RSS Feed

قضاوت زن – قسمت اول

قضاوت زن
قضاوت از مشاغلی است که گروهی،زنان را شايسته و توانا برای انجام آن نيافته اند.در پاسخ به چرايی اين مسئله،دو دليل عمده عنوان شده است.برخی عقيده دارند که سرشت زن لطيف تر از مرد است و سريعتر دچار احساسات می شود،در نتيجه قادر به تشخيص درست حق از ناحق نيست و بعضی ديگر که نظرشان از اهميت بيشتری برخوردار است،به قرآن،سنت،اجماع ودليلِ عقل استناد می کنند و معتقدند بنا به دلايل فقهی،اين امر نمی تواند توسط زنان انجام پذيرد.
در بحث قضاوت زن در اسلام،پاسخ به نظرات گروه نخست را به انتهای بحث موکول می کنيم و ابتدا به بررسی و تحليل متون و منابع فقهی در اين زمينه می پردازيم.
لازم است بدانيم که برخی از طرفداران نظريه دوم،از مخالفان اشتغال زنان به طور عام هستند که در اين زمينه به سه آيه از آيات قرآن کريم استناد می کنند و ما پيش از رجوع به منابع فقهی ضروری می دانيم اين سه آيه شريفه را مطرح کنيم:
قضاوت زن از ديدگاه قرآن کريم
آيه 34 سوره نساء:
الرجالُ قوّامون علی النساء،بما فضّل الله بعضهم علی بعض،و بما انفقوا من اموالهم،فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله..(مردان طبق سنت خدا،که جمعی را بر جمع ديگر برتری داده است و بدان لحاظ که از اموال خود می بخشند،بر زنان مزيتی دارند،پس زنانِ شايسته و متواضع،در نهان،حافظ منافع شوهراند.چنانکه اين حق از سوی خدا برای آنان محفوظ مانده است..)
می گويند:طبق اين آيه ،مرد بر زن مستولی است و خداوند او را قوام و اساسِ زندگی زن قرار داده،پس چگونه کسی که خود تحت سرپرستی مرد است،می تواند بر او ولايت داشته باشد؟اما اين آيه چنانکه ترجمه شد،به هيچ عنوان در مقام بيان برتری مرد بر زن نيست،بلکه جايگاه مردان زن گرفته و شوهران را گوشزد می کند و پرده از يک واقعيت خارجی بر می دارد و به موقعيت مرد در زندگی مشترک می پردازد،گذشته از اين که آيه شامل زنان و مردان مجرد و بيوه نيست.
اگر قرار باشد اين را برتری بدانيم،يک برتری وضعی و قراردادی است که برای حفظ نظام خانواده،ضروری می نمايد:
برای توضيح بيشتر سه عنوان را شرح می دهيم:
الف-کاربرد فضل در قرآن:بررسی ساير آياتی که واژه فَضَّلَ در آن به کار رفته است،می تواند ما را در اين تفسير ياری دهد.
در سوره اسراء آيه 55 آمده است: و لقد فضّلنا بعض النَّبِيّنَ علی بعض(ما برخی از فرستادگان خود را ،بر ديگری امتياز و مزيت داديم.) و يا در سوره نحل آيه 71 می فرمايد:والله فَضَّلَ بعضکم علی بعض فی الرزق. (ما بعضی از شما را بر ديگری ،در روزی،برتری داديم.)وآيه 95 سوره نساء فرموده:فَضَّلَ الله المجاهدين باموالهم و انفسهم علی القاعدين درجه (خدا مجاهدان به جان و مالشان را،برنشستگان (افراد غير مجاهد) فضيلت بخشيده و درجه ای برتری داده است.)
پيداست که منظور برتری و امتياز طبيعی نيست،که بگوئيم برخی از پيامبران از لحاظ خلقت بر ديگران می چربيده اند و در وجود آنان،چيزی بوده که ديگران نداشته اند.منظور اين نيست آنها که از روزی خدا بهره بيشتری می برند،در خلقت و آفرينش هم،بهره بيشتری دارند و يا مجاهدان از مردم عادی،در آفرينش ذاتی يک درجه انسان ترند!
اصولاً تفضيل،يعنی برتری دادن،خود حاکی از جعل و امتياز است. «ان الفضل بيدلله يؤتيه من يشاء» امتياز دادن حق خدا است،به هر که خواهد،دهد.
بيشترين رقم اين امتيازها،به امور مادی و رفاهی برمی گردد.
«ان يکونوا فقراء يغنهم الله من فضله» (آيه 32 سوره نور) (اگر فقيرند،خداوند به لطف خود آنانرا بی نياز و مستغنی خواهد فرمود.)
«الذّی احَلنا دار المقامه من فضله» (آيه 35 سوره فاطر) (آن خدايی که ما را از لطف و کرم، به اين سرای جاودان وارد کرد.)
هم چنين آيات 70 سوره اسراء،73 قصص،12 فاطر،20مزمل،10 سبأ و … نيز همين مضمون را مطرح کرده اند.
ب- معنی فضل:
فضل،به معنای زيادتی از حد متعادل است و آن دو گونه است: فضل ممدوح،فضل مذموم
برتری ارزشمند و ستوده آنکه،ارزشهای والای انسانی ملاک باشد،مثل علم و دانش و هنر … و فضل مذموم آن که:ارزش های غير انسانی ملاک باشد.ارزشهايی مثل ضرب وشتم مردم،آدمکشی و …
فضل ممدوح سه قسم است:
1-فضل به جنس،مانند فضل جنس حيوان بر جنس نبات.
2-فضل به نوع،مانند فضل نوع انسان بر نوع اسب.
اين دو قسم مصداق برتری طبيعی هستند،که ناقص،قدرت رفع آن و کامل،قدرت کسر آن را ندارد.
3-فضل به ذات مانند: فضل مردی بر مرد ديگر،که معمولاً با ملاک های وضعی سنجيده می شود،چون مال و مکنت و …
آيات ياد شده،همه همين معنا را عنوان کرده اند.بنابراين،فضل مرد بر زن،فضل فردی بر فرد ديگر از نوع مساوی انسان است و در آيه شريفه،مرد،به عنوان مرد متأهل و گرداننده خانواده برتری دارد،نه اينکه همه مردان بر همه زنان برتری دارند چون موضوع آيه به دليل ذيل آن،و آيات قبل،مسائل خانواده است،هرگز مرد مجرد بر زن متأهل که با او نسبتی ندارد،حاکم و برتر نيست.
ج- معنی قوام:از قيام و قائم است.اين واژه در آيات قرآن به هشت صورت آمده است:
1-قيام به معنی تسخير: «قائم و حصيد».
2-قيامی که از روی اختيار صورت گيرد و داوطلبانه باشد: «ام هو قانت اناء الليل» و «الرجال قوّامون علی النساء»
3-قيام به معنی حفظ و مراقبت: «کونوا قوامون بالقسط».
4-قيام به معنی حزم و نيت: «اذا قمتم الی الصلاة»
5-قوام به معنای عماد و اساس و بنيان: «و لاتؤتوا السفهاء اموالکم التّی جعل الله لکم قياماً»
6-به معنی ثبات: «ديناً قيماً ملة ابراهيم حنيفاً»
7-پايداری: «فاستقم کما امرت»
8-دوام: «عذابٌ مقيم»
با توجه به موارد استعمال واژه قَوَمَ،به صورت های متفاوت در قرآن کريم،روشن می شود که قيام مرد بر زن،از نوع دوم و به معنی پايه و اساس خانواده است،(چنانکه زن نيز پايه ديگر خانواده است.) که درين کلمه به اختياری بودن اين قوام اشاره زيبايی شده است.
مرد و هم چنين زن به اختيار خويش،با عقد نکاح،امر حساس قيام در کارهای اصولی خانواده را،گردن می گيرند و چنان که ذکر شد،در هيچ کجای قرآن،برتری فردی بر فرد ديگر به طور طبيعی،ذکر نشده است.
اضافه اين معنی به مفهوم واژه فَضَّل،و کاربرد آن در قرآن،بدون هيچ گونه خللی،همين موضوع را تصريح می کند،که قوام و فضل در اين جا قراردادی و با اختيار مرد،برای تدبير امور خانواده است.
با اين وصف،اصلاً آيه درصدد بيان استيلا و ولايت مرد بر زن نيست،زن شوهر دار مورد نظر آيه بوده و او را در امر خانواده به انجام وظيفه می خواند.
آيه 228 سوره بقره: و المطلقات يتزبصن بانفسهن ثلثه قروءو لا يحل لهن ان يکتمن ما خلق الله فی ارحامهن ان کن يؤمن بالله و اليوم الاخر و بعولتهن احق بردهن فی ذلک ان ارادوااصلاحا و لهن مثل الذی عليهن بالمعروف و للرجال عليهن درجه والله عزيز حکيم. (زنان طلاق گرفته خويشتن را مدت سه پاک شدن در انتظار نگه دارند و روا نيست آنان را که نهان دارند آنچه خدا در رحمهای ايشان بيافريده است،اگر به خدا و روز آخرت ايمان دارند.و شوهران ايشان،اگر خواستار آشتی شدند،بازگردانيد نشان شسزاوارترند و برای زنان حقوقی شايسته است،همانند وظيفه ای که بر عهده آنان می باشد.و مردان راست بر ايشان درجه ای و خداست عزتمند و حکيم.)
محل استناد و استدلال،جمله «ولهن مثل الذی عليهن بالمعروف و للرجال عليهن درجه» است،می گويند: «واژه درجه به معنی منزلت و جايگاه بلند آمده و مرد را چنين درجه ای بر زن مقرر شده و چون خدا اين درجه را به او داده،وی مورد عنايت قرار گرفته و جنس برتر محسوب می شود و خداوند مرد را بر زن مستولی کرد.اگر زن قاضی يا مفتی يا ولی مردم باشد،لازمه آن مستولی شدن زن بر مرد است،در حالی که زن خود تحت ولايت و سرپرستی مرد می باشد،پس چگونه والی او شود؟!»
با توجه به متن آيه و به خصوص صدر آن،در اينجا نيز سخن از حقوق زن و مرد است.دارا بودن حقوق و تکاليف،امتياز خاصی نيست و هرگز نمی توان از آن برتری طبيعی مردان بر زنان را برداشت کرد.
مردان بر زنان هيچ رجحان و امتيازی ندارند.هر دو انسان هستند و از اين لحاظ مساوی.چنان که در مورد آيه قبلی گفتيم،هرگز آيه به امتياز ذاتی و طبيعی توجه نداشته است و مانند آيه 95 سوره نساء (فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم علی القاعدين درجه) بيان کننده امتيازی است که خود کسب کرده اند و خداوند متعال به لحاظ عملکردشان،عطا و امضا فرموده است.
هرگز مجاهد راه خدا بر فرد ديگری از نوع انسان،درجه ذتی ندارد،مرد نيز بر زن درجه ای از اين جهت ندارد.
موارد به کار گرفته شده از کلمه «درج» در قرآن،نيز نشانگر همين معنا است،و چنانکه راغب اصفهانی گفته است،درجه به معنای منزلت و جايگاه اعتباری است.
3-آيه 33 سوره احزاب:و قرن فی بيوتکن و لا تبرجن الجاهليه الاولی و اقمن الصّلوة واتين الزکوه و اطعن الله و رسوله انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و بطهرکم تطهيرا.(و بمانيد در خانه های خويش و خودنمايی نکنيد،مانند خودنمايی جاهليت نخستين،و به پای داريد نماز را و بدهيد زکات را و فرمانبرداری کنيد از خدا و پيغمبرش.جز اين نيست که خدا خواهد پليدی را از شما دور کند،ای اهل بيت،و پاک سازد شما را پاک ساختنی.)
در آيه 32 همين سوره نيز آمده است:يا نساء النبی لستن کاحد من النساء ان اتقيتن فلا تخضعن بالقول فيطمع الذی فی قلبه مرض،و قلن قولا معروفا.(ای زنان پژامبر شما مانند ديگر زنان،نيستيد اگر از خدا بترسيد.پس نرمی نشان ندهيد در گفتار تا اميد بندد آنکه در دلش بيماری است و نيکو سخن بگوييد.
مورد استدلال جمله «وقرن فی بيوتکن» است که به اين شيوه تفسير شده که زن بايد خانه نشين باشد،و حق خروج از منزل را ندارد و چون لازمه قضاوت و ولايت و …،خروج او از منزل است و نيز خروج از منزل و قضاوت موجب می شود نامحرمان صدای لو را بشنوند،لذا وی نمی تواند قضاوت و ولايت را عهده دار شود.
در پاسخ به اين سخن می گوييم:
اولاً،موضوع چنان که از آيه قبل پيداست،زنان و خاندان رسول گرامی اسلام (ص) است،که خدا اراده کرده مطهرشان کند.حتی در صورتی که آيه قرآن هم بيان نمی کرد،روشن بود که خانواده پيامبر از ساير خانواده مردم،متفاوت است.و خيلی از محرذومژيت ها را نيز ناچار تحمل می کند.
ثانياً،حکم ياد شده در آيه،بر فرض عموم برای ديگر مسلمين،ارشادی است،نه الزامی و تاکنون شنيده نشده که فقيهی به خانه نشينی زن به طور يک حکم واجب و لازم از احکام خدا،فرمان دهد.
اگر پايه استدلال بر اين سخن استوار باشد،در صورتی که يک زن در محکمه ای به طور اختصاصی به جرايم زنان رسيدگی کند،مثلاً بازپرس ويژه زنان باشد،يا مشاور دادگاه مدنی خاص،و فقط در امر زنها رسيدگی کرده و با زنان به سر برد،بايد گفت می تواند به ولايت و زعامت و يا افتاء و قضاوت بپردازد،در حالی که ادعای نعتقدين به خانه نشينی زنان عموميت داشته،مشمول اين زن نيز می شود.پس خواسته آنان،محروميت مطلق زنان است.هم چنين اين گفته،سرايت حکم محروميت زن را،در تمام زمينه ها،مثل آموزش،بهياری،پرستاری،پزشکی و … به اثبات می رساند.

روايات و قضاوت زن
رواياتی که مخالفان در باب منع و محروم کردن زنان ار احراز مشاغل مطرح کرده اند،اصولاً به سه گروه عمده تقسيم می شود:
1-روايانی که به خصوص برای منع شغلی از مشاغل عنوان شده است.مثل قضا،امامت جماعت.
2-رواياتی که به لحاظ تبعات مشاغل زنان مورد استناد می باشد،مثل روايات استحباب خانه نشينی زن،روايات کراهت حضور زنان در نماز جمعه و امثال آن.
3-رواياتی که به طور عام مطرح شده و مخالف و بر اساس اسشتنباط خود،محروميت زن را تشخيص داده است.
رواياتی که در اين بخش مطرح شده،سه مورد است:
مورد اول روايتی است که از امام باقر (ع) نقل شده،به اين عبارت: «و لا تولی القضاء امرأة» (قضاوت را به زن نسپاريد).
مرحوم سيد محمد جواد بن محمد حسينی متوفی در سال 1226،نويسنده کتاب مفتاح الکرامه،در استدلال بر ممنوعيت تصدی شغل قضاوت برای بانوان می نويسد:
«در خبر جابر از امام باقر (ع) نقل شده است که قضاوت به زن سپرده نمی شود.مقدس اردبيلی-در صورتی که اجماعی در کار نباشد-اين دليل (خبر) را انکار کرده است.»اما،مرحوم محمد حسينی می افزايد:«ضعف اين روايت،به وسيله عمل علما (شهرت عملی) جبران شده است.»
مورد دوم وصيت حضرت رسول«ص» است به علی «(ع)»: يا علی،ليس علی المرأة جمعه (الی أن قال) و لا تولی القضاء»که متن کامل روايت را شيخ صدوق در «من لا يحضرة الفقيه»چنين آورده:
«ای علی زنان به نماز جمعه و جماعت حاضر نشوند،اذان و اقامه نگويند،به عيادت مريض و تشييع جنازه نروند.بين صفا و مروه دويدن نکنند،حجر الاسود را لمس نکنند،سر نتراشند،متصدی امر قضا نگردند،طرف مشورت قرار نگيرند و جز در هنگام ضرورت ذبح نکنند و صدا را به لبيک بلند نکنند،کنار قبرها ننشيند و خطبه نشوند و متولی تزويج خود نشوند،از خانه جزبا اجازه شوهر خارج نشوند،پس اگر خارج شدند،به غير اذن شوهر،خدا و جبرئيل و ميکائيل آنها را لعنت کنند و از خانه شوهرش بدودن اذن او چيزی ندهد و شب را به روز نياورد،در حالی که شوهرش خشمگين باشد،هر چند که او (مرد) ستم روا داشته باشد.»
اين روايت بسيار طولانی است و اغلب مضامين آن اخلاقی و ارشادی می باشد.اول روايت چنين است:«روايت کرد حماد بن عمرو از انس بن محمد از پدرش و او از جدش و جدش از علی ابن طالب (ع) نقل کرد که پيامبر (ص) فرمود:«ای علی،تو را به چيزی وصيت می کنم،تا زمانی که اين وصيت را حفظ کنی پيوسته در نيکی خواهی بود.» و در پايان آن آمده است که:« ياعلی تو اولين کسی خواهی بود که با من از آب معطر کوثر خواهی نوشيد.»
جمله مورد استناد مخالفان مشاغل زنان «و لا تولی القضاء» می باشد که به دليل تصدی قضا را برای زن ممنوع و رجوليت را از آن استنباط و در زمره شرايط قاضی آورده اند.
مورد سوم حديث ولايت است که با اندک تغييری به طرق مختلف در منابع حديث اسلامی وارد شده که پيامبر گرامی اسلام (ص) فرمود:«لن يفلح قوم و لو امرهم امرأة»(قومی که ولايت امورش در دست زنی باشد،رستگار نمی شود):
1-لا يفلح قوم تملکهم امرأة.
2-لن يفلح قوم ولو امرهم امرأة
3-لا يفلح قوم وليتهم امرأة
4-ما افلح قوم ولو امرهم امرأة
5-لا افلح قوم ولو امرهم امرأة
6-لن يفلح قوم ملکوا امرهم امرأة
7-لا يفلح قوم وليتهم امرأة
حديث از طريق اهل سنت نقل شده،راوی آن در منابع حديث،شخصی به نام ابی بکره است،که قبل از ذکر متن حديث موقعيت صدور آن را نيز بيان کرده که در اغلب موارد استناد،هيچ اشاره ای بدان نشده است.
در سنن نسائی چنين آمده:
اخبرنا محمد بن المثنی قال حدثنا خالد بن حرث قال حدثنا حميد بن عن الحسن عن ابی بکرة قال:عصمنی الله بشيئی سمعته عن رسول الله (ص)،لما هلک کسری،قال،من استخلفوا؟قالوا بنته قال…
گفت:«خداوند مرا به چيزی که از پيامبر شنيدم مصون ساخت.وقتی کسری به هلاکت رسيد،فرمود:«چه کسی جانشين شد؟»گفتند:«دخترش» فرمود:…
و در نيل الاوطار،شأن نزول روايت چنين آمده:
عن ابی بکرة،قال:لما بلغ رسول الله (ص) ان اهل فارس،ملکوا عليهم بنت کسری،قال…
وقتی رسول الله (ص) مطلع شد که اهل فارس دختر کسری را به عنوان شاه برگزيدند،فرمود…
ائمه و فقهای اهل سنت به جز چند نفری،مانند ابوحنيفه به استناد روايت فوق،زن را از قضاوت و ولايت و… محروم کرده،ذکوريت را شرط قضا عنوان کرده اند.
مرحوم صاحب جواهر الکلام نيز در منع زن از قضاوت و لزوم شرط ذکوريت به همين حديث استناد کرده است.
برای روشن شدن مطلب اشکالات وارده به استدلالا،از روايات اول و دوم را به ترتيب بيان می کنيم:
1-سند روايت ضعيف است،زيرا در طريق آن جمعی وجود دارند،که هيچ گونه شناختی نسبت به آنان،وجود ندارد. به عنوان مثال آية الله سيد ابوالقاسم خويی،سند آن را ضعيف می داند
2- به دليل ساير فقرات روايت،اين حديث بيانگر يک حکم ارفاقی در حق زنان است،شبيه اين خطاب،در مواد ديگری هم وجود دارد.همانند:«ليس المريض حرج» در تکليف واجب (امر مولوی) است،نه بيش از اين.
در مباحث اصول فقه گفته شده،امری که بعد از نهی صادر می شود،دليل اباحه (ملاح بودن) است.مثل نهی از صيد حيوانات به هنگام انجام حج و در حال احرام،که پس از آن قرآن شريف می فرمايد:«و اذا حللتم فاصطادوا».
فرمان صيد حيوان در آيه ياد شده،به دنبال نهی از صيد در حال احرام،دليل بر اباحه است و صرفاً بيان گر لغو فرمان پيشين،که به اقتضای زمان و حالت خاصی،خواسته شده بود.عکس اين قضيه چنين است: نهی از حکم يا موضوعی،که قبلاً در جواز آن سخن رفته،يا فرمانی نسبت به اجرای آن صادر گرديده،دليل بر معافيت از پيامدهای نافرمانی است. و اين يک نوع ارفاق در حق مشمولين آن فرمان،به حساب می آيد.
با اين بيان نهی در روايات ياد شده،در پی امر به حضور،و فرمان وجوبی آن،دليل لغو حکم وجوب است.
3-جمله «و لا تولی القضاء» ، که در واقع ليس علی المرأة تولی القضاء،می باشد به معنی نفی توان،از زنان نيست.اصولاً،روايت در امور وضعی وارد نمی شود که قدرت شخصی را کان لم يکن تلقی کند.گر چه به صورت گزارش،در تعدادی از روايات ما،چنين مضامينی وجود دارد.اين گونه روايات،صرفاً اخبار از مسايل واقعی و خارجی است،نه چيز ديگر.
4-به خوبی روشن است،که منظور قانون گذار شرعی،از جمله ياد شده،رعايت حال مکلفين زن بوده،که به لحاظ وضعيت جسمی و اجتماعی خاص خود،نمی توانند الزاماً چنين کاری انجام دهند.
لغو حکم حضور در جمعه،جماعت،و بخش هايی از مراسم حج مثل گوسفند سر بريدن،تراشيدن موی سر و … که هم رديف فقره مورد استدلال است،هيچگونه ابهامی را برای درستی نظريه فوق باقی نگذارده است و هرگز به اين مفهوم نيست که اگر زنان خود بخواهند،در چنين مراسمی شرکت کنند،منع می شوند و اعمالشان باطل خواهد بود.
در تعدادی روايات،وارد شده که در صورت حضور زنان در جماعت مسلمين،(مثل نماز جمعه)، بر آنان واجب می شود،که به حضور خود ادامه داده و شرکت داشته باشند.
در قسمتی از يک روايت،درين مورد چنين آمده:
«… ان الله عز و جل فرض علی جميع المؤمنين و المؤمنات،و رخص للمرأة،و العبد،و المسافر،ان لاطأتوها.فلما حضروا سقطت الرخصة،و لزمهم الفرض الاول…»
به درستی که خداوند عزوجل بر کليه زنان و مردان مؤمن واجب گردانيد و اجازه داد به زن و بنده و مسافرکه اين فرض را انجام ندهند.پس هنگامی که حاضر شد در آن،اجازه ساقط می شود و انجام آن واجب اول بر آنها
لازم می گردد.
5-مفهوم ديگر اين جمله،می تواند يک استثناء باشد و تبصره ای بر قانون لزوم حضور در جماعت مسلمانان،که در سفارش به حضور آن بيانات و اوامر اکيدی صادر شده،عدم حضور،پيامدهای اعتباری و جعلی زيادی را به دنبال می آورد.
در مورد برخی از فقرات روايت شده،مانند نماز جمعه،بيانات ديگری وارد شده،که به صراحت،عدم حضور زن را استثناء کرده است.
در روايتی از پيامبر آمده: «الجمعه حق واجب علی کل مسلم و جماعه،الا اربعه عبد مملوک،او امرأة،اوصبی،او مريض». نماز جمعه حق واجبی است بر هر مسلمان که با جماعت بخواند،به جز 4 نفر،برده يا زن يا کودک يا مريض.
فقهای اسلام،به همين مضمون فتوا داده،استثنا ها را از 4 تا 9 شمارش کرده اند. به عنوان مثال: شيخ طوسی در نهايه،از حکم وجوب حضور در نماز جمعه،9 گروه را معاف دانسته است،که يکی از آنان،زنان می باشد.
6-به لحاظ گذشت زمانی بيش از 1400 سال،درک موقعيت صدور اين فرمان،بسيار مشکل است.نمی توان به خوبی دريافت،که حضرت رسول (ص) در چه شرايطی از فرمان عمومی و همه شمول حضور در جمعه،و ديگر مراسم مذهبی،نسبت به خصوص زنان،(آن هم زنان جوان) صرف نظر فرموده است؟ آيا به لحاظ آنکه اطاعت از شوهران را واجب می دانست؟ و اين کردارها به صورت يک حکم لازم،با حق آنان منافات داشته،در فروپاشی خانواده ها مؤثر می بود؟
آيا به لحاظ تبعاتی که ممکن بود حضور زنان در کنار مردان،در پی داشته باشد،به خصوص با توجه به اينکه هنوز افکار جامعه جاهلی از بين نرفته بود و فرهنگ جامعه عرب پيش از اسلام،بر مردم پرتوی ولو کم سو داشت؟ و آيا؟ …
7-معمولاً در خطابات،احاديث،متون دينی و همه جا،اصل در وحدت سياق خطابه و سخن است.
حديث ياد شده در عنوان بحث،بايد سياق و روش ادبی واحدی را در پی داشته باشد. نمی توان گفت که از مواد 16 گانه فرمان مذکور،فقط همين فرمان تصدی قضا،به گونه فرمانی لازم،زنان را منع کرده است.
پذيرفتنی نيست،که برخی از مواد فرمان،الزامی،پاره ای اختياری،تعدادی بيان مکروهات و بعضی مثبت حرمت باشد.
8-فرامين مندرج در منشور 16 گانه رسول گرامی اسلام،که با عنوان وصيت به حضرت علی (ع) مطرح گرديده است،همه ارشادی است.
سه ماده آخر فرمان،که حاوی حقوق مرد بر زن است،با استناد به ديگر متون متقن و صريح اسلامی،تحرير گرديده و اگر صرفاً دليل آن همين روايت می بود،ثبوت حکم حرمت بی نهايت مشکل می شد.
9-به کمک ديگر روايات،حداکثر چيزی که می توان گفت،ثبوت کراهت است.
10-به استناد همين حديث،و يکی دو روايت ديگر مشابه آن،فقهای بزرگ،ذکوريت را شرط قضا عنوان نموده اند.در حالی که در جای خود ثابت شده،امور انتزاعی قابل جعل نمی باشند.به ظاهر،جملات وارده در احاديث مذکر نفی قضاوت زن را اثبات می کرد،از اين مضمون برداشت کرده اند که :رجوليت و ذکوريت شرط قضا است و حال آنکه مرد نفی،به فرض قبول،نمی تواند شرط وجود حکم اثباتی ديگری باشد و به عبارت ديگر : جمله « زن قاضی نمی شود.» يک قضيه سالبة المحمول است،که عکس آن به تقابل«مرد قاضی می شود» است.
بر طبق نظريه آقايان از جمله،«زن قاضی نمی شود»،استنباط می شود انوثيت او شرط حکم بوده است و اين صفت ضد رجوليت است،چون انوثيت شرط نفی است،پس رجوليت شرط اثبات می باشد و حال اينکه اين برداشت غلط است،زيرا اين مفهوم به صورت قضيه کليه سالبة المحمول مطرح است.يعنی «کل اناث ليس بقاضی» و مقابل آن(چون بين انوثيت و رجوليت تقابل ضدين است)«کل رجل قاضٍ» می باشد.
بديهی است که از اين قضيه نمی توان نتيجه گرفت که زن قاضی نمی شود،علاوه بر اينکه در قضيه اول بحث داريم و اساس دعوی همان است که چرا زن قاضی نباشد؟
به صرف اين سخن که زن قاضی نمی شود،نمی توان گفت مرد قاضی می شود،از خصوص اين جمله چنين نتيجه ای حاصل نيست.ممکن است مرد قاضی بشود،ممکن است نشود.اثبات آنرا بايد از مستندات و منابع و مدارک ديگری جست که به ادعای ما و بسياری ديگر خصوصيتی در مورد مرد وجود ندارد.
11-علاوه بر اينکه نمی توان خصوصيت رجوليت را شرط دانست،شايد انوثيت مانع از قضا است و خنثی بتواند قضاوت کند.
در قضيه ياد شده،«زن»،موضوع، و «قضا» محمول،و«نمی شود» نسبت قضيه بود.«زن قاضی نمی شود.» را نمی توان سلب موضوعی برای موضوع ديگری که ضد اوست قرار داد.
12-نسبت محمول به موضوع در قضيه ياد شده(زن قاضی نمی شود) ممکن است در حالی که فقهای محترم در تحقق قضای اسلامی،برای خود قائل به وجوب شرطيت ذکوريت اند.
يعنی به نظر آنان،اگر قرار باشد کسی قاضی شود،حتماً بايد مرد باشد و حال آنکه اخذ شرط رجوليت به حکم و وجوب،به استناد سلب قضا از زن در صورتی امکان امری نامعقول است
13-اموری که به طبيعت انسان مربوط است نمی تواند شرط باشد.رجوليت و انوثيت اموری طبيعی اند،ساختمان وجود زن غير از مرد است،انوثيت يک اعتبار عقلی است که سرچشمه آن طبيعت خاص زن است و همچنين مرد.
نمی توان ويژگی طبيعت را شرط اثبات و نفی حکم خدا قرار داد که اين موضوع تکليف است.
به بيان ديگر ،فقيهانی که ذکوريت را شرط دانسته اند،موضع تکليف را با شرط تکليف به هم آميخته اند. احکام الهی و شرعی،به سه صورت عمده برای مکلفان مطرح شده:
1-موضوع حکم،انسان مکلف بما هو انسان،بدن قيد جنسيت.
2-رجل بما هو رجل،يا انسان مرد و مذکر.
3-المرأة بما هو المرأة،يا انسان مونث.
احکام از نوع اول فروان است،همانند:نماز،روزه،حج،زکات و… تحقق موارد دوم و سوم،اندک است و علاوه بر اين،نيازمند دليل قاطع و روشن.
جهاد،اقامه جمعه و… بر مردان فرض شده و قطع نماز و روزه به هنگاه حيض و نفاس و استحاضه،… احکامی است که صرفاً برای زنان جعل شده.
در همه اين صور،امور و واقعيت های طبيعی،موضوع حکم خدا بود و انسان،زن،مرد،شرطِ احکام ياد شده نبود.موضوع مسايل حيض و نفاس زن است نه آنکه شرط اين احکام و فروعات،زن است.
چنان که موضوع حکم خدا ،در نماز و … انسان مکّلف بود،نه آنکه شرط فرمان الهی انسانيت باشد،چرا که نيازی به ذکر اين سخنان نيست،که خطاب«اقم الصلاة» خود موضوعش را تعيين کرده است.
موضوع اين آيه شريفه:« و ليضربن بخمرهن علی جيوبهن..»(آيه 31 سوره نور)(مقنعه های خود را تا گريبان فرو گذارند.)
…نيز مشخص است،که از فحوای حکم ،اختصاص آن معلوم می شود.
بنابراين جای ترديدی وجود ندارد که رجوليت و انوثيت موضوع تکليف است نه شرط آن. که شرط به مرحله اجرا و تحقق وجودی مامورٌ به،ارتباط پيدا می کند.نه اينکه قيد عنوان حکم باشد.
پس زن اگر قضاوت کند،هم قدرت دارد هم قادر به انجام آن است و عرفاً او را قاضی می نامند و ای بسا به نسبت از مردان هم بهتر قضاوت کن،ولی(به نظر مخالفان)اسلام قضاوت او را قبول ندارد.پس تحقق عنوان قضا،با حکم زن نيز صادق است،ولی در اجرا ئ تأثير و نفوذ،اسلام کردار او را موثر نمی داند.
با اين وصف،نظر مخالفان را اصلاح کرديم اکنون بايد روشن کنند به استناد چه دليلی اسلام قضاوت زن را نافذ نمی داند؟ و حال آنکه موضوع قضا عام است و شامل زن و مرد هر دو می شود،قرينه اين سخن،استثنای حضرت رسول (ص) است،که نشان دهنده وجود زن در جمع مخاطبان احکام خدا و از جمله قضا بوده است.(3)
پيش از ادامه بحث،ضروری است به بررسی استدلال های ناشی از حديث ولايت به همان سبک و سياق پيشين بپردازميو در بازگشتی مجدد مطلب فوق را در مبحث«قضای زن از ديد عقل» دنبال کنيم.
چنانکه ملاحظه شد،روايت مذکور از طريق اهل سنت نقل شده و در منابع شيعی موجود ندارد اگر هم در پاره ای از کتب شيعه ذکری از آن آمده از طريق اهل سنت اقتباس شده است.(4)
ما بر اساس روش خاص خود،هر چه را از طريق عامه نقل شود مردود نمی دانيم،بل که مانند احاديث شيعه،قائل به دقت در متن و محتوا و سند و خصوصيات صدور و … آن هستيم و اين احاديث را مستند خويش قرارمی دهيم.
2-گذشته از اين،موقعيت صدور روايت،نشان دهنده اختصاص آن به همان مورد است و سخن حضرت رسول (ص) صرفاً در مورد خاندان کسری بيان شده است.
ما اين مورد را،که به اصطلاح «قضيه فی واقعةٌ» می باشد،نمی توان تعميم داده برای مسلمين هم جاری بدانيم.
3-اشکال ديگر آن که :در روايات ياد شده،سخن از سلطنت و حکومت مطلقه است نه قضاوت و ولايت که مورد استناد فقها قرار گرفته است.با اين حديث نمی توانيم قضای زن و رياست او را ممنوع کنيم که مورد استدلال اعم از مدعا است.
4-مطلب ديگری که تصور می شود عامل اصلی اظهار اين سخن بوده آن است که در اواخر حيات حضرت محمد(ص) و پس از پيروزی های مکرر در نبرد با کفار داخلی و ارسال پيام به اطراف جهان پيامبر اوضاع داخلی ايران را به دقت زير نظر داشتند.سوال آن بزرگوار از پادشاهی ايرانيان مؤيد اين برداشت است.
بنابراين،روايت صرفاً جنبه سياسی داشته و به انگيزه تشجيع مسلمين صورت گرفته است.ظهور چندين پادشاه زن و مرد (12 نفر) در طول مدت چهار سال بيانگر ضعف شديد در دستگاه حکومتی ايران،بوده است و آن بزرگوار،که مسائل ايران را با ذکاوت و سياست دقيق الهی خود پی گيری می فرمودفدر چنان موقيعتی (زمان بيان اين سخن طبق بررسی تاريخ پادشاهان ساسانی ايران از زمان تولد پيامبر (ص) تا حيات ايشان،سال هشتم تا دهم هجری بوده است.) آن سخن زيبا را،بر زبان جاری فرمود،که مفهوم آن چنين بود: «پارسيان اين بار هم رستگار نمی شوند و از بحران سياسی حاکم بر کشور خود،جان به سلامت نمی برند» (اين زن هم نمی تواند کشتی صدمه ديده را به ساحل ببرد)
ظهور زنی جوان در عرصه سياست ايران،به معنی فقدان مردان کارآزموده تلقی شده و دليل قاطعی در سقوط حکومت آنان،به حساب می آمد.با اين وصف،به خوبی روشن می شود،مراد حضرت رسول (ص) صرفاً ايرانيان بوده و فقط درباره آنها چنين بيانی را ابراز داشته اند.
نکته ای که در اين ميان مبهم مانده،آن است که :«چرا دختر کسری عنوان شده است؟!» پاسخ آن به نظر ما روشن است،زيرا در عرف عرب آن زمان،کسری لقب همه پادشاهان بعد از انوشيروان بوده است.
روايت فوق دارای مضامين بسيار جالب تاريخی است.از جمله:تعبير به «ملکو عليهم» حکايت از دست نشانده بودن پادشاه دارد،که سران سياسی،هر چند ماه يکی از فرزندان و خاندان کسری را،برمی داشته و کس ديگری را به جای او می نشاندند.
5-مفهوم روايت،گزارش از ناتوانی زن است. (حکم وضعی) نه ممنوعيت جعلی و تشريعی.
آن زن نمی توانسته چنان قدرتی داشته باشد،نه اينکه اگر توانست،شارع او را ممنوع کرده است.
فرض کنيم در جامعه ای تمام رجال به مرض سفاهت مبتلا شوند،و جز زنی دانشمند و زيرک در ميان نباشد،آيا باز هم ولايت از او ساقط است؟ همين ولايت را اگر بر مردان غير عاقل بدانيم چه؟! يا فرض کنيم،در کرات ديگر،زنان از مردان قوی تر و عاقلترند آيا رسم آنان را می پذيريم،يا مردود می دانيم؟!
6-معنای ظاهری روايت،می تواند به عنوان معارض داستان ملکه سبأ مطرح باشد،چگونه آنجا بلقيس باعث رستگاری قوم و ملت خود شد؟!
پس نمونه متقن و عينی برای نقض سخن مذکور وجود دارد و حداقل آنکه نمی توان به صورت عام،مضمون روايت را همه جا سرايت داد.
اکنون هم،در دنيا موارد زيادی ديده می شود،که زنان را بر مردان ترجيح می دهند و آنان به زمامداری میس پردازند و آن ملت،بدبخت تر از آن زمانی که زمامدارش مرد است،نمی شود و از راه اصلاح به در نمی رود.
7-با توجه به صدر و ذيل روايت،و شأن نزول آن،نمی توان گفت منظور از فلاح،رستگاری در آخرت است،زيرا مراد اصلاح و عدم اصلاح مورد ولايت است،چون مورد ولايت زن کشور داری است،فلاح در اين هدف شرط است.پيروزی او بر مشکلات سياسی و اقتصادی و اجتماعی موجب فلاح و رستگاری ملت او خواهد بود.
در شماره آينده،؛بحث قضاوت زن را از نظر اجماع فقها و عقل پی خواهيم گرفت.

يادداشتها:
(1):قراينی،در آخر حديث،که سفارش به اطاعت از شوهران می کند،و اذن آنان را در بخشش و … شرط می داند و … می تواند مؤيد اين نظر قرار بگيرد.
(2):برای اطلاع بيشتر به مباحث اصول فقه مراجعه شود،زيرا دامنه بحث گسترده تر و محل تضارب آرای مجتهدان می باشد.
(3):استثنای زن به شيوه متصل مطرح شده،نه منقطع،فرموده حضرت رسول (ص): «يا علی ليس علی المرأة جمعه و لا جماعه و … لا تولی القضاء» استثنائی است که به دنبال حکم عام خدا،وارد شده و انگيزه آن،ارفاق در حق زنان است.
(4):جالب اينکه مرحوم صاحب جواهر که می گويد: «جعل الله الرشد فی مخالفتهم» اينجا با اهل سنت هم صدا شده است و بر مدارک آنان تکيه دارد.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: