RSS Feed

قضاوت زن – قسمت دوم

قضاوت زن
در شماره پيشين مجله،بحث درباره قضاوت زن را آغاز کرديم و به بيان نظريه های دو گانه کسانی پرداختيم که زنان را برای انجام اين امر،شايسته ندانسته اند.گروهی که به دلايل فطری و عاطفی زن را از پذيرفتن چنين مسئوليتی محروم می دانند و گروه دوم که با استناد به قرآن کريم،سنت،اجماع و عقل در اين باره حکم کرده اند.
پاسخ به گروه نخست را به انتهای بحث در اين شماره موکول کرديم و در بحث با طرفداران نظريه دوم به بررسی و تفسير آيات و نيز روايات پرداختيم و وعده کرديم که اين بار بحث قضاوت زن را از نظر اجماع فقها و عقل پی بگيريم:
قضاوت زن و اجماع:
معنای اجماع- اجماع،در لغت به معنای گردآوری است و در اصطلاح اصوليان و مجتهدان گردآوری و اطلاع از آرای فقهی دانشمندان و پژوهشگران اسلام است.
در توضيح اين اصطلاح تعبيرهای گوناگونی نقل شده،از جمله:اتفاق نظر تعدادی از فقيهان پيرامون مسئله ای از مسائل فرعی در فقه شيعه،اتفاق همه مسلمانان،اتفاق اهل حل و عقد،اتفاق نظر اهالی يکی از شهرهای مذهبی مانند مدينه،اتفاق جمعی از فقها که کاشف از سنت باشد و …
در اجماع،حداقل و حداکثری در کار نيست.شمارش رأی وجود ندارد و معمولاً بدون تحقيق و تفحص می باشد.هر کس با يک بررسی مختصر و گذرا،می تواند ادعای اجماع کند.
برای سهولت درک مفهوم اجماع اصطلاح شهرت و فرق آن را با اجماع نيز می آوريم:
شهرت-از ماده شهر گرفته شده،که در قرآن چندين بار به کار رفته است.معنای ظاهر و روشن آن اعداد نجومی و رياضی است،که از 29 کمتر نباشد.
در اصطلاح،سخن يا کرداری است که در بين مردم يا فقيهان شايع شده و اکثر قريب به اتفاق آنان،از آن اطلاع داشته باشند.
چنان که از معنی لغوی آن و ارتباطش با اصطلاح رايج در فقه فهميده می شود،شهرت يک نوع روشنگری است،چون ماه که پس از 29 يا 30 روز برآيد،قابل درک و ديد برای مردم باشد.چنان به نظر می رسد،که مدعی شهرت،خود به همان ميزان اشتهار،به آن اعتقاد و التزام دارد.
تاريخچه پيدايش اجماع در فقه شيعه:
پيش از آن که به اختصار و گذرا تاريخ پيدايش اجماع را در فقه شيعه يادآوری کنيم،تذکر مطلبی ضروری است: با توجه به استعمال واژه اجماع،در زبان محدثين و فقيهان بزرگ شيعه،موارد استعمال آن،چنين به شمار می آيد:
1-اجماع به معنی اتفاق بر درستی شخص،يا کتابی در دانش درايه،رجال.اين جمله«اجمعت العصابة علی تصحيح ما يصح عنهم»(گروهی از راويان حديث که علمای رجال در درستی حديثشان اتفاق نظر دارند)حکايت از همين کاربرد،دارد
2-به معنای اتفاق نظر جمع کثيری از فقها،در پذيرفتن يکی از احکام،مانند:شرط ذکوريت در قاضی و در فقيه و…
3-به معنی شهرت يک روايت،اين مفهوم از جمله:«خذ بالمجمع عليه»(روايتی را که درباره آن اتفاق نظر وجود دارد،بگيريد)پيرامون تعارض روايات از حديث مشهوری،استنباط می شود.
4-انفاق همه مسلمين،در يکی از امور مربوط به سرنوشت جامعه و يا مسأله ای از مسائل فقه اسلام،که اين جمله معروف بين مسلمين «لا تجتمعُ امتی علی الخطاء» (1) (امت من بر امر خطايی جمع نمی شوند.) مؤيد اين نظر است.
روشن است که سه مورد آن در مسايل فرعی اسلام کارآيی دارد،و چهارمی را در مسائل اعتقادی و زير بنايی هم دخالت داده اند،که مورد تأييد شيعه نمی باشد(2)
با اين توضيح کوتاه،پيرامون تقسيم بندی اجماع،بر می گرديم به موضوع ياد شده،که تاريخ پيدايش اجماع است.
تحقيقات ما نشان داده است که اجماع بع معنی اول و سوم،از بدو رواج فقه شيعه در سده اول و دوم،وجود داشته است.
کاربرد موارد دوم و چهارم،که برگرفته و اصلاح شده همين رديف چهارم است،از سده چهارم به اين طرف،پيدا شده است.
اولين فرد يا از اولين افرادی که اجماع را به اين شکل پذيرفته،آن را در شمار ادله اثبات کننده آورده است،سيد مرتضی است.
ناگفته نماند که اجماع به معنی اول و سوم،دليل اثبات حکم نيست،که از مويدات سنت به حساب می آيد.
ولی بر اساس نوشته فقهای سده چهارم،مانند سيد مرتضی و شيخ طوسی،استفاده می شود که آنان اجماع به معنی دوم را،يکی از ادله اثبات حکم،می دانسته اند.
سيد مرتضی،در ابتدای کتاب پر ارج انتصار،طی بحثی مفصل پيرامون اجماع،در اشاره به مخالفت پاره ای از فقهای شيعه با آن،سخنان ارزشمندی آورده،سعی دارد نظرات فقهای شيعه را با ساير فرق مسلمين تطبيق داده،اجماعی از آرای آنان ارائه دهد.
خلاصه سخن سيد مرتضی،چنين است:
1-آرای فقهای شيعه بر اساس دليل و حجت بوده،با رأی ديگر فقيهان مسلمان،انطباق دارد.
2-اگر صرف عدم موافقت برخی از فقيهان مکتب تشيع دليل ضعف و ناتوانی منطق فقهی شيعه تلقی می شودفبايد آرای ابوحنيفه که علمای اهل سنت با آرای فقهی او مخالف بودند و ديگران نيز،چنان باشد.
3-کسانی که با منطق شيعه آشنا نيستند و يا از اين شيوه،به لحاظ بعد مسافت بی اطلاعند،لزومی ندارد رأی آنان را بدانيم و با ما موافق باشن.
4-اجماع،دليلی قاطع و حجتی لازم برای پيروی است.
5-ما به طريقه لطف،درک می کنيم که در جمع فقيهان شيعه و بين آرای آنان،نظر موافق امام نيز مطرح است.
هدف سيد مرتضی از بيان مسائل اجماع و تلاش در همگون ساختن آرای فقهی شيعه با مکاتب ديگر،به جز مواردی اندک که خود برمی شمرد،در پی اتهامات مخالفان مکتب تشيع صورت پذيرفته است.
او در تعقيب هدف خود،چنين می نگارد:
«اهل تسنن در مواردی آرای شيعيان را مخالف اجماع می دانند،در حالی که در اکثر آن مسائل شيعيان با آن موافقند»
پيشوايان مذاهب فقهی ديگر،به شيعه خرده می گرفتند که اين گروه دارای مکتب فقهی کامل و پرمحتوايی نطستند.اينان با اجتماع مسلمين ميانه ای نداشته،با آرای فقيهان بزرگ اسلام،مخالفت می کنند و اجماع را به هيچ انگاشته اند.
در پی بروز و شدت يافتن اين گونه نظرات از سويی،و تعصب جمعی از فقهای شيعه در مقابل مکاتب اهل سنت،از سوی ديگر،برخی از علمای شيعه پذيرفته بودند که شيعه مکتب فقهی مستقل و جامعی ندارد.
در همين دوران نهضتی پديد آمد که سردمداران اصلی آن جمع معدودی از بزرگان شيعه مثل سيد مرتضی،شيخ طوسی و … بودند.
همت و تلاش والای آنانففقه شيعه را پربارتر و پوياتر کرده تحولاتی پديد آورد،که هنوز هم آثار آن وجود دارد.همانند عصر حاضر،در آن دوران نيز پاره ای از متفکران منادی وحدت بودند و اين انگيزه والايی به شمار می آيد.در کتاب انتصار که پيرامون دفاع از شيعه است،سيد مرتضی در پاسخ به ادعای مخالفان مبنی بر تکروی و مخالفت با شيعه و اجماع،موارد بسياری را آورده که با عناوين مسئله به مسئله،و عباراتی اين چنين :«و ممّا يشنّع به علی الشيعه و ظن انه لا موافق لهم…» آغاز گرديده است.
برخی از عقايد و نظرات فقهی را،که سيد مرتضی خود پذيرفته است،و در فقه شيعه منحصر به فرد است،با ذکر دلايل روشن از قرآن و سنت اثبات کرده و به دفاع از آن پرداخته است.
سخن سيد مرتضی،در اعتبار اجماع:
در قسمتی از سخنان سيد مرتضی پيرامون اجماع چنين می خوانيم:
«از جمله مسائلی که واجب بدانيم اينکه:دليل فقيهان اماميه در تمامی مسائل انفردای يا اشتراکی (با فقيهان ديگر) اجماع است،زيرا که اجماع اماميه حجتی قاطع و. دلالتی علم آور است.پس اگر به اين مطلب،ظاهر کتاب خدا (قرآن) و يا راه ديگری که موجب علم شده و يقين به بار می آورد،اضافه شود،فضيلتی است و دليلی فوق دليل ديگر و اگر چنين نشد،همان اجماع (اماميه) کافی است و اينکه گفتيم اجماع آنان (اماميه) حجت است،بدان جهت می باشد که اجماع اماميه حاوی سخن امام (معصوم) است،امامی که دلايل عقلی وجودش را در هر زمانی نشان می دهد.و اينکه او معصوم است و خطا از او و بر او ناروا،هم در کردار و هم در گفتار.پس از اطن رو بر اجماع آنان حجت و دليل قاطع است.»
پيداست که ورود اجماع به فقه شيعه،تأثير پذيری از مکاتب اهل سنت می باشد و انگيزه آن چنان که ذکر شد،برای دفاع از منطق فقه شيعه در مقابل سيل خرده گيری و… بوده است.
بعد از سيد مرتضی،شيخ طوسی،همه جا از اين شيوه استفاده کرده و ادعای اجماع فقهای اسلام،و يا شيعه می کند.
ولی قبل از سيد،در کلام هيچ يک از فقهای شيعه،اين تغييرات ديده نمی شود و متون فقهی معمولاً عين روايات وارده با حذف اسناد است که احياناً تغييرات اندکی در آن صورت پذيرفته است.حتی خود شيخ طوسی در کتاب نهايه که در فقه نگاشته،از همين شيوه پيروی کرده است.
به نظر می رسد سيد مرتضی،و سپس شيخ طوسی از ادعای اجماع،هدف ديگری را هم پيگيری می کرده اند.
از آن جهت که روآيات فقه شيعه مورد تأييد همه محدثان و فقهای امامی بود و فتاوا به استناد آن صادر می شد،اين دو بزرگوار در تأييد همين روش مدعی اتفاق نظر بودند.
پس می توان گفت:اجماع مورد نظر آنان از نوع دوم است،که بازگشت به تأييد متن روايت دارد.
حجيت و لعتبار لجماع:
محققان بعد از شيخ طوسی،و به خصوص دانشمندان سده دوازده به اين طرف،مباحث بسيار طولانی درباره اجماع و ديگر مسايل اصول فقه،که در گذشته خيلی کوتاه مطرح شده بود،بيان کرده اند.
خلاصه کلام درباره اجماع اين است:
1-اجماع محصل،که به معنی تحصيل سخن فقيهان عصر خود به صورت شفاهی و با اخذ گفته های گذشتگان به صورت کتبی است.
2-اجماع منقول،که فقيه و مجتهد در استدلال بر سخن خود،مدعی اتفاق نظر فقها می شود،بدون تحقيق همه جانبه.
احراز اجماع محصل مشکل و حتی در حد عدم است و هر جا فقهای ما سخن از اجماع مطرح کرده اند،نوع دوم آن مراد بوده است.
اجماع منقول هم دايره محدودی داشته،در صورت کشف از سنت معصومين،حجت است.به طريقه حدس،يا به طريقِ حس.
ولی کثيری از فقهای شيعه اجماعی را که مستند ندارد،وصرفاً به قاعده لطف و مانند آن،و از طريق حدس،به اثبات مسئله ای پرداخته باشد،حجت نمی دانند.و اگر مدرک اجماع مشخص باشد،اجماع صرفاً طريق اثبات تلقی خواهد شد،نه اينکه خود دليل مستقلی در مقابل کتاب و سنت باشد.
بهرحال،اجماع از دو حال خارج نيست.يا مثبت سنت است،يا خود بدون اخذ نظر شارع مدرک و مسند احکام قرار می گيرد.اگر حاکی از سنت باشد تنها راه ثبوت،احاديث خواهد بود و هيچگونه سنديتی ندارد و اگر غير از اين بوده و استنباط فقيهان،بدون استناد به کتاب و سنت مطرح باشد،نمی توان آن را در مقابل کتاب خدا، و سيره و گفتار معصومان،دليلی مستقل به حساب آورد،که مصداق روشن جعل قانون و بدعت است و حرام می باشد
ادعای اجماع در منع قضاوت زن
و اما در خصوص قضاوت زن،اجماع محصَّل وجود ندارد،گونه ديگر آن (اجماع منقول) نيز دارای اشکالاتی است،از جمله:
1-جمعی مخالف اجماع هستند،مانند:مقدس اردبيلی،سيد بن زهره و در ميان مکاتب ديگر،ابوحنيفه،ابن جرير و ديگران.
2-منشاء انعقاد اجماع،از سوی فقهای اهل سنت است،اين مفهوم برای کسانی که مخالفت با آنان را صواب و دليل رشد می دانند و اينجا مدعی اجماع شده اند،قابل توجيه نيست.
3-تعداد زيادی از بزرگان و امامان فقه ما مانند مرحوم مفيد،شيخ طوسی در نهايه،شيخ صدوق،اصلاً در مبحث شرايط و صفات قاضی نامی از شرط ذکوريت نياورده،مطلق سخن گفته اند.
اين روش نشان می دهد،متون فتوايب اين بزرگان و امثال آنان،که بر اساس روايات شيعه استنباط شده،بدون توجه به اعتقادات و اجتهادت فقهای اهل سنت،بوده است،ولی در متون فقهی ديگر،مثل المبسوط شيخ طوسی،که از فقه اهل سنت متأثر است،شرط ذکوريت عنوان شده است.
4-تصريح شيخ طوسی،به اينکه:در مورد قضاوت زن دو قول وجود دارد:قول صحيح و اصح،و خود،قول دوم را بر می گزيند،و شرط ذکوريت را می پذيرد.اين اعتراف نقضی بر ادعای اجماع می باشد.
قضات زن،از ديد فقيهان و انديشمندان
در اين بخش،سخن تعدادی از پيشوايان فقه اسلامی را می آوريم و بررسی کاملتر متون دست دوم را به عهده خوانندگان محترم وامی گذاريم،چون خارح از حدود نگارش اين مقاله است.
مرحوم شيخ مفيد در کتاب المقنعه درباره قضا می نويسد:«سزاوار نيست کسی معترض اين امر گردد تا اينکه برای انجام اين کار به خودش اطمينان داشته باشد و اطمينان به انجام اين کار در خودرش پيدا نمی کند،مگر اينکه عاقل،کامل،عالم به کتاب از حيث ناسخ و منسوخ،عام و خاص و ندب (مستحب) و ايجاب و محکم و متشابه آن باشد.همچنين عالم به سنت از حيث ناسخ و منسوخ آن باشد،عالم به لغت و مطلع به معانی کلام عرب و آگاه و بينا به صور مختلف اعراب باشد و بايد از آنچه خدا حرام کرده،اجتناب ورزد،در دنيا زاهد باشد،بر انجام عمل صالح مداومت کند،از گناهان و زشتيها دوری گزيند،از هوای نفس به شدت پرهيز کند و بر انجام تقوی حريص باشد»
شيخ طوسی در کتاب النهاية نيز شبيه به همين عباران را،آورده و عباراتش در بيان شرايط قاضی همچون عبارات شيخ مفيد بيانگر اطلاق می باشد.
در کلام هر دو بزرگوار و نيز سخن جمع ديگری مثل سيد بن زهره،در الغُنيه،سخن از شرط ذکوريت ديأه نمی شود.
مرحوم محمد بن علی بن حمزه طوسی که کمی بعد از شيخ طوسی می زيسته،در الوسيله می نويسد:«اين امر انجام نمی گيرد،مگر با سه شرط:علم و عدالت و کمال.
علم اين است که وقوف بر کتاب و اطلاع از سنت داشته باشد و در موارد اختلاف حد واسط را بگيرد،بر اجماع آگاهی داشته باشد و بر زبان روايات آگاه باشد .
و عدالت با چهار چيز حاصل می شود:دوری از گناه، امانتداری،مورد اطمينان بودن و پرهيزگاری
و کمال به سه چيز ثابت می شود:با کامل بودن در خلفت و آفرينش طبيعی،کامل بودن در حکم و آگاه و مطلع بودن در امور و تمام بودن در اخلاق پسنديده»
شيخ طوسی در المبسوط ابتدا شبيه اين تعبير را آورده،آن گاه،به شرح کمال می پردازد وشرط ذکوريت را در رديف کمالات می آورد:«امر قضا توسط کسی انجام نمی گيرد،مگر اينکه سه شرط داشته باشد،از اهل علم و عدالت و کمال باشد.و گروهی از فقها به جای «عالماً» از جمله«من اهل الاجتهاد» يعنی:(سزاوار يافتن احکام خدا از طريق ادله آن) استفاده کرده اند.»
تا اينجا شيخ شبيه عبارات پيشين و به طور مطلق سخن گفته است و در دو صفحه بعد،برای آنکه مورد اعتراض نباشد،به عبارتی،هم رضايت اهل سنت را به دست می آورد و هم از اشکال تراشی خواص جلوگيری می کند و شرط ذکوريت يا مردود بودن قاضی را در توضيح لفظ کمال می آورد و می نويسد:«اما کمال احکام اي« است که قاضی،بالغ،عاقل،آزاد و مرد باشد.پس زنان هيچ گاه نمی توانند متصدی امر قضا گردند.بعضی از اهل سنت می گويند که قضاوت زنان جايز است،ولی قول نخستين صحيح تر است.کسانی که معتقدند زنان می توانند متصدی امر قضا گردند.می گويند قضاوت ايشان در هر چيزی که شهادت آنها در آن قبول باشد،جايز است و شهادت زنان در هر چيزی قبول می شود،مگر در حدود و قصاص.»
از سده ششم قمزی تا کنون در کلام فقيهان شيعه،شرط ذکوريت به صراحت مطرح شده که به اعتقاد ما به دليل تأثير پذيری از مکتب فقهی شيخ طوسی می باشد.
علامه حلّی در قواعد الاحکام می نويسد:«و شرط می باشد در آن (قضا) بلوغ،عقل،مرد بودن،ايمان داشتن،عدالت،طهارت مولد.(لازم به ذکر است در سخن گذشتگان اين شرط نبود و علامه حلی به لحاظ ويژگی هايی که داشت،در فقه شيعه دست به نوآوری هايی زد.) و علم و قضاوت کودکان نافذ نيست؛اگر چه همه شرايط قضاوت را داشته باشند.
فخر المحققين در توضيح عبارت علامه می نويسد:«و ظاهر اين است که در شرايط قاضی علما در حلال زادگی،عدالت و مرد بودن اختلاف نکرده اند و اتفاق اصحاب (اماميه) بر اعتبار شرايطی که ذکر شد،در سخنانشان نقل شده است.»
مرحوم طباطبايی در شرح شرايع الاسلام،(مفتاح الکرامه) می نويسد:
«در مورد قضاوت زنان در خبری،جابر از امام باقر (ع) نقل می کند که زنان متولی امر قضاوت نمی شوند مگر اينکه اجماعی باشد-و ضعف اين خبر،اگر چه منکر اجماع شويم،با شهرت بزرگی که ميان فقهای اماميه دارد،جبران شده است.علاوه بر اين از نقص عقلی و دينی زنها و عدم صلاحيتشان برای امامت جماعت مردان،سخن گفته شده و اينکه در بيشتر موارد شهادتشان نصف شهادت مردان است.شيخ طوسی در «الخلاف» می گويد:«ابوحنيفه ولايت زنان را در امر قضا در آنچه شهادتشان در آن مورد قبول است، و ابن جرير به طور مطلق جايز می داند.»
در «مغنی المحتاج» که از متون فقه شافعيان است،چنين می خوانيم:
«و شرايط قاضی آن است که مسلمان، به سن تکليف رسيده،آزاد،مرد،عادل،شنوا،بينا،سخنگو و مجتهد باشد.»
در کتاب «الاقناع» از متون فقهی حنبليان نوشته شده است:«در قاضی ده صفت شرط می باشد: بالغ، عاقل، مرد…باشد.»
وشرح آن موسوم به :کشاف القناع عن متن الاقناع« علت ۀنرا چنين ذکر کرده:از گفتار پيامبر (ص) استکه:قومی که ولايت امورشان را زنی به دست ذاشته باشد،رستگار نمی شود.»بدين سبب که زن عقلش ناقص است،کم انديشه می باشد و اهليت حضور در محافل مردان را ندارد.
در «مغنی» ابن قدامه می خوانيم:«گفت ابوالقاسم«رحمة الله تعالی»:کسی قاضی نمی شود،مگر اينکه بالغ،عاقل، مسلمان،آزاد،عادل،فقيه و پرهيزگار باشد.»
چنان که ديده می شود در عبارت فوق سخنی از شرط ذکوريت نيست،ولی در شرح عبارت به ذکر قيد رجوليت در شرط کمال پرداخته است:«در قاضی سه شرط لازم است:يکی از آنها کمال می باشد و کمال بر دو نوع است:کمال احکام و کمال در خلق و خوی،اما کمال احکام و کمال در خلق و خوی،اما کمال احکام با چهار چيز اعتبار پيدا می کند؛قاضی،بالغ،عاقل،آزاد و مرد باشد.
و حکايت شده از ابن جرير که شرط مرد بودن وجود ندارد،زيرا چنان که زن می تواند مفتی باشد،می تواند قاضی هم باشد.
ابوحنيفه می گويد:جايز است،زن در موضوعاتی غير از حدود،قاضی باشد،زيرا می تواند در آنها شهادت دهد. دليل ما اين روايت است که پيامبر (ص) گفت:«قومی که زنی متصدی امورشان باشد،رستگار نمی شود.»
و به اين سبب که قاضی بايد از کمال انديشه و عقل و زيرکی برخوردار باشد و زن ناقص العقل و کم انديشه است و اهليت حضور در محافل مردان را ندارد و شهادتش قبول نمی شود.اگر چه هزار زن ديگر مانند خود او همراهش باشند،مگر اينکه همراه اين زنان مردی باشد (چنانکه می دانيم اين سخن بر خلاف گفته اغلب فقيهان است،زيرا شهادت او قطعاً در مواردی نظير شهادت بر بکارت به تنهايی مورد قبول است.)
خداوند تبارک و تعالی بر گمراهی و سرزنش زنان اين آيه را آورده است.«ان تضّل احدهما فتذکر احداً هما الاخری» (اگر يکی از آن دو فراموش کرد،ديگری يادآوری کند) همچنين زن،صلاحيت امامت عظمی و استاندار شدن ندارد و به همين خاطر،پيامبر و هيچ يک از خلفای بعد از ايشان هم تصدی امر و استانداری را به زنها واگذار نکردند و اگر اين امر جايز بود،نبايد هيچ عصری خالی ازين خبر می ماند.»
در مطالب فوق می بينيم که به دلايل و قراين عقلی استناد شده که در اصل تحقق آن اختلاف است و به نحوی به مورد بحث ما باز می گردد.که در مبحث بعدی به اين دلايل عقلی پاسخ داده خواهد شد و تنها به بيان اين نکته اکتفا می کنيم که آيه شريفه تنها مورد احتياط را متذکر شده،يعنی اگر يکی فراموش کرد،ديگری يادآوری می کند که اين معنی در مورد مردان هم صادق استو نسيان از خصوصيت زن نيست،آيه هم سعی ندارد چنين وضعی را ذاتی او بداند.
قضاوت زن از ديدگاه عقل
جستجو در دلايل فقها و حقوقدانان اسلامی،که زن را از قضاوت محروم کرده اند،اين نکته را به اثبات می رساند،که بيشترين حملات آنان بر زنان به عنوان عدم قدرت و توانايی آنان،مطرح می گردد.
سخن او نتوانستنها،و منع وضعی زنان،از قضاوت و ديگر شئون اجتماعی است،سخن از کاستيهای جنسی زن و برتری طبيعی مرد است.
مرد را موجودی قوی و زن را ضعيف و ناچيز دانسته اند.البته برای ما روشن است که اين گونه برداشتها،ناشی از زندگی در بيتوتات،پشت درهای بسته،و اندرون خان های گسسته از جامعه،بوده است.
به هر حال،مشکلات ديگری که برای محروميت زن برشمرده اند،به اين شرح است:
الف-تا کنون،زن پيامبر يا امام نشده است.
1-روشن است که:پيامبر و امام نشدن،با اينکه نمی تواند پيامبر و امام باشد،فرق دارد.در واقع می خواهند بگويند:زن نمی تواند اين مشاغل را متصدی شود،چون تاکنون واقع نشده،و اين سخن در نهايت سستی است. چنانکه در فلسفه و منطق داريم:«عدم الوجدان لا يدل علی عدم الوجود»يعنی(نيافتن چيزی،دليل عدم وجود آن نيست.)
پس استدلال اين گروه چيزی بی شباهت به اين استدلال نخواهد بود که بگوييم زنان را زنده به گور می کردند،پس جايز است که ما نيز چنان کنيم،زيرا در گذشته اين کار شده،شدنيها را نمی توان دليل جواز فعلی دانست،و نشدنيها را نيز دليل ممنوعيت آن.
2-عدم احراز مقام پيامبری و تبليغ امر خدا،که فعاليت شديدی را در جامعه به دنبال دارد،و به جهات عديده ای که مورد نظر شارع،بوده انجام شده،نمی توان دليل محروميت زن دانست و همه مقامات و مناصب را از او گرفته،محرومش کرد.
به فرض اينکه بگوييم زن نمی تواند پيامبر و امام شود! چرا قاضی نشود؟
در آن حد بسيار بالا،محروم می شود،چرا بيشتر تتزل کند؟!
3-زن،پيامبر و امام نشده،اين يک گزارش است،از کجا بپذيريم که چنين نبوده؟ و اگر هم زنی به رسالت رسيده باشد،به چه صورت ثابت شود،که مردان انکار نکرده اند؟!
4-به صراحت قرآن،وحی که از خصوصيات پيامبران است،بر مادر موسی و مريم،نازل گرديده:به خصوص نفر دوم که فرشته الهی را نيز ديده است!
(آيات مربوط به اين جريان را در سوره مريم،آيات 16 تا 26،سوره قصص آيه 7 و سوره طه آيه 38 بخوانيد.)
ب-اصل،عدم ولايت هر کسی است.در مخالفت اين اصل،دليل قتطع و قانع کننده ای لازم است.
منظور گوينده می تواند يکی از اين دو انديشه باشد:
1-امور وضعی،يعنی به طور غريزی و طبيعی خدا فردی را بر فرد ديگر مستولی نکرده و مقام ولايت او را بر ديگران وضع نکرد.
2-امور جعلی و اعتباری،يعنی خدا در تکاليف و به موجب فرايض دينی،کسی را بر ديگران ولايت نبخشيد.
انديشه نخست،مورد تاييد همه آحاد بشر است.هيچ کس بر ديگری به هيچ وجهی امتياز نهادی ندارد،در خلقت و آفرينش،همه يکسان آفريده شده اند،نه کسی امام خلق شد و نه کسی مأموم.
قطعاً منظور گوينده انديشه دوم است که به صورت ادعای بی دليل طرح شده.اولين اصلی که به مخالفت با اين ادعا برمی خيزد،اصل عدم وجود اين فرضيه است،آنگاه اصل عدم پذيرش ادعای بی دليل.
گذشته از اين اولاً در مقابل بديهيات عقلی هيچ اصلی نمی تواند ثابت باشد،مسأله ولايت و زعامت مردم،يک بديهه عقلی است.کسی نمی تواند لزوم آن را منکر شود،اصل اختراعی ياد شده برخلاف بديهت عقل است و منکر اين ضروری می باشد.
دوم:با اين اصل،ولايت مردان نطز زير سؤال می رود،به چه دليلی مردان می توانند ولايت داشته باشند؟ با روايت عمر بن حنظله؟! يا ابوخديجه؟!
اگر بخواهيم لزوم وجود ولی و رهبری را به اثبات برسانيم،بهترين و روشنترين دليل آن عقل است و عقل هيچ گونه تمايزی بين زن و مرد قائل نمی شود.ملاک عقل،توانايی است.هر کس از نوع بشر،توان زعامت داشته باشد،قدرت رهبری دارد.
سوم:ادعای مذکور برخلاف سيره عقلا است،از ابتدای خلقت بشر و پيدايش جامعه،مسئله رياست و ولايت مطرح بوده و ضرورت آن مورد قبول همگان.
چهارم:اين اصل اختراعی،در صورتی حاکم است که طرف مورد دعوی به قضاوت راضی نباشد،ولی اگر طرفين دعوی،خود، زنی را برای قضاوت برگزينند،اينجا هم اصل عدم است؟
به عبارت ديگر:ادعای مخالفان،برگزيننده محروميت و ممنوعيت زن از قضاوت است،در حالی که اين دليل،قضاوت انتصابی او را ممنوع می پندارد،نه قضاوت انتخابی را.
پنجم:امورات زندگی عادی مردم به خود آنان واگذار شده،شارع مقدس اسلام،جز ارشاد کاری ندارد،اينکه مردم می خواهند به فلانی رای بدهند يا ندهند،يک امر عادی برای مسائل روزمره زندگی است.
دين نه مخالفتی دارد و نه موافقتی،امر و نهی دين در صورتی تحقق دارد که کار انتخاب کننده،يا انتخاب شونده با اصول مسلم آن مباين بوده،ضرورتی ناديده گرفته و يا اصلی بر دين افزوده شود.
چنان که در مسائل معاملات،شارع مقدس حکم تأسيسی ندارد (مگر در موارد بسيار اندک) و احکام اسلام همه امضايی است.
در سياسات که به نوعی مربوط به زندگی عادی مردم است،اسلام هيچ گونه تاسيسات خاصی پيش بينی نکرده،و به خصوص زن را محروم ندانسته است!
در اسلام،برای سياسات،احکام زيادی وارد شده،ولی خود سياست گذاری خاصی پيش بينی نکرده،اقامه قسط از اصول مسلم اسلام است.حالا اجرای آن به هر شيوه که می خواهد باشد.به وسيله زن باشد،يا مرد،تفاوتی ندارد و به عبارتی کوتاه:احکام و امور سياسی،از نظر اسلام امضايی است،نه تاسيسی.عمده آن است که با ديگر اصول و فروع دين مخالف نباشد.
بنابراين،اصل مورد ادعای مخالفان،برخلاف همه موازين و اصول عقلانی است،که آنان اصل را بر پذيرش ولايت فردی نامعين،قرار داده اند.اگر نزاعی باشد،در تعيين مصداق آن فرد است که چه صفاتی داشته باشد و .. .

ج-نقص زن
می گويند،زن موجود ناقصی است،او نمی تواند اداره اموری چون ولايت،قضاوت و … را بر عهده داشته باشد.
مبنای اين سخن به خوبی روشن نيست،ولی احتمالاً تعدادی از روايات،موجب چنين برداشتی گرديده است،از جمله: در نهج البلاغه،خطبه 79 آن حضرت پس از بازگشت از نبرد جمل،در مذمت زنان،چنين آغاز فرمود:
«ای مردم،زنها از ايمان و ارث و خرد کم بهره هستند.اما نقصان ايمانشان به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حيض،و علت نقصان خردشان آن است که گواهی دو زن به جای گواهی يک مرد است،و از جهت نقصان نصيب و بهره هم،ارث آنها نصف ارث مردان می باشد.پس از زنهای بد پرهيز کنيد و از خوبانشان برحذر باشد،و در گفتار و کردار پسنديده از آنها پيروی نکنيد،تا در گفتار و کردار ناشايسته طمع نورزند (و شما را به انجام آن وادار نکنند.) »
خطبه را آن طوری که در نهج البلاغه آمده به تمام و کمال نوشتيم تا باب سخن برای تفسير باز باشد:
1-به گونه ای که مرحوم سيد رضی،گردآورنده نهج البلاغه، در عنوان خطبه نوشتاه اين سخن بعد از جنگ جمل،به رهبری عايشه،ايراد شده است.
عايشه از عثمان نفرت داشت و همواتره او را مورد سرزنش و انتقاد و توهين قرار می داد.وقتی خبر رسيد که عثمان را کشته اند،خوشحال شد و گفت:«قتله ذنبه و اقاده الله بعمله» (گناهانش او را به کشتن داد و خدا او را به خاطر کردارش مجازات کرد.)
و چند لحظه يا ساعاتی بعد شنيد که علی زمامدار مردم شده،گفت:«عثمان مظلوم کشته شده» و به خونخواهی او قيام کرد.
2-خطبه دارای مقدمه و احياناً مؤخره ای نيست،فقط همين فقره کوتاه نقل شده در حاليمه علی (ع) نمی توانست خطبه ای بدون حمد و ثنای الهی و ياد پطامبر گرامی ص ايراد فرمايد.
نمی دانيم قبل از آن چه سخنی بر زبان مبارکش جاری بوده و پس از آن چه گفته است.
3-به نظر می آيد ذکر اين فقره به خصوص بر مبنای تشيع گرايی بوده باشد،نه فقط ذکر خطبه آن حضرت.
4-با ذکر مطالب ياد شده روشن است،که منظور حضرت علی (ع) عايشه و تنی چند از زنان همراه او بوده است.
آن حضرت به هنگام صف آرايی دو لشگر در مقابل يکديگر برای ياران خود سخنرانی کرد و گفت:«شما شروع نکنيد.تا زمانی که آنان حمله نکرده،دست به شمشير نبرده اند،اقدامی صورت نپذيرد.
اگر شروع کردند (و ما ناچار به مقابله شديم) مجروحان را نکشيد،فراريان را تعقيب نکنيد…»
و از جمله فرمود:
«هيچ زنی را با اذيت کردن عصبانی نکنيد،حتی اگر شرفتان و اميراناتن و صالحانتان را دشنام داد.که آنها گفتارشان و نفسشان و عقلشان ضعيف است.»
آنچه از روايات ياد شده استنباط می شود،نقص در اندَع زن است.آن هم زن مورد خطاب علی (ع) عايشه بوده است.
به خصوص کنار هم آمدنِ سخن،از جسم و عقل زن در حديث دوم،مؤيدی بر گفته ما است و جای ترديدی وجود ندارد که نقص طبيعی منظور نبوده است.
مؤيد ديگری که اين نظريه را تقويت می کند،دنباله سخن حضرت علی (ع) درباره نقص عقل زن است که فرموده:
و اما نقصان عقولهن فشهادة امرأتين کشهاده الرجل الواحد. (دليل بر نقصان عقلشان اين است که شهادت دو زن برابر با شهادت يک مرد تنها است.)
اين فراز،به خوبی اثبات می کند،مراد از عقل،انديشه اتست،زيرا زنان در «تحمل» شهادت بی دقت اند و احياناً نسيان و فراموشی آنان بيش از مردان است.نيز انديشه قدرتمندی ندارند، که حوادث را تحليل کنند و عواطف و احساسات،انديشه آنان را تغيير می دهد.چنانکه در مورد عايشه احساس جانبداری در مورد طلحه،انديشه او را تغيير خواهد داد.وگرنه،پذيرفته نشدن شهادت يک زن در مواردی و قبول شهادت يک مرد،امری اعتباری است و نمی تواند نمود کاستی طبيعی باشد.
اسلام برای شهادت زن ارزش به نصف شهادت مرد قائل شده نه آنکه زن بالطبع شعوری باندازه نصف شعور مرد داشته باشد.چنان که دليل نقصان ايمان زن قابل خدشه است و سخنی معمولی به نظر می آيد،زيرا اگر عدم توفيق زن،برای انجام فريضه نماز و روزه،در دوران قاعدگی،دليل کاستی دين او باشد،مردان از زنان ناقص الايمان تر خواهند بود.اين مطلب را با احتساب ميانگين ايام حيض زن در طول عمر،و آ؛از دوره تکليف وی که مقايسه کنيم،نتيجه خواهد داد که زن،زمان بيشتری از نرد به عبادت می پردازد،به خصوص که عمر معمول زنان از مردان بيشتر است.
چنان که در ابتدای سخن گفتيم،اين خطبه مباحث بيشتری می طلبد و تاکنون مورد بررسی و پژوهش تعداد بی شماری از انديشمندان بوده،شارحان نهج البلاغه به خصوص در اين مورد بسط سخن داده،توجه فراوانی بذل می کنند،که در فرصتی ديگر به تفصيل سخن خواهيم گفت.
می گويند،چرا حضرت زهرا (س) چنين مشاغل و مقاماتی را احراز نکرد؟
اين،به گونه ای ديگر،تکرار همان سخن گذشته است،که اندکی با تأمل،پاسخ آن روشن می شود:همزمان با زهرا (س) علی (ع) در ميدان سياست حاضر بود،کسی که از هر جهت بر او امتياز داشت،و ما هرگز نمی گوييم،در چنين حالتی زن مقدم است،سخن ما اين است:که زن در تمام مناصب و مشاغل و امتيازات مانند مرد است،مرد،به عنوان مرد بودن هيچ امتياز طبيعی و قراردادی بر زن ندارد.اگر مرد قاضی می شود،زن نيز می تواند بشود.اگر مرد مرجعيت را به دست می گيرد،زن نيز می تواند…مگر موردی که دين به صراحت و به اقتضای طبع زن،حکمی را مخصوص وی بداند.
اينکه بگوييم حضرت زهرا(س) در امور کشوری و… دخالت نکرده،درست به نظر می نمی آيد،زيرا خطبه خواندن زهرا برای مردم،سياسی بود،معرفی امّ يمين به عنوان شاهد فدک،پرده از نظرات علمی او برداشته،نشان دهنده اجتهاد اوست.
می دانيم که در فقه شيعه و بسياری از مکاتب اسلامی شهادت زن به تنهايی در مورد اموال و… مورد قبول نيست.معرفی يک زن از سوی آن حضرت نظريه نادر و جديدی بود که ارائه می شد.
علاوه بر موارد فوق لازم به ذکر است.که با گذشت هزار و چهارصد و ده سال از آن تاريخ،نمی توان يافت اوضاع سياسی و اجتماعی جامعه نوپای اسلامی چگونه بوده است؟
شايد در مواردی زنان،به اجرای امور سياسی و غير سياسی پرداخته،در امور مملکتی شريک مردان بوده باشند و شايد،زمينه حضور فراهم نبود و افکار جاهليت که هنوز ريشه کن نشده بود،مانع اين فعاليتها بوده است و شايد دهها شايد ديگر.
به هر حال،چنان که بارها گفته ايم،عدم تصدی مشاغل توسط زنان صدر اسلام دليل ممنوعيت آن مشاغل برای آنها نيست.وقتی می توان آن را دليل محروميت دانست که همه جوانب آن را از لحاظ تاريخی و اجتماعی و… بررسی شده باشد،در حالی که اين جهات،مبهم و تاريک است و تا کنون کسی موفق نشده اين ابهامات را متجلی سازد.
در پايان بحث،طبق وعده قبلی اجمالاً به پاسخ گروهی می پردازيم که معتقدند سرشت زن لطيف تر از مرد است و سريعتر دچار احساسات می شود،در نتيجه قادر به تشخيص درست حق از ناحق نيست.
آنچه در مقدمه بايد گفت،اين است که اشکال اين گروه،خواسته يا ناخواسته پيش از آنکه متوجه زن بشود،به خالق بر می گردد و اگر آنان معتقدند که در آفرينش خداوند نقص وجود ندارد،نمی توانند ادعا کنند که لطافت سرشت و عمق احساسات زن او را دچار نقص می کند و اگر اعتقاد آنان خلاف اين است بايد از مبنا به بحث اعتقادی با آنان نشست و تفکرشان را درباره زن به باوری جز خداشناسی و اسلام مربوط دانست.
از ديدگاه فلسفه،وجود هستی بخش جهان،عين خير و هستی مطلق و ارزش و کمال و قدرت خالص است،وجود او مساوی است با علم محض،قدرت خالص و… به عبارت ديگر،علم و دانش و قدرت و حکمت و… را نمی توان از وجود او جدا دانست،هر چه هست،همان است.اين زبان ماست،که از بيان توصيف اين موجود نامتناهی عاجز است و در فلسفه،از آن به واجب الوجود،ياد شده.
از اين که بگذريم،همه موجودات،ممکنات و موجوداتی متناهی هستند.در امکان و بهره وری نوعی خود،همه يکسانند. چنان نيست که جنس مذکر،در ميان انواع مختلف جانداران و انسان،تافته جدا بافته باشد.
اعتقاد به عدالت خداوند در آفرينش به طور طبيعی لطافت جنس زن را جزو برکات و ويژگی های ممتاز خلقت به شمار می آورد.امتيازی که در کنار امتيازی از نوع ديگر در مرد،زن و مرد را در پيوند جنسی و روانی به مرحله تکامل بشری می رساند.
بهره ممکنات،به اندازه تلاش بيشتر آنان در جهت کسب افزونتر امتيازات وجودی،والاتر و عاليتر می شود.در سير به سوی تکامل،که رسيدن به دانش و قدرت وجودی و معنويت و … است،بهره و توشه زن و مرد،يکسان است.ای بسا،زنانی که از پيامبران مرد،نيز پيشتر روند.(فاطمه و خديجه و مريم) اين يک قانون مسلم و غير قابل خدشه است.اکنون بايد از برتری خواهان و نژاد پرستان،پرسيد:«در اين مسير چه چيزی زنان را مجزا می کند؟!»
در معياری که دي« اسلام ارائه داده،برتری و ارزش انسان را،به تقوی و خودسازی دانسته،معيارهای معنوی او را ستوده است.
آيه شريفه 13 سوره حجرات:«يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکرو انثی و جعلنامن شعوبا و قبائل لتعارفو ان اکرمکم عند الله اتقيکم(3)
و جمله معروف حضرت رسول (ص):لا اصول الفقه فضل لعربی علی عجمی و… الا بالتقوی (هيچ موجودی بر ديگری برتری ندارد،مگر به تقوی)نشان دهنده اين تفکر والا،می باشد.البته بعيد نيست بعضی از آقايان اينجا خود را مخاطب دانسته و زنان را به حساب نياوردند،به زعم آنکه خطاب قرآن فقط به مردان بوده و زنان مورد غفلت واقع شده اند!
در ادبيات به جای خود ثابت شده،که چنين خطاباتی عام است و تمام افراد بشر را فرا می گيرند.اگر سخن از مرد يا زن بود،قيدی برای اين گفته اختصاصی،لازم بود،ولی خوشبختانه در آيه شريفه،علاوه بر اين بيان عام و مطلق، سخن از زن و مرد نيز رفته،به صراحت در صدر آيه واژه ذکر انثی ذکر شده است.پس ديگر به هيچ روی نمی توان اين آيه را به مردان اختصاص داد،به حکم قرآن زن و مرد مساوی اند و هيچ امتيازی در کار نيست.امتياز به تقوی و ارزشهای معنوی است.زن باشد يا مرد.عربی باشد يا فارسی.اروپايی باشد يا آفريقايی، فرقی ندارد.
در اينجا داستان ملکه سباء را يادآوری می کنيم که قرآن از تدبير و سياست درست او،سخن گفته است.اين داستان در سوره نمل،آيات 21 تا 42 به اين صورت عنوان شده:
هدهد،پرنده ای فعال و جاسوس بود،که برای سليمان اخبار و اطلاعات نقاط دور افتاده را می آورد،روزی که قدری غيبت داشت،سليمان از اين بابت نگران شد،ولی ناگهان هدهد را ديد که پيامی برای او آورده بود.آن مرغ چنين گفت:«در کشور سباء زنی را ديدم که حکمران و پادشاه آن ملک بود و از هر چيزی بهره مند.اين ملکه بر تختی نشسته و زمام امور کشورش را به دست گرفته بود.آنان مردمی مشرک بودند،که برای خورشيد تواضع و فروتنی می کردند و…»سليمان برای آزمون و شناسايی اين کشور که توسط هدهد کشف شده و از ممالک متمدن جهان آن روز بود،نامه ای نوشت تا هدهد آن را بر فراز تخت پادشاه اندازد.
ملکه سبأ،به محض دريافت پيام سليمان،مردان حکومت خود را فراخواند و با آنان به مشورت پرداخت.او گفت:«نامه ای ارزشمند از سليمان رسيده که محتوای آن چنين است: به نام خداوند بخشنده مهربان،بر من برتری نجوييد و تسليم شده،به نزد من آييد.»
پس از قرائت نامه،روی به آنان کرد و گفت: «تصميم خود را درين موضوع برايم باز گوييد؟ خود می دانيد که در امور مهم کشورداری از رأی شما بهره گرفته ام و شما را در جريان امور گذاشته ام،اکنون نيز می خواهم که شما در جريان بوده،نظر خويش را اعلام داريد»
مردان مشاور ملکه گفتند:«ما دارای توان و نيروی نظامی لازم خوبی هستيم و به فرمان تو می باشيم.اگر امر کنی با آنان ستيز خواهيم کرد،ولی تصميم با خود شما است،اگر خواهيد بجنگيم و اگر خواهيد از در صلح و آشتی در آييم»
ولی ملکه سبا راهی ديگر،پيش نهاده و گفت:
«من او را می آزمايم تا بدانم اهل دنيا است يا اينکه قصد وی هدايت مردم است؟ پادشاهان و دنياطلبان به هر کشور و سرزمينی درآيند،آنجا را ويران کرده،نااهلان را به مناصب می گمارند و لايقان و شايستگان را فرو می گذارند.اين روش حکام و کشورگشايان است.من هديه ای نزد او می فرستم و منتظر عکس العمل او می مانم، آن گاه تصميم می گيرم.(4)»
پيک از سوی سليمان بازگشت و هدايای ملکه را با خود برگردانيد و پيام سليمان را به همان گونه نخست آورد و ملکه سبا که دريافت هدف سليمان،کشور گشايی و سلطنت نيست،به نزد او رفت و ايمان آورد.اين داستان نشان دهنده تفکر درست اين زن سياست مدار بوده،از جهاتی قابل بحث و حائز اهميت است:
1-بينش دقيق و عقل حسابگر و مزيت انديشه اش،برمردان عصر خود که از سياست پيشگان دولت او بوده اند،امری روشن و غير قابل انکار است.برخلاف دولت مردان،اين زن در انديشه نبرد نبود و قدرت نظامی را در قبال سليمان پيشنهاد نکرد.اول سليمان را آزمود و سپس تصميم گرفت،کاری که سليمان نيز در ارتباط با او انجام داد و اول ملکه را آزمود آنگاه تصميم گرفت،خود عظمت ملکه را به اثبات می رساند و هم سانی و هم شأنی او با سليمان پيامبر،روشن می کند.
2-قبل از آنکه ملکه سبأ به نزد سليمان برود اطلاعات لازم را از چگونگی سياست و دربار سليمان کسب کرده بود اين موضوع به صراحت در آيه 42 سوره نمل بيان گرديده است.مشابه اين داستان قصه زن فرعون و سياست وی در نجات جان موسی است و ديگر ماجرای مريم و سومی مادر موسی.
قرآن از تمام موارد ياد شده از زنان قهرمانی چون:مريم،آسيه و … به عظمت ياد کرده،درايت و ديانتشان را می ستايد و بلاخره طبق سخن معروف خود بعضی از مخالفان :«ادل علی وجود شيئ وقوعه»:بهترين دليل وجود و هستی چيزی،تحقق آن است.

يادداشتها:
1-اين مضمون،در روايات ما هم وارد شده است.
2-نوع ديگر اجماع نيز،متصور است و آن:اتفاق نظر محدثان و فقها است.بر درستی مضمون روايت چه در سند آن اشکالی باشد يا نباشد.شايد علت ادعای اجماع در مسائل فقهی،به خصوص مواردی که سنّيان تصور می کردند،شيعه در مورد آن دليلی ندارد،تأييد خبر واحد بوده است که شيخ آن را می پذيرفت و برای تأييد نظرش ادعای اجماع می کرد.
3-ای مردم،ما شما را آفريديم،برخی زن و برخی مرد و شما را دسته و دسته و قبيله قبيله کرديم، تا همديگر را بشناسيد (بدانيد) که گرامی ترين شما نزد خدا با تقواترين شما است.
4-برخی گفته اند: اين هديه شامل 500 غلام و 500 کنيز،مرکب ها و زر و زيور گران بهای فراوانی بوده است.

منابع:
1-قرآن،آيات 21 تا 42 سوره نمل، 76 سوره نحل، 31 سوره نور،34 نساء،228 سوره بقره،33 سوره احزاب.
2-مفتاح الکرامه چاپ اول اهل بيت،قم، ص9 ج دهم.
3-جواهر الکلام،ج 40 چاپ تهران.دار الکتاب الاسلامية ص 14/10
4-وسائل الشيعه ج 18 ص 6.
5-وسائل الشيعه ج 14 ص 155 تا 163.به نقل از من لا يحضره الفقيه و خصال صدوق.
6-من لا يحضره فقيه،چاپ دار الکتب الاسلامية (آخوندی) تهران،جلد 4 ص 254 تا 271.
7-مکارم الاخلاق،چاپ موسسة العلمی للمطبوعات،بيروت،چاپ ششم. 1393 قمری، تأليف ابونصر،حسن ابن فضل طبرسی. ص 433 تا 445.
8-معجم رجال الحديث،آية الله خوئی،چاپ دارالزهرا،بيروت1409 قمری،جلد سوم ص241/242
9-همان کتاب،جلد ششم،ص224-223
10-کشاف القناع…،جلد دوم،ص22.
11-وسائل الشيعه،ج5،ص34-35-2 تا 7
12-شرح لمعه،جلد دوم،ص 277،افست از روی نسخه 1309،توسط انتشارات علميه اسلاميه.
13-نهاية شيخ طوسی،در مجموعه قواعد الفقيهه، ص390-247
14-المقنع شيخ صدوق،در همان مجموعه،ص33.
15-مغنی المحتاج،چاپ دارالفکر لبنان،جلد4،ص375.
16-کفاية الاحکام،چاپ انتشارات مدرسه صدر،ص261
17-ايضاح الفوائد فی شرح قواعد،چاپ اسماعيليان،1389 قمری،جلد چهارم،ص298
18-المبسوط،شيخ طوسی،چاپ مکتبة المرتضويه جلد 8،ص99 (مجلد 7 و 8 با هم است.)
19-الوسيله الی نيل الفضله،در مجموع جوامع الفقهيه،ص697
20-المقنعه،شيخ مفيد،چاپ داوری قم،ص111
21-کشف القناع…جلد ششم ص 294
22-المغتی بالشرح الکبير،جلد 11،ص386-380
23-نهج البلاغه،صبحی صالح،چاپ اول،لبنان،ص 106-105
24-شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحديد،چاپ قديم(رحلی) سال 1340 قمری،جلد اول،ص324.
25-سنن بيهقی،ج10،ص118
26-نهج الفصاحه/فصفحات 55-66-320-391-485-529-592-638
27-روح زن،نوشته خانم لمبرزو
28-زن و انتخابات،نوشته زين العابدين قربانی،عباسعلی عميد زنجانی… با مقدمع ناصر مکارم شيرازی چاپ قم طباطبائی.
29-ماجرای نهضت بانوان،سيد جمال الدين دين پرور،قم،دارالفکر
30-زن و آزادی،سيد رضا صدر
31-ملاية الفقيه (تقريرات درس آية الله منتظری)،ج اول،دفتر تبليغات اسلامی قم.
32-اصول الفقه،ج2،ص98-97
33-مستمسک عروة الوثقی،مرحوم آية الله حکيم،جلد اول.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: