعد از اقامت شرايط تعزيت قلب مهجور و قالب رنجور را بسعادت بقا و اميد لقای نوربخش حضرت کرامت پناهی تسلی
مصيبت اگر چه عظيم است ليکن چه تدبير شاها تو جاويد مانی
ثانياً عرضه می دارد که مدت مديد باشد که ساحت اين ديار از انوار حضور فيض آثار محروم مانده عرصه آن مملکت از اشراقات ذات فائض البرکات منور و مزين است هميشه ديده اميدوار را بشاهراه انتظار داشته سعادت قدوم افاضت ملزوم را منزلت می باشد اکنون طريقه اتحاد موروثی ميان اين نيازمند به والی آن حوالی سمت تجديد و تاکيد تمام يافت و مواد بيگانگی به يگانگی و وداد مبدل شده و جهت التماس توجه ايشان بدين ديار بجناب سعادت مآب عطوفت دثار ابد الله تعالی ظلال معدلته مظفراکتابت فرستاده شد چون مدت آن نوربخش کمشکوة فيها مصباح منور بود.
مامول آنکه من بعد عرصه اين ديار نيز به برکات حضور کرامت اياب صفت عرضها السموات يابد.ای آفتاب سايه ز من بر مدار هم به زيارتی ابرام مشوش مجلس کرامت نمی گردد.ابدا عتبه امامت مرتبت مهبط انوار هدايت و مورد آثار افاضت بود» (8)
آورده اند که گوهرشاد بيگم حرم سلطان حسين ميرزای بايقرا از حضرت شاه قاسم التماس کردند که اسمی از اسماءالله به اين ضعيفه بياموزند که به آن مداومت کنم.حضرت شاه قاسم اين اسامی را به او تعليم دادند. يا قايم يا دايم يا قوی و يک سخن ديگر بی نقطه.(9)

اين دو رباعی را به شاه قاسم نسبت ميدهند ودرست مينمايد:
گويند مراقبان که دل جام جم است اما نکند در دلم اين قول نشست
آن چون بشکست بر بهايش بفزود وين چون بشکست قيمتش هم بشکست
****
فيض ار طلبی دست ارادت بگشای بر خود در عشق از سعادت بگشای
مزدور عبادتی مگر مزد بهشت گويند بيا بار عبادت بگشای (10)
شيخ آقا بزرگ تهرانی ، نوشته که او ديوان شعر داردامّا، نويسنده به نسخه ای دست نيافته است.(11)
شاه قاسم تا سال 927قمری در قيد حيات بوده است.مورخ نامی ،غياث الّدين حسينی نوشته: وی در همين سال از دنيا رفته ودر ری به خاک سپرده شده است.(12) برخی از مورخان سال درگذشت اورا 881(13) وبرخی981(14) ياد کرده اندامّا، به حتم ويقين هردو اشتباه است.

1

2-سيد جعفرنوربخش
فرزند مهتر حضرت سيّد محمد نوربخش قاينی است.به لطف ومناعت طبع وصفای باطن مشهور ، در نزد سلطان حسين ميرزا واعيانِ شهر هرات وری معزز ومکرم بوده است.
خواند مير در باره او نوشته:«سيد جعفر نوربخش ولد افتخار اولاد خير البشر سيد محمّد نوربخش بود و به لطف طبع و صفای ضمير اتصاف داشت و در زمان خاقان منصورسلطان حسين ميرزابه دار السلطنه هرات تشريف آورده،منظور نظر اعزاز و احترام آن پادشاه عالی مقام گشت و امراء عظام و صدور کرام به جهت مدد معاش آن جناب هر ساله مبلغ پنج هزار دينار کپکی و دويست خروار غله مقرر ساختند.سيد جعفر از غايت علو همت سربر آن مبلغ فرود نياورده، در خشم شده و عزيمت عربستان کرد» (1)
سيّد جعفر درسال 909قمری در هرات بوده وبا بزرگان اين شهر از جمله با امير علی شير نخست وزير سلطان حسين ميرزای بايقرا ديدار کرده است.(2)
نمونه شعرسيّد جعفر:
برخی بر اين باور اند که او دارای ديوان شعر بوده است. متأسّفانه امّا، نگارنده به نسخه ای دست نيافته است.
دو رباعی ودو مطلع غزل از آثار طبع او در تذکرها ديده ام:
ای چرخ ترا عناد بامن تاکی آزار دلم به کام دشمن تاکی
زين مرتبه بلند شرمت بادا با همچو منی ستيزه کردن تاکی(3)
ازبس دُراشک چشمِ گريانم سفت در موج آمد چوبحر غم های نهفت
خار مژه نم گرفت از خون جگر وز هر خارش صد گل تازه شکفت(4)
ترک من دست چوبرخنجربيدادبرد تشنه را آب زلال خضر از ياد برد (5)
از پستی بخت در نرسد دست بجائی نوميد نيم دامن آن زلف دراز است(6)
علت اينکه تذکره نويسان به اختلاف گزارش ميکنند اين است که در آن زمان چون کاغذ نبوده،اشعارشاعران هم زياد می بوده،لذا هر کسی به ميل خود يک غزل يا رباعی يا مطلع غزلی يادداشت می کرده است.
در برخی منابع از سيّد جعفر نوربخش ،با عنوان خواجه جعفر رازی (7)و جعفری تهرانی(8) ياد شده است.

4-شاه بهاءالدوله،حسن نوربخش

امير بهاء الدولة،حسن بن امير سراج الدين شاه قاسم ابن امير شمس الدين محمّد الحسينی النوربخشی(1) فاضل ترين فرزند شاه قاسم فيض بخش ونوه حضرت سيّد محمّد نوربخش قاينی است.خواند مير نوشته:«شاه بهاء الدّين نوربخش، فاضل ترين اولاد شاه قاسم نوربخش بود وبه مزيدعلم ودانش از ساير سادات صاحب سعادات،ممتاز ومستثنی مينمود.همواره اوقات خجسته ساعات رابه اداءوظائف طاعات مصروف ميداشت.ودر تتبّع سنن سنيّه آباء عظام خويش کوشيده،نقش افاده وارشاد بر صحائفِ خواطر مينگاشت.»21)
برپايه گزارش همين مورخ،وی در اواخر عمر سلطان حسين ميرزاازشهرِ ری به هرات آمده ودر خانقاه خواجه افضل الدّين محمدکرمانی که در بيرون دروازه عراق درهرات آن روزگار قرار داشت،ساکن شد.بهاء الدّوله مهمان سلطان بود ولذا از سوی سلطان مور توجّه واحترام وانعام بود.وقتی که سلطان حسين از دنيا رفت، ومملکت دچار بحران شد، بهاء الدّوله به سوی عراق وآذربايجان شتافت ودر شمار همراهان شاه اسماعيل صفوی قرار گرفت.(3)
بر اساسِ نوشته خواند مير، بهاء الدّوله، در زمان حيات پدر از دنيا رفته است«..وبعد از دو سه سال که در کمال اقبال ملازمت نمود،به حسب اقتضاء قضاءمواخذه شده درگذشت»(4)منظور خواند مير از آن ملازمت اقبال آميز، حضور وی در دستگاه حکومتی شاه اسماعيل صفوی بوده است. وچون شاه اسماعيل در سال؟؟ بر تخت پادشاهی ايران تکيه زده است،از اين رو دوسه سال بعد، موافق با حدود سال 916 قمری خواهد بود.

آثار شاه بهاء الدوله
چند عنوان از آثار قلمی او، عبارت است از:
ا-خلاصة التحارب:
چنانکه از نام آن بر می آيد،گزارش کوتاهی از تجربه های پزشکی او در باب طّّب زنان ،کودکان، تشريح وغيره است.شاه بهاء الدّوله درسال 907قمری، در روستای طرشت از توابع ری قديم (واينک يکی از محلّه های ميانی شهر تهران) از نوشتن آن فراغت يافته ،وآنرا در 28 باب ترتيب داده است.اين متن علمی دقيق،در طول پانصد واندی سالِ گذشته، از منابع ومراجع پزشکان بوده است.به همين دليل نسخه های فراوانی از آن در دست ميباشد ومکرر چاپ ومنتشر شده است.
اين کتاب در سال 1283 (قمری) در شهر بمبئی (پاکستان)چاپ شده است.مشتمل بر 724 صفحه وزيری 23 سطری، ومن نسخه همين چاپ را ديده ام.
در شهر گانپور(هند)به سال 1893ميلادی، سنگی در644صفحه وزيری.وبار ديگر در همين شهر به سال1905 سومين بار نيز در سال 1909
محسن سعيدزاده ميگويد:هم اينک يکی از پژوهشگران ايرانی هشت سال است که درباره اين کتاب تحقيق ميکند. دخترم(سيّده طناّز سعيد زاده) نيز چندين سال است که درباره خلاصة التجارب به تحقيق پرداخته است.
نسخه ها:
اين فهرست که ذيلاً از نظر ميگذرد، شماری از نسخه های مخطوط ِ کتاب ياد شده است:
1- کتاب خانه آستان قدس رضوی عليه السّلام،ايران، مشهد،شماره11319که درسال907(سال تأليف کتاب)به خطِّ نستعليق نگاشته شده است.
2-همان کتاب خانه،شماره 5080که از سوی نادر شاه افشار وقف شده است.
3-همان کتاب خانه، نسخه شماره 11775که در سال 1256 قمری تنسيخ شده است.
4-نسخه کتاب خانه سلطان المتکلمين،که در سال1136قمری کتابت شده وشيخ آقا بزرگ معرفّی کرده است.
5-نسخه محمد علی خوانساری،برپايه گزارش الذّريعه.
6-نسخه موزه ملّی پاکستان،کراچی،به شماره259-1973که در سده 11با خطِّ نستعليق کتابت شده است.برپايه نگرش فعرست نويس اين کتاب خانه ،نسخه موصوف ناقص الآخر است.
7-نسخه دانشگاه پيشاور پاکستان،به شماره1692که باقلم نسخ خوش در26ذی الحجّه سال 1192قمری کتابت شده است.
8-نسخه موزه مردم شناسی تهران،که در تاريخ ذی القعده 1240کتابت واز آيه« فرهاد ميرزای قاجار بوده است.
9-نسخه کتاب خانه ملِّی پارس در شيراز، به دون تاريخ.
10نسخه کتاب خانه مجلس سنا(شماره 2 شورای اسلامی)در تهران،به شماره 568،نستعليق سده يازدهم قمری.
2-هدية الخير:
نسخه ها:
1-نسحه کتابخانه خصوصی سيد مهدی لاجوردی، درقم. عنوان مولف:بهاءالدوله بن قاسم بن سيد محمّد نوربخش (آشنايی با چند نسخه خطی،دفتر اول ،مدرس طباطبايی، رديف11 در 898 ،ص 106،
2-نسخه کتاب خانه مدرسه فيضيه قم
3- نسخه کتاب خانه آية اللّه مرعشی، در قم به شماره 4781
اين کتاب دردو بخش درمجموعه ميراث حديث شيعه، توسط مرکزتحقيقات دار الحديث قم(موسسه دار الحديث آقای محمدی ری شهری، وزير اطلاعات دولت رفسنجانی) با کوشش مهدی مهريزی وعلی صدرائی خوئی به چاپ رسيده است.بخش اول در دفترنهم ص351 وبخش دوم در دفتر دهم ازص219تا ص342 در سال 1382،برای نوبت اول چاپ شده است.من اين کتاب را ديده ام ، از نظر نثر ومحتوا در سطح بالائی قراردارد.
دکتر صدقيانلودرباره بهاء الدله نوشته:
«شيخ حسن مشتهر به بهاءالدوله از فاضل ترين اولاد شاه قاسم فيض بخش است و از فحوای رسالات و تأليفات متعددش مستفاد می شود که وی صاحب مراتب و مقامات عاليه معنوی است.دو رساله از آثار او در هامش سبع المثانی به طبع رسيده است اما با مأخذ مطابقت ندارد و تصحيح و تحقيق نشده است چون تجديد چاپ جداگانه ممکن نبود لذا در کتاب حاضر-عيناً- آن دو رساله آورده ميشود:

بسم الله الرحمن الرحيم
رساله اول
الحمد حمد الشاکرين و صلی الله علی نبينا محمّد و آله الطاهرين.اما بعد چون برادر حقيقی قدوة المرشدين زبدة الواصلين افتخار المکاشفين مست باده سبحانی شيخ اسحاق ملتانی ادام الله برکات تجلياته و حالاته که از بزرگان اوليای زمان است و جميع مراتب و مقامات معنوی را بکرات مشاهده فرموده است از اين حقير اسراری چند در بيان احوال و اصطلاحات اين طايفه التماس مينمود هر چند اين فقير خود را در صدد اين نميداشت که متعرض باين امور شود و اما دنيا بی اعتبار بود و مشار اليه عازم مکه مبارکه بواسطه ملتمس ايشان چند حرف مرقوم شد بر سبيل اجمال و اختصار مبنی بر هشت باب.باب اول در بيان تفاوت مراتب سالکان.باب دوم در اطوار و انوار.باب سيم در عوالم کليه باب چهارم در سير سالکان باب پنجم از رؤيا و مکاشفات و مشاهدات و معاينات باب ششم در مراتب تجليات.باب هفتم در عالم مثال و حقيقت آن.باب هشتم در کيفيت لباس سياه.
باب اول در بيان تفاوت مراتب سالکان:اعلم ايها الاخ ايدک الله که بمقتضای حديث الطرق الی الله بعدد انفاس الخلايق راه بحضرت صمديت نامحصور است ليکن مقصور از طرق متشتته طريق سالکان مرتاض است و مراتب و معارج ايشان متفاوت می باشد اما فقير اشاره به کشف و حقايق و اطوار بود فقير آنست که ويرا کشف و حقايق و اطوار بود و فقير کامل آنکه ويرا اين سه مرتبه بر کمال باشد:کمال مرتبه کشف فنا و کمال مرتبه حقايق حق اليقين و کمال مرتبه اطوار غيب الغيوب.
و فقير کامل مکمل آنست که ديگريرا باين مراتب تواند رسانيد و جمعيت کمال سالکان اين روزگار در سلسله حضرت ولی الاولياء برهان الاصفياء مستجمع کمالات الاولين و الآخرين الملقب بنوربخش خلدالله ظلال خلافته و هدايته بکمال رسيده است زيرا که روش سالکان متفاوت می باشد بعضی مکاشف فقط اند بمقدار و ايشان اطفال طريقت باشند زيرا که طفل را بينائی مقدم بر گويايی و دانائی باشد.و گروهی مکاشف و محقق اند بمقدار و ايشان بواسطه عدم جامعيت بر کمال نباشند هر جا اين دو طائفه بر سبيل ندرت واقع می شوند ليکن کشف حقايق و اطوار بر کمال به جز در سلسله حضرت نوربخش در همه عالم يافت نمی شود و اين طايفه افراد و اقطاب باشند.نظم:
اين طايفه اند اهل تحقيق باقی همه خويشتن پرستند
فانی ز خود و بدوست باقی اين طرفه که نيستند و هستند.
باب دويم-در بيان اطوار و انوار سبعه: نظم
گر اطوار دل را ندانی تو نام بگويم بترتيب بشنو تو تام
لسانی و نفسی و فلبی شمر چو سری و روحی خفی ای پسر
بغيب الغيوب است پايان آن فنای حقيقی است از وی نشان
بود نور سبز و کبود ظريف دگر سرخ و زرد و سفيد نظيف
از آن پس سياه است بی رنگ نور چنين آمد آخر ز الله نور
بدانکه چون طالب صادق بصحبت مرشدکامل به شرف توبه و تلقين ذکر خفی مشرف گردد چون اثر ذکر در باطن سالک ذاکر ظاهر نشده باشد آنرا ذکر زبانی و قالبی گويند و در اين مقام سالک را سير در محسوسات جزئيه باشد و نور اين عالم سبز باشد بعد از آن نفس طاهر ذاکر از ذکر الهی محظوظ گردد و اثر ذکر در نفس ظاهر شود و در اين مرتبه ذکر نفسی گردد و نور اين عالم کبود باشد و سير سالک بنهايت عالم عناصر رسد و چون دل که مخزن اسرار نا متناهی است غبار بشريت برافشاند متعلق ذکر الهی گردد و بواسطه مواظبت و مداومت ذکر دل ذاکر شود و بی حلق و دهان و زبان از محل خود ذکر گويد چنانکه هم گوش بشنود و صدای ذکر دل مثل صدای قمری بود و نور اين عالم سرخ باشد و سير سالک بفلک قمر رسد و اهل نجات گردد و بعد از آن سالکان را درجات باشد و چون ذکر قلبی تمام صاف گردد و سری شود و سير باواسط افلاک رسد و صدای ذکر سری را هم شايد شنود و آواز آن مثل صدای آواز کعبتين باشد که در طاس نرد اندازد و نور اين عالم زرد باشد و چون سير سالک بنهايت افلاک رسد ذکر روحی گردد و اين ذکر را نيز صدا با مثل آنکه در طاس خالی شير دوشند چه صدا آيد صدای ذکر روحی چنان باشد و نور اين مقام سفيد و لطيف بود و چون از افلاک ترقی نمايد و به بدايت عالم جبروت رسد ذکر خفی شود و اين ذکر را نيز صدا باشد چنانکه مگس بر تار ابريشم نشيند يا آهسته چيزی بر آن ابريشم رسانند و صدای لطيف شنوند صدای ذکر خفی چنان باشد و اين حقير ذکر سری و روحی و خفی را از دل مبارک حضرت سلطان نوربخش شنوده ام و خود نيز بر آن مواظبت نموده ام و نور اين سياه باشد و سالک بواسطه خواطف اشعه جذبات الهی ذره وار بنور الانوار حقيقی منجذب گردد و از غايت محبت ذاکر خويشتن را نيابد و ذاکر و ذکر عين مذکور گردد در اين مقام ذکر خفی را غيب الغيوب گويند.
تا يافت ذکر در اين عالم مطلوب بود و نور اين عالم بيرنگی بود و اين نور بود که بر مراتب لطايف قالبيه و نفسيه و خفيه تافته بود و بمناسبت هر مرتبه از مراتب همان رنگ گرفته چون ذاکر بغيب مطلق رسيد جميع الوان بحقيقت خود رجوع کند الوان نمود بی بود باشد و عالم بی رنگی بود بی نمود.
باب سوم در بيان عوالم کليه و حضرات خمسه:
بدانکه عوالم پنج است اول عالم ملک دوم عالم ملکوت سيم عالم جبروت چهارم عالم لاهوت،پنجم عالم ناسوت که عالم انسان کامل است وعالم ملک از مرکز خاک باشد تا عرش. عالم ملکوت روحانيات اين عالم باشد و روحانيات ما فوق فلک قمر را ملکوت علوی گويند و روحانيات مادون فلک قمر را ملکوت سفلی خوانند. بدانکه حکما بالای عرش را لاخلا و لاملا اعتبار کرده اند پس بدان اعتبار که فوق عرش وجود است لاخلا باشد و بدان اعتبار که جسم نيست لاملا باشد وجودی که بالای عرش است لطيف محض و بينهايت باشد و عالم جبروت و علم الله تعالی عبارت از آنست و صور موجودات از لطائف و کثايف که حضرت علمی احاطه کرده بود چنانکه علم نسبت بقدر خود احاطه چيزی کند مثل عدد دو انگشت خود همچنان صور اشياء ازلاً ابداً در علم حضرت حق متصور بود چنانکه هرگز هيچ ذره از ذرات کاينات از آن علم غائب نباشد آنرا عالم اعيان ثابته گويند.اعيان باعتبار اشياء ،ثابته باعتبار ثبوت،يعنی دوام که قدم است بحسب معنی و باين اعتبار اشياء قديم باشند و عالم لاهوت را ظهور در باقی عوالم باشد و چون قطع نظر از جميع عوالم کنند باعتبار هويت جميع عالم را لاهوت گويند. و اشياء را در هويت وجود نباشد و هويت غيب را بدون اشياء ظهور نبود ازلاً و ابداً کان الله و لم يکن معه شيئی و هو الان کماکان عبارت از اين معنی بود . عالم ناسوت را عالم انسان کامل گويند و انسان کامل آن مظهريست که متجلی بجميع تجليات و متخلق باخلاق الهی باشد که آن جامعيت است و جميع اسماء و صفات را در او گنجائی باشد و حقيقت آنجا لاتعين بود و در هيچ بحقيقت گنجائی نداشته باشد زيرا که مظهر و مظهر حق است اگر چه بظاهر در خاکدان دنيا که عالم عناصر و مواليد ثلاثه است مثل خشخاش دانه باشد و کسانی را که اين مراتب نباشد و از احوال اين طايفه واقف نباشد ايشان را انسان نتوان گفت ليکن حقيقت حضرت ناسوت منور بچنين انسانی باشد و باقی بنی آدم که تو ايشانرا انسان می خوانی نه کامل و نه انسانند بلکه در عالم مواليد داخل باقی حيوانات اولئک کالانعام بل هم اضل.
باب چهارم:در بيان سير سالک در عوالم کليه:
بدانکه سالکانرا چهار سير باشد اول الی الله دوم مع الله سيم فی الله چهارم بالله.سير الی الله از کثرت به سوی وحدت باشد و اکثر اين سير در عالم ملک باشد در کثرت و اين رفتن سالک بود بسوی الله تعالی. و سير مع الله وقتی شود که سالک حضرت حق را بيند ليکن از خود نيز غائب نگردد وسير او مع الله باشد ليکن آن رؤيت را قوت افنا نباشد ديگر سير فی الله و خاصيت اين سير آن باشد که سالک قطره وجود موهوم خود را ببحر احديت رساند و بواسطه افراط محبت چنانکه قطره در دريا خود را نيابد هستی موهوم سالک سائر در هستی حضرت صمديت محو گردد تا هيچ اثر از شعور و ادراک سالک سائر نماند اين را سير فی الله گويند زيرا که اين سير سير قطره باشد در دريا چون قطره نباشد سائر حق باشد در حق.
قطره چون در بحر کل افتاد شد فانی ز خويش اسم اعظم خوان دگر ويرا و بحر بيکران
چه در هر مرتبه از مراتب وجود که در هر تجلئی از تجليات و شئونات الهی که سالک را متجلی شود و تمام فنا يابد آن سير فی الله بود زيرا که الله همه جا هست اگر چه سالک عظيم قابليت را اين حال در بدايت دست دهد و چون بواسطه تکميل سرگشتگان باديه طلب مستقيان فيافی.
تعب سالک از فنافی الله و اضمحلال غيرت وجود موهوم بغيرت ذات احديت ببقای بالله تنزل کند بتشريف تخلقوا باخلاق الله مشرف گردد و باقی بالله شود اين معنی از حيثيتی که ميل عالم کثرت دارد،تنزل است و از حيثيتی که در کثرت بيگانه بود و حضرت حق را نميشناخت و بحقيقت شرک بود اکنون که جمله را عين وحدت ديد و يقين صادق حاصل کرد و ايمان بحقيقت حضرت صمديت آورد و از بت پرستی ترقی نموده باشد و اين کثرت عين وحدت است بلکه وحدت واقعی حقيقی اين باشد اينجا صفات الهی در او ظاهر شود و به تشريف خلعت فبی يسمع و بی يبصر و بی ينطق و بی يمشی و بی يبطش مشرف گردد
در بشر روپوش گشته است آفتاب فهم کن و الله اعلم بالصواب
بدانکه سير سالکان در عوالم کليه متفاوت باشد بعضی را ميل سير بوحدت باشد و بعضی را هم بوحدت و هم بکثرت.اما ميل سير بوحدت چنان باشد که سالک چون در سيران يا طيران بود آنهنگام نظرش بر کثرات عوالم محسوسه و غير محسوسه کم افتد مثل عالم ارقام و اجرام و اعداد و حروف و کلمات و سنين.
تجليات اين طايفه اکثر بيچون و چگونه بود و کثرات بسبيل ندرت نيز بيند. و سير طائفه ئی که مايل بکثرت بود چنان باشد که در هر مرتبه از مراتب جسمانی يا روحانی کثرات بسيار بيند و تجليات اکثر بصور بود خواه جسمانی و خواه روحانی و بسبيل ندرت نيز قرب بعالم وحدت باشد.اما سير طائفه ئی که هم بوحدت و هم بکثرت مايل بود چنان است که سالک در سيران و طيران ابتداء بکثرت و انتها بوحدت کند يا ابتدا بوحدت و انتها بکثرت و يا بخلقيت کند.زودگذشتن و ملتفت ايشان ناشدن غايت عشق و محبّت باشد و در هر مرتبه ای از مراتب سنين و قرون و دهور ماندن نشانه آنست که ساير مشکلات در مراتب آفاق و انفس بسيار بود مگر در وحدت که بسيار ماندن خوب بود.
باعتدال و هشيار گذشتن سالک از مراتب دليل صحت دماغ و تحقق در مراتب و رفع شبهات باشد و سير در اعداد و سنين و قرون و ادوار و اکوار واقع شود و در مقام ربوبيت و الوهيت و سرمديت و ديموميت.و يک روز عالم ربوبيت هزار سال اين جهانی باشد و اين سنين ملکوتی بود و يکروز عالم الوهيت پنجاه هزار سال اين جهانی باشد اين نوع سنين را جبروتی گويند و سنين لاهوتی را سرمدی گويند و آنجا مقدار و عدد نگنجد فنای صرف است بيعلم با علمی که از اعداد مستغنی بود لم يزل و لا يزال چون اعتبار يک طرفه آن جهانی کنند محاسبان اولين و آخرين از عهده حساب آن بيرون نيايند سنين ديموميت مناسب سرمديتيست.ليکن سرمديت در عين وحدت وحدت و فنای سرمدی بود. و ديموميت در عين وحدت وحدت و بقای دائمی بود.بدانکه علو مراتب سالکان بکثرت،سير و تجلی نبود اگر سالکی را تجلی شود و در آن فانی و باقی گردد و فنا و بقاء سرمدی باشد اين مقام اعلی بود ؛زيرا که احوال همه داخل اين حال باشد.بدانکه ترتيب مراتب سير و انوار و تجلی خوب است ليکن اگر مبتدی از نهايت و منتهی از بدايت بيند باک نباشد.
باب پنجم در بيان رؤيا و مکاشفات و مشاهدات و معاينات
بدانکه هر چه سالک بواسطه رکود حواس در هنگام خواب بيند آن رؤيت را نوم گويند و اگر فيض فائض شود و سالک را به آن التذاذ از عالم شهادت بعالم غيب برد ميان خواب و بيداری در آن حين هر چه بيند آنرا غيب خوانند و اگر فيض از عالم معنی فائض شود و سالک را در عين حضور بی آنکه غائب شود بصيرت از منظر بصر بگيرد آن رؤيت صحو و معاينه باشد و در اين سه مرتبه هر چه واقع شود يا مکاشفه باشد يا معاينه يا تجلی و مجموع را واقعات خوانند و اگر آن واقعه محتاج تعبير است مثل آنکه سالکی شير بيند معبر آنرا تعبير بعلم کند و دُر سفيد بيند معبر آنرا تعبير بعلم الله کند اين را مکاشفه گويند و اگر علم الله بيند و به سببی از اسباب معلوم وی شود که آن علم الله است اين را مشاهده خوانند و هر چيزيرا از مراتب روحانيت و جسمانيت و علويات و سفليات که حضرت حق بيند آنرا تجلی گويند.
باب ششم در مراتب تجليات-بدانکه تجلی ظاهر شدن جق است بر جام جهان نمای باطن انسان بهر نوع که باشد خواه در دنيا و خواه در آخرت و خواه بی دنيا و آخرت که محل استهلاک همه است و مراتب تجليات چهار است.اول صوری و آثاری و اين معنی چنان باشد که حضرت پروردگار را بصورتی بيند که حس ظاهر ادراک آن تواند کرد نهايت اين تجّلی آن است که حضرت حق را بصورت انسان بيند و کمال اين تجلی وقتی باشد که بصورت کامل بيند چنانکه حضرت رسالت پناه صلی الله عليه و آله فرموده است:رأيت ربی فی احسن صورة. و احسن صورة صورت انسان کامل جامع بود و احسن تقويم نيز همين معنی دارد اما آنکه صورت فرموده اند تصور نکنی که صورت حسی باشد بلکه آن صورت است که تور در آئينه بينی چنانکه حکم کثافت بر آن صورتی که در آن آئينه است نتوانی کرد پس در آنصورت انتفاء کثافت بطريق اولی بود.بدانکه سالک بقدر خود مشاهده پروردگار تواند کرد نه بقدر پروردگار تا سالک از صفات بشری منسلخ گردد بيچون و چگونه مشاهده کند همه سالکی در همه وقتی از صفات بشری منسلخ نباشد.«بيت»
اگر درويش بر يکحال ماندی سر و دست از دو عالم بر نشاندی
دوم تجلی نوری و افعالی:بدانکه هر چيزی که به حس ظاهر درک نتوان کرد مثل انوار متلون و ملائکه و روحانيات که آنرا حضرت حق بيند آن تجلی را افعالی گويند و نهايت آن صفات خالقيت و رازقيت و امثال اين باشد از اسماء و صفات افعالی که حضرت حق را چنان بيند يا خود را مظهر آن بيند
سيم تجلی صفاتی: و اين چنان باشد که حضرت حق را بيند بصفت عليمی و حيوانی و مريدی و قديری و بصيری و سميعی و کليمی و حکيمی اين صفات صفات ذاتی باشند زيرا که لازم وجودند اگر وجود را اين صفات نباشد با جماد برابر باشد.و نهايت اين تجلی آن باشد که سالک خود را موصوف باين صفات مستجمع اين اخلاق مشاهده کند بتفصيل اين مرتبه حاجت نيست سالک را اشارتی کافی باشد.
چهارم تجلی ذاتی باشد که اشارت بفنای فی الله است و در اين مرتبه سالک را تجلی بيچون و چگونه باشد از غايت قرب مجال ادراک رؤيت نباشد چه بعد موجب رؤيت و قرب موجب وحدت می شود.نظم
چو مبصر با بصر نزديک گردد بصر از ديدنش تاريک گردد
و گاهی خود را محيط بيند و فنا يابد در خود و انانيت اين بود و گاهی خود را در وجود مطلق فانی يابد و هويت آن باشد بلکه هويت عين انانيت و انانيت عين هويت بود من حيث الرتبه از اين دو مرتبه که نهايت مراتب سالکان است بلندتر مرتبه نباشد ليکن من حيث الشرف از مرتبه احديت الجمع که بقای بالله و مقام محمّديست يعنی مقام انسان کامل اعلی مرتبه نيست.
باب هفتم در بيان کيفيت عالم مثال:
بدانکه عالم مثال برزخی است ميان عالم صور و معانی و آن نه باين معنی باشد که واسطه و فاصله باشد ميان دو عالم مثل عناصر و افلاک بلکه کريم الطرفين است مثل منعکسات آينه که بواسطه لطافت مناسب عالم معانی است و بواسطه صورتی که در او منعکس می گردد مناسب عالم صورت است و ورای عالم کون و فساد که عالم مواليد است رؤيت موجودات ممکن نيست الا در آئينه مثال و اين عالم و جميع موجودات مقابل است نمونه صورت و معنی عوالم کليه است و سير سالکان هرگز از اين عالم تجاوز نکند تا سير است در مثال است و عدم سير در بی مثالی است که آن حقيقت آينه مثال است و عالم آخرت عبارت از اين است الم و لذت و سنين و دهور و قرون و اعصار و ادوار و اکوار و انوار اينجا ظاهر شود و اسرار اين شنودنی باشد نه نوشتنی و الله اعلم.
باب هشتم در لباس سياه پوشيدن:چون سالکان را انواع استحقاق پيدا شود دستار و لباس سياه عنايت فرمايند زيرا که پوشيدن لباس در شريعت مستحب است و احاديث در اين باب وارد است.فی المصابيح:ان رسول الله خطب و عليه عمامة السوداء قد ارخی طرفيها بين کتفيه و در جامع الاصول در کتاب لباس نقل کرده عمر بن حارث قال رأيت النبی (ص) و عليه عمامة السوداء قد ارخی طرفيها بين کتفيه رواه ابوداود در روايت نسائی قال رأيت علی رسول الله عمامة خرقانية و در صحيح مسلم و ترمدی و ابو داود و نسائی نقل است از جابر بن عبدالله ان رسول الله دخل يوم فتح مکه و عليه عمامة السوداء و قال رسول الله (ص) اذا رأيتم رايات الاسود قد اقبلت من خراسان فأتوها و لوجثوا علی البلخ فان فيه خليفة الله المهدی در طريقت خفيف المؤنه است بصابون حاجت ندارد و پوشيدن سياه با اهل مصائب موافقت دارد چنانکه حکيم غزنوی فرمايد:نظم
صوفيان چون کنند جامه سياه هيچ دانی در اين تو حکمت شاه
آن کسانی که اهل اسرارند ماتم خويش پيش ميدارند
و در حکمت آنکه انبياء و اولياء و مشايخ از طبقه زحل اند و رنگ سياه بدو تعلق دارد بمناسبت اين سياه پوشی عين حکمت باشد و در حقيقت چون سالک بعالم وحدت رسيد از جميع الوان گذشت و يکرنگ شد لباس سياه پوشيدن نشان موافق گردانيدن ظاهر باشد بباطن.ديگر آنکه چون سالکان نور سياه بينند ايشان را دستار سياه دهند زيرا که استقامت در فقر حاصل کرده باشند چنانکه سياه رنگ ديگر نگيرد آن سالک جز راه فقر اختيار نکند آنکه بعضی معاندين تصور کرده اند که سياه پوشی بدعت باشد از جهل آن طايفه باشد.
چون سالک واقف به اين مقدار اسرار مطلع گردد اميد هست که در همه طوری از اطوار فقر صاحب وقوف شود توفيق سعادت معرفت رفيق مکاشفان مرتاض باد بحق خاتم النبوة و الولاية و آلهما الامجاد عليهم السلام.

رساله دوم
ورد فی الاثار لااله الاالله ينبت الايمان فی القلب کما ينبت الماء البقلةو عن حبيب رب العالمين لا اله الا الله مفتاح الجنة
بزير گلبن و صلش نخوانده بلبل جان سرود عشق بجز لا اله الا الله
ای سعادتمند بدان که مرشدان طريقت سالکان راه حقيقت را در ترقی بر معارج و عروج برمدارج و کسب معارف و سير مراتب و مواقف و ملاحظه اطوار و مشاهده انوار توسل بذکر لا اله الا الله نموده اند.ودر اشتغال بدان رعايت امری چند فرموده اند که هر يک از آن امور طالبان کمال و راغبان وصال تشنگان زلال جمال حضرت ملک متعال را رابطه عظيم و واسطه جسيم است و در وصول بمقاصد و حصول مطالب و اطلاع بر فوايد آن مباشران آنرا معاون و معاضد و بلکه واجب است و اصول آن سه است اول در حين ذکر حبس نفس کردن است در اين چند حکمت است يکی آنکه چون کثرت ذکر را منافع بيشتر است چنانکه اين معنی در آيات و احاديث مقرر است و تحليل روح در هر حرکتی که بود واقع است و در کثرت ذکر تحليل روح زياده گردد و حبس نفس مانع آنست چنانکه نمطی از اين سخن در بعضی احاديث گذشته است و از معتقدات هنديان در اين امر هم مذکور شده ديگر آنکه جمع خاطر از خواطر و حواس از احساس که در جميع عبادات اساس کلی است بدون آن ميسر نيست ديگر آنکه ممد و معين قوت است چه از جمله اموری که احتياج بقوت و زوری باشد مثل کمان کشيدن و کشتی گرفتن و سنگهای گران برداشتن و امثال اينها مادام که حبس نفس نکند صورت نبندد و ديگر آنکه غرض ذاکر توجه تام است بجانب مبدءِ فياض و عالم راز و آن بدم گرفتن حاصل می شود و ديگر آنکه بحبس نفس شش گرم شود و بمجاورت حرارت بدل رسد و مدد تحريک حرارت غريزی گردد و باعث و منتج رفع تکاهل و تکاسل و تغافل شود و شوق طلب و اهتزاز التذاذ از ذکر در ذاکر پديد آيد و ديگر آنکه از تصاعد بخار گرم بدماغ رطوبات فاضله دماغی نضجی نيکو يابد و مثمر ديدن صور ملائمه و انگيختن افکار صالحه گردد و ديگر آنکه اصحاب توهم که صور اشياء را جهة حصول نيکی بوجه نيک و جهة صدور بدی بوجه بد توهم می کنند تا حبس نفس نکنند تأثيری که مطلوب ايشان است ظاهر نشود و در ميان جماعت نقش بندی اين سخن هست که چون عداوتی از شخص فهميد ميگويند که حبس نفس کنيم و او را دفع سازيم.
دوم چهار ضرب گفتن است و آن چنان بود که مربع نشيند و بعد از اينکه سر را تا محاذات ناف فرو برده باشد از آنجا راست ببالا برند چندانکه مهره گردن با پشت راست شود و اين يک ضرب بود پس کرت ديگر بطرف راست فرود آورند تا محاذات جگر بلکه قريب به محاذات ناف و اين ضرب دوم بود پس سر را باز برآورند چندانکه باز گردن با پشت راست شود و اين ضرب سيم است پس سر را بطرف دل فرو برد و حرکت دوری فرمايند چنانکه باز گردن با پشت راست گردد و به محاذات ناف رسد و اين ضرب چهارم است و ذکر را در اين چهار حرکت تمام کنند هر ضربی را بکلمه ای و باز بهمان طريق از سر گيرند و در اين چند حکمتست يکی آنکه چون در مراتب سير وجود چنان مقرر است که از مبدء به منتها رسد باز رجوع به مبدء نتواند شد پس سر را که محل قوت نطقی و روح انسانی است و خاتميت کون انسان بواسطه ظهور اوست بحرکت اولی و جانب ناف که وسط است اطراف را بمثابه مرکز است بدنرا و مبدء جذب غذاست تن را به طرف محيط وجود برند تا نسبتی که سبب حصول تسخير است بدين اشارت پديد آيد.
ديگر آنکه از مبدء به محيط ميروند کثرت پديد می آيد لا محاله رفع و نفی آن لازم است پس بنابراين در اين آن،بکلمه لا که نفی مطلق است قايل گردند.ديگر آنکه مبدء ظهور روح انسانی ازجگر است پس در حرکت ثانيه سر را بجانب جگر مايل سازند چنانکه در حرکت رابعه بجانب دل تا قوت نطقی از مبدء اين بتحريک قوت انسانی بدين توجه و حرکت مدد تام يابد و بی اين اشاره رجوع الی المبدء که سر عبادتست صورت نبندد پس در اين وقت بکلمه الله قايل شدن اشاره باين معنی بود و حال در حرکت ثالثه مثل حرکت اولی بود و قايل شدن در اين آن،بکلمه الا که او را دخلی در دفع حکم سابق هست نيز بدان مناسبت است.
ديگر آنکه سطح نظر عارف ذاکر اثبات وحدت ذات بيهمتاست بر صفايح خواطر و در اين امر ناچار است از رجوع بصوب مبدء پس سر را در حرکت رابعه بطرف دل فرود آورد بکلمه الله مستثنی از حکم سابق قايل گردند تا در دل مستقر شود و تصديق و اذعان که عين ايمان است حاصل آيد بلکه زبان دل بدين گويا شود و تردد و تزلزل برطرف شود وجهة تتميم سير مذکور سر را تا محاذات ناف برند و باز ابتداء ذکر کنند چنانکه گفته شد.
سيم خفی و بدل گفتن است يعنی چنان توجه نمايند بجانب دل و طرف سينه از چپ در خاطر گذرانند که گوئيا تمامی حروف آن مؤلف از دل ميآيد و زبان باطن آنرا ميسرايد و در اين نيز چند حکمت است يکی آنکه مانع حبس نفس و توجه تام نگردد ديگری آنکه از شايبه ريا و سمعه که مبطل و محيط اعمالند محفوظ ماند و بادب اقرب.ديگر آن که بمحارثت اين دل تصقيل می يابد و پرتوی از انوار هدايت الهی بر آدمی می تابد و بملاحظه انوار نامتناهی بينا شود پس سر يان آن انوار منافذ گوش هوش او را چنان بگشايد که بی تکلف به الهامات ربانی شنوا گردد و اين هنگام از استيلاء حرارت شوق و طلب ذوق غلبه ذکر فضلات رطوبت دل را بوجه مناسب بگدازد و هوای لطيف در تجويفات دل جای دهد و مهر خموشی از افواه دل برخيزد و بر مقتضای توجه ذاکر بذکر حضرت قادر گويا شود و علامت اين حال آن بود که از جانب دل وی صدائی همچون زير مرجل و يا نغمه کبوتر استماع افتد و گاه بود که اين حالت بعضی را بواسطه پاکی فطرت و تمامی قابليت ازل بمحض عنايت لم يزلی در بدايت شباب و بعد طفوليت بی سابقه عملی و واسطه طاعتی دست دهد و دلائل نقلی در باب اخفاء مطلق ذکر در کلام الهی جل شأنه و احاديث حضرت رسالت پناهی خود بسيار وارد است اکنون چون اين معانی بوضوح پيوست ببايد دانست که مر اين ذکر را شرايط و آداب چند مقرر کرده اند.اما از شرايط يکی آن است که بعد الهضم و قبل از خلو تام گويند و حکمت در اين آنست که اعتماد اهل رشاد در شناختن احوال و مراتب سالکان سبيل رشاد بر واقعاتست چه هر که را مشاهدات و واقعات عالی تر و بهتر و مضبوط تر مرتبه او اقدم و حال او اعلی و بکمال اقرب و واقعات حسنه که رؤيای صالحه عبارت از آنست موقوف است بر تعديل مزاج دماغ و تن و صحت آن چنانکه در کتب حکما مبين گشته پس هر گاه در اين حال بدين ذکر اشتغال رود بواسطه حرکت بخارات ترطبخ يافته بقدر واجب بدماغ صعود کند حرارت دل نيز رطوبات فاضله دماغ را نضج نيکو دهد و تعديل مزاج دماغ حاصل آيد و مثمر مقصود گردد و اين بعد از حفظ صحت بدن که برياضت حاصل آمده باشد انفع بود و هر گاه اين ذکر را قبل الهضم گويند بسبب حبس نفس و حرکت بخارات هر سو بحرکت آيد و نفخها بجنبد و در روده ها و پرده ها و تجويفها افتد و در بعضی محتقن و محتبس شود از آن انواع امراض بد چون قولنج و فتق و درد معده و لغوه و اختلاج و غيره پديد آيد و بجهة بسيار جنبانيدن سر در حين ذکر بخارات زايده غير مطبوخه بدماغ صعود کند و کلاست و غفلت و خواب بی محل و کندی حواس پيدا شود و دماغ را پريشان سازد و حرارت دل نتواند که آنرا نضج تمام دهد و تحريک نمايد مزاج دماغ مختل شود و امراض چون دوار و سدر و طنين و دوی و غيره روی نمايد و از کتب طبيعيين استنباط هر يک توان نمود.
و هر گاه بعد خلو الطعام گويند بدين حرکت اخلاط در بدن بسوزد و بخارات بد از ايشان بدماغ آيد و حرارت دل نيز غلبه کند و ماده ها در دماغ بسوزاند و سودا گرداند و علتهای بد چون ماليخوليا و کابوس و جنون و سوزش معده و بواسير و خفقان و سحج و بدی هضم و بيخوابی و اشباه اينها پديد آيد چنانکه در طب مقرر است.ديگری آنکه از سه ذکر بتدريج زياده سازند چون آدمی که باده کشيدن و غيره تا نفس بسوزد و قوت زياده گردد چنانکه بر يک نفس بسيار تواند گفتن بی کلفت و مشقت و مقادير آن غير معين است و کيفيت آن ذکر بمشاهده صور در عالم مثال و ترقيات مميز گردد.
چه قابليات متفاوتست گاه بود که سالک معتدل المزاج بود و محتاج بزيادتی تعب نباشد بلکه اگر تعب کشد مضر بود و گاه بود که جذبه بر او چنان غالب آيد که از کثرت ذکر بسوزد و او را از حد اعتدال بدر برد و چنانچه از حضرت شيخ علی دوستی قدس سره مرويست که يک ذکر بيشتر نميتوانست گفتن و گاه بود که چنان خام بود با کثرت ذکر مشقتها و تعبها از خدمت و عبادت مسنونه علاوه آن بايد ساخت تا ترقی کند،پير کامل مکمل بجهة ضبط اين امور بايد ديگر آنکه مستقبل قبله نشيند بعلم خويش تا تحصيل فيض اسهل باشد چنانکه در ساير طاعات،ديگر آنکه دستها در سر زانوها نهد و بغلها را گشاده دارد چنانکه هيئت دايره پديد آيد تا مثالی از دايره سير وجود و نسبتی که مطلوب اهل تسخيرات اتم باشد و اما از آداب آن ذکر يکی آنست که با وضو باشد چنانکه در ديگر عبادات،ديگری آنکه بعد از ادای طاعات مفروضه بدان قيام نمايد تا وسوسه قضای نماز و غيره او را از توجه تام مانع نگردد و بفوايد مطلوبه تواند رسيد ديگر آنکه چشم بر هم نهاده گويدتا احساس خاطر او پريشان نکند ديگر آنکه در کنج خلوت تاريک باشد تا خاطر جمع باشد و حواس مضبوط و گفتگوی خلق مشوش اوقات او نگردد و از شر ريا محفوظ بود و از برکات عزلت محفوظ. و حضرت مرشد حقانی شيخ علاء الدوله سمنانی قدس سره العزيز بجمله اين معانی اشارتی ميفرمايد در اين قطعه:
شرط اين ره طالبا دانی که چيست دائماً با نفس خود بودن بحرب
قوت خود کردن ز خون دل مدام ترک کردن لقمه شيرين و چرب
خلوت تاريک و بيداری شب معده خالی و ذکر چار ضرب
چون در اسرار اين اعمالرا نتوان سفت و خفيات اطوار اهل حال را بحکم الناس علی قدر عقولهم نتوان گفتن عنان بيان از صوب اعلام حقايق ببايد تافتن و توسن کلک عنبر افشانرا در پيدای افشای دقايق نرم نبايد ساختن شعر:
اسرار توان بپاکبازان گفتن ليکن نتوان به بی نيازان گفتن
گنجشک اگر چه بال مرغان دارد او را نتوان ز قسم بازان گفتن
لقد تم ما اردنا ايراده هناک . (صدقيانلو، دکتر جعفر ؛تحقيق در احوال وآثارسيّد محمّدنوربخش اويسی قهستانی، تاريخ نشر ونوبت نشر ندارد. رقعی ،چاپ بيستم اردی بهشت ماه1351بيست وششم ربيع الاول1392دهم 1972ميلادی، ص9تا26)

قوام الدّين نوربخش
اوپسر شاه شمس الدّين است؛نوه شاه قاسم فيض بخش.خواند ميردر پايان شرح حال شاه قاسم نوشته است:«وحالا نبيره پسری آن جناب،شاه قوام الدّين بن شاه شمس الدّين قائم مقام جدِّ بزرگوارگشته،به احياء سنن سنِّيه آباء عظام،قيام مينمايد وبه صفت علوّ همّت وسموّ رتبت موصوف بوده،ابواب لطف ومکرمت برروی روزگارکبار وصغارميگشايد.به يادگار بمانی که بوی اوداری.»(1)

شجره سيادت نوربخشيان قاين
سيّد محمد باقر نوربخش در سال 1182 کتابی درباره نسب نوربخشی ها تأليف کرده است. وی تقريباً همه نوربخشی های قرن دوازده را ياد کرده و فرد ديگری در ادامه کتاب او ،سادات نوربخشی قرن 13 را يادداشت نموده و تا ميرزاه شاه ميرزا امتداد داده است.
از اين تاريخ به بعد کسی شجره ای ننوشته، يا اگر نوشته به دست ما نرسيده است. نگارنده تحقيقات وسيعی انجام داده و از اکثر نوربخشيان پرس و جو کرده است.به استناد ادعای فرزند دوم محسن نوربخش، (که در دوره محمدرضا پهلوی شهردار قاين بوده) اسناد زيادی از خاندان نوربخش در اختيار آقای محسن نوربخش قرار داشته اما، در ويرانی خانه اش زير آوار مانده و سپس الباقی آن در دست اين و آن پراکنده شده است. به نظر من،از شاه ميرزا به بعد هم نگارش يافته امّا ،به دست ما نرسيده است. اميد آنکه روزی اين اسناد رو شود و شجره طيبه اين خاندان عظيم المنزلت- چنانکه هست- رسم گردد.
اينک آنچه از شجره نامه آقای ميرزا محمد باقر به دست آورده ام،رسم می کنم تا انشاءالله مورد استفاده علاقمندان و افراد اين خاندان باشد.براساس اين شجره نامه،سرسلسله های خاندان نوربخش،به ترتيب عبارت اند از:
امير سيّد عبد اللّه لحساوی-امير سيّد احمد-امير سيّد محمّد-امير زين العابدين-امير سيّد علی.از اينجا دوشاخه ميشوند:
1- اميرسيّد عبد اللّه-امير علی اکبر
2-امير عبد الواحدکه وی دوفرزند به نامانِ:ميرزا غلام وميرزاعرب سلطان داشته است.مرزا غلام دارای فرزند نبوده ولذا نسب نوربخشيها از طريق ميرزا عرب سلطان ، امتداد می يابد.واين ميرزا عرب، سه پسر داشته به نامانِ:ميرزا محمّد تقی/ميرزا محمّد امين/ميرزا محمّد حسن.ولی نسب خاندان نوربخش، از طريق ميرزا محمّدتقی دنبال ميشود.واو دوپسر به نام های: ميرزا بديع الزّمان/ميرزاشمس الدّين ؛ داشته است.نسب نگار خاندان نوربخش به ذکر اولاد ميرزا بديع الزّمان پرداخته ونامهای فرزندان وی را چنين ياد ميکند:ميرزا نور الدّهرِ بزرگ/ميرزا علی نقی/ميرزا مير حسن/ميرزا محمّد.

امير سيد عبدالله لحساوی مقيم قاين
(زنده تا دوره شاهرخ تيموری)
امير سيد احمد امير سيّد محمّد نوربخش 869-795
امير سيّد محمّد
امير شاه قاسم
امير زين العابدين
امير سيّد علی
امير سيّد عبدالله
اميـر عبدالواحد
امير علی اکبـر ميرزا غلام (فرزند نداشت) ميرزا عرب سلطان
ميرزا محمّد تقی ميرزا محمّد امين ميرزا محمّد حسن
ميرزا بديع الزمان مير شمس الدين

ميرزا نورالدهر بزرگ ميرزا علی نقی ميرزا مير حسن ميرزا محمّد

ميرزا محمّد کاظم مين باشی ميرزا سيد حسين ميرزا سيد علی بدون اولاد

ميرزا محمّد جعفر ميرزا محمّد اسماعيل ميرزا عبدالله

ميرزا مهدی ميرزا حسين يوزباشی ميرزا تقی

ميرزا سيد محمّد هادی ميرزا معين الدين اشرف ميرزا محمّد علی ميرزا محمّد صالح
ميرزا ابوالحسن (زنده در 1183)
بدون فرزند

ميرزا کاظم ميرزا سيد محمّد ميرزا علی تقی ميرزا يوسف
زنده در 1183 زنده در 1183 زنده در 1183 زنده در 1183
بی اولاد بی اولاد بی اولاد

ميرزا مهدی ابوالقاسم ميرزا نور الدهر ميرزا کاظم

اولاد ميرزا علی نقی بن ميرزا بديع الزمان

ميرزا محمّد صادق امين باشی ميرزا سيد محمّد مفقود الاثر و بی فرزند

ميرزا علی نقی ميرزا محمّد ابراهيم ميرزا محمّد باقر(نويسنده شجره نامه زنده در 1183)
مفقود الاثر،بدون فرزند بدون فرزند
ميرزا محمّد صادق ميرزا محمّد ابراهيم ميرزا علی نقی
بدون فرزند در کودکی مرد
ميرزا سيّد محمّد متولد 1170 که در زمان نگارش 13 سال داشته است

اولاد ميرزا معين الدين اشرف بن ميرزا محمّد جعفر بن ميرزا مير حسن بن ميرزا بديع الزمان

ميرزا سعيد ميرزا محمّد جعفر ميرزا عبدالله ميرزا شاه ميرزا
نويسنده از آيندگان خواسته شجره اش را بنويسند
ميرزا محمّد اسماعيل بدون فرزند ميرزا امير ميرزا سيّد عرب ميرزا سيّد محمّد ميرزا حسين
گويا از زن ديگری می باشد وفات 60 سالگی
ميرزا علی نقی ميرزا محمّد امين
ميرزا محمّد صادق

ميرزا مصطفی ميرزا محمّد علی ميرزا سيّد ابوالقاسم ميرزا محتشم
ميرزا سيد هاشم سيّد حسن سيّد محمّد

ميرزا محمّد اسماعيل محمّد ميرزا ميرزا عبدالله ميرزا محمّد صادق
دارای يک پسر کوچک در 1285
سيّد محمّد
ميرزا عبدالوهاب ميرزا محمّد جعفر ميرزا محمّد ابراهيم نويسنده تتمه شجرنامه ميرزا احمد ميرزا عبدالعلی
در سال 1285،سال تدوين
عبدالرحيم حسين آقا بزرگ ميرزا محمّد حسن شجره هنوز کوچک بوده
( محمّد جعفر) سيد علی ميرزا سيد محمّد
علی اکبر محمّد علی
مادر بزرگ من (محسن سعيدزاده) ،فاطمه نوربخش، دختر ميرزا سيّد محمدپسر ميرزااحمدبن محمدبوده است.اين ميرزا احمد همان است که در سال 1285قمری(موقع نوشتن تتمه شجره نامه) خرد سال بوده است.نمی دانم ميرزا احمد دارای چند فرزند بوده امّا،برپايه محفوظات مادرم که خدا به وی حافظه وهوش شگفتی داده است،نام يکی از آنان سيّد محمد بوده واين سيّد محمد دوپسر به نامان:ميرزا آقامير وحسن علی ميرزا ويک دختر به نام فاطمه داشته است.فاطمه نور بخش که مادر بزرگ مادری من است، به سال 1343خورشيدی از دنيا رفت ودر گورستان خانوادگی نوربخشيان در کنار مزار(امامزاده ابوزيد)فرخ آباد دفن شد.(يادداشتهای محسن سعيدزاده)
نسب نوربخشيان معاصرنويسنده در قاين
اول- آقای موسوی:
دی ماه 1336 پيش از آنکه اين نويسنده پا به دنيا بگذارد، آقای سيّد زين العابدين موسوی که همسايه ما و از طايفه نوربخش بود ،شجره نامه ای برای خود نوشته است.او نسب خود را تا ميرزامحمد تقی ابن سلطان عرب چنين شرح می دهد:
زين العابدين ß حسينß زين العابدينß ميرزا محمدß ميرزا نورالدهر (که با ميرزا ابوالقاسم و ميرزا محمد ناصر برادراند) ß ميرزا محمد ß ميرزامهدیß ميرزا محمد کاظمß ميرزا نورالدهر ß ميرزا بديع الزمان.
دوم-مرحوم امير آقای نوربخش: ايشان نيز همان شجره مرحوم موسوی را در دست داشت. من در باره خاندانش با وی مصاحبه کرده بودم.
نسب آقاسيّد طاهر نوربخش قاينی، مقيم فرديس کرج
مرحوم آقای سيّد طاهر نوربخش، نسبت خود را تا سلطان [محمد] عرب به شرح ذيل،برای نگارنده،ارسال کرده است: طاهر (متولد 5 جوزای 1296 خورشيدی متوفای ؟؟ ) بن محمدولی بن محمد ابراهيم بن معين الدين بن جعفر بن معين الدين بن حسن بن بديع الزمان ابن محمد تقی ابن سلطان محمد عرب (ابن عبدالواحد ابن علی بن زين العابدين شاه قاسم فيض بخش)
هر دو نفر (سيّد طاهر و سيّد زين العابدين) نسب خود را از روی شجره نامه ای که ميرزا محمدباقر نوربخشی در سال 1182 نوشته است، ياد داشت کرده اند.
زيدی – حسنی؛ نه موسوی:
اسنادی که در اختيارِ خاندانِ نوربخش است، نسب آنان را تا سيّد محمد بن سيّد عبدالله ثبت کرده است. نسب ايشان از سيّد عبدالله به بالا يعنی به امام معصوم عليه السلام فاقد سند است.آقای محسن سعيدزاده سند اين خاندان عظيم الشأن را به دست آورده و در تاريخ قاين جلد اول ص 195 نوشته است.آنچه درين خصوص بايد گفت دو نکته مهم و اساسی است:
1-نسب همه سادات نوربخشی قاين و حومه به سيّد احمد برادر سيّد محمد نوربخش می رسد. از اين رو انتساب آنان به حضرت امير سيّد محمد نوربخشِ معروف،نادرست است.
2-ازسيّد عبدالله اللحصاوی که جدّسيّد احمديا به روايتی پدر وی می باشد، تاامام معصوم فاقد سند است. اين اسناد که اينک در دست دارند،نسب همه را تا سيّد احمدبن عبدالله اللحصاوی به اثبات می رساند اما اين سيّد عبدالله لحصاوی کی بوده و به چه کسی می رسد؟بايد معلوم شود.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: