RSS Feed

شرح احوال وآثار سيّد محمد نوربخش قاينی – قسمت چهارم

مروری بر آثار سيّد محمد نوربخش

نوربخش دارای آثار زيادی بوده است. پاره ای بدست آمده و بسياری ديگر گم شده يا مجهول مانده است. هم چنين برخی از کتابها يا رساله ها عناوين مختلفی به خود گرفته است؛ بر اين اساس آنچه را خود نديده ام و به نقل از منابع ديگر آورده ام ،احتمالاًدارای اشتباهاتی خواهدبود.فرصت نکردم تا اين پايان نامه را چنانکه خودمايلم ،بررسی کنم.زيرا که بايد همه موارد مبهم را روشن ميکردم.مع الوصف در مقايسه با ساير پژوهشها ممتاز وراه را برای محققان ديگر هموار کرده است.

نوربخش، انسان وارسته وپر جنب وجوشی بوده است وی علی رغم آن همه آوارگی وبلا ومحنت وعلاوه بر تلاشهای سياسی،اجتماعی و فعاليت های آموزشی و تدريس و ارشاد طالبانِ سلوک، موفق شده است آثار علمی،ادبی،عرفانی و تفسيری و فقهی،کلامی و فلسفی فراوانی در قالب کتاب ها، رساله ها و نامه هايی از خود به جای بگذارد.از مجموعه آثار مکتوب سيّد آنچه به دست آوردم،بيان کردم.در ميان پژوهشگران،بيشتر از همه،موفق به دريافت فهرستی نسبتاً کامل از آثار وی شده ام.فهرستی که تهيه کرده ام شامل 55 عنوان رساله و کتاب؛و16نامه و 4 اجازه نامه ارشاد(جمعاً75اثر) است؛ که عبارت باشند از:

1-کشف الحقايق
پيرامون مسايل عرفانی وبه زبان فارسی است.در اين کتابچه از شيخ شهاب الدين سهروردی و بزرگان ديگری ياد کرده،واقعاتِ شهودی خود را بر می شمرد و مراتب کشف و شهود را باز می گويد.
اشعار ذيل از همين نسخه نقل می شود:
رنج بردم روز و شب،عمرِ دراز تا به صد زاری،دری کردند باز
تو،به اين روزی،به اين در کی رسی؟ از نخستين پايه،بر سر،چون رسی؟
به زير پرده ای،هر روز پنهان جمالِ جانفرايی روی جانان
چو برخيزد تو را اين پرده از پيش نماند نيز،حکمِ مذهب و کيش
من و تو چون،نماند در ميانه چه مسجد،چه کنشت،چه دير خوانه
بررسی نگارنده-نسخه ای که خودم ديده ام و عنوان آن سلسلة الذهب بود،به نثر فارسی نوشته شده بود،بنابراين ادعای آقای منزوی با ادعای مرحوم والدِ وی متناقض در می آيد.
در انتساب مثنوی کشف الحقيقة فی بيان عوالم الکثرة والوحده،به سيد محمّد نوربخش ترديد شده است.دکتر ناصر الدين شاه حسينی درباره اين کتاب نوشته:در شش جلد (جلد اول 79 صفحه،جلد دوم 83 صفحه،جلد سوم 75 صفحه، جلد چهارم 83 صفحه، جلد پنجم 85 صفحه، جلد ششم 99 صفحه) و جمعاً 508 صفحه دارد که در صفحه 99،ج6 تصويری از سيّد محمّد آمده و آنرا مرحوم آقا رحيم مير حقّانی متوفای 1369 ه.ق در اصفهان،بنا بر وصيّت مرادش حاج سيّد احمد رحمت علی شاه به چاپ رسانده است.ولی آقای همايی استاد دانشگاه متوجه شده که سراينده آن،استاد علی اصغر شمشير گر شيرازی است.او اين نکته را به مرحوم حقّانی تذکّر داده ولی او کار را به نيمه رسانده بود و نمی خواسته از دستور مرادِ خود سرپيچی کند(1)
تا اينجا روشن می شود که مثنوی کشف الحقيقه به طور قطع و يقين غير از کشف الحقايق است چه آنکه کشف الحقايق به نثر است و کشف الحقيقه به نظم.هم چنين روشن می شود که کشف الحقيقه همان سلسلة الذهب نيست.می ماند اين ادعا که آيا سلسلة الذهب و کشف الحقايق يکی است يا دو تا؟ آقای احمد منزی احتمال ميدهد که اين دو يکی باشدو احتمال دارد مرحوم شمشير گر شيرازی،متن کشف الحقايق سيد را به نظم درآورده باشد و نام آنرا کشف الحقيقه گذاشته باشد.نسخه هايی که اين نگارنده از آن اطلاع دارد عبارتند از:
1-شماره 9/935 در کتابخانه آية الله مرعشی،
2-شماره 20-7410 در همان کتابخانه.
3-شماره 307-3455 کتابخانه مجلس
4-شماره (عکسی) 1666 کتابخانه دانشگاه تهران،برگ 66 تا 70،جمعاً 6 صفحه

2-معراجيه
نگارشی عرفانی؛درباره معراج حضرت محمّد (ص) به زبان فارسی است.نسخه هايی که من از آنها خبر دارم،چنين است:
نسخه ها:
1-قم،کتابخانه آية الله مرعشی (ره) شماره11/ 935
آخر اين نسخه:
شنيدم که جمشيد فرخ سرشت سر چشمه بر سنگی نوشت
درين چشمه چون مابسی دم زدند گذشتند تا چشم بر هم زدند
گرفتيم عالم به بازوی زور وليکن نبرديم با خود بگور

2-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه 3-3497( از 47تا66)
3-شماره 13-3660 کتابخانه ملی ايران 136)
فلک [هر روز] می مالد مرا گوش که در حّب علی و آلِ او کوش
ز مشرق تا به مغرب گر امام است علی و آلِ او،ما را تمام است
در مجموعه ی احمد بن محمود،آمده است:

3-تلقين ذکر خفی
از خصوصيات آن اطلاع ندارم،احتمالاً همان نامه به فرزند محمد لاهيجی ودرباره اذکار و ادعيه صوفيان است.(به نامه شمار9 نگاه کنيد)
نسخه ها:
الف-کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران،شماره 6-9474
4-کشف و رياضت:
متن عرفانی به زبان فارسی است.
نسخه آن:
الف-در کتابخانه ی مسجد گوهر شاد،مشهد به شماره 3-877 موجود می باشد
ب- در دانشگاه تهران به شماره 9/3654نسخ سال 4/122 قمری.
5-تلويحات
نسخه ها:
الف-تهران،کتابخانه ملی 6-3871 و نسخه دوم کتابخانه مجلس.
6-نوريه
انوار هم خوانده شده است.به فارسی در پاسخ به پرسش شيخ شهاب الدين است ؛ درباره نور و اقسام آن، وجود،علم و اطوار سبعه و مشاهدات عارف که اگر فلان حيوان را به خواب ديد چه معنی می دهد و… برخی اين رساله را بدان جهت که همنام رساله امير سيد علی همدانی است به او نسبت داده اند

نسخه ها:
الف-خانقاه احمدی
ب-کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران،شماره ی 33-1997 دانشگاه،ج8،ص614) و فيلم 4190 بخش 11
ج-مجموعه 4274 ملی ملک
ج-پاکستان؛شماره 2089

7-اوراد فتحيه:
دعا و مناجان منظوم است.ده سطر آن عربی، و بقيه فارسی است.سروده ها پنج بيتی و جمعاً صد بيت است.در پايان هفت رباعی بدان الحاق شده.گويا همان ديوان نوربخش باشد که در نسخه خطی شماره 4190 کتابخانه ملک معرفی شده است.
نسخه ها:
الف-کتابخانه ملی فرانسه (پاريس)
آغاز:
.. استغفر اللّه سه بار بگويد.. (بعد ازده سطر که دعای عربی است) به نظم فارسی چنين آغاز ميشود:
به خدايی که بی ستايش او هيچ طاعت نکرده اند اورا
قدرت او بکرده در ده روز مهر وماه آفريد وليل وصبا
که ندارم زآرزو مندی بی لقای تو راحتی وبقا
بی شراب وصال جان بخشد نيست در جام عيش بنده صفا
به صبا هر صباح منتظرم که رسانند به من سلام شما
همين طور، پنج بيت پنج بيت تا صد بيت وآنگاه رباعی ها آمده است، شماری از رباعی ها چنين است:
چون روز ازل قضا چنين کرد خدا کز يار وديار خويش باشيم جدا
بس کوشش و سعی ما بجائی نرسد تدبير به جز رضا نباشد به قضا
×××××
در فرقت دوستان دلم گشت کباب احوال من از گردش چرخست خراب
روزان و شبان ناله و افغان دارم ماننده عود و چنگ و مانند رباب
×××××
عمرم همه در فراق و غربت بگذشت روزم همه در بلا و محنت بگذشت
دور از رخ همدمان ياران عزيز اين عمر عزير من بزحمت بگذشت
×××××
در هجر و فراق دوستان گريانم پيوسته ز ديده جوی خون بارانم
روزان و شبان ناله و زاری دارم باشد که رسم بخويش و فرزندانم
××××××
از هجر و فراق دوستان پير شدم از عمر عزيز خويشتن سير شدم
از بس که در اين کوه و بيابان گشتم و الله که بسی حزين و دلگير شدم
×××××
بگرفت ملالم ز جهان پيمودن در طالع من نيست دمی آسودن
خون جگر و دردِ دل و رنج تنست هر روز بمنزلی و جائی بودن
×××××
بوديم بهم شاد و رفقيانی چند چون عقد لئالی همه در هم پيوند
چشم ستم زمانه در ما نگريست هر دانه بگوشه جهانی افکند
××××

8-انسان نامه:
درباره اولياء الله و انسان های شايسته به زبان فارسی نگارش يافته است
نوربخش می گويد:«انسان مستجمع صفات علوی و سفلی است،به مقتضای صفات جامعه خود گاهی مستغرق دريای وحدت گشته حيران است و گاهی راغب حفظِ طبيعت بوده با نسوان است»
نسخه ها:
الف-عربستان سعودی، کتابخانه ی عارف حکمت
ب-پاکستان
ت-تهران،دانشگاه تهران،کتابخانه ی مرکزی ميکروفيلم شماره ی 724
9-صحيفة الأولياء:
به نظم فارسی و درباره ی زندگی اوليای معاصر نوربخش است.آغاز:
به نام خدا کرده ام عزم جزم که آرم بسی اوليا را به نظم
انجام:
و گر مصطفی مرده،پيغمبر است که خلق جهان را همه رهبر است
نسخه ها:
الف-تاشکند،بنياد خاورشناسی. آغاز اين نسخه:
به نام خدا کرده ام عزم جزم که آرم بسی اولياء را به نظم
ودرانجام آن اين بيت آمده:
وگر مصطفی مرده پيغمبر است که خلق جهان را همه رهبر است
ب-نسخه آقای سلطان القرائی.
ج-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه.
10-سلسلة الاولياء
شرح حال کوتاه اوليای پيش از سيد محمّد است،که به نثر عربی نگاشته شده، گويا منظور قاضی نورالله از مشجره، هم چنين منظور آقای مشتاقعلی از شجرة الاولياء ،همين اثر بوده است.
نسخه ها:
الف-دانشگاه تهران،کتابخانه ی مرکزی شماره 5-7092

11-واردات منظوم:
نسخه ها:
الف-تهران،کتابخانه ی مجلس شورا (واحد شماره ی يک) شماره ی 6-617
ب-کتابخانه ملی ملک در تهران
12-سلسلة الذهب (سلسلة الاولياء الصغيرة)
به زبان فارسی و شرح نام سلسله مشايخ طريقه ی نوربخشيه ميباشد.چنانکه دو کتب ديگر (صحيفة الاولياء و سلسلة الاولياء) نيز شرح حال عارفان معاصر و گذشته ی زمان سيد محمّد بود.به جز اين شامل مطالب عرفانی ديگری است.

الف-تهران،کتابخانه مرکزی دانشگاه،شماره ی 2-3497
13-مکارم الاخلاق:
فارسی و درباره ی فضايل و رذايل اخلاقی است.
نسخه ها:
الف-مشهد،کتابخانه مسجد جامع گوهرشا.د877
ب-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه،شماره ی 7-654
«اما اخلاق حميده چنين است:
تواضع پس کرم و آنگه قناعت کم آزاری و پس پرهيز و طاعت
دگر حکمت اگر هستی خردمند گسل زانها و با اينها به پيوند
وامّا در باره اخلاق ذميمه:
«يکی بخل و دوم خشم و سيوم آز چهارم حقد و پنجم شهوت باز
ششم کبر و حسد هر هفت پارت کزين ياران خلل پذ رفت کارت»

14-فراست:
نسخه ها:
الف-کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران، 9-902 و فيلم شماره …از روی نسخه ی مورخ 25 شوال سال 1044 قمری
ب-کتابخانه ی دانشکده حقوق دانشگاه تهران.
4ج-کتابخانه بودليان آکسفورد، شماره
15-الاعتقادات:
به زبان عربی،پيرامون اصول دين و عقايد شيعه. و خطاب به فرزند اوست (ايهّا الولد)
نسخه ها:
الف-قم،کتابخانه ی آية الله مرعشی،شماره ی 24/7410 نام کتاب درين نسخه الاعتقادية آمده است.با خطاب ايها الولد،وفرازمهم آن نسخه چنين است:
و يجب ان يعتقدان الامامة علی نوعين حقيقيه و اضافيه فا الحقيقية الا تصاف يجمع صفات الامامة صورية کانت او معنوية وشرايطها و ارکانها اما شرايط الامامه فالذکورية و الحرية و البلوغ و العقل و اصل الشجاعة و القرشية و صفاتها الصوريه الفاطميه و العلم و التقوی و السخاوة و ارکانها العلم الکامل و الولاية الکاملة و السيادة الصحيحة و الملکه الفصيحة و لم تجتمع تلک الصفات بعد علی الی يومنا هذا فی احد من الائمه فا الامام الکامل الحقيقی من اتصف بهذه الصفات و من اتصف ببعض هذه الصفات فهو امام بالقدر الذی اتصف فکانت امامته اضافية ولی علی ذکائک وثوق فاعرف الائمة الماضين و الباقين و فزفوزاً عظيماً ولی ان تعتقد الاولياء ورثة الانبياء لانهم العالمون العاملون و العلماء الربانيون و ما قال رسول الله صلی الله عليه و آله العلماءورثة الانبياء»
در اين کتاب، از نگاه نور بخش عقيده به اوليا در طريقت مثل عقيده به انبياء در شريعت واجب است.هم چنين از نظر وی:قيامت دو نوع است انفسی و آفاقی و هر کدام چهار قسم صغری،وسطی و کبری و عظمی،دارند.
ب-تهران-کتابخانه ی مجلس شورا (واحد شماره يک)شماره ی 25858.

1/15-العقايد:
محمد حسين آيتی قاينی،کتابی با اين عنوان به سيد محمّد نسبت داده و نوشته است:آن حضرت اين کتاب را در شهر حِلّه و در بدايت شکوفايی خود نوشته است.او درين کتاب ا زمسايل اعتقادی و فقهی سخن گفته و ديدگاههای نو و تازه ای نشان داده است.بعنوان مثال درباره جهاد اکبر و اصغر می نويسد:«فلابد فی کل منهما من امام ذکر حر بالغ عاقل عادل عالم شجاع سخّی،نقی،قرشی بل هاشمی علوی بل فاطمی فللجهاد الاصغر يکفی هذا القدر فی صفات الامام و للجهاد الاکبر ينبغی ان يکون الامام وليا کاملاً فی مقامات الولاية من الاطوار المتنوعه السبعة القلبية و الانوار الغيبة و المکاشفات و المشاهدات»(1)
به احتمال قريب به يقين،آيتی اين مطلب را از قاضی نورالله گرفته،با اين تفاوت که قاضی نام کتاب را عقيده و منسوب به نوربخش می داند.
آنچه از نوشته ی مولوی محمّد شفيع استنباط می شود آن است که منظور وی همين کتاب بوده که در هند به کتاب فقه معروف شده است.
بر اين سخن مؤيدی وجود دارد و آن نوشته عبدالواسع نظامی در شرح مقامات جامی است،آنجا که می نويسد:نسخه ای در علم فقه رقم زده کلک ترتيب گردانيده در غايت برودت و ناخوشی…(2) اين برودت و ناخوشی که شامّه جامی بدان دچار شده،بيشتر به خاطر تشيّع و سپس ابتکارات و نوآوری های فقهی سيّد است، چنانکه اکنون نيز در زمان ما نوآوری ها به ديدگاه متحجران-که توده های عظيم حوزه هايند- برابر با بيسوادی و…می باشد
احتمال داردکه بخش هايی از اين کتاب جداگانه کتابت شده و هر بخش نامی يافته باشد.
16-شرح حديث العماء:
در شرح اين حديث که از پيامبر می پرسيدند:أين کان ربّنا قبل ان يخلق؟ فقال فی عماء ما فوقه هواء. اين رساله خيلی مختصر و به زبان فارسی است.
نسخه ها:
الف-نسخه ای که در نجف بوده است.
ب-کتابخانه ی ملّی ملک،شماره 8-4190
متن آن رساله چنين است:
فی بيان هذه الحديث من کلام حضرته عليه السلام بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين الله فی کل الامور
سئل رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم اين کان ربنا قيل ان يخلق الخلق فقال ص:فی عماء ما فوقه هواء و ماتحته هواء
ترجمه اين حديث آنست که از حضرت رسالت سئوال کردند که پروردگار ما در کجا بود،پيش از آنکه خلق را بيافريند،فرمود که در پوشيدگی بود ساده از کيفيّات مانندهواء عدم تعينات و ساده جسميه؟ که واقعاً از حالات ارباب تجليات است و اعتبار مراد حضرت اطلاق است قطع نظر از قيود کثرت،بموجب کلم الناس علی قدر عقولهم چون جلافت سائل ظاهر است بهوا تشبيه فرموده و حديث قدسی
کنت کنزاً مخفياً فاحببت ان اعرف
فخلقت الخلق لاعرف هم مشعر بدان است که در مراتب و شئونات الهی مرتبه و شأنی هست که جميع ذرات کاينات از سفليات و علويات و جسمانيات و روحانيات در آن مقام محو است حالاً و اعتباراً و آن عالم را هويت غيب و ذات بحت و حقيقة الحقايق و حضرة اطلاق گويند و اکابر انبياء و کمل اوليا که در آن مقام رسند محو گردند و فنا فی الله از آن حالت است بعد از آن فناء فی الله چون بقاء بالله شعور و ادراک پيدا آيد و تعينات ظاهر گردد ابتداء خلقت عبارت از آن است اما آنکه اهل تقليد تصور نموده اند در خلقت و وجود و عدم نزد محققان اولياء غلط محض است کان الله و لم يکن معه شيئی و الآن کما کان مبين اين معنی است کل شيئی هالک الا وجهه اشارت به مقام فناء فی الله است مقامی که تعيّنات محو باشد از روی حال همين مقام است و از روی اعتبار ذهنی ذات بحت، بی اعتبار صفات ؛غير اين دو صورت که يکی مخصوص ار باب کشف و شهود است از کمل انبياء و اولياء و يکی مخصوص اصحاب فهم و معرفت است از اعيان حکماء اگر از حيثيتی ديگر کسی محو تعينات گمان برده است بی گمان گمان وی غلط است حضرت الله تعالی برکات انفاس شريفه محققان مکاشف اهل تقليد را سرچشمه تحقيق برساند بحرمة کمل اوليائه من الاقطاب و الافراد-تمت الرسالة

17-تفسير منظوم:
قرآن را به نظمِ فارسی تفسير نموده است.اين کتاب در سال 1371 قمری چاپ شده است.
نسخه:
الف-کتابخانه ی گنج بخش،پاکستان،شماره ی 446
سوره والتين و الزيتون:
به انجير و زيتون قسم می خورد خدايی که جانها به تن پرورد
به انوار گويد شرح و بيان ز تخصيص اين هر دو بخشد نشان
که انجير ميوه بود پاکتر پی فضل حق آفريد اين ثمر
الهاکم التکاثر:
چو مشغول گشتند با افتخار به بسياری قوم اندر شمار
به حدّی که تا گورها در شمار نمودند از جهل بی ننگ و عار
مفسر چنين اين روايت کند به تأويل آيت روايت کند(1)
18-تفسير سوره ی حشر:
چاپ شده است.
19-تفسير آيه فمن کان يرجو…(110 کهف)
توضيح مختصری به فارسی پيرامون آيه ياد شده و تعيين مراد از «لقاء» می باشد.در ابتدا به عقايد شيعه اثنی عشری،زيدی ها و معتزله اشاره دارد،آنگاه يک معنی عرفانی از «لقا» به دست می دهد و اعمال صالح را به ظاهری و باطنی تقسيم می کند و می گويد:جسم آن را از فقهاء بايد آموخت امّا باطن و جان آن را جزء اکابر انبياء و کمّل اولياء ندانند. چند شعربه نقل از تفسير آيه ممن کان يرجوا:
پير بايد راه را تنها مرو وز سر عمياء درين دريا مرو
هر که شد در ظن صاحب دوستی نبودش در راه هرگز خجلتی
کمال از صحبت مردان توان يافت در از دريا و لعل از کان توان يافت
دلا در صحبت اهل صفا باش چو صحبت يافتی اهل وفا باش
«فمن کان يرجو لقاء ربه فليعمل عملاً صالحا و لا يشرک بعبادة ربه احداً مؤمنان همه لقاء ربه معتقدند شيعه اثنا عشريه و شيعه زيديه و معتزله لقا را روز قيامت پنداشته اند و اصحاب باقی مذاهب و ارباب سائر مشارب لقا را بر حقيقت خود گذاشته اند علی کلا التقديرين عمل صالح فرموده است تا اگر مراد قيامت باشد عمل صالح سبب نجات از درکات و موجب رفع درجات گردد اگر مراد لقاء حقيقی باشد آن هم از اعمال صالحه حاصل شود اما اعمال صالحه را ظاهری است و باطنی،جسمی و جانی ظاهر و جسم آنرا از فقها بايد آموخت اما باطن و جان آن جز اکابر انبياء و کمّل اوليا ندانند»…

نسخه:
الف-کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران،شماره ی 10-3654
20 شرح حديث کنت کنرأ مخفيّاً
شرح کوتاهی بر حديث ياد شده و به زبان عربی است.آقای دکتر فاضل اين کتاب را به شخص ديگری نسبت می دهد امّا،اين نسبت نادرست است.
نسخه ها:
الف-تهران،کتابخانه ی مرکزی،مجموعه شماره ی 3654
ب-کتابخانه ی مسجد جامع گوهر شاد مشهد شماره877
21-نفائس العرفان:
از موضوع و ديگر خصوصيات آن اطلاعی ندارم.
نسخه:
الف ،کتابخانه ی خانقاه احمدی شماره 48
22-رساله در تصوّف:
از خصوصيات اين اثر نيز اطلاعی ندارم،آقای سعيد نفيسی رساله ای در سلوک جزو آثار نوربخش آورده، که شايد همين کتاب باشد.
نسخه:
الف- کتابخانه ی خانقاه احمدی…
ب- تهران، کتاب خانه ملّی شماره 4/3660
23-رساله ی عرفانی:
نسخه ها:
الف-پاکستان که در فهرست مشترک رديف 1499 آمده.
ب-تهران،کتابخانه ی دکتر مهدی بيانی شماره ی 159
24-اقسام دل:
به زبان فارسی است،دل را سه قسم می کند( قلب مزّکی،اصحاب يمين و قلب اصحاب شمال)
نسخه:
الف-قم،کتابخانه ی آيت الله مرعشی شماره ی10/935
25-فوائد:
نسخه ها:
الف-کتابخانه ی ملی ايران شماره ی 7-3871
ب-ترکيه،کتابخانه ی مغنيسا،شماره ی 24-2964
ت-تهران،کتابخانه ی مجلس شورا (واحد يک) شماره ی 8-3939
26-ديوان شعر:
من ديوان کاملی از او مشاهده نکرده ام.ديوان کامل او _اگر موجود باشد_ به دست ما نرسيده است، در جنگ ها و مجموعه های خطی امّا ابيات زيادی از او بر جای مانده است.برخی مانند مولوی بر اين باوراست که او ديوان شعری نداردامّا، چنين قاطعانه سخن گفتن از يک پژوهشگر ،دور است..
نسخه ها:
الف-کتابخانه ی ملی ملک شماره ی 4190
ب-فرانسه،پاريس،شماره ی 5-3
27-نجم الهدی:
به نظم فارسی در شرايط و لوازم طريقت،آداب شريعت مدارج معرفت و غيره.آغاز آن:
زينت آغاز اين فرخ کتاب گشت از حمد کريم مستطاب
و موضوع کتاب را در آغاز چنين ياد می کند:
مشتمل بر ذکر آيات کلام با احاديث رسول الله تمام
جمله مضمون کلام عارفان راز راز آئينه دل کاشفان
از کتب هر يک صحيح و معتبر مخزن اسرار عرفان سربسر
…اندکی از واجبات علم شرع که مرا معلوم بود از اصل و فرع
و انجام آن:
شکر کاين مجموعه ی نجم الهدی ختم شد ز امداد حیّ رهنما
جلوه دادم عقل دور انديش را مختصر کردم کلام خويش را
اين کتاب به چاپ رسيده..« نجم الهدی من کلام سالک مسالک شريعت و طريقت و حقيقت و معرفت سيد محمّد الموسوی نوربخش قدس الله سره در بيان فرق ميان شريعت و طريقت و حقيت و معرفت،به دستور دارای چهل لمعه در چهار کوکب،يک ديباچه و يک خاتمه است. آرايش ديباچه،عنوان کتاب در بيان…چهار کوکب و چهل لمعه.کوکب اول بيان آداب شريعت،يازده لمعه
کوکب دوم ده لمعه در بيان لوازم طريقت،کوکب سوم در بيان حقيقت،8 لمعه،کوکب چهارم يازده لمعه در بيان مدارج معرفت
28-رساله در اصطلاحات صوفيه:
در سال 1332 قمری در شيراز چاپ شده است.
29-شجره مشايخ:
با عنوان:الشجرة الصوفية فی ذکر المشايخ الصوفية در ليست آثار سيد محمّد آورده شده.احتمالاً همان سلسله الاولياء لاشد که ديگران نيز از آن به شجره ياد کرده بودند.با اين عنوان که ياد شد، نسخه ای نديده ام.
30-معاش السالکين:
نسخه ها:
الف-کتابخانه بروسه
ب-کتابخانه ی آيت الله مرعشی،شماره 25-2410ب. آغاز نسخه:«جواب حاجی علی ادام الله فنائه فی اللّه ؛ پرسيد که در حلال وحرام چون اقاويل علمای اسلام وزعوم عوام وخواص متفاوت است..چگونه معاش کند که از حرام اجتناب..» ده صفحه توسط همان کاتب در همان سال.
حضرت نوربخش در معاش السالکين آورده است که: تاجری در نيشابور کنيزکی جميله داشت به جهت عفت و صلاح به خانه شيخ عثمان حيری فرستاد نظر او بی اختيار بر آن کنيزک افتاد و عاشق شد به عرض شيخ خود ابوحفص حداد رسانيد فرمود که بيرون رو وشيخ يوسف بن حسين را درياب چون برفت و منزل او را طلب کرد همه مردم ملامت و نصيحت کردند که چنين صالح صديقی با چنان فاسق زنديقی چه کار دارد او را نديده به نيشابور مراجعت کرد و صورت حال باز گفت شيخ باز فرمود رو به صحبت يوسف بايد کرد. چون چاره نبود برفت و می پرسيد تا در محله خرابات او را بيافت شيخ برخاست و ابوعثمان را تعظيم کرد پسر بسيار صاحب جمال پيش او نشسته بود و قرابه نهاده ابوعثمان گفت با وجود کمالات شما اين چه حاجت است؟ يوسف گفت ظالمی پيدا شد و اين محله را خرابات ساخت و اين خانه ميراثی من است که نشسته ام و اين پسر فرزند صلبی منست و اين قرابه آب خوردن منست ابوعثمان نديد که آبست گفت پس چرا خود را در مقام تهمت ميداری؟ فرمود تا مردم مرا متدين و امين ندانند و کنيزک به من نسپارند و مرا تعلق خاطر نشود.ابوعثمان بر خاک افتاد و بگريست و دريافت که مقصود از فرستادن او برای چه بود.»
31-الهدی:
تا جايی که نگارنده جستجو کرده تنها آقای نفيسی از اين اثر نام برده،ايشان نسخه ای معرفی نکرده ولی می نويسد کتاب مذکور به زبان عربی می باشد.
32-رساله ی أنوار:
مانندِ اثر پيش ،تنها در نوشته آقای نفيسی ديده می شود،نسخه ای نيافتم.
33-قيافت نامه:
به دلالت نام آن بايد درباره قيافه شناسی باشد اين موضوع اکنون در دروس دانشکده های حقوق تدريس می شود.
نسخه:
الف-ترکيه،کتابخانه ی مغنيسا،شماره ی 1-2912
34-رساله در سلوک و عرفان:
احتمالاً با عنوان شماره ی 23-30 يکی باشد.
آقای شاه حسينی رساله ای با عنوان سير وسلوک جزو آثار او،آورده به نسخه محمّد زمان خراسانی اشاره می کند که در يک جنگ خطی است.درجايی عنوان آنرا «سواد مکتوب ورساله سير وسلوک» ديده ام.شايد
نسخه:
الف-مشهد،دانشکده ی الهيات و معارف اسلامی،شماره ی 20941
35-معلومات الهی:
نسخه:
ال-يزد،کتابخانه علومی،مجموعه 15-60
36-غزليات:
مجموعه ای از غزل های سيّد محمّد است.آقای شاه حسينی تعدادی را جمع آوری کرده است.
نسخه:
الف-انگلستان،موزه ی بريتانيا
37-سراج الاسلام:
در فقه اماميه است و در هند (چاپ خانه اعجاز حيدر متورا)طبع گرديده است
38-سلسله ی موجودات:
نسخه:
الف-تهران،کتابخانه ی مدرسه ی مروی،شماره ی 19-719
39-رساله پير کياء:
نسخه:
الف-مشهد،آستان قدس رضوی عليه السلام،شماره 9573-آغاز اين نسخه چنين است:
الحمد للّه حمد السّالکين وصلّ اللّه علی محمد وآله الطّاهرين.امّا بعد چون برادر حقيقت،قدوة المرشدين،زبدة الواصلين،افتخار الحکما،؟ مست باده سبحان، شيخ الحق ملتان،که از بزرکان اوليای زمان است..
گمان ميرود فهرست نگار آستان قدس لغزيده باشد که همه رساله ها را به نوربخش منسوب نمی کند. من احتمال ميدهم که تمام مجموعه از آن او باشد.
40-رسائل نوربخش:
نسخه:
الف-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران،فيلم شماره ی 4190
41-الفقه الاحوط
اين کتاب را به سيّد منسوب داشته اند و برخی معتقداند همان کتابی است که خلاصه اش به عنوان: سراج الاسلام چاپ شده.
نخستين بار در عهد شمس الدين تالش (894 تا 903) معروف به شمس الدين عراقی ، وقتی که به کشمير رفته بود اين اثر را شايع ساخت
42-دعوات الصوفيه:
شامل دعاهايی به زبان فارسی می باشد.و در مطبعه ی قاسمی بيروت چاپ و منتشر شده.
43-رساله در اصول و فروع:
مولوی محمّد شفيع آنرا شبيه رساله اماميه و دعوات الصوفيه دانسته است.او نسخه ای در 150 صفحه کوچک ديده که تاريخ و مؤلف آن مشخص نبوده است.
نسخه:
پاکستان،نسخه ای که مولوی معرفی کرده است.
44-رساله ی اماميه:
اين کتاب که خلاصه ی از فقه احوط در طهارت،اذان و اقامه و… به زبان عربی و 48 صفحه کوچک می باشد.و در سال 1325 در (مطبعه قاسمی)بيروت چاپ شده است.
45-گلستان جاويد:
اين کتاب را آقای مدرسی به عنوان يکی از متون اهل تصوّف به خوانندگان خود معرفی کرده است.او نام نويسنده را نمی آورد اما از آنجا که در متن کتاب از سيد محمّد نوربخش (در چند جا) ياد می کند،منظور او را به سيد محمّد متوجه دانستم.خود اين کتاب را نديده ام.احتمالاً از او باشد(دقت کنيد)
46-رساله ی طائفانيه:
عربی در اصول طايفه ی عارفان است و آقای دکتر حسينی به احتمال آنرا به سيد محمّد منسوب داشته است.
نسخه:
دانشگاه تهران، 3/3654 (از برگ 21 تا 25).
47-رساله در معرفت ولی:
اين اثر را آقای مشتاقعلی ياد و به نسخه شماره 4057
48-رساله بيان عوالم حسن:
نيز همان آقای مشتاقعلی معرفی ولی به نسخه ای اشاره نکرده است.
49-رساله حل اختلاف:
جناب مشتاقعلی نسخه آنرا در کتابخانه امير همدان ( ) به شماره 65-1006 معرفی کرده است
50-رساله ای به صورت بيانيه
آقای مشتاقعلی به کتاب تشيع و تصوف ارجاع می دهد،گويا نام اين اثر را از آنجا گرفته است.
51-رساله نفس شناسی:
طبق نوشته آقای مشتاقعلی اين کتاب توسط آقای دکتر سيد اسدالله مصطفوی به چاپ رسيده و از منابع کتاب ايشان به شمار می رود.
52-حقيقت نور:
اين اثر جزو نوشته های امير سيد علی همدانی رقم خورده ولی آقای دکترحسينی آنرا به سيد محمّد نوربخش منتسب می دارد.
رساله حقيقت نور به خواهش،پهلوان حقيقت محمّد خرد[خراسانی] نوشته شده و نسخه آن در مجموعه ی 3258 دانشگاه تهران،موجود است
53-رساله مناميه:
در پاسخ به سؤالی است پيرامون خواب و به زبان فارسی.به دنباله ی آن نام کسی نيامده از سيد علی همدانی يا سيد محمّد نوربخش است اين رساله در نسخه عکسی 1666 کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، 6 صفحه (از برگ 93 تا 96) می باشد که به دنبال آن بلافاصله بسم الله در همين رابطه سه صفحه ديگر الحاق شده
54-رساله توبه:
يک رساله به زبان فارسی درباره توبه به گنجايش 116 صفحه جيبی در ابتدای ميکروفيلم 4190 دانشگاه تهران که از روی نسخه کتابخانه ملک به همين شماره برداشته شده ديده ام.اين اثر به طور قطع از آثار نوربخشيه می باشد.
اين رباعی بعد از تاريخ ياد شده، آمده است:
آن را که در سرا دقّ عزّ بار می دهند هر لحظه وصل خويش به صد بار می دهند
نوميد هم مباش که در بارگاه او رندان دوزخی شده هم بار می دهند
55-رساله ضيافت نامه:
بدون کاتب و بدون زمان کتابت 1-2912 دانشکده الهيات دانشگاه مشهد،نام نويسنده نيز ندارد.
انجامِ رساله:سلطنت صوری با سلطنت معنوی مجموع و مرزوق حضرت خسروی باد بحرمت مظاهر تجلياته من الاقطاب و الافراد.

سيد محمّد نوربخش در نصيحت مريدان و اهل معرفت نوشته:
شکر و سپاس و ثنای بی قياس حح(حی ياحضرت) لاهوت را که به مقتضای حکمت انسان را از همه کاينات برگزيده ، به شرف نبوت و ولايت مشرف گردانيده و تشريف نبوت بر خاتم انبياء ابوالقاسم محمّد ابن عبدالله عليه افضل الصلوة بلباس جامعيت پوشانيده و از مهالک جسمانی و عقبات نفسانی وی را بموهبت محض رسانيد و از جميع مقامات صديقان و مقربان [در] گذرانيده و شراب تجليات آثاری و افعالی و صفاتی و ذاتی نوشانيده والحمد لله علی نعمائه الظاهرة و الباطنة که هيچ از شرف فضايل و کمالات ازين مظهر دريغ نداشت.ازنسب قرشی و هاشمی و علوی و فاطمی و حسينی و کاظمی ام و در علوم لدنی مريد فضلاء زمانم در علوم شرعی وحيد مجتهدان دورانم. و در علوم رياضی و حکمت اگر افلاطون بودی از اين مظهر استفاده نمودی و در علوم شريفه جفريه جعفريه تابع آدم اولياء علی مرتضی ام صلوات الله عليه و در علوم غربيه سيميا وکيميااگر عار ندارم ابوعلی سينايم و در مکاشفات ملکی و مشاهدات ملکوتی و مغيبات لاهوتی( وتحلّيات لاهوتی) کامل و مکمل ام و در اطوار اذکار سبعة المثانی و نفسی و قلبی و سری و روحی و خفی و غيب الغيوبی و اصل ومتواصلم و در معرفت حقايق اشياء و شرب توحيد
بخدا گر بزير چرخ کبود چون منی هست و بود و خواهد بود
ای اهل زمانه مفاخرت نمائيد به معاصرت امام اولياء ای اهل ملک مبادرت نمائيد به نصرت نتيجه سلطان آل عباای اهل علم از تيه تقليد به سرچشمه تحقيق رسيد.ای اهل معرفت طالب علم اليقين شويد ای خواص در صدق و اخلاص کوشيد ای عوام الناس لباس تقوی پوشيد و اگر نه به مقتضای من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية وقت مقتضی اظهار بودی حال خود مخفی داشتمی اما اظهار واجب بود تا بر عالميآن حجت باشد هادی علی الاطلاق همگنان را به مظهر کل و هادی سبل دانا و بينا گرداناد بحرمة سيد الکونين و عتر ته الاخيار الاطهار و السلام

متن آن چنين است:
فی بيان هذه الحديث من کلام حضرته عليه السلام بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين الله فی کل الامور
سئل رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم اين کان ربنا قيل ان يخلق الخلق فقال ص:فی عماء ما فوقه هواء و ماتحته هواء
ترجمه اين حديث آنست که از حضرت رسالت سئوال کردند که پروردگار ما در کجا بود،پيش از آنکه خلق را بيافريند،فرمود که در پوشيدگی بود ساده از کيفيّات مانندهواء عدم تعينات و ساده جسميه؟ که واقعاً از حالات ارباب تجليات است و اعتبار مراد حضرت اطلاق است قطع نظر از قيود کثرت،بموجب کلم الناس علی قدر عقولهم چون جلافت سائل ظاهر است بهوا تشبيه فرموده و حديث قدسی
کنت کنزاً مخفياً فاحببت ان اعرف
فخلقت الخلق لاعرف هم مشعر بدان است که در مراتب و شئونات الهی مرتبه و شأنی هست که جميع ذرات کاينات از سفليات و علويات و جسمانيات و روحانيات در آن مقام محو است حالاً و اعتباراً و آن عالم را هويت غيب و ذات بحت و حقيقة الحقايق و حضرة اطلاق گويند و اکابر انبياء و کمل اوليا که در آن مقام رسند محو گردند و فنا فی الله از آن حالت است بعد از آن فناء فی الله چون بقاء بالله شعور و ادراک پيدا آيد و تعينات ظاهر گردد ابتداء خلقت عبارت از آن است اما آنکه اهل تقليد تصور نموده اند در خلقت و وجود و عدم نزد محققان اولياء غلط محض است کان الله و لم يکن معه شيئی و الآن کما کان مبين اين معنی است کل شيئی هالک الا وجهه اشارت به مقام فناء فی الله است مقامی که تعيّنات محو باشد از روی حال همين مقام است و از روی اعتبار ذهنی ذات بحت، بی اعتبار صفات ؛غير اين دو صورت که يکی مخصوص ار باب کشف و شهود است از کمل انبياء و اولياء و يکی مخصوص اصحاب فهم و معرفت است از اعيان حکماء اگر از حيثيتی ديگر کسی محو تعينات گمان برده است بی گمان گمان وی غلط است حضرت الله تعالی برکات انفاس شريفه محققان مکاشف اهل تقليد را سرچشمه تحقيق برساند بحرمة کمل اوليائه من الاقطاب و الافراد.

نامه ها:
از نوربخش علاوه بر آثار مستقلی که درباره موضوعات مختلف علمی و ادبی نوشته، نامه هايی در دست است که به چهره های سياسی و علمی روزگار خود نوشته يا آنان به وی نوشته اند.پاره ای از اين مکاتيب(مقداری که نگارنده به آن اطلّاع يافته)چنين است:
1-نامه به شاهرخ ميرزا (807-850)
نسخه ها:
الف-تهران 1-کتابخانه ی مرکزی دانشگاه در مجموعه 4724 . 2
1995
2-نامه از شاهرخ ميرزا:
پاسخ شاهرخ تيموری به سيد محمد نوربخش است.
نسخه:
الف-مجموعه خان ملک ساسانی
ب-کتابخانه سلطان علی شيخ الاسلامی
3-نامه به يکی از سلاطين زمان:
مشخص نيست کدام سلطان است؟شايد همان شاهرخ زيرا سلطانی به جزاو در عهد نوربخش نبوده است.هرچند که پس از مرگ شاهرخ فرزندان او به سلطنت رسيده اند وهرگزکشور ايران خالی از سلطان نبوده است.اماّکلمه سلطان درزبان نوربخش حساب شده به کار می رفته است.
نسخه ها:
الف-قم،کتابخانه ی آيت الله مرعشی مجموعه ی 1324
ب-مشهد:آستان قدس رضوی،عليه السّلام 6-4947
4-نامه به امير علاء الدوله:
فرزند ميرزا بايسنغر نوه شاهرخ است که در اوان بلوغ متصدی وزارت جدّ خود بوده و مدتی حاکم هرات و تونِ قهستان بوده است.
نسخه:
الف-مشهد،کتابخانه مسجد جامع گوهرشاد،شماره ی 4-877
ب-تهران،کتابخانه مرکزی دانشگاه شماره ی:14/3654
5-نامه به امير کياء:
او فرمانروای شيعی گيلان بوده است.موضوع نامه اعتباری بودن و نسبی بودن قدم و حدوث به زبان فارسی می باشد.
نسخه ها:
الف-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه،مجموعه ی شماره ی: 3654 .
ب-نجف
6-نامه به وزيری( جواب وزيری:
درباره کشف قبور و بينش اولياء است.آقای دکتر شاه حسينی صاحب نامه را علاء الدين علی شقاقی دانسته اند.
نسخه ها:
الف:نجف
ب-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه شماره ی 9-3654 ه
اين طائفه اند اهل معنی باقی همه خويشتن پرستند
فانی ز خود و بدوست باقی وين طرفه که نيستند و هستند

7-نامه به مولانا حسن کرد:
موضوع نامه وجود مطلق است.
نسخه ها:
الف-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه در مجموعه ی 3654ر
ب-در نجف اشرف. شايد با پيشين يکی باشد
8-نامه ای به حکيم(ملک الحکماء):
درباره ی جسم و روح و ارتباط آن دو از ديدگاه طبّی می باشد.در اين نامه به جالينوس و عزيز نسفی ايراد می گيرد.
نسخه ها:
الف-کتابخانه ملّی ملک شماره ی:10-4190
ب-نجف
ت-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران،مجموعه 365413
9-نامه به فرزند شيخ محمّد لاهيجی:
درباره تلقين ذکر خفی است.
نسخه:
الف-تهران،کتابخانه مرکزی دانشگاه شماره ی6/ 9475
ب-مجموعه شماره 3846 ملّی ملک که اين نامه از آن افتاده
10-نامه در پند مريدان:
نسخه:
الف-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران،شماره 4724
ب-مجموعه ی خان ملک ساسانی

11-نامه به اهل معرفت:
نسخه:
الف-مجموعه ی خان ملک ساسانی
12-نامه ی خواجه اسحاق ختلانی به سيّد
نسخه:
الف-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه،شماره ی:4724
13-نامه به شاه قاسم (فرزندش):
نسخه ها:
الف-قم،کتابخانه ی آيت الله مرعشی شماره 1324
ب-تهران،کتابخانه ی مرکزی دانشگاه،شماره 4724
ت-مجموعه ی خان ملک ساسانی
14-نامه سلطان بابر به سيّد:
که در مجموعه ی شماره 3846 ملی ملک بوده ولی افتاده است!
15-نامه به عبدالرزاق:
در مجموعه 4190 کتابخانه ملی ملک تهران
16-نامه به خواجه جعفر:
اين را آقای دکتر حسينی در کتاب خود آورده اند.گويا خود مکتوب را در يک نسخه خطی ديده است.
اين مکتوبی است که حضرت قطب الاقطابی سيّد محمد نوربخش به يکی از سلاطين زمانه نوشته:
بسم الله الرحمن الرحيم. الحمد لله الذی جعلنی من المحققين بحقايق اللاهوت و العارفين بمعارف الجبروت و شرّفنی بحکمته البالغة الأزلية فی فضاء الملکوت و خلّصنی من العلوم الرسميه و المزخرفات الفلسفيه الّلا زمةبالناسوت و الصلوة و السلام علی جدّی و سيّدی خير الا نام و علی ورثته لحقيقة [الحقيقية] من اله و اصحابه و اتباعه الکرام خصوصاً علی الذی اوصلنی بقوة ارشاده الی منازل السايرين و مقامات العارفين بوسائط الخدمة و العزلة و الخلوة و الصحبة و کثرة المجاهدة و الرياضة و قلة الطعام و الکلام و المنام و مواظبة الذکر علی الدوام و کلمنی با المکاشفات و المشاهدات و تجليات الصفات و الذات و الاطوار السبعة القلبية و شرب التوحيد و الحقايق العيشية فامرنی بارشادالسالکين و اخذ البيعة من الطالبين فاخذت من الطالبين و ارشدت ارباب السلوک[ الکون ]من القابلين فمّن الله علّی بترقياتهم علی المراتب العلية و الدرجات السنّية فصارو اکاملين فی حيوة شيخی قدس الله سره العزيز و مبلغ عمری کان بين عشرين و ثلاثين و کان سلوکی فی الطريقة بعد الخوض فی فنون العلوم الادبية و الشرعية و الحکمية باسرها اما الادبيات فااللغة و الاشتقاق و الاعراب و البناء و المعانی و البيان و انشاء النثر. و علم المحاضرات و علم الکتاب و العروض و القافية و فرض الشعر. و اما الشرعيات: فالقرائة و هی اربعة علم الاختلاف و التجويد و الوقوف و رسم الکتابة و الکلام و التفسير و الحديث و الاصول و الفروع من الفقه و التصوف و اما الحکميات فقريب الی سبعين. منها: المنطق و الحکمة الصرفة و الهيئة و اقليدس و الحساب و الجبر و المقابلة و المجسطی و ارثماطبق و الطب و النجوم و غيرها فاحمده علی ان رزقنی الجامعية من الفضايل الصورية و الکمالات المعنويه و الذی نفسی بيده لوحصل من جنس البشر فی زماننا فی عرصة الملک من مشارق الارض الی مغاربها واحد مثلی موصوف بالنسب المصطفوی و الحسب المرتضوی و الا حاطة بفنون العلوم الظاهرة و المعارف الباطنة من جميع مراتب المکاشفات و الاطوار السبعة القلبية و الحقايق الأنفسية و الآ فاقية و المقام الارشاد و استخدام الاقدام و الافراد لکنت کاذبافی دعوی [دعوای] و ان لم يحصل مثلی مظهر جامع فليجب عليک و علی جميع ا لامة من العلماء و الامراء و الساداة و القضاة و الاتقياء و المنجمة و الحکماء و غيرهم ان يشرفوا بملازمة العتبة العلية السنية و السلام علی من اتبع الهدی.
نامه سيّد به شاهرخ و باز گفتن شرح حال خويش
«حضرت الله تعالی سعادت محبت آل عبا نصيب بزرگترين پادشاهان زمان، و زبده خواقين دوران گردانادو او را به شرف حديث «من مات علی حبّ آل محمد مات مؤمناً» برساند و از خذلان «من مات علی بغض آل محمد مات کافراً» برهاند.بعد حمد الهی و صلوات قايل «ارنا الأشياء کما هی» اعلام حضرت پادشاهی می رودکه:بموجب «قل لااسئلکم عليه اجراً الا المودة قی القربی»(1) محبت اولاد مصطفی بر عالميان واجب و لازم است.در اين زمان باجماع اهل بصيرت و بصارت در خاندان نبوت و ولايت،فرزندی که در شريعت و طريقت و حقيقت [حضرت] رسالت پناهی باشد،محمد نوربخش است.اگر حديث «اشرف امتی حملة القرآن» خوانند بر اين مظهر صادق است،و اگر حديث «العلماء ورثة الانبياء» گويند، برين مظهر صادق است. [و اگر حديث «الشيخ فی قومه کالنبی فی امته» نمايند بر اين مظهر صادق است.]درين زمان و همه جهان اگر سيّدی باشد،در فنون علم شرعی و ادبی و حکمی متبحّر و در مکاشفات و مشاهدات و معاينات و تجليات آثاری و افعالی و صفاتی و ذاتی و حقايق توحيد و معرفت و تصوف متحد و منفرد و از مريدان صاحب کمال قريب پنجاه صاحب حال داشته باشد که در رياضت و مجاهدت و خدمت و عزلت بر تبت تمام صاحبِ تجلّی و محقق باشند،اين مظهر است.و نزد مرشدان صمدانی و علماء ربانی محبت و ارادت و ملازمت و اطاعت چنين صاحب کمالی بر پادشاهان اسلام از جمله واجبات است.و بر اکثر علماء اسلام بلکه خواص و عوام هويدا است که غير کاتب اين حروف در همه عالم هيچ کس به جامعيت اين صفات،موصوف نيست.و مدت بيست سال (2) است که آن پادشاه در ايذاء اين مظهر سعی بليغ می نمايند.
————————————
(1):آيه 23 شوری(42)
(2): از جمله مستندات نگارنده در تعيين سال 826 برای دستگيری اوليه حضرت نوربخش همين امر است که خود گفته،اگر ما اين نامه را در سه سال آخر عمر شاهرخ بدانيم اضافه آن بتاريخ ياد شد. همان سال 846 را نتيجه می دهد و اگر در آخر عمرِ وی بدانيم يعنی 850/830 نتيجه می دهدو با تاريخ آزادی وی بدست ابراهيم سلطان سازگار نيست زيرا او در سال 829 در شيراز نبوده است.
و سه نوبت مقيد گردانيده است، دو نوبت در چاه داشته و هزار فرسخ تقريباً با بند اقليم به اقليم گردانيد و الحالة هذه که آخر عمر وی است و نوبت پادشاهی نزديک است که منتفی شود،هنوز در انديشه آن است که اين مظهر را باز بدست آورده مقيد گرداند.و اين حال نزد مکاشفان محال است. از بهر آنکه سه قيد بينايان ديده بودند و دانايان دانسته از آن جمله جناب تجلّی مآب قدوة المرشدين شيخ شهاب الدين ادام اللّه برکاته در هرات در اوائل رمضان ديده بود که يوسف صديق علی نبينا و عليه السلام سه نوبت از آسمان بر من نزول نموده، سيم از دو نوبت اول آسانتر بوده و بعينه چنين اتفاق افتاد.و مدت اول نوبت قيد شش ماه بود و بند گران و حکم قتل بود و نوبت دويم مدت قيد چهار ماه و بند گران و حکم بر قتل نبود. و نوبت سيم قيد دو ماه بود و بند سبک و چاه و حکم قتل نبود.اکنون توقع از آن پادشاه آن است که از کرده پشيمان گردد،استغفار فرمايد و زياده ازين در قصد جان خاندان پيغمبر نکو شد، که عمر و سلطنت به پايان رسيده است و نوبت آل محمد ص است. و السلام علی من اتبع الهدی.»
مطالبی که بعداً به نامه الحاق شده:
«و الله العظيم من که محمد نوربخشم نائب امام آخر الزمان و مهدی موعودم و بعلم اليقين و و عين اليقين اين معنی را ديده و دانسته اند مثل من بينايان و دانايان که زمان اين زمان است و نائب صاحب الزمان غير از اين مظهر نخواهد بود تا معلوم پادشاه باشد و فرصت غنيمت شمرد و عذر گذشته بخواهد تا در آخرت از حضرت مصطفی شرمنده نباشد الشفقة علی خلق الله چنان اقتضا نمود که خصوص آن پادشاه را اعلام نمايد اگر قبول نکند من از ذمت بيرون آمده باشم و يقين می دانم که مقدرات الهی را هيچ کس نمی تواند بگرداند آنکه اين مظهر جهان را از ظلم و جور و فسق برهاند و از داد و عدل پر گرداند به اتفاق مکاشفان تحقيق از جمله مقدرات است هر چند آن پادشاه خواست اين مظهر را مضرت جانی برساند نتوانست و هر چه خواهد نتواند ديگران را چه زهره و يارای آنکه در حق اين مظهر فکری يا غدری انديشد «فالله خير حافظاً و هو ارحم الراحمين» حضرت حق سبحانه و تعالی توفيق و نصرت دين و معاونت امام العالمين مرزوق پادشاه زمان و زمين گرداناد و از دساوس شيطانی مصون و محفوظ داراد بحرمة کمل اولياء[ه] من الاقطاب و الاوتاد»

اجازه ارشاد (ارشاد نامه):
به جمعی از عالمان عارف اجازه ارشاد و روايت و تدريس و…داده است.نمونه ی نخست آن به فرزندش شاه قاسم (فيض بخش) می باشد.
نسخه:
الف-کتابخانه ی ملی ملک:14-4137
و ديگر شمس الدين محمّد لاهيجی است.او سه اجازه از استاد و شيخ خود نوربخش دريافت کرده. که در اسرار الشهود چاپ شده است.
لاهيجی نوشته:اجازه ارشاد به حسب تفاوت احوال معنوی که دست ميدادبه سه نوبت به جهت فقير نوشته اند.سواد اجازه ارشاد که در نوبت اخير نوشته بودند جهت تيّمن وتبرّک به مناسبت محل ايراد کرده ميشود:
بسم الله الرحمن الرحيم
کمل اولياء و فحول علماء و مشاهير محققان و عرفا و اعاظم سلاطين و امرا و طالبان و قابلان و خواص و عوام و جمهور امت سيد الانام اوصلهم الله تعالی الی سعادته معرفة المرشدين و محبة الکاملين را بعد سلام اعلام می رود که حامل کتاب جناب تجلی مآب قدوة المکاشفين عمدة الواصلين زبدة المحققين خلاصة العلماء الراسخين نقاوة الاولياء المرشدين مفخر الکاملين فرزند جانی شيخ محمّد گيلانی ادام الله تعالی برکات تجلياته و کمالاته در عنفوان شباب بعد از اکتساب علم صوريه بسبب جاذبه الهيه بصحبت اين فقير رسيد و به شرف توبه و انابت مشرف شده و تلقين ذکر خفی گرفت و شرائط خدمت و عزلت و صحبت چنانچه وظيفه ارباب طريقت است مرعی داشت و نتايج شريفه اين مقدمات مقبوله از اطوار سبعه قلبيه و انوار متنوعه غيبيه و مکاشفات و مشاهدات و معاينات و تجليات آثاری و افعالی و صفاتی و ذاتی و سيران و طيران در عوالم لطيفه ملکوتی و جبروتی بسنن ربوبيت و الهيت و سرمديت و سکر از شربت بحار شراب طهور و عوالم نور و فناء فی الله و بقاء بالله و مظهريت و کليت و معرفت حقايق توحيد علمی و عيانی و اتصاف بجوامع اسماء و صفات الهی بظهور پيوسته از اعيان واصلان کامل و مرشدان مکمل شد و در صحبت اين فقير بتربيت سالکان قيام نموده و تعبيرات غريبه فرموده ميامن ولايت وی از اطرار و انوار و مکاشفات و تجليات بسالکان تعدی نمود چون حضرت الله تعالی اين دولت عظمی و سعادت کبری ويرا کرامت فرمود با اشارت الهی فرزند مشار اليه را اجازه فرموديم که بندگان خدا را به خدا دعوت و دلالت کند و توبه طالبان و بيعت قابلان قبول نمايد و تلقين ذکر خفی قوی مشروط بشرائطی که در صحبت ديده و دانسته و در اربعينات متعدد خود بر آن مواظبت نموده بگويد و اربعين بنشيند و سالکانرا باربعين بنشاند و علوم شرعيه از فقه و حديث و تفسير و تصوف و غيره که نسبت خود را در آن باين فقير درست کرده است نقل کند.
سبيل همگنان آنکه ويرا در کمالات مذکوره راسخ و متعين دانسته صحبت شريف ويرا مغتنم دارند و انفاس متبرکه ويرا در جميع ابواب دينی قبول نمايند و هر کس از طالبان و قابلان که داعيه توبه و بيعت داشته باشد دست ويرا دست اين فقير دانسته با او بيعت و انابت کند و ملازمت صحبت و خدمت و قبول نصيحت ويرا کبريت احمر و اکسير اعظم تصور نموده منتج خلاص از مهالک معاصی و مثمر حصول کمالات نامتناهی و قرب بسرادقات حضرت الهی دانند وظيفه مشار اليه آنکه دعوت و تربيت و شفقت و نصيحت از بندگان حق دريغ ندارند و پيوسته وظايف رياضات و مجاهدات و اوراد و اوقات موظف دارد و در جميع اوقات و ابواب قواعد شريعت و آداب طريقت چنانکه ديده است مرعی داشته در شيب و شباب دقيقه ای از آن فرو نگذارد.حضرت الله تعالی جميع امت محمدی را بواسطه متابعت و مبايعت کمل اولياء و محققان عرفان که وارثان حقيقی حضرت مصطفی و مرتضی اند از هواجس نقسانی و وساوس شيطانی رهانيده بکمالات معنوی برساند و مرشدان کامل و کاملان مکمل و هاديان سبل را بر جاده شريعت و سجاده طريقت راسخ و مستقيم دارد بحرمت کمل الاولياء من الاقطاب و الافراد

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 107 other followers

%d bloggers like this: