RSS Feed

بررسی فقهی و حقوقی نفقه زوجه و مقايسه آن با دو نظام حقوقی

بسم اللّه الرحمان الرحيم
بررسی فقهی و حقوقی نفقه زوجه و مقايسه آن با دو نظام حقوقی
(فرانسه وانگليس)

چکيـده
در این کتاب،می پرسیم که: آيا در نفقه شأن زوجه ملاک عمل است يا توان زوج؟ اساساً ، فقيهان درباره نکاح چه می گويند؟ زير ساخت‌های فکری آنان چه بوده است؟آیا آرای فقيهان و نظريه های حقوقی دنيای معاصر مانند نظام‌های انگليس و فرانسه با یکدیگر مطابقت دارند؟آيا نظام فقه اسلامی در مقايسه با نظام‌های حقوقی جهان جايگاهی برتری دارد؟آیا در نظام حقوقی طراحی شده از سوی فقه اسلامی،زنان به حقوق خود می رسند؟
اين پايان نامه به پرسش های ياد شده پاسخ می دهد و معتقد است ‌که قرآن نفقه را حکم می داند و نظام های حقوقی دنيا نفقه را تعهد می دانند.برای اثبات ناکارآمدی نظريه حق بودن نفقه اسلامی علاوه بر بررسی های فقهی و حقوقی شماری از پرونده های دادگستری ايران نيز بررسی شد تا اثبات شود زنان علاوه بر آنکه برای احقاق حقوق خويش با اشکالهای فقهی و حقوقی نامتعارفی مواجه هستند با مشکل ديگری به نام مردسالاری نيز مواجه اند.
در نهايت: پايان نامه به اين نتيجه می رسد که راه حل احقاق حقوق زنان اين است که نفقه از حالت حق بودن خارج گردد و به حالت حکم بودن در آيد تا اولاً دست مرد از تجاوز به حقوق وی قطع شود و ثانیاً هيچ دعوایی در مورد نفقه به محاکم قضايی ارجاع نگردد و لذا آمار مراجعه به قاضی ها کمتر شود.

كليد واژه‌ها: نفقه، زوجه، حق‌، حكم، تطبيق، نظامهای ‌حقوقي

تلخیص
نسال فی کتابنا هذ:هل یراعی فیها شأن الزوج و تمکنه او شأنها و احتياجها؟ علی من وجب النفقة؟ لماذا ينفق الزوج؟ ماذا يقول الفقها حول النکاح؟ وما مبناء افکارهم و فتاويهم؟ و بالقياس الی انطمة الحقوق فی عصرنا خاصة نظام الانجلترا و الفرنسی الی ایّ حدّ توافقها؟ و هل الفقه يعلوهما؟ و هل نظام الفقه فی الاسرة و الزوجة،تودی حقوق المرأة المعاصرة خاصة فی ايران،هل المرئة تصل الی حقها فی نظام القضاء الايرانی؟
هذه الاطروحة،تجيب بالسئوالات المذکورة وان ا لقرآن يوکد علی انها حکم و الانظمة البشرية توکدون علی انها
تعهد انسانی .
و لاثبات هذا مررنا الملفات القضائية الايرانيةو قرأنا آراء رجال القضاء الايرانی و وصلنا الی هذه النتيجة: ان رجال القضاء قد ادخلوا رجوليتهم فی آرائهم و يقضون علی النساء بما هن نساء و هذا المواجهة تضاد مع تساوی الرجل و المرئة فی الحقوق البشرية و تشير الی رياسة الرجل فی کل الشئون النسوی.
قد انتهی رأينا فی هذه الاطروحةالی ان طريق رفع الاشکال،هو الرجوع الی کتاب الله و تلقی النفقة حکما
_و لاحقاً فی مقابلة التمکين او الحبس_ و مع التمسک بالقرآن :اولا- نقطع سبيل الکافرين علی المومنين ( و لن يجعل الله للکافرين علی المومنين سبيلاً) و ثانياً -تصل المرأة بحقها و يقطع يد الرجل علی السلطة عليهاو بغياً لهاو ثالثاً -لا تطرح الدعاوی فی محاکم القضائية لسلطات السياسية المعاصرة حتی تضر بحق النساء و بالتالی تقل ارقام الملفات القضائية والمراجعات الی السلطة؛و هذه منفعة لها کماهیالحال فی الدول الراقية .

مفتاح الکلمات:النفقه،الزوجه،الحق، الحکم،التطبیق، النظامان الحقوقیان

Abstract

IS thiesis we ask a question: Is the dignity of the wife criterion for payment of alimony, or the financial status of the husband? Basically, what is the opinion of jurists about marriage? What are their beliefs? How much the jurists’ opinions are in line with contemporary theories of legal systems in countries such as England or France ? Comparing with the best law systems of the world, Is Islamic jurisprudence system superior? Do women achieve their rights in the legal system which is presented by Islamic Jurisprudence?
This thesis will answer the above mentioned questions. While, the holy Quran considers the alimony as an order and also all legal systems in the world consider alimony as an order. For proving inefficiency of “alimony as a right”, some legal investigations were made. Also, some cases from Iran ‘s court of justice were studied in order to show that not only women are facing uncommon legal problems for achieving their rights, but also they are facing another problem which is Patriarchy.
Finally, this thesis concludes that the solution for achieving women’s rights lies in the fact that “alimony should be removed from the legal system as a right and it should become an order.” This solution has some advantages. First, violate their rights.
second, no quarrel will be referred to the courts of justice regarding alimony anymore. As a result, legal cases would be decreased in the way it is common in the developed countries.

Key word:alimoly,wife,right,arbiter,comparison,legal systems

بسم اللّه الرحمان الرحيم

بخش اول – کليّات
بخش اول، دارای دو فصل است. فصل اول مشتمل بر دوگفتار وفصل سوم مشتمل ب؟ گفتار و؟مبحث است.
فصل اول درآمد

گفتار اول-پيشينه موضوع،غير لازم
رسم شده که نويسندگان، پيشينه تاريخی موضوعات مورد بحث خودرا درمی آورند. وهرکس خودراسر وگردنی از ديگران بالاتر به حساب می آورد،لابلای تاريخ را ميگردد وبرای مقاله ياکتاب وپايان نامه خويش، اعتباری قائل ميشود وبرغنای آن می افزايد.درمورد نفقه هم اين اين پيشينه جوئی صدق ميکند وکسانی در مقام بررسی تاريخچه نفقه در ميان ملتها بر آمده اند. ضمن تحسين اين نويسندگان،خاطر نشان ميسازد که آنچه از اهميّت برخوردار است پيشينه تاريخی وجود وحضور نفقه در ميان اديان ، ملت ها وکشورها نيست؛ بل که مهم تر پيشينه انديشه های مبنائی پشت سرِ نفقه است؛ به ويژه انديشه های مربوط به زنان وحقوق آنان. به عبارت ديگر پيشينه نفقه از دو زاويه قابل بررسی است. اول تاريخ وجود وکاربرد نفقه در حقوق مذهب ها وکشورها.دوم تاريخ انديشه های موجود درباره نفقه ولذا درباره زنان.جستجوی اين پيشينه امّا، کار هر نويسنده ای نيست؛ چرا که در کتابها نوشته نميشود تا پژوهشگر سراغ آن برود وآنرا به نوشته خود انتقال بدهد.از اينرو خودرافارغ از جستجوی پيشينه ميدانيم؛ که نه روش گروه اول را ميپذيريم ونه آن اندازه توانا هستيم که بتوانيم پيشينه افکار رادر آوريم.
گفتار دوم- نفقه،گستره وسيع
بحث نفقه به طور عام و نفقه زوجه به طور خاص،دامنه وسيعی دارد.اين موضوع از زمان تشريع تاکنون مورد بحث و گفتگوهای علمی انديشمندان و فقيهان اسلامی بوده است.کتابها و رساله های زيادی در اين باره نگاشته شده و مجموعه های فقهی و حديثی _چه مسبوط و چه مختصر_ فصلی را به آن اختصاص داده اند.
اين مبحث از آغاز پيدايش تا به حال،فاقد رويه واحدی بوده وعلی رغم آن همه بحث وجدل علمی، به نقطه روشنی نرسيده است.شايد علّت اين امر را بتوان در امور زير خلاصه کرد:
اول- ديدگاه ها به صورت جزئی مطرح می شده و قواعد عامی برای آنها وضع نگرديده است.و اگر قواعد واصولی وضع گرديده، در اين مورد به کار نرفته است.
دوم- مباحث خارج از آيات قرآن،بر روايات و ديدگاههای شخصی فقيهان استوار بوده است.
سوم- در موردمباحث نفقه، تمامی نظر پردازان از سه تئوري پيروی کرده اند که هرسه در «حق دانستن نفقه» مشترک اند وديدگاه حکم بودن نفقه(به جز اززبان دونفر) مطرح نبوده است.
چهارم – بحث کنندگان ،نخواسته اند سيره مردانِ سياست وروش مردانه خود را تغيير دهند و به اصالت و حفظ آن عقيده داشته اند. اينک با بيان اين مقدمه به نظر می رسد، که راه حلّ مسائل غامض نفقه زوجه آن است که ابتدا تمام پيش فرضها و نظريه ها و سليقه های شخصی خود را کنار بگذاريم و از سنت جاری آن دوره که بر خلاف اخلاق و حقوق دينی است،دوری کنيم؛ و سپس به قرآن بازگرديم. از اين پس، خواهيم توانست بر اساس اصول کلّی قرآن که همانا وظيفه بودن انفاق به صورت يک کلّی واجب و احاله تشخيص مصداقهای نفقه و مسائل آن به عرف و ترغيب مردم به «معاشرت نيکو،معروف،عشق،مودّت و رحمت» می باشد،همه آرای پراکنده را يکسويه نموده،به واقع امر نزديک تر شويم.
گفتار سوم – نکات ضروری، پيش زمينه مطالعه
در اينجا توجه شما را به چند نکته ضروری جلب می کنيم:
1-چنان که اشاره شد،مبحث نفقه يکی از جنجالی ترين مباحث حقوق زن است.علت اين جنجالها و کشاکش ها به پيش فرضهای خود ساخته فقيهان باز می گردد و فرجام آن نيز رويگردانی از قرآن خواهد بود.روشن است،وقتی که نفقه را يک حق مادی فرض کنند و ازدواج را از حالت عشق و مودت به صحنه سودجويی و معامله بکشند و بر ستمهای چند هزار ساله صحّه بگذارند،ديگر نمی توانند به آرامی و با متانت،ديدگاه معقول و منطبق با واقعيّتها را نشان دهند و به دنبال آن،پراکنده گويی در حدّ بسيار زياد،تفرقه آرا،اضطراب و تشتت فکری در حدّ اعلای خود رخ می دهد،به گونه ای که جمع ميان اقوال و برداشت از نظريّات آنان بی اندازه سخت و طاقت فرسا می شود.
2- به همين جهت، وبه جهات ديگری که بازگوئی آن خارج از وظيفه اين پايايان نامه است،طرح تمام مسائل نفقه،حداقل برای زمان ما کارآمد و مفيد نيست.
3-با اين وجود،نمونه هايی از آن اقوال ارائه می شود تا خواننده با ديدگاه ها و شيوه استدلال صاحبان نظريه ها آشنا گردد.
4-نوشته ای که پيش روی شماست،بسيار خلاصه و کوتاه، به بررسی اين موضوع پرداخته است،زيرا چنانکه اشاره شد،نقل همه اقوال،کار دشواری است و علاوه برآن فايده علمی و عملی ندارد،ونيازمند فرصت تحقيق در حد وسيعتری است.
5-در اين نوشتار وقتی به نقل قول ها پرداخته شده و نظر های فقيهان منعکس گرديده،واژه هايی نظير: «برخی»، «عده ای» و «جمعی» به کار رفته است . اين واژه ها ناظر به شمار قئلان يانظر پردازان است وبر اساس يافته های نگارنده استوار می باشد. از اين روممکن است فقيهان ديگری نيز بوده و باشند که نظرشان از ديد اين جانب مخفی مانده باشد.بنابراين،ممکن است عنوان «جمعی از فقيهان» به اصطلاح :«اجماع» بدل شود واز نگاه ديگر پژوهشگران حجت تلقی شود يا عنوان «برخی از فقها» به عنوان «جمعی از فقيهان» تبديل شود ولذا ميزان آراء ونظرهای فقيهان بالاتر از آمار اين پايان نامه باشد.
6- در گفتارهائی که به بررسی حقوق انگليس وفرانسه پرداخته ايم،عناوين يکسان انتخاب کرده ايم. به عنوان مثال: نفقه چيست؟ نفقه بر عهده کيست؟تا اگر در هر يک از اين کشورها مطلبی خاص،موجود باشد، از عنوان آن شناخته شود.
در پايان از خداوند منّان خواهانيم که به،حقوقدانان مسلمان،فقيهان و انديشمندان دينی توفيق دهد تاقوانين مترقی و انسان ساز اسلام را بيان کرده و به دشمنان دين امکان ندهند بيش از اين بر اسلام و مسلمانان بتازند.اميد آنکه طرح مسائل دينی و نقد و بررسی نظرات انديشمندان مسلمان،ايجاد ترديد در دين تلقّی نشود و متوليّان امور،پيشينه کليسا و کنيسه را درس عبرتی بدانند و در رفع نا امنی نويسندگان و محققان بکوشند و از امنيّت قلم و بيان،چنان که در عصر ائمه معصومين عليهم السلام بوده،دفاع کنند.
فصل دوم -تعريف ها:
گفتار اول- نفقه (نفق،و انفاق) nafaqe(alimony) (1) )
شناساندن مفهوم و پيام واژه های:نفق،نفقه و انفاق علاوه بر فرهنگ نامه ها،در حوزه کار فقيهان نيز قرار می گيرد،بلکه به نظر برخی از بزرگان،تشخيص موضوعات،از لحاظ عرف و لغت،در حيطه اجتهاد محصور نيست و مقلد نيز وظيفه دارد،اين مفاهيم را بشناسد.بنابراين،برای فهم بهتر مسائل نفقه،نخست به پاره ای از فرهنگ نامه ها نظر می کنيم و سپس به متون فقهی،حقوقی و دينی می پردازيم.
مبحث الف-فرهنگ نامه های تازی:
فرهنگ نامه های تازی که از سده دوم به اين طرف تدوين شده،برای کلمه های: نفق،انفاق و نفقه معانی گوناگونی ثبت کرده اند،مانند:گذشتن،تمام شدن،نقصان،تقليل،کساد شدن،مصرف نمودن،ازدياد مشتری،از بين رفتن،زود گذر و …
گروهی از مسلمانان،نفقه را به طعام و برخی به طعام و لباس و مسکن معنی کرده اند؛ چنانکه اين نظر از يار ابو حنيفه،محمّد بن الحسن الشيبانی روايت شده است.(1)
بسياری از عالمان دينی و بلکه همه آنان برای تفسير انفاق در قرآن از فرهنگ نامه ها و گاه از ادبيات شفاهی عرب بهره گرفته اند،در حالی که اولاً- اين فرهنگ نامه ها بر اساس ادبيات دوره زندگی مولف،شکل گرفته و از اين جهت،هر يک با ديگری فرق دارد.دوم -آنکه لهجه ها و گويشهای مختلف را شامل نمی شود و سوم -آنکه از اين طريق نمی توان معنای مورد نظر شارع را دريافت،چه اينکه پيامبر اکرم (ص) همين واژه های عربی را برای اعراب توضيح می داد و يا برخی از آنان خود،معنای واژه ها را می پرسيدند.
مبحث ب-فرهنگ نامه های فارسی:
پارسی زبانان برای معنا کردن کلمه های «انفاق و نفقه» به زبان فارسی،خودرا مانند فرهنگ نامه نگاران عرب مقيّد نکرده اند.از اين رو،معنايی که اينان به دست می دهند،ساده و گويا می باشد و به مراد شارع مقدس بسيار نزديک است.
مرحوم دهخدا نفقه را به نقل از «ترجمان علامه جرجانی» صفحه صد،به معنای هزينه و به نقل از «متن اللغه» به معنای:آنچه از درم و امثال آن صرف خويشتن و يا عيال خود کنند و به نقل از «ناظم الاطباء» به معنی:روزمره ای که برای زن و فرزند واهل و عيال مقرر کنند،تفسير می کند. (2)
مرحوم دکتر معين نيز در «فرهنگ معين» نفقه را چنين معنی کرده است:
1-آنچه انفاق و بخشش کنند 2-آنچه صرف هزينه عيال و اولاد کنند،هزينه زندگی زن و فرزندان،روزی و مايحتاج معاش (3)

در فرهنگ حقوقی دکتر لنگرودی،انفاق به معنی صرف کردن آمده است. (4)

انفاق- اين کلمه از نفق و نفاق مشتقّ نشده است.شکل و ظاهر آن هر چند با نفق و نفاق يکی است اما اصولاً کلمه مستقلی به حساب می آيد. در آيه 31 ابراهيم به معنی:واروفتن ناپاکی، آمده است.(5)
انفاق-نان پيدا کرده را به ديگری دادن و نسق نان سراغ گرفتن قاينی ها می گويند: برو نسق ده برای ما!دنبالش برو و فراهم کن،سراغ فلانی برو و از او بگير،برای شما نسق خواهم داد يعنی فراهم خواهم کرد،از کسی خواهم گرفت و به شما خواهم داد (6)
نفق- نفق با نسک و مسک هم خانواده است.نفق نان پخش کردن،شکم کسی را سير کردن،نياز مربوط به جسم کسی را برآوردن.نسک نان سر کسی گذاشتن،بی آنکه بدانی به که هديه می کنی؟نان در دجله انداختن، برای خدا بدون شناخت طرف،خرج کردن .نان پيدا کردن،راهی برای جستن نان زدن. (7)

مبحث ج – نفقه در متون فقهی
لفظ نفقه در نوشته های فقهی معنای خاصی دارد.فقيهان اين کلمه را به معنای لغوی آن به کار نبرده اند،بلکه مراد و منظور شارع را تشريح کرده اند.يکی از فقهای حنبلی در باره اين کلمه،چنين نوشته است:«و هی کفاية من يمونه خبزاً و أدما و کسوة و مسکناً و توابعها» (8)
نفقه کفايت تأمين خرج زندگی از قبيل نان،خورش،پوشاک،مسکن و توابع اينهاست.
دو نفر از حقوقدانان اهل سنت می نويسند:«و فی اصطلاح الفقهاء هی اسم للشيیء الذی ينفقه الانسان علی عياله و زوجته و اقاربه و مملوکه» (9)
نفقه در اصطلاح فقيهان نام چيزی است که انسان بر عيال،زن و نزديکان و مملوک خود هزينه می کند.
«النفقه فی الشرع الا درار علی الشيیء بما به بقائه» (10)
نفقه در ديدگاه دين بخشش مداوم چيزی است که بدان بقای آن حفظ گردد.
گردآورندگان مجموعه فقهی حقوقی دولت عثمانی که از فقيهان حنفی می باشند،انفاق و نفقه را چنين توصيف کرده اند:
«الانفاق عبارة عن صرف المال و خرجه» (11)
انفاق عبارتست از مصرف کردن مال و بيرون آوردن آن از ملکيت خويش.
«النفقه الدراهم و الزاد و الذخيرة التی تصرف فی الحوائج و التعيش» (12)
نفقه عبارتست از درهم ها و توشه و پس اندازی که در راه رفع نيازمندی و هزينه زندگی صرف می شود.
تا اينجا روشن شد که در مورد نفقه و الفاظ ديگری که دين آنها را استعمال کرده،دو معنی وجود ندارد که يکی را لغوی و ديگری را اصطلاحی بدانيم،بلکه تنها يک معنی وجود دارد و آن از ظاهر قرآن و روايات به خوبی قابل فهم است.در چنين مواردی قرآن و سنّت را به وسيله لغت و محاوره عموم عرب،محک نمی زنند.
نا گفته نماند،اختلافی که موجب شده برای انفاق و واژگان مشابه آن،يک معنای لغوی و يک معنای اصطلاحی جعل کنند،ناشی از تفاوت ديدگاه های مفسران است،نه برخاسته از نفس واژه ها.در اين صورت معناهای مختلف اين واژه ها حمل بر مسامحه می شود.
مبحث د- انفاق در حقوق مدون
موضوع انفاق به گونه های متفاوت در حقوق کشورها و ملت ها گنجانده شده و در موادی از قانون مدنی هر کشور يا مذهبی به تناسب تأثيرات اجتماعی،دينی و سياسی مطرح شده است.انديشمندان و قانونگذاران حقوق مدون برای انفاق تعريفهايی در نظر گرفته اند که نمونه آن را در زير می خوانيد:
در ماده 139 قانون مدنی طايفه های کاتوليک شرقی، تعريف نفقه چنين است:
«النفقه هی کل مايحتاج اليه الانسان ليعيش عيشه لائقة بنسبة حال امثاله و تشمل الطعام و الکسوة و السکنی للجميع و التطبيب للمريض و الخدمه للعاجز و التعليم و التربية للصغار» (13)
نفقه هر چيزی است که انسان برای يک زندگی شايسته به نسبت حال امثال خود بدان نياز دارد و شامل:خوراک،پوشاک و مسکن برای همه و اجرت پزشک برای بيمار،خدمت برای ناتوان و آموزش و پرورش برای خردسالان می شود.
در ماده 176 قانون مدنی طايفه روم ارتدکس،نفقه چنين تعريف می شود:
«النفقه هی المبلغ المتعين اداوه لمستحق بمقتضی طبقته الاجتماعية لاجل السکن و الملبس و صون الکرامة و الحياة و التربية و التعليم» (14)
نفقه اندازه معينی از پول است که به نفح نيازمندش بر اساس جايگاه اجتماعی او پرداخت می شود تا مسکن،پوشاک،صيانت از کرامت در زندگی و هم چنين پرورش و آموزش وی تأمين شود.
ماده 28 قانون مدنی طايفه دروزی ها نفقه را چنين تعريف کرده است:
«النفقه هی ما ينفقه الانسان علی عياله و زوجته و يشمل الطعام و الکسوة و السکنی و التطبيب و خدمة الزوجه ذات الکرامة او العاجزة او المريضة و هی لازمة الاداء بتراضی الفريقين او بحکم القاضی» (15)
نفقه عبارتست از چيزی که انسان برای عائله و زوجه خود هزينه می کند و شامل خوراک،پوشاک،مسکن،اجرت پزشک و خدمتکار برای زنی که دارای کرامت (اجتماعی) است و برای زنی که ناتوان و بيمار است،می شود .وبا توافق گيرنده وپرداخت کننده، يا به حکم قاضی ادای آن لازم ميگردد.
در ماده 106 قانون مدنی يهوديان(کنيسه دمشق) که در پاره ای از کشورهای عربی چون مصر،سوريه و لبنان اجرا می شود، چنين آمده است:
«علی الزوج للزوجه مهرها و مؤنتها و کسوتها و مواقعتها و تمريضها اذا مرضت و اطلاق سراحها اذا اسرت و دفنها عند الوفاة و اذا مات بقيت فی بيته تأکل من ماله ما دامت ارملة اذا شائت هی،و بناتها الی أن يتزوجن» (16)
شوهر بايد مهر زن و هزينه ها (ی زندگی) و پوشاک او را بدهد و با او نزديکی کند و هرگاه مريض شد،از وی پرستاری نمايد و اگر اسير شد،او را آزاد کند و هر گاه از دنيا رفت،وی را به خاک بسپرد.همچنين زن تا زمانی که شوهر نکرده،از مال شوهر فوت شده خود بهره می برد و نيز دختران او تا وقتی شوهر نکرده اند،از مال شوهر استفاده می کنند.
با ملاحظه تعداد زيادی از قوانين مدنی کشورهای اسلامی و با توجه به اين نکته که حقوق مسلمانان از فقه اسلامی سرچشمه می گيرد،می توان گفت:مسلمانان تعريفی برای نفقه ارائه نکرده اند و تنها به طرح مصداقهای انفاق -آن هم به طور ناقص -بسنده کرده اند؛ در حالی که يهوديان ومسيحيان برای نفقه تعاريف روشن وجامعی دارند وحقوق زن را کاملاً رعايت کرده اند.
در اين فصل چون بنای بحث حقوقی نداريم،از شرح نکات مثبت قوانين مورد اشاره و نقد و بررسی نقاط ضعف آن خودداری می کنيم،ليکن گفتنی است که قانونگذاران ملتها و کشورهای غير اسلامی،علی رغم ديدگاههای ناقص خود نسبت به زنان و به رغم فقدان نظرات اصولی و بنيادی در مبانی حقوق خويش،به مسائل انسانی توجه و عنايت خاصی داشته اند،ولی مسلمانان با آنکه کرامت و شخصيت زن را برتر و فراتر از مذهبها و کشورهای دنيا پذيرفته اند،خود اين مسائل را مورد توجه قرار نداده اند.
در قانون مدنی ايران، نفقه تنها يک تعريف مصداقی دارد.ماده 1107 نفقه را چنين توصيف می کند:«نفقه عبارتست از مسکن و البسه و غذا و اثاث البيت که به طور متعارف که با وضعيت زن متناسب باشد و خادم در صورت عادت زن به داشتن خادم يا احتياج او به واسطه مرض يا نقصان اعضاء» (17)
ماده 71 قانون مدنی سوريه اين گونه است:
«النفقه الزوجيه تشمل الطعام و الکسوه و السکنی و التطبيب؛لقدرالمعروف و خدمة الزوجه التی يکون لامثالها خادم»
نفقه زوجه شامل:خوراک،پوشاک،مسکن،اجرت پزشک در حد متعارف و هزينه خدمت کردن در صورتی که امثال زن خادم داشته باشند،می شود. (18)

مبحث ح – نفقه از ديد حقوقدانان ايرانی
همان گونه که گذشت،نفقه در قانون مدنی ايران تعريفی ندارد،ولی عده ای از حقوقدانان برجسته کشورمان تعريفهايی ارائه داده اند.آقای دکتر کاتوزيان در اين زمينه نوشته است:
نفقه تمام وسائلی است که زن،با توجه به درجه تمدن و محيط زندگی و وضع جسمی و روحی خود بدان نيازمند است. آقای دکتر کاتوزيان عقيده دارد که مصداقهای نفقه مندرج در ماده 1107 به عنوان نمونه و مثال ذکر شده و بايد داوری را به عرف واگذار کرد. (19)
دکتر سيّد حسن امامی:«نفقه در اصطلاح حقوقى عبارت از چيزهائى است كه شخص براى زندگانى احتياج بآن دارد از قبيل: خوراك، پوشاك، و مسكن و اثاث منزل. در اصطلاح حقوقى كسى كه عهده‌دار نفقه ميباشد منفق و كسى كه نفقه باو داده ميشود منفق عليه گويند.
اصولًا نفقه هر شخصى بعهده خود او است، مگر آنكه كسى تعهد بر انفاق او نموده باشد و يا قانون بجهتى از جهات كسى را ملزم بانفاق او كرده باشد.قانون در دو مورد زير نفقه افرادى را بعهده ديگرى گذارده است: مبحث اول- نفقه زوجه‌» (20)
دکتر محقق داماددرباب حدود(تعريف نفق زوجه) نوشته است:«در كتب فقهى نفقه زوجه در هشت چيز دسته‌بندى شده است:
1 و 2- نان و خورش به مقدارى كه سير شود، و از نظر كميّت و كيفيّت به شئون زن و عرف و عادت بستگى داشته و متناسب با زمان و مكان مى‌باشد.
3- لباس، كه از نظر جنس و مقدار بستگى به عرف و عادت محل دارد.
4- فراش، كه منظور زيرانداز و وسائل استراحت است.
5- وسائل طبخ و ادوات و ابزار آشپزى متناسب و متعارف.
6- وسائل تنظيف و آرايش، فقها در اين مورد وسائلى مانند شانه و موادى مانند دهن (كرم) را جزء نفقه ذكر كرده‌اند. ولى دربارۀ لوازمى كه جنبۀ تزيين اضافى دارد مانند عطريّات و سرمه‌جات، به عدم لزوم آن تصريح نموده‌اند.
برخى از‌فقها خرج و هزينه حمّام را نيز بعنوان نفقه نفى كرده‌اند « جواهر الكلام، ج 31، ص 335.». امّا اشتباه نشود كه اين موضوع نه به آن معناست كه خرج نظافت جزء نفقه نيست، بلكه از آنجا كه سابقا چنين متداول بوده كه افراد در منزل شستشو مى‌كرده‌اند و رفتن به حمّام مخصوص طبقۀ خاص و يا تنها در حالتهاى بخصوصى بوده، لذا مخارج حمّام جزء مخارج اضافى محسوب مى‌شده است. بنابراين در عرف فعلى على الظاهر مخارج حمّام اعم از آنكه براى غسل باشد يا براى تنظيف جزء نفقه واجب مى‌باشد « تحرير الوسيله، ج 2، ص 316».
7- مسكن ملكى يا استيجارى و يا استعارى، كه با شئون و احتياجات زوجه از نظر محلّ و همچنين از نظر داشتن مرافق كافى متناسب باشد.
8- خدمتكار، چنانچه زوجه از جهت شئون و شرافت خانوادگى در منزل پدرش داراى خادم بوده، و يا بعلّت ابتلاء به بيمارى نيازمند به خدمتكار مى‌باشد. در اين صورت مرد مخيّر است كه خادمى را اجير كند، و يا آنكه خود به خدمت زن برخيزد و حوائج او را برآورد، و يا زن خودش داوطلبانه كارهاى مربوط به خود را انجام دهد. كه در صورت اخير زن حقّ مطالبه نفقۀ خادم را ندارد « شرايع الاسلام در متن جواهر الكلام، ج 31، ص 337؛ شرح لمعه، ج 2، ص 122. ».
حقّ تعيين فرد خادم در صورت عدم توافق ميان زوجين با كداميك از آن دو است؟
علّامه حلّى معتقد است كه نظر زن مقدّم است، زيرا وى بهتر مى‌داند كه چه كسى مى‌تواند خدمت او را انجام دهد. ولى محقّق حلّى و شهيد ثانى معتقدند كه اختيار تعيين با مرد است « جواهر الكلام، ج 31، ص 337؛ شرح لمعه، ج 2، ص 122. ».
ذكر اين نكته ضرورى است كه بنظر مى‌رسد نفقه اختصاص به امور هشتگانه فوق الذكر ندارد، و اگر نيازهاى ديگرى هم احيانا وجود دارد مثل سوخت‌فصل سرما كه در دسته‌هاى فوق داخل نمى‌باشد، يقينا جزء نفقه محسوب است. امّا در مورد مخارج معالجه، فقها هزينه مداواى امراض عادى را جزء نفقه دانسته‌اند.ولى نسبت به مخارج درمان امراض صعب العلاج كه مستلزم هزينه‌هاى سنگين است ترديد نموده‌اند. » (21)‌
آقای دکتر سيد حسن صفايی نيز نفقه را چنين تعريف کرده است:
«هر چيزی که بر حسب متعارف مورد احتياج زن باشد،جزو نفقه است و مرد بايد آن را برای زن فراهم کند» (22)

چنانکه برخی از حقوقدانان و فقيهان تذکر داده اند،مصداقهای ياد شده در روايات و آثار فقيهان و ماده 1107 قانون مدنی،جنبه مثالی داشته و با توجه به عرف زمان پديد آورندگان،معرفی شده است.
تحولاتی که در زندگی بشر پديد می آيد،موجب می شود که ارقام و مصداقهای نفقه تغيير کند،کم يا اضافه شود يا کميت و کيفيت بعضی از آنها متحول گردد.بنابراين،عرف زمان به علاوه ضرورتهای تمدن بشری،ملاک تعيين و پرداخت نفقه خواهد بود.پس نفقه را می توان چنين تعريف کرد:
نفقه عبارتست از هزينه هايی که در زمان و مکان زندگی،مورد نياز زوجه می باشد و ملاک تعيين و پرداخت آن عرف جامعه به علاوه نيازهای مشروع و معقول رايج در دنياست.با اين تعريف،زوج علاوه بر آنکه در شهرهای ايران،به نسبت عرف زمان و مکان بايد نفقه را بپردازد،ملزم است استانداردهای بين المللی را نيز رعايت کند،مشروط بر آنکه خلاف قرآن و مصالح و اصول مسلّم عقلی نباشد.با اين وصف،بايد هزينه آموزش و پرورش زوجه و هزينه بالا بردن سطح آگاهيهای بين المللی لازم نظير مسائل امنيتی،دفاعی و نظامی نيز توسط زوج پرداخت شود.
مبحث و – تعريف انفاق در حقوق انگليس
در حقوق انگلستان نفقه تحت عنوان «Maintenance»وارد شده است.

در واقع در حقوق کامن‌لو، واژه نفقه معادل کلمه «Alimony» می‌باشد که از واژه لاتين «alimonia» مشتق شده است که به معنای تغذيه، معاش گذران، قوت و نگهداری می‌باشد، بنابراين کلمه alimony به معنی تغذيه، حفظ و بقا يا پشتيبانی که زن از شوهرش برخوردار است، اطلاق می‌شود که حق زوجه شناخته می‌شود که بوسيله شوهرش حمايت شده و همچنين بوسيله او تغذيه و نگهداری شود.

واژه maintenance در حقوق امروزه انگلستان که معادل نفقه می‌باشد بدين‌گونه تعريف می‌گردد «تهيه مايحتاج زندگی، حمايت و حفاظت کردن، استطاعت و توانايی نگهداری و تأمين معاش که از تکاليف مرد در زندگی مشترک است.

در حقوق انگلستان اصطلاحات متعدد و خاصی در مورد نفقه وجود دارد که هر کدام از اين اصطلاحات، ناظر به حالتی ويژه می‌باشد که می‌بايستی بطور جداگانه تبيين و تشريح گردد:

مبحث و/1نفقه مستمر (ثابت و دائم)

اين نوع نفقه با اصطلاح permanent alimony در حقوق انگلستان شناخته می‌شود. برطبق نفقه مستمر مرد می‌تواند با اندراج شرطی در ضمن عقد نکاح يا قرارداد جداگانه‌ای، نگهداری و تأمين مايحتاج زندگی همسر خود را در تمام طول عمرش حتی پس از فوت خود بر عهده بگيرد.

در چنين مواردی اگر شوهر قبل از زن فوت کند، وراث شوهر ملزم به پرداخت مبلغ پيش‌بينی شده از محل ماترک متوفی می‌باشند.

مبحث و/2 وديعه نفقه

اصطلاح Alimony trust به معنای وديعه نفقه است. اين تدبير جهت اخذ تضمين برای حسن انجام تعهد از طرف شوهر مبنی بر پرداخت نفقه و نگهداری همسرش پيش‌بينی شده است. گاهی مواقع شوهر مالی را به شخصی انتقال داده تا او به عنوان امين، آن را حفظ کرده و اداره کند و همسرش به عنوان ذی‌نفع (Beneficiary) می‌تواند بعد از طلاق و يا جدايی و مفارقت (separate) از منافع آن به قدر پيش‌بينی شده استفاده کرده و بهره‌مند شود.

مبحث و/3نفقه جريان دادرسی (نفقه موقت)

نفقه جریان دادرسی (temporary Alimony) Alimony pendent elite یا نفقه موقت[16] در حقوق انگلستان هنگامی است که بين زن و شوهر، مفارقت و جدايی حاصل شده و جدا از يکديگر زندگی می‌کنند در حالی که هنوز طلاق حاصل نشده است، به دستور دادگاه تا تعيين تکليف زوجين، مبلغی تعيين می‌شود که از جانب مرد به طور مقرری ماهيانه می‌بايستی به فرزندان و همسر پرداخت شود، به همين جهت اين مبلغ به Allowance pendent elite نيز مشهور است.

مبحث و /4نفقه يکجا و کلی

Alimony in gross در مفهوم دقيق يا فنی خود، پرداخت وجه در فواصل زمانی معين می‌باشد، اما مورد فوق به منزله حل و فصل و تفکيک نهايی دارايی زوجين می‌باشد- به همين جهت در بسياری از احکام قضايی، مورد فوق را از شمول نفقه به معنای اصطلاحی آن خارج می‌کنند.

در توضيح اين اصطلاح اين طور گفته می‌شود که: چنانچه بين زوجين طلاق حاصل شود، بايد به اصطلاح يک حسابرسی دقيق به عمل آمده و تسويه نهايی انجام شود و اموال زوجين به طور دقيق از همديگر تفکيک بشود. در اين گونه موارد معمولاً يک مبلغ به صورت يکجا از طرف شوهر به زن پرداخته می‌شود تا ديگر زن هيچگونه ادعايی بابت سرمايه و دارايی و مطالبات از شوهر سابق خود نداشته باشد.

مبحث و /5 توافق به مايحتاج زندگی

توافق به مايحتاج زندگی يا Maintenance Agreementsهنگامی است که زن و شوهر قصد داشته باشند جدا از يکديگر زندگی کنند بدون وقوع طلاق، می‌توانند قراردادی را با يکديگر منعقد کرده و نحوه تأمين مخارج زندگی و ساير مسايل مورد اختلاف را در ضمن آن مورد توافق قرار دهند به اين قرارداد در حقوق انگلستان Maintenance Agreementsاطلاق می‌گردد. (23)

مبحث ز – تعريف انفاق در فرهنگ دينی
منظور ما از فرهنگ دينی قرآن و سنت است.انفاق در اين دو منبع اصيل به معنای گسترده ای به کار رفته،گاهی به معنی «صدقه» و گاهی فراتر از مهريه و” اجر” استعمال شده است.
اسلام در همه زمينه ها تحول آفريد،حتی در زبان مردم و در فرهنگ عاميانه آنان نيز دخالت کرده،واژه های بهتری را جايگزين نمود.حضرت رسول ص اسامی بسياری از زنان و مردان را تغيير داد و نام بعضی از مکانها را عوض کرده،خود نام جديدی وضع نمود؛همچنين واژه هايی از فرهنگ عرب را تغيير داده و الفاظ نوينی وارد ادبيات آنها کرد،به گونه ای که مردم برای نخستين باری که آن کلمات را می شنيدند،متوجه معنای آن نبودند و بدون توضيح آن حضرت مراد شارع مقدس،معلوم نمی شد.
تعدادی از اين واژه ها بدون قرينه رواج نمی يافت،بدين منظور در محاوره و سخن گفتن قراينی به کار می رفت تا مراد واضع روشن شود،ليکن علاقه شديد مردم به حضرت محمد ص باعث شد که معانی جديد در مدت زمان کوتاهی جايگزين گردد،در حالی که اکنون با همه وسائل ارتباط جمعی و امکانات رسانه ای،وضع لغات جديد مثل واژه «رايانه» با مشکل روبروست و در مراحل اوليه نيازمند قرينه است و اين موضوع هيچ اشکالی در وضع جديد به وجود نمی آورد و آن را از «وضع تعيينی» به وضع «تعيّنی» نمی کشاند.
بنابراين،برخلاف نظريه برخی از اصولين،الفاظ جديد به صورت حقيقت شرعيه و به وضع تعيينی رواج يافت.به طور طبيعی،برای فهم معنای پاره ای از واژه های کم استعمال،مدت زمان بيشتری لازم بوده،اما مهم آن است که بدانيم همه اين تغيير و تحول ها توسط شارع انجام گرفته است.
ز/1_قرآن:
کتاب خدا به زبان مردم نازل شده و زبان مردم عصر نرول،در هيچ کتابی نوشته نشده است.
همانگونه که اشاره شد،همه فرهنگ نامه ها از سده دوم به اين طرف تدوين شده و ناظر به ادبيات زمان خودمولف بوده اند.از اين رو،ما نمی توانيم بعد از گذشت چهارده قرن و تنها به استناد چنين فرهنگ نامه هايی،زبان مردم عصر نرول را دريابيم.
آنچه فرهنگ نگاران درباره واژه «انفاق» مطرح کرده اند،به طور يقين زبان مردم عصر نرول نبوده است،يا اين واژه ها در آن زمان معنايی غير از معنای منقول در فرهنگ نامه ها داشته يا آنکه قرآن آنها را در معنای مورد نظر خود به کار گرفته است.
به نظر می رسد که استعمال لفظ انفاق در قرآن به معنی تأمين هزينه زندگی و رفع نيازمنيهای زوجه و به طور عام تأمين هزينه و رفع نياز دولت اسلامی و نيازمندان بوده و يک «وضع» جديد برای لغت انفاق محسوب می شود،چه آنکه اين وضع را «تعيّنی» (24)
بدانيم يا «تعيينی»بدين صورت،انفاق يک حقيقت شرعيه است،مانند واژه منافق که استعمال آن از سوی شارع مقدس صورت گرفته و تمام علايم حقيقت را دارا می باشد و قبل از آن سابقه ای نداشته است.
بنابراين،نيازی نيست که خود را به زحمت انداخته و فرهنگ نامه ها را زير و رو کنيم تا معنای لغوی اين واژه ها را يافته و به آن وسيله قرآن را تفسير کنيم.
شايد علت تحقيق جمعی از محققان درباره سخن لغويان،کمک گرفتن از خبرگی اهل لغت در فهم واژه يا ريشه آن نبوده،بلکه آنان تلاش کرده اند تا از اين راه،تناسب استعمال مجدّد را دريابند.
ز/2-روايات:
اغلب در روايات، خوراک،پوشاک،مسکن و هيزم به عنوان مصداقهای نفقه ذکر شده است.اين مفهوم در روايات بسياری چون:حديث شماره 27713 تا 27726 و حديث شماره 27738 تا27746 و حديث شماره 27752 و 27808 از کتاب وسائل الشيعه (25)
و حديث شماره 18046، 18053، 18054 از کتاب مستدرک الوسائل از امام باقر (ع)،امام صادق (ع) و حضرت رضا (ع) آمده است. (26)
با اين حال برخی از روايات به طور کلی،نيازهای زوجه را نفقه می داند،مانند روايت شماره 27812 از کتاب وسائل الشيعه با تعبير «جميع مايحتاجون اليه لسنتهم» يعنی هر چه برای يک سال احتياج دارند و حديث شماره 18205 از کتاب مستدرک الوسائل با تعبير «کل ما انفق المؤمن من نفقه علی نفسه و عياله و اهله» يعنی هر چه مؤمن بر خود و عيال و اهل خويش هزينه کند.هم چنين از آموزشهای لازم به عنوان يکی از مصارف نفقه ياد شده است،چنانکه در حديث شماره 18045 از کتاب مستدرک الوسائل چنين آمده است:
«و يعلمها الصلاة و الزکاة ان کان فی مالها حق»
نماز را به او (زن) تعليم دهد،هم چنين زکات را اگر در مال زن حقی باشد. (27).
بنابراين،زبان روايات،زبان تفسير قرآن بوده و برداشتی واقع بينانه از واژه «انفاق» می باشد.چنان که بيان شد،اين واژه به معنای تأمين نيازمنديهای زوجه است،اعم از خوراک،پوشاک،مسکن،آموزش و هزينه های ديگر.
گفتاردوم- زوجه wife
زوجه را اکثر نويسندگان حقوقی قابل تعريف نميدانند امّا شماری از حقوقدانان تحت عنوان دوجنسيتی بودن زوجين اشاره وار، به تعريف آن پرداخته اند. ما هم بر اين انديشه ايم که اگر چه«زوجه» مستغنی از تعريف ديده ميشود امّا،حقوقدانی که با توجه به نظامهای حقوقی جهان معاصر نظر پردازی ميکند، نميتواند خودرا از تعريف کلمه زوجه عربی يا همسر فارسی بی نياز بداند؛ زيرا در عصر ما تعدادی از نظامهای حقوقی جهان ازدواج دوجنس موافق را پذيرفته اند.در اين صورت بايد متذکر شويم که منظور از زوجه، زنی است که بتواند وظايف همسر داری وزناشوئی رادر برابر مرد خود انجام دهد. ولذا زوجه فقط بر زنان درمقابل مردان اطلاق ميشود.
گفتار سوم – حق Riht
الحَقُّ:لغة: الثابت الذي لا يسوغ إنكاره، و الحق ضد الباطل، و حق الأمر: أي ثبت، قال الأزهري: معناه وجب يجب وجوبا، و هو مصدر حق الشي‏ء إذا وجب و ثبت.
و اصطلاحا: هو موضوع الالتزام: أى ما يلتزم به الإنسان تجاه اللّه أو تجاه غيره من الناس، أو هو الحكم المطابق للواقع يطلق على الأقوال و العقائد و الأديان و المذاهب باعتبار اشتمالها على ذلك، أو ما وجب عليك لغيرك فهو يتقاضاه منك، أو ما وجب على غيرك لك فأنت تتقاضاه منه»
«حق:امرثابت شده ای که نميتوان منکرآن گرديد،ونقطه مقابل باطل است؛فلان چيز محقق شد يعنی ثابت گرديد.ازهری گفته يعنی لزوماً ثابت شد.حق مصدر است(وقتی به صورت ماضی ادا شود ميگوييم)آن چيز محقق شد،يعنی واجب وثابت گرديد. در اصطلاح حق عبارت ازموضوع التزام است؛به عبارت ديگر:هرچيزی که انسان در مقابل خدا ومردم، خودرا به آن ملتزم ميکند.وحق: حکم مطابق باواقع است وبرگفته ها، عقيده،دين، ومذهب، از آنرو که مشتمل بر حق است، اطلاق ميگردد.حق چيزی است که به گردن ميگيری وذينفع حق مطالبه آنرا دارد» (28)
مشکينی:« و قد وقع الاختلاف في حقيقته في مصطلح الفقهاء، و أحسن القول فيه انه نوع من السلطنة و الملكية و مرتبة ضعيفة منها مجعولة من ناحية العقلاء و الشرع، فكأنّ صاحبه مالك لشي‏ء و أمره بيده. ثم إن الأصحاب قد تعرضوا لبيان أقسام الحق و أنواعه فقسموه تارة بلحاظ صحة إسقاطه و نقله بعوض أو بلا عوض إلى أقسام:
منها: ما لا يصح إسقاطه و لا نقله و لا ينتقل بالموت كحق الأبوة و ولاية الحاكم و حق الاستمتاع بالزوجة.
و منها: ما ينتقل بالموت و يصح إسقاطه و لا يصلح نقله كحق الشفعة./و منها: ما يصلح نقله و إسقاطه و ينتقل بالموت كحق الخيار و حق القصاص و حق الرهانة و حق التحجير و حق الشرط و غير ذلك. و اخرى بملاك قابلية ثبوته بشهادة الرجال، أو النساء منضمات، أو بالاستقلال مع انضمام اليمين، أو بدونه، إلى أقسام فقسموه إلى حق اللّه و حق الناس
و منها: ما يجوز إسقاطه و لا يصلح نقله و لا ينتقل بالموت كحق الغيبة و الشتم.» « درفرهنگ فقه(اصطلاح فقهاء) پيرامون حق اختلاف نظر است.بهترين سخن در اين مورداين است که:حق، يک نوع سلطه ويک نوع ملکيّت ضعيف است؛که آنرا عقلاء واهل شريعت معتبر دانسته اند.انگار که حقدار، مالک چيزی است وامر آن به دست وی است.فقيهان امامی انواع واقسام حق را بيان کرده اند.گاهی به لحاظ صحّت اسقاط آن؛گاهی برای آنکه با عوض مبادله ومنتقل ميشود؛ گاهی بدان جهت که بدون عوض ومبادله، ساقط ميگردد.برخی از اين حقوق قابل اسقاط نيست، قابل مبادله هم نيست وبا مرگ ذی حق به کسی (به ارث )نميرسد.مانند حق پدری برفرزند وولايت حاکم بر رعيّت، وحق لذت جنسی از زوجه توسط زوج.برخی از اين حقوق قابل اسقاط هست امّا،قابل نقل وانتقال نيست وبا مرگ ذی حق به کسی ديگر منتقل نميشود(نقل قهری ندارد) مانند حق غيبت وحق شتم.
برخی از آنها،قابل اسقاط هست وبا مرگ منتقل ميشود ولی قابل انتقال(اختياری) به غير نيست.وگروهی ديگر از اين حقوق،هم قابل انتقال اختياری است، هم نقل قهری قبول ميکند وهم قابل اسقاط است.مانند حق خيار،قصاص،تحجير،رهن وحق شرط وجز آن؛/ واز زاويه ديگری فقيهان امامی حق رابه اعتبار اثبات آن به شهادت مردان وزنان،تنها يا به ضميمه هم، به دوگروه عمده حق اللّه وحق النّاس تقسيم کرده اند.»(29)

ياسين عيسی ، عاملی ‏:«الحَقّ:واحد الحقوق يشمل ما كان لله، و ما هو لعباده.-: اسم من أسماء الله تعالى، أو من صفاته.-: مقابل الباطل.-: الثابت بلا شك. ..في اصطلاح أهل المعاني: هو الحكم المطابق للواقع، يطلق على الأقوال، و العقائد، و الأديان، و المذاهب، باعتبار اشتمالها على ذلك. » «کلمه حق مفرد، کلمه حقوق است؛وشامل حق اللّه وحق بندگان او ميشود.جق از نامهای خدا يا صفات اواست؛ودرمقابل باطل است؛ به معنی امر ثابتی که هيچ شکی در آن راه ندارد. حق در فرهنگ اهل معنی حکم مطابق با واقع است.وبرقول وعقيده ودين ومذهب نيز اطلاق شده زيرا همه اينها مشتمل بر حق است.» (30)

گفتار چهارم – – حکم(فرمان )–فرمان قضائی jubgement
سعدى ابو جيب‏:«الحُكْم:إنشاء قول في حكم شرعي يتعلّق بواقعة شخصية- راجع «فتوى»- منقول عن المسالك في حاشية شرح اللمعة الحجرية: ج 1، ص 256.و بلحاظ القانون: الحكم الشرعي هو التشريع الصادر من اللَّه تعالى لتنظيم حياة الإنسان. كما عن الحلقة الثانية في الأصول للشهيد الصدر» «حکم، انشای سخن درباره يک فرمان شرعی است که به يک رخداد شخصی تعلق ميگيرد.
براساس قانونگذاری،حکم شرعی عبارت است ازتشريعی است که از سوی خدا صادر ميشود.تابه زندگی انسانها نظم بدهد.» (31)
‏ محمود عبد الرحمان‏:«… عند الأصوليين: خطاب الله تعالى، المتعلق بأفعال المكلفين بالاقتضاء، أو التخيير. (ابن حجر).- في اصطلاح الفقهاء: ما ثبت بالخطاب، كالوجوب، و الحرمة. (ابن عابدين).- بمعنى القضاء شرعا: هو فصل الخصومات، و قطع المنازعات. (التمر تاشي).- عند المالكية: الأخبار بالحكم الشرعي على وجه الإلزام لما فيه من فصل الخصومات، و إقامة الحدود، و نصرة المظلوم.- عند الإباضية: إنشاء القاضي إلزاما (كالحكم بالنفقة)، أو إطلاقا (كالحكم بزوال الملك عن أرض لا إحياء عليها، و أن تبقى مباحة لكل أحد، أو بزوال ملك الصائد عن الصيد).- في المجلة (م 1786): هو عبارة عن قطع الحاكم المخاصمة، و حسمه إياها، و هو على قسمين: القسم الأول: هو إلزام الحاكم المحكوم به على المحكوم عليه بكلام. كقوله: حكمت، أو أعط الشي‏ء الذي ادعي عليك. و يقال لهذا قضاء الإلزام، و قضاء الاستحقاق. و القسم الثاني: هو منع الحاكم المدعي عن المنازعة بكلام، كقوله: ليس لك حق، أو أنت ممنوع من المنازعة. و يقال لهذا: قضاء الترك.» ابن حجر حکم رااز نگاه اصولی ها، چنين تعريف ميکند:خطاب خدا به مکلف ها،که از آن فرمان پذير شدن آنان به دست می آيد ويا اينکه نسبت به ادای آن فرمان مختار اند. ابن عابدين «حکم» رااز نگاه فقهاء به معنی هرچه به وسيله خطاب شريعت ثابت گردد،مانند وجوب وحرمت؛ تعريف کرده است.تمرتاشی گفته است:از منظر شرع،حکم به معنای داوری کردن است. يعنی فصل خصومت وقطع دعاوی.مالکيه گفته اند:اخبارِ به حکم شريعت بر وجه الزام؛که هم شاملِ فصل خصومت( قضاوت) است؛ وهم شاملِ اقامه حدود ونصرت مظلوم.اباضيّه گفته اند:عبارت است ازانشای الزام آوريارهائی بخشِ قاضی،مثل حکم به نفقه،حکم به زوال مالکيتِ خصوصی نسبت به زمين موات، وحکم به سلب مالکيّت از صيباد نسبت به صيد او.در ماده 1786 المجله،عبارت است ازقطع مخاصمه وبريدن ريشه آن از سوی حاکم؛ واين داوری به دو صورت انجام ميشود:صورت اول- الزامی کلامی محکوم عليه به ادای حق محکوم له؛مثلاً بگويد:دستور ميدهم فلان حق که بر تو ادعا شده بپردازی؛ يا بگويد:چيزی را که بر عليه تو ادعا ميکند، به اوبده.صورت دوم فرمان به مدعی که ادعای تو نادرست است؛ ويا اينکه بگيد حق نداری با طرف حسابت دعوا راه بندازی واين صورت را قضاوت ترک مخاصمه گويند.» (32)
:«الحُكم:لغة: بضم الحاء مصدر حكم: أى قضى و فصل و يأتي بمعنى السلطان و السيطرة.
و الحكم أيضا: مصدر حكم- من باب كرم-: أى صار حكيما رشيدا، فيأتي بمعنى الحكمة و السداد، و هو وضع الشي‏ء في موضعه، قال اللّه تعالى:. وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً. [سورة الأنبياء، الآية 79]: أي حكمة و رشادا أو علما أو قضاء أو فصلا بين الناس أو سلطانا و ملكا، و في الحديث: «و إن من الشعر لحكما» [النهاية 1/ 419]: أي من أنواع الشعر ما هو حكمة.
و يأتي بمعنى القضاء، يقال: «حكم له و عليه و حكم بينهما»، فالحاكم هو القاضي في عرف اللغة و الشرع، و قد تعارف الناس في العصر الحاضر على إطلاقه على من يتولى السلطة العامة، قال اللّه تعالى:. وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ [سورة الأنبياء، الآية 78]: أي لقضائهم و فصلهم بين المتخاصمين، و يأتي بمعنى المنع و الصرف، يقال: «حكمت الرجل عن رأيه».
و يقال: «حكمت الفرس و أحكمته»: إذا جعلت له حكمة تمنعه عن الجموح و العدد و تصرفه عن المشي طبعا، و منه سمّى الرجل حكيما، لأنه يمنع نفسه و يردها و يصرفها عن هواها، قال الشاعر ابني حنيفة أحكموا سفهاءكم إنى أخاف عليكم أن أغضبا
و يأتي بمعنى الإحكام و الإتقان، و منه قوله تعالى: الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ. [سورة هود، الآية 1].و منه: «الحكيم» من أسماء اللّه تعالى، «فعيل» بمعنى:«مفعل»: أى محكم للعالم الدال على قدرته و علمه لكونه محكما متقنا.
و الحكم عند أهل الميزان: إسناد أمر لآخر إيجابا أو سلبا، فخرج بهذا ما ليس بحكم كالنسبة التقييدية.و عند أهل اللغة: أن يقضي في الشي‏ء بأنه كذا أو ليس بكذا سواء ألزم ذلك غيره أم لا.و من حيث عرف الشرع: فيستعمل على وضع اللغة في الوجوه الثلاثة: (المنع و الصرف- الإحكام و الإتقان- الحكمة)، فإن اللّه تعالى شرع الأحكام داعية إلى مصالح العباد و مانعة عن أنواع العبث و الفساد.و كذا شرعت مبنية على الحكمة البالغة و المعاني المستحسنة.
و كذا هي حكمة متقنة بحيث لو تأملها العاقل حق التأمل لعرف أنها مما ينبغي أن يكون كذلك.
و عند الأصوليين: خطاب اللّه تعالى المتعلق بفعل المكلف من حيث إنه مكلف، أو خطاب اللّه المتعلق بفعل المكلف اقتضاء أو تخييرا أو بأعم وضعا و هو: الوارد سببا، و شرطا، و مانعا، و صحيحا، و فاسدا.
و الحكم التكليفي: هو ما فيه طلب أو تخيير، أو خطاب اللّه تعالى المتعلق بأفعال المكلفين بالاقتضاء أو التخيير.»
«حکم، در لغت با ضم حاءمصدر فعل حکم است و به معنای داوری، فصل خصومت، وسلطنت وسيطرت است.هم چنين حکم، مصدر ازباب کرم است، به معنی سنجيده ورشيد؛بنابر اين به معنی حکمت وسداد هم می آيد که عبارت باشد از:هرچيزی را سر جای خودش نهادن…به معنی … از منظر عرف متشرعه:برای هرسه معنی اش( منع وصرف؛ احکام واتقان؛ وحکمت) به کار ميرود ..از نگاه اصولی ها: خطابِ خدا که به فعل مکلف تعلق ميگيرد، از آن حيث که مکلف است؛يا خطاب خدا که از باب اقتضاء .وتخيير به فعل او تعلق ميگيرد.يا خطابی که به اين صورت وبه اضافه خطاب وضعی به فعل مکلف تعلق ميگيرد.مانند خطابی که برای سبب بودن وشرط ومانع وصحيح وفاسد، وارد ميشود.
حکم تکليفی، حکمی است که درباره خواستن چيزی از مکلف يامخيّر کردن او برای انجام وترک صادر شده؛ياخطابی که مقتضی فعل مکلف است ويا ويرا در فعل وترک فعل آزاد ميگذارد.»
(33)
گفتار پنجم- فمنيسم feminism –پيشتر نوشتيم که:بايد خود از فمنيسم يک تعريف ارائه دهيم وآنرا از منظر اسلام تبيين کنيم.زيرا نميتوان از تعاريف موجود در فرهنگ سياسی واجتماعی حقوق زنان، تبعيّت کرد.لهذا تعريفی که در اين پايان نامه محور بحث خواهد بود، عبارت است از:نهضت برابر خواهی زنان، يا مردانِ حامی زنان، از حقوق سياسی واجتماعی آنان. اين تعريف به نوعی در فقه شيعه با عنوان تبرز وتستر عنوان شده است. نمونه تعاريف مطرح شده از فمنيسم، عبارت اند از:1- ازباورداشتن نسبت به حقوق زنان،وبرابرخواهی سياسی واجتماعی اقتصادی زن ومرد.2-مباحثه ای است که از جنبشها،نظريه ها،وفلسفه های گوناگونی تشکيل شده تا در ارتباط با تبعيض جنسيتی تلاش کندواز برابری برای زنان دفاع کرده وبرای حقوق ومسايل زنان مبارزه کند.(34)

گفتار ششم- تطبيق comparison –دربرابرهم گذاشتن،دو يا چند انديشه ونظريه تا بتوانيم معايب ومحاسن ونقايص آنهاردريابيم. ولذااشتراک غير مستقيم درعقل وانديشه انسانهای عالم وخردمند وباتجربه؛ واستفاده از دستاوردهای فکری وتجربی ايشان. (35)
گفتار هفتم- دونظام حقوقی two legal systems-ودر اين پايان نامه،منظور ما دونظام حقوقی فرانسه وانگليس است که اول تابع رژيم رمی ژرمنی ، وديگری تابع نظام کامن لا است.(36) تعريف نويسنده پايان نامه

فصل سوم – ارتباط انفاق با رياست مرد
رياست مرد به هر انگيزه ای باشد،ريشه در تاريخ پر فراز و نشيب خانواده دارد.بدون شک،اگر انفاق را تنها عامل رياست مرد ندانيم،حداقل يکی از عوامل مؤثر آن خواهد بود.در آيه شريفه 34 سوره نساء که سرپرستی کارهای زنان بر عهده مردان گذاشته شده،با چنين موضوعی رو به رو هستيم.با اين وصف،رياست مردان در خانواده،هم به دليل سيره و عرف مردم و هم به دليل آيه مزبور،يک واقعيت غير قابل انکار است.(37)

علاوه بر ارتباط تنگاتنگ رياست با انفاق،اين عنوان از دو جهت قابل دقّت است:1-آيا رياست خانواده از خصايص مردان است و آيا شرع مقدّس مرد را رئيس خانواده می داند يا نه؟ 2-اگر چنين باشد،آيا رياست مرد مطلق بوده يا محدود به حدود و موازين است؟
ابتدا تئوريهای موجود را پيش رو نهاده و در محتوا،انگيزه و هدف ابراز آنها دقت می کنيم،سپس به سؤالات ياد شده می پردازيم.
گفتار اول- تئوريها
پذيرش رياست مرد بر خانواده بدين معنا که شوهر فقط بر زن و دخترش رياست دارد و فرزند پسر مشمول اين رياست نمی شود،مگر قبل از بلوغ آن هم در حدّی پائين تر از دختر مورد پذيرش همه عالمان دينی است. (38)
ولی در بيان خصوصيات رياست با هم اختلاف نظر دارند.تئوريهايی که ارائه شده،عبارتند از:
مبحث اول-تئوری ملکيّت:
عده ای رياست مرد بر زنان را از نوع سلطه مالکانه می دانند.از نظر اينان مرد با دادن مهريه و نفقه،بر بضع و اراده زوجه (39)
سلطنت می يابد و قدرت خواهد داشت در تمامی شئون زوجه (به جز دو،سه مورد) (40)
تصرّف نمايد،تصرّفی که زنان را مسلوب الاراده می کند و حقّ هر نوع اراده را از آنان می ستاند،درست مانند تملّک اشياء!
مبحث دوم-تئوری بردگی:
فرق اين تئوری با تئوری ملکيّت در پذيرش اراده ناقص زنان برده است.در اينجا زنان برده به طور کامل مسلوب الأراده نيستند،بلکه حق دارند خود را بخرند و علاوه بر اين حقوق ارفاقی ديگری نيز دارند و کيفرشان نصف کيفر زنان آزاد است! (41).
طبق اين ديدگاه،مرد می تواند با پرداخت مبلغی به فروشنده،مالک زن شود و هر گاه بخواهد او را بفروشد يا هديه کند يا اجاره بدهد.اين نظريه تا به حال نيز در کتابهای فقهی به صراحت هر چه تمام مطرح شده است.
جمعی از فقيهان،زنان آزاد (به معنی غير قابل خريد مستقيم از بازار) را در حکم برده می دانند.(42)
آنها در اين ديدگاه،رياست مرد را به معنی اجرای قوانين و مقررات بردگی گرفته اند و ارفاقهای موجود در نظام بردگی را نمی پذيرند.
مبحث سوم-تئوری انتفاع و کرايه:
بيشتر فقيهان اسلامی سلطه مرد بر زنش را نوعی سلطه مالکانه می دانند،ولی نه در حدّ خريد يک شئ بلکه در حدّ انتفاع مالکانه.مرحوم شيخ طوسی (43)
و به پيروی از او جمع ديگری از فقيهان،زن و شوهر را به کرايه دهنده و کرايه کننده تشبيه کرده اند.از نظر شيخ و همفکران او،زن انتفاع از بضع خود را می فروشد و جان خويش را به کرايه می دهد.بر اساس اين ديدگاه،مرد مالک منافع بضع است و هر گاه اراده کند،می تواند بهره بگيرد و اگر نخواهد او را به حال خود رها می کند.
شافعی،از طرفداران اين ديدگاه،چنين گفته است:مرد هر وقت که بخواهد با زن خود همبستر می شود و اگر نخواست او را رها می کند.چنان که می تواند خانه استيجاری را رها کرده،از آن بهره نبرد.(44)

گفتار دوم- ديدگاه قرآن
از نظر قرآن،زن و مرد هر دو مساوی بوده و کرامت ذاتی دارند،ارزش اکتسابی هيچ يک کم يا زياد نمی شود،مگر به واسطه تقوا.قرآن آفرينش مرد و زن را از سرشت واحد می داند و زن را مايه تسکين و آرامش مرد معرفی کرده،پيوند ميان اين دو را «مودّت و رحمت» می خواند (45)

و چنان که آسمانها را به زينت ستارگان آراست و چراغهای روشنی بخش به آنها عطا فرمود،زمين را نيز به زينت زنان آراست و آنان را چراغ زندگی مردان قرار داده،برايشان ارزش ذاتی مقرّر کرد تا در نظام هستی جايگاه والايی داشته باشند.(46)
توجه به آياتمورد اشاره در بالا، و آيات فراوان ديگری که مجال ياد آوری و تفسير آن نيست،به خوبی ثابت می کند که نگاه عدّه ای از فقيهان به زنان بر خلاف قرآن است.خدای آفريننده،زنان را مايه آرامش مرد،لباس و چراغ زندگی معرفی می کند و رابطه ميان زن و شوهر را «مودّت و رحمت» می داند،امّا اين عدّه او را موجود پيش پا افتاده ای می پندارند که گويا در زندگی انسان هيچ نقشی ندارد،جز آنکه مرد،هنگام عطش شهوت،لحظاتی او را در آغوش بگيرد.در کلام فقيهان سخن از مهر و مودّت و رحمت نيست،سخن از سلطه و سودجويی يک طرفه مردان است و اين همان چيزی است که با روح اسلام در تضّاد آشکار است.
گفتار سوم- رياست مرد،خصيصه او نيست
با توجّه به تفسير آيه 34 سوره نساء و نظر به روايات و آرای فقيهان و عالمان دينی _ صرف نظر از اشکالات فروانی که پاره ای از نظريات به وجود آورده _ رياست مرد يک «خصيصه» نيست،يعنی رياست خانواده،ويژه مرد نيست،به گونه ای که نتواند در اختيار زن قرار گيرد و زن ذاتاً از اين صفت،محروم باشد.اين رياست هيچ ربطی به خصايص طبيعی و فيزيکی مرد ندارد و زن و مرد از اين جهت مساوی آفريده شده اند؛نه تنها هيچ دليلی بر رياست مرد به اين شکل وجود ندارد،بلکه برای بطلان آن دلايل و براهين علمی،عقلی و تعبّدی فراوانی ارائه شده است.
نا گفته نماند که رياست را نمی توان يک خصيصه قراردادی يا اعتباری خواند،زيرا قراردادها و اعتبار ها بر حسب شرايط و اوضاع و احوال زمان و مکان تغيير می کنند.بنابراين،رياست به هيچ وجه ثابت و لا يتغير نيست.در حال حاضر عرف بسياری از کشورها بر خلاف اين خصيصه ی ِموهوم است، و زن و مرد هر دو با هم رياست دارند؛بخشی از کارها زير نظر مرد و پاره ای زير نظر زن قرار دارد و انفاق نيز توسط هر دو صورت می گيرد.
علاوه بر اين،ارتباط انفاق و رياست از جهات ديگری مخدوش است،چرا که از يکسو همه مردان دارای ثروت يا نيروی فکر و کار نيستند.در مناطقی از سرزمينهای اسلامی چه در زمان پيامبر (ص) و چه در عصر ما،زنان امور اقتصادی را به دست داشته و دارند و کارهايی از قبيل:کشاورزی،باغداری،دامداری و … به دست زنان است و در واقع اينان نان آور خانواده اند.از سوی ديگر نيز قرآن رابطه زناشويی را يک رابطه عرفی می شناسد.(47) 47- نسا ،آيه 19.
در اين صورت با تغيير عرف،موضوعاتی از قبيل رياست و انفاق نيز تغيير خواهد کرد،چنان که عرف امروز به اين مرحله رسيده است.
بنابراين ،اسلام مرد را از آن جهت که مرد است،رئيس خانواده نمی داند،بلکه از آن جهت که انفاق می کند و ار لحاظ ارتباطات بيرون از منزل و به جهت قدرت بدنی او که بطور معمول از زنان بيشتر است،به عنوان رئيس خانواده پذيرفته است تا اگر زنان قدرتمندی پيدا شوند که با امکانات مالی و نيروی فکری،بر شوهر خود ترجيح داشتند،بتوانند رياست کنند يا اگر عرف جامعه عوض شد،خدشه ای در کلام خدا پديدار نشود.قرآن تمام ريزه کاريها را در نظر داشته و بگونه ای سخن گفته که در هر عصر و زمانی قابل عمل است.
گفتار چهارم – رياستِ مرد مطلقه نيست
بر اساس روايات،رياست مورد قبول دين يک رياست مطلقه نيست،بلکه حد و مرزهايی دارد. و کارها تقسيم شده و وظايف معين می باشد.الگوی عينی اين ديدگاه،زندگی زناشويی حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) است.
حضرت محمد (ص) هنگام تعيين حدود سلطه مرد و زن،به هر دو رياست و مسوليت می دهد؛به يکی رياست بر همه و به ديگری رياست اقتصادی ،تربيتی و …آن حضرت فرموده است:
«کلکم راع و کلکم مسئول،فالأمام راع و هو مسئول و الرجل راع علی اهله و هو مسئول والمرأة راعية علی بيت زوجها»
همه شما شبان هستيد و مورد بازخواست قرار می گيريد.امام شبان و مورد بازخواست است و مرد،شبان خانواده بوده و مورد سوال قرار می گيرد و زن،شبان خانه (و طبق روايت ديگری:شبان خانه و فرزندان خود) می باشد.
با اين وصف،هيچ يک از افراد جامعه اسلامی بر ديگری تسلط ندارد،بلکه تنها حافظ و نگهبان است.حاکم اسلامی،حافظ منافع مردم و نگهبان جان و مال و آبروی آنان است و اگر خطايی از او سر زند،مورد بازجويی و پرسش قرار خواهد گرفت.مرد نيز حافظ خانواده است،و زن نگهبان خانه و اولاد،هر يک در برابر وظايف خود مسئول هستند.
فصل چهارم – ارتباط انفاق با ولايت تأديب

گفتار اول- ولايت تأديب و تعزير
حق تأديب،يا ولايت تأديب زنان توسط شوهر از مسائل مربوط به نفقه بوده و ارتباط آن با موضوع رياست مرد غير قابل انکار است.اين دومطلب بر اساس تفسير رايج از آيه 34 سوره نساء به عنوان يک حکم دينی مطرح شده است.به عبارت ديگر:طبق يک برداشت معروف که قرنها در ميان مسلمانان معمول بوده،رياست مرد در خانواده يکی از خصايص شوهر معرفی شده است.(48).
بر اساس اين برداشت،مرد موظف بوده نفقه بدهد و در حوزه اقتدار خود مجاز بود زنش را تأديب و تنبيه کند،در مورد دخترش حق انتخاب شوهر داشته باشد(49)
و حتی می توانست هر گاه که بخواهد زن خود را طلاق دهد(50)
.به هر حال،دخالت زوج در تمامی شوون مربوط به زوجه يکی از«وظايف»مرد بود، دخالت در شغل،اموال و يا حتی اعمال دينی زوجه مانند نماز،حج،و…(51)
چرا که به اعتقاد برخی از فقيهان-که سخن آنها گذشت-شوهر،او را می خريد يا اجاره می کرد(52)
و در اين صورت زن به عنوان يک شيئ،اراده ای جز اراده شوهرنداشت.
اگر توجه کنيد،خواهيد ديد که در اين فرضيه ها نقش اول را پول بازی می کند.برداشت مسلمانان،بخصوص زنان آن دوره دقيقا چنين بوده است.در اين راستا به روايت زير توجه کنيد:
روزی يکی از ياران امام صادق (ع) به ايشان عرض کرد:زنی با مردی ازدواج کرده و به او مهريه داده و شرط کرده که جماع و طلاق به دست خودش (يعنی زن) باشد.امام فرمود:با سنت مخالفت کرده است.چنين کسی توليت حق (طلاق و جماع) را به دست کسی داده که اهل ولايت نيست.سپس فرمود:مرد مهريه بدهد و جماع و طلاق به دست او باشد،سنت چنين است.(53)
چنانکه ملاحظه کرديد،بر اساس فهم مسلمانان عصر تشريع،پول يگانه عامل ولايت تأديب و رياست و غيره، نسبت به زن است و عوامل انسانی و معنوی نقش ندارد؛اگر هم در ضمن پاره ای از مباحث بناچار و به عنوان چاشنی از آن ياد کرده اند،باز نقش بی تأثير و دکوری آنها را پذيرفته اند و اين برخلاف فطرت خدايی مردم و مخالفت نص قرآن است.
آقای دکتر وهبه الزحيلی استاد فقه و اصول دانشگاه دمشق می نويسد:«للزوج الحق فی تأديب زوجته عند عصيانها امره بالمعروف لا فی المعصية لان الله تعالی امر بتأديب النساء بالهجر و الضرب عند عدم طاعتهن… فولايةالأديب للزوج اذا لم تطعه زوجته فی ما يلزم طاعته» (54)

«هنگامی که زوجه در کارهای خوب از شوهرش فرمان نبرد،نه در معصيت؛او حق دارد زوجه اش را تأديب کند،زيرا خدا امر کرده که نافرمانی،زنان را به هجر(قهر) و ضرب(کتک کاری) تأديب کنيد… پس ولايت تأديب برای شوهر ثابت است،هر گاه که زوجه در مسائلی که بايد فرمان ببرد از او اطاعت نکند.»
فقيهان شيعه اثناعشری نيز چنين ديدگاهی دارند،زيرا مستند اين فتاوی در تمام مذهبهای اسلامی آيه 34 سوره نساء است.(55)

برخی از فقيهان پا را فراتر از اين گذاشته و معتقد شده اند که شوهر حق دارد، حدود وتعزيرات را نيز در مورد زوجه خود اعمال کند.(56)

اين نظر بدان جهت که در فقه اسلامی نادر است،مورد بحث ما قرار نمی گيرد.علاوه بر اين ،هرگاه ثابت کنيم که زوج حق تأديب ندارد،به طريق اولی حق تعزير هم نخواهد داشت.
گفتار دوم- مجازات نافرمانی زوجه و دليل آن
در فقه اسلامی،برای زوجه ای که از فرمان شوهر سربرتافته،کيفرهايی وضع شده است.برخی از اين مجازاتها اقتصادی و برخی سياسی است.قطع نفقه و محروميت از امکانات مالی،جلوگيری از تصرف زوجه در اموال خودش،قهر، و کتک زدن مصاديق عمده اين مجازات است.ناگفته نماند که سرايت اقتصاد و سياست به حوزه خانواده از آنجا ناشی می شود که فقه اسلامی،رياست مرد را سلطنت می داند و جامعه شناسان فعلی و حکمای قديم خانواده را واحد کوچکی می دانستند که به نوعی نيازمند اقتصاد و سياست است.در گذشته «سياست منزل» در قبال «سياست مدن» يکی از مباحث علمی رايج بود.
فقيهان مستند حکم ياد شده را آيه 34 سوره نساء ذکر کرده و ظاهر اين آيه شريفه را به عنوان دليل ادعای خود آورده اند:
«الرجال قوامن علی النساء بما فضّل الله بعضهم علی بعض و بما انفقوا من اموالهم فالصالحات قائنات حافظات للغيب بما حفظ الله واللاتی تخافون نشوزهن فعظوا هن و اهجروا هن فی المضاجع و اضربوا هن فان اطعنکم فلا تبغواعليهن سبيلا ان الله کان عليا کبيرا»
«مردان از آن جهت که خداوند بعضی را بر بعضی برتری داده و از آن جهت که از مال خود نفقه می دهند،قائم به امور زنان می باشند،پس زنان شايسته،فرمانبردارند و در نهان،نگهدار چيزی هستند که خدا نگهدار است.و آنانی را که از نشوزشان می ترسيد،موعظه کنيد و آنگاه در بستر از آنها هجر کنيد و آنان را بزنيد.پس اگر اطاعت کردند،بر آنها راه ستم را در پيش مگيريد.خدا بزرگ و بلند مرتبه است.»
فقيهان از آيه ياد شده برداشت کرده اند که شوهر،حق رياست و ولايت تأديب دارد. به نظر اينان،مقام مرد بر زن از آن جهت است که مرد از نظر عمل و تدبير و نيروی بدنی قويتر از زن است و فضل در آيه شريفه به فضل طبيعی اطلاق می شود. در اينجا با رعايت اختصار ،نمونه ای از استدلال آنها را می آوريم.
محمد جمال الدين قاسمی(1283-1332 ق)می نويسد:« و هو القائم بالمصالح و التدبير و التأديب ای مسلطون علی ادب النساء يقومون عليهن امرين ناهين قيام الولاة علی الرعية و ذلک لامرين و هبی و کسبی أشار للاول بقوله تعالی بمافضل الله بعضهم علی بعض و .. أشار للثانی بقوله سبحانه و بما انفقوا من اموالهم فی مهورهن و نفقا تهن فصرن کلارقاء»
«مرد متولی مصالح زن و مدبر اوست و او را تأديب می کند،يعنی(بر اساس اين آيه )مردان نسبت به تأديب زنان،سلطنت دارند و متولی زنان هستند،آنان را امر و نهی می کنند و سرپرستی آنان به دست مردان است،جنانکه والی،سرپرست مردم است.اين سلطنت به دو دليل است،يکی بخشايشی (يعنی خدا به مرد بخشيده و او را فرادست زن قرار داده)و ديگری پيدايشی(که خود مردان به دست می آورند،مثل سلطه اقتصادی) خدا با جمله زير به دليل اول اشاره کرده است:«به فضيلتی که خدا بعضی را بر بعضی قرار داده است.»… و به دليل دوم با اين سخن اشاره کرده است:«و به چيزی که از مال خود انفاق می کنند»يعنی مهريه و نفقه می دهند،پس زنان حالتی چون بردگان پيدا می کنند.» (57)
با اين نگاه،مرد بر زن تسلط دارد؛او می تواند همسر خود را به صورت دردناکی تنبيه کند.اغلب مفسران اين اقدام شوهر را منوط به اذن قاضی نمی دانند و معتقدند که شوهر خودش چنين ولايتی دارد.
گفتار سوم- نقد دليلِ مجازات
برداشت جواز ضرب و جرح و اثبات حق ولايت تأديب برای مرد،از اين آيه کار بسيار مشکل،بلکه قريب به محال است،زيرا:
الف-هيچ دلالتی بر رياست اعطايی از سوی خدا برای زوج و حق تأديب او وجود ندارد.به فرض آنکه قبول کنيم،در اين آيه رياست برای مردان جعل شده است،ملازمه و ارتباط بين رياست خانواده،با تأديب برقرار نخواهد بود.پايان آيه بنا بر تفسير رايج (نه تفسير دقيق و واقع بينانه)به مردان حق داده که زن ناشزه را تحت شرايطی به راه مسالمت بياورند،اما اين سخن به معنای ولايت زوج نيست.چنان که آيات قرآن نيز هر فردی را موظف به اقامه امر به معروف می داند،بدون آنکه برای وی حق سلطه بر جان مردم جعل کند.
ب-تفسير آيه-چنان که جمعی از بزرگان گفته اند-برخلاف برداشت طرفداران خشونت است؛قيام به معنی سرپرستی نيست،فضل نيز به اموری غير از خصايص فطری اطلاق شده و معنای هجر و ضرب نيز غير از معنايی است که موافقان خشونت مطرح می کنند.شيخ طوسی در اين باره نوشته است:
«والقوام علی الغير المتکفل بامره من نفقة و کسوة و غير ذلک» «قيام کننده بر غير به معنای پذيرش امورِ او، و کارهای او، از قبيل نفقه ،لباس و غير اينها می باشد.» (58)
همان گونه که شيخ طوسی نوشته است ،قيام و قوام به معنی سرپرستی جبر آور(متولی و سلطان)نيست،بلکه قيام در اين آيه به معنی خدمتگذاری است.قوام به معنی وابستگی امور اقتصادی زنان به مردان است،آن هم نه به طور مطلق،بلکه به قدر کفايت زندگی زن، در همان دوره آن هم به نسبتِ حال وتوانائی زوج.
دراين تفسير دخالت برداشتها و پيشداوريها وا گرفته از سنتها و رواياتی ضعيف،بخوبی روشن است.مفسری که از هر گونه پيشداوری بدور باشد،تنها به قالب الفاظ توجه می کند و هيچ نوع ذهنيتی را در تفسير خود دخالت نمی دهد،در حالی که آنچه اينجا به چشم می خورد،برداشتهای متأثر از جامعه عصر مفسران،و سنتهای غير معقول و مخالف با دانشِ بشر است.برای توضيح بيشتر اين واژه هاراشرح ميکنيم:
مبحث اول -معنای فضل
فضل در زبان قرآن دارای معانی مختلفی است و سه نوع کاربرد دارد:الف-فضل از لحاظ جنس مانند فضل جنس حيوان بر جنسِ نبات.ب-فضل از نظر نوع مثل فضل نوع انسان بر ديگر انواع حيوان.ج-فضل از لحاظ ذات مانند فضل فردی بر فرد ديگر،قسمتهای اول و دوم طبيعی و ذاتی است و غير قابل اکتساب ،ولی قسم سوم اکتسابی و عرضی است.کلمه فضل،در قرآن در جايی که پيرامون افراد انسانها به کار رفته باشد،از گونه سوم است،مانند فضل مالی در آيه 71 سوره نحل و آيه 22 سوره نساء و فضل مقامی در آيه 55 از سوره اسرا و فضل اعتباری(ارزشی) در آيه 95 سوره نساء.
گذشته از اين،تفسير مخالف،بر پايه ارجاع ضمير«هم»به «رجال» استوار می باشد که اثبات آن خود نيازمند دليل است،بلکه می توان گفت:سخن باطل و نامعقولی است.در آيه 32 همين سوره فضل به همين شکل مطرح شده و خودشان قبول کرده اند که مراداز آن،ارث و حقوق مادی بود.و منظور از «بعض» نيز هم زنان هستند و هم مردان. مردان ملاحظه کردند که در پاداش معنوی با زنان برابرند،از اين رو آرزو کردند که خدا در آخرت نيز پاداش دو برابر به آنها عطا کند و زنان نيز چون خود را کمتر از مردان ديدند آرزو کردند که خدا گناهشان را نصف مردان حساب کند،چنان که سهم مادی آنان را نصف کرده است.
در اين آيه تصريح شده که شما آرزو مکنيد که فضيلت اعطايی به بعضی را داشته باشيد،بلکه از خدا بخواهيد که به شما نيز فضيلتی دهد و اين نشان می دهد که فضيلت،اعطايی و خواستنی است،نه ذاتی .در آيه 73 سوره آل عمران نيز به اين معنی تصريح شده است.
اين فضيلت،مخصوص مردان نبوده،بلکه شامل زنان نيز می شده است،بنابراين زنی که خدا به او ثروت داده مورد غبطه و حسد ديگران بوده و يا مرد ثروتمند مورد غبطه زنان و مردان ديگر واقع می شده،چنان که در مورد علم و مقام و معنويت نيز چنين بوده است بدين خاطر،آيه مزبور نازل شد و بيان داشت که چيزی را که به برخی از افراد داده ايم،آرزو مکنيد،بلکه از خدا فضل طلب کنيد تا مناسب وضع شما عطا شود.شبيه اين تفسير از ابن عباس نيز روايت شده است.
با فرض اينکه ضمير «هم» به «رجال» برگردد و منظور «بعض اول» مردان بوده باشد و منظور از « بعض دوم» زنان باشد و در آيه 32 بگوييم:مراد ارث است که در آيات قبلی از آن ياد شده،در اين صورت معنای آيه 34 چنين خواهد بود:مردان قايم به امور زنانند،چون خدا سهم بيشتری از ارث به آنها اعطا کرده و آنها از اموال خود در راستای نيازمنديهای زنان هزينه می کنند.
به هر تقدير،چون احتمالات ديگری غير از تفسير رايج بالا وجود دارد،استدلال به اين آيه برای اثبات رياست و ولايت تأديب نادرست است.قرآن نيز هيچ صراحتی به اين معنی ندارد،از اين رو موافقان خشونت بايد به دنبال مستندات ديگری باشند.
مبحث دوم-معنای هجر
هجر، از نگاه مفسران و فقيهان معنای مختلفی دارد.مهمترين اقوال آنها را در پنج فرض زير خلاصه می کنيم:
1-رويگردانی شوهر در بستر خواب که ديدگاه مشهور و پرطرفداری است،در ميان متقدمين«ابن عباس» يکی از طرفداران اين معناست.
2-ناسزا،عتاب و خشونت در گفتار،در اين صورت بايد کلمه ياد شده را به ضم هاء بخوانيم.
3-ريسمان و بند کردن بدين اعتبار که هجر از «هجار» مشتق شده است که به معنای بربستن پای شتر می باشد.اين معنی را طبری نقل کرده است.
4-قهر کردن شوهر،بدين معنی که با زوجه حرف نمی زند،بلکه در محيط خانه با او دمساز بوده و از وی بهره وری جنسی می برد.
5- دوری از زن و خانه،چنان که پيامبر (ص) يک ماه از زنان خود دور بود.
مبحث سوم-معنای ضرب:
«ضرب» در فرهنگ عرب به معنای:اتراق،رويگردانی،راه رفتن،بازداشتن و ممانعت،خانه نشينی،تغيير و تحول،نزديکی و همبستر شدن و … آمده است.
اين کلمه در قرآن کريم در موارد مختلفی به کار رفته است،از جمله «القای مثل» مانند آيه 24 سوره ابراهيم و آيه های 75 و 76 سوره نحل-«راه رفتن» مثل آيه های 101 و 106 سوره مائده-«ناشنوا کردن» مانند آيه 11سوره کهف-«انجام کارهای فکری» مثل آيه های 57 و 58 سوره زخرف-«پايکوبی» مانند آيه 31 سوره احزاب -«تغيير در وضع لباس » همان آيه «کتک زدن ملائکه» مانند آيه 50 سوره انفال،آيه 27 سوره محمد-«زدن چيزی به چيز ديگر» آيه 60 سوره بقره-آيه 160 سوره اعراف «راه يافتن» آيه 63 سوره شعرا.«کتک زدن با شاخه درخت» آيه 44 سوره ص «شمشير زنی و قطع اعضا» آيه 112 سوره انفال-آيه 4 سوره محمد-«ايجاد حصار» آيه 12 سوره حديد.«به خواری و ذلت اقتادن» آيه 61 سوره بقره،آيه 112 سوره آل عمران «دست زدن» آيه 93 سوره صافات.
اين همه تفاوت معنائی از کلمه ضرب،با توجه به فرهنگ عرب که از طبيعت دور و برش بر گرفته شده ،(59)
نشان می دهد که نمی توان ضرب را تنها و بطور قطع«کتک زدن: معنا کرد.
مبحث چهارم-روايات و کتک زدن
روايات فراوانی وجود دارد که کتک زدن را خلاف اخلاق اسلامی و مخالف کرامت انسان می داند.و از آنجا که همه اين روايات را به لحاظ گستردگی آن ،نمی توان در اين نوشته و مختصر آورد،فقط به بيان هشت مورداز آن بسنده می کنيم.
1-عايشه می گويد: (ما ضرب رسول الله بيده امراة له و لا خادما»هرگز پيامبر (ص) زنی از زنان خود يا خادمی از خادمانش را کتک نزده.» (60 )
2-داستان کناره گيری حضرت محمد (ص) از همسران خود که مدت 29 روز به درازا انجاميد ،يکی از مسلماتِ رخدادهای زندگی ايشان است.اين موضوع علاوه بر قرآن در احاديث زيادی از سوی فرقه های مختلف اسلامی روايت شده است.علت اين کناره گيری آن بود که پيامبر (ص) رازی را به حفصه گفت و او رازِ پيامبر (ص) را فاش کرده،عايشه را در جريان قرار داد و هر دو در برابر پيامبر (ص) عرض اندام کردند.(61)
رسول خدا (ص) با وجود تظاهر و عصيان زنان عليه آن حضرت که در يک مورد ديگر از قرآن (آيات 28-29 سوره احزاب)نيز مطرح شده،آنان را تأديب نکرد.
3-همچنين پيامبر (ص) فرمود: «لا خير فی النساء و لا صبر عنهن يغلبن کريما و يغلبهن لئيم فاحب ان اکون کريما مغلوبا و لا احب ان اکون لئيما غالبا» (گر چه) خيری در زنان نيست(ليکن) بدون آنان نمی توان زندگی کرد.زنان بر مردان کريم،غالب شده و مردان پست بر آنان چيره می شوند.من دوست دارم کريم مغلوب باشم و مايل نيستم لئيم غالب باشم.» (62)
غزّالی در اين مورد چنين نوشته است:
4-«آخرترچيزی که در وقت وفات،از رسول خدا (ص) شنيدند-که در زير زبان می گفت: سه سخن بود:نماز برپاداريد،بندگان خدا را نيکو داريد؛والله و الله در حديث زنان که ايشان اسيرانند در دست شما،با ايشان زندگانی نيکو کنيد.» (63)
همونوشته است:
5-«و رسول (ص) خشم و صفرای زنان احتمال کردی.روزی زن عمر (رض) جواب وی باز داد در خشم.عمر گفت:يا لکعاء(ای احمق ابله) جواب باز می دهی!گفت آری که رسول از تو بهتر است و زنان وی را جواب باز می دهند.» (64)
چنان که در سخن غزالی آمده است،آخرين سخن پيامبر (ص) سفارش در حق زنان است. آن 6-حضرت شبيه همين موضوع را در آخرين سخنرانی عمومی خود بعد از انجام آخرين حج(حجة الوداع) نيز مطرح کرده و بصراحت فرمود: زنان را کتک نزنيد.(65)
رسول خدا در هر فرصتی مردان را نصيحت می کرد و بخصوص آنان را از کتک زدن زنان باز می داشت.ايشان در فرصتی فرمود:
7-«انی اتعجب ممن يضرب امراته و هو بالضرب اولی منها لاتضربوا نسائکم بالخشب فان فيه القصاص….»(66)
«من از کسی که خودش سزاوار کتک خوردن است و زنش را کتک می زند در شگفتم!زنانتان را به چوب نزنيد که قصاص دارد.»
8-همچنين فرمود :آيا زنتان را مثل برده می زنيد و در پايان همان روز با او همبستر می شويد؟!» (67)
گفتار چهارم-ديدگاه مخالف
در برابر ديدگاه خشونت آميز (68) [-بر اساس روايات،شمار اندکی از چهره های معروف دنيای اسلام،طرفدار خشونت بوده اند.حضرت رسول (ص) کتک زدن را منع کرده بود.اينها از پيامبر (ص) اجازه خواستند که منع کتک زدن برداشته شود.خواسته آنها عملی شد.چند روز بعد حضرت محمد (ص) سخنرانی کرد و فرمود:از اجازه من سوء استفاده کرده اند؛زنان خاندان من کتک خورده اند… آقای عبد الهادی عباس در اين زمينه نوشته است:روايت کتک زدن،سخن خليفه دوم است.بنابراين جمله ياد شده را نبايد گزاف خواند.]
ديدگاهی وجود دارد که کتک زدن زن را شايسته يک انسان نمی داند.طرفداران اين نظريه که از بزرگان رجال دينی هستند،تلاش می کنند،بگونه ای نسخ حکم ياد شده را اثبات کنند.يکی از بزرگان پس از نقل روايات مخالف کتک زدن زن می نويسد:
«ففی هذه الاحاديث دليل علی أن الا ولی ترک الضرب للنساء» در اين روايات،دليل اولويت ترک کتک زدن زنان وجود دارد. (69)

ابن عربی (468-543 ق) شبيه اين سخن را مطرح کرده و می نويسد:«و الذی عندی ان الرجال و النساء لا يستوون فی ذلک فاّن العبد يقدح بالعصا و الحّر تکفيه الاشارة و من النساء بل الرجال من لا يقيمه الا الادب فاذا علم ذلک الرجل فله أن يودب و ان ترک فهوا فضل»
به عقيده من همه زنان و مردان در مورد تأديب برابر نيستند (پاره ای از مردان مثل) برده به وسيله عصا گوشمالی داده می شوند وبرای (پاره ای از مردان مثل) مردم آزاد اشاره ای کافی است و بعضی ازز نان ،بلکه مردان راجزادب کردن راست نمی کند.پس هر گاه مرد (صاحب عيال) اين نکته را دريافت،حق دارد زوجه خود را ادب کند،ولی اگر ادب نکند،بهتر است. »(70).

ابن عربی نمی پذيرد که کتک زدن،خاص زنان باشد. او کتک زدن را در مورد مردان برده پذيرفته ،ليکن از تأديب زنان برده نامی به ميان نياورده است. از نظر او تعداد اندکی از زنان و مردان با کتک خوردن به راه می آيندوتازه اين روش را ناپسند دانسته دانسته و اظهار می کند که بهتر است،مردان از اين شيوه در گذرند.
اين سخن کسی است که از بزرگان فقه بوده و در زمره مفسران صاحب نظر اسلامی محسوب می شود.او با اطلاع کامل از مفاد آيه 34 سوره نساء و با توجه به روايات فراوانی که کتک زدن را منع می کند،به چنين نتيجه ای رسيده است.
روشن تر از اين دو،فتوای «عطا» فقيه دوره اول اجتهاد است.عطادر اين زمينه می نويسد:«لا يضر بها و ان امرها ونهاهاو لم تطعه ،ولکن يغضب عليها.» « مرد نبايد زوجه خود را بزند،گر چه زوجه از او فرمان نبرد و امر ونهی شوهر را اطاعت نکند،بلکه بايد تنها بر زوجه غضب کند.» (71)

«قاضی» که از فقيهان اهل سنت است،در توجيه نظريه عطا می گويد:اين فتوا خاص «عطا» است.
او به اجتهاد دريافته که امر به کتک زدن در اينجا امر ترخيصی است . کراهت اين موضوع را از جای ديگری به دست آورده و آن حديث عبدالله بن زمعه است که از قول پيامبر (ص) اين گونه نقل کرده است:
« انی لاکره للرجل ان يضرب امته عند غضبه و لعله ان يضاجعه من يومه» (72)

«کراهت دارم مردی کنيز خود را هنگام غضب کتک بزند.چه بسا همان روز بخواهد با او همبستر شود» امام محمد غزالی طوسی نيز شبيه اين نظر را مطرح کرده است. او می نويسد:«اگر در کار نماز يا در کار دين تقصير کند،روا بود که بر وی خشم گيرد و ماهی يا چندان باشد که رسول (ص) ماهی با جمله زنان خشم گرفت» (73)

مرحوم مجلسی نيز در اين باره نوشته است:
«لا تضربوا نسائکم بالخشب فان فيه القصاص و لکن اضربوهن بالجوع حتی تريحوا فی الدنيا و الاخرة»زنانتان را با چوب نزنيد که موجب قصاص است،ليکن بوسيله گرسنگی و عريانی آنها را بزنيد(تنبيه کنيد) تا در دنيا (از کيفر قصاص) و در آخرت (از عذاب خدا) در امان و راحت باشيد.» (74)
علامه مجلسی اين سخن را به عنوان يک تفسير خوش و ملاعبت آميز ،نقل می کند. بر اين اساس،معنای «ضرب» در آيه شريفه کتک زدن نيست،بلکه تنبيه از طريق ترک انفاق است.
گفتار پنجم – تفاوت زنان
اغلب کسانی که طرفدار ولايت تأديب هستند،همه زنان را به يک ديده می نگرند،اما عده کمی هم وجود دارند که بين زنان به لحاظ شأن و موقعيت آنان تفاوت می گذارند.در اين زمينه «قرطبی» ميان زنان بلند مرتبه و زنان طبقات پايين تفاوت گذاشته و می نويسد:تأديب زنان طبقه بالا،تندی به گفتار و تأديب زنان طبقه پايين به وسيله شلاق است.»
طبق نظر موافقان خشونت،زن هر که باشد ،زوجه مرد بوده و تحت سلطه اوست،فرقی ندارد که از طبقه اعيان و اشراف باشد يا از ميان توده مردم،تحصيلکرده باشد يا بی سواد!
لابد استناد ايشان به عموم و اطلاق ادله ای است که بر مشرب خود دليل می آورند!!
آنچه از قرآن و سنت بر می آيد ،اين است که وسائل به کارگيری خشونت همواره به عنوان عامل رعب و وحشت مطرح است.به عنوان نمونه،قرآن کريم وقتی از آمادگی نظامی،سخن به ميان آورده می فرمايد»«ترهبون به عدوالله و عدوکم» (75) يعنی تا بدين طريق،دشمن خدا و دشمن خودتان را به هراس افکنيد.
در سنت و سيره امامان معصوم (ع) نيز در خصوص تأديب،به روايت از پيامبر اکرم (ص) نقل شده که شلاق را تنها برای ترس (نه برای زدن) به ديوار خانه بياويزيد.
در اين صورت،چون هدف،ترساندن است،از شلاق استفاده نمی شود،مگر در وقت ضرورت و به اندازه لازم،و نيز بايد حال و شأن زوجه را ملاحظه کرد؛زوجه ای که با موعظه يا تهديد به راه می آيد،نبايد مورد آزار و خشونت قرار گرفته،شلاق بخورد.همچنين در هنگام اجرا نبايد با حالت بعض کتک زد،زيرا شلاق زدن عقده خالی کردن نيست؛بلکه برای تنبيه زوجه بوده و دارويی است که با ملايمت به خورد او داده می شود.!
گفتار ششم – ابزار کتک زدن
اگر ديدگاه موافقان ولايت تأديب را بپذيريم و قبول کنيم که واژه «ضرب» در آيه 34 سوره نساء به معنای کتک زدن است،به اين بحث نيازمنديم که ابزار کتک کاری چيست؟!
ابن عباس در اين باره می گويد:کتک بايد به وسيله چوب مسواک باشد.شبيه اين سخن را شيخ طوسی نيز در کتاب تفسيرش( التبيان )از قول امام محمد باقر (ع) مطرح کرده است. (76)
بعضی هم به استناد چند روايت که وسيله زدن زوجه را طبق رسم رايج عرب عصا و شلاق دانسته،ابزار کتک زدن زوجه را تازيانه و چوب می دانند. (77)
يکی از مفسران قرآن به نقل از شخص ديگری چنين نوشته است:سزاوار است کتک زدن به وسيله دستمال(پارچه ای قديمی) انجام شودو ضربه هابر روی دست زوجه بخورد و از شلاق و عصا استفاده نکند.(78)
هر چند شيوه اجرای تأديب زوجه به درستی معلوم نبوده و حدود و چهارچوب آن مشخص نشده است،ليکن روشهايی را پيشنهاد کرده اند.يکی از اين بزرگان در اين باره می نويسد:
ضربات،محکم و تند نبوده،بر يک نقطه از بدن نخورد،به صورت نزند،زيرا محل زيبايی زن است،هم چنين ضربات شلاق نبايد به ده ضربه برسد.(79)
«بهوتی» نيز در اين زمينه می نويسد:
کتک زدن زن نبايد شديد باشد.به صورت و شکم و هر جايی که خوف قتل می رود،و هم چنين به مواضعی که برای زن زيبايی محسوب می شود،نزند.تعداد ضربه ها کمتر از ده تازيانه باشد،زيرا پيامبر (ص) فرمود:هيچ کس بالاتر از ده تازيانه نزند،مگر در حدّی از حدود خدا.(80)
مطلب ديگر اين است که آيا موعظه،قهر و زدن بايد مخفی باشد يا علنی و يا بستگی به تأثير هر يک از اين دو حالت دارد؟
طبق قاعده،چون «تأديب» مرحله پائين تر از تعزير است و «تعزير» نيز مرحله پائين تر از «حدّ»،و با توجه به اينکه فقط در برخی از حدود ،مجازاتها به طور علنی اجرا می شود،می توان نتيجه گرفت که «موعظه» و «هجر و ضرب» بايد مخفی و دور از چشم فرزندان و بستگان و بدون اطلاع آنها باشد.زيرا علنی بودن،خود نوعی مجازات است که محتاج دليل می باشد.به عبارت ديگر،اصل آن است که مجازات و تنبيه در مورد شخص مجرم اجرا شود و موجب بيداری او گردد؛پس اگر علاوه بر اين،لازم باشد که چهره او به مردم شناسانده شود،دليل ديگری آن را تجويز خواهد کرد.مانند حدّ زنا که علاوه بر تنبيه مجرم،شناسايی چهره او به مؤمنان لازم است،چرا که شهادت او پذيرفته نخواهد شد و مؤمنان بايد از اين موضوع باخبر باشند تا درجايی وی را به عنوان شاهد معرفی نکنند.چنين مجازاتی دو جنبه دارد:اول جنبه تنبيهی برای خود شخص،دوم جنبه حيثيتی که از سويی موجب می شود آبروی او بريزد و از سوی ديگربه مؤمنان فرصت می دهد که او را بشناسند و به عنوان شاهد معرفی نکنند .
مطلب قابل دقت ديگر اين است که آيا موارد ذکر شده در آيه شريفه ،همزمان با هم اجرا می شود يا با فاصله زمانی و با ترتيبی که در آيه آمده است؟
برخی از انديشمندان دينی معتقدند که پشت سر هم آوردن «وعظ،هجر و ضرب» در آيه مزبور به معنای ترتيب آن نيست،بلکه آيه شريفه بر حسب معمول نازل شده است. ( 81)
عده ای می گويند:اين ترتيب وقتی قابل عمل است که خوف نشوز باشد،ولی در صورت تحقق نشوز اشکالی ندارد که شوهر ميان هر سه را جمع کرده و از هر سه حربه برای تأديب سود ببرد. ( 82)
عده ای ديگر می گويند:مجرا و اوضاع و احوال حاکم بر زمان نزول آيه نشانگر آن است که «وعظ،هجر و ضرب» با ترتيبی که در آيه مزبور آمده،مورد نظر بوده است.آنان برای نظر خود به پاره ای از روايات استناد می کنند.در يکی از اين روايات آمده است که حضرت علی (ع) فرمود:
«يعظها بلسانه فان انتهت فلا سبيل له عليها فان امتنعت هجر مضجعها فان امتنعت ضربها فان لم تتعظ بالضرب بعث الحکم» (83)
«شوهر خانم خود را با زبان موعظه می کند،اگر بازگشت راهی بر او نيست و اگر هم چنان امتناع کرد،از بستر او دور می شود،پس اگر باز هم امتناع کرد،او را می زند و اگر با زدن،پند نگرفت،داور انتخاب می شود (تا در مورد جدايی يا زندگی آنها تصميم بگيرند.)»
بهوتی در اين باره می نويسد:فاصله زمانی قهر تا کتک زدن،سه روز است.او برای اين برداشت خود،به روايتی از حضرت محمد (ص) استناد کرده که مدت قهر و ترک کلام را سه روز دانسته است.(84)
در مورد فاصله زمانی موعظه تا قهر بايد گفت:مدت زمانی که به طور معمول برای بازيافت آثار تنبيه لازم است،فاصله مرتبه موعظه و هجر است.تشخيص اين موضوع به عهده شوهر می باشد.طبيعی است که رعايت احتياط و خويشتن داری،شرط تشخيص تأديب و اجرای آن است.
خشونت و تجاوز از حدود زندگی سالم،به اتفاق همه افراد بشر،زشت و نکوهيده تلقی می شود و قبح آن نيز ذاتی است.کتک زدن زوجه که علاوه بر انسان بودن،پيوند محبت و اشتراک دائمی با شوهر دارد،خلاف عقل است.شرع نيز بر اين ديدگاه صحه گذارده و انديشمندان اسلامی به تفصيل در لابلای متون اسلامی و به اقتضای بحث،درباره آن سخن گفته اند.بنابراين،اصل اولی در روابط زن و شوهر،مودت،عشق و معاشرت نيکوست.تجاوز از اين قانون،خلاف اصل شرعی مذکور بوده و نياز به مجوز دارد.اين انديشه موجب شده تا مفسران و فقيهان در مورد کتک زدن،دليل اقامه کنند و يا به تعبير بهتر،جرايمی را که کيفرش کتک زدن است، برشمارند.
اغلب مفسران،آيه 34 سوره نساء را مجوز کتک زدن می دانند،اما درباره موارد و مصاديق آن اختلاف نظر دارند.
آلوسی به نقل از مفسر يا مفسران ديگری اين گونه نوشته است:شوهر می تواند در چهار مورد (برای چهار گناه)،زوجه خود را بزند.
1-ترک زينت وقتی شوهر به آن تمايل داشته باشد.
2-سرپيچی از دستور شوهر در وقتی که او را به هماغوشی دعوت می کند.
3-ترک نماز و به عبارتی ترک غسل.
4-بيرون رفتن از خانه بدون عذر شرعی.
بعضی گفته اند:(اصلاً لازم نيست زوجه مرتکب گناه شود،بلکه) هر گاه شوهر را عصبانی کند،شوهر حق دارد او را کتک بزند.(85)
«قرطبی» به استناد روايتی که جابر از پيامبر نقل کرده،يک مورد ديگر را به ليست تخلفات زوجه افزوده و آن جايی است که زن بدون ميل يا اجازه شوهر فردی را به خانه آورد يا به او اجازه ورود بدهد.(86)
همو می نويسد:قياس اقتضا می کند که شوهر بتواند زوجه را به خاطر تخلف از خدمتکاری کتک بزند.(87)
«ابن خويز مقداد» گفته است:شوهر می تواند در مورد هر جرمی که برای آن تأديب در نظر گرفته شده،زوجه خود را کتک بزند.(88)
محمد عبده متفکر شهير دنيای عرب،علی رغم روشنگريهايی که دارد،معتقد است که نشوز،هر عصيانی که از روی بزرگ خواهی باشد را شامل می شود.بنابراين،از نظر اين مفسر قرآن،زوجه برای هر گونه مخالفتی،کتک می خورد.يعنی همين که زن توی روی شوهر بايستد، او مجاز است که ويرا کتک بزند(89)
قرطبی هم چنين روايتی از پيامبر (ص) نقل کرده که بر اساس آن به شوهر حق داده می شود که زوجه خود را در صورت نافرمانی در کارهای معروف،کتک بزند.(90)
تا اينجا نظرات گوناگون درباره کتک زدن زنها بيان شد.اين نظريات از جهات مختلفی (91) دارای اشکال است که به طور اختصار بيان می کنيم.
الف-چنان که گذشت،کتک زدن بر خلاف اصل است و تعدی از آن _که مورد توجه شرع مقدس نيز هست_ نيازمند دليل مستحکمی است و آنچه که فقيهان از آيه مزبور استنباط کرده اند،بر اساس استحسان و قياس بوده است.به علاوه،در خود آيه نيز جرمِ زن تصريح نشده و منظور از زدن روشن نيست.
ب-روايات بی شماری در دست است که از کتک زدن زنان منع می کند؛به خصوص رواياتی که بيانگر نظر حضرت رسول (ص) در آخرين مراحل حيات است.چنين رواياتی به لحاظ زمان صدور،اهميت فراوانی دارد.حتِّ ميتوان ادعا کرد که کتک زدن زنان منسوخ شده است.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: