RSS Feed

انسان ؛ آيا حيوان است، يا مثل وشبيه به حيوان است؟

انسان ؛ آيا حيوان است، يا مثل وشبيه به حيوان است؟
(جلسه هفتگی بحث تفسير قرآن،روز سه شنبه ساعت 19 تا 21 مورخ24بهمن 1391 قاين شهرک آزادی ،منزل آقای علی پيشجو موضوع بحث آيه45 سوره نور«انسان، حيوان است؛علم وجهل، ترقی وتنزل،رفعت وکرامت، خلافت ويااصالت؟ )
النور : 45 وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشي‏ عَلى‏ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشي‏ عَلى‏ رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشي‏ عَلى‏ أَرْبَعٍ يَخْلُقُ اللَّهُ ما يَشاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ –همه جنبندگان را خداازآب( وخاک)آفريده است،در ماده ومبدء خلقت با هم فرقی ندارند، وهمه جاندار وجنبنده(حيوان) اند.با اين تفاوت که گروهی از اين جنبندگانِ جاندار(يعنی حيوان ها)باشکم راه ميروندوپا ندارند؛وگروهی پادارند ولی دوتا پادارند؛ (وگروهی که دوپا دارند،بال هم دارند ومی پرند؛) وگروهی چهار پا دارند. وخداهمه جور جندار آفريده است؛و هرچه،باهرکيفيّت وکميّت که بخواهد ،می آفريند. زيرا فرض ما درباره خدا اين است که او همه چيز می آفريند، واو توانای بی نهايت، وبی قيد وشرط، است؛ وقدرت او محدوديّت ندارد.اين آيه ازآفرينش حيوان وانسان سخن گفت، واينکه از چه آفريده شده است؟ وچه موجودات ديگری از جنس اوآفريده شده اند.قرآن انسان را با حيوان هم جنس دانست؛ واز او به عنوان موجود دوپا يادکرد.همان چيزی که منطق ارسطودر تعريف انسان بيان ميکند وميگويد:« الانسان حيوان؛ ناطق»قصّه آفرينش،به ويژه آفرينش انسان(وحواشی آن) بلند وشنيدنی است. در اين آيه امّامحور بحث« خلقت جانداران» است؛ وخلقت انسان مورد نظر نيست.
به همين دليل،عنوان مبحث رابايدبه گونه ای تيتر کنيم ،که خواننده متوجه باشد بحث ما درباره «جانداران»يعنی حيوان است .پس در اين آيه نظر به جنس جاندار وجنبنده است؛ ودر آيه های ديگر، به انواع جاندران نظر ميکند .به دليل آنکه حاضرانِ در جلسه تفسير، بحث را بيشترامّا، به نوع خودجاندار دوپا کشاندند؛ اجمالی ازآيات خلقت انسان نيز طرح ميشود.
پيکره وجانِ حيوانی
در آيه 45 سوره نور،تصريح شده بود که پيکره همه جانداران را از آب آفريديم ؛ وحال آنکه نظر قرآن اين است که همه از آب وخاک(گل) آفريده شده اند؛از دو عنصرِ آب وخاک وبه مساعدت ساير عناصر. وبعد، ادامه نسل آنان از طريق نطفه تعبيه شده است. دراين آيه11 ،از سوره فاطر، سخن از آفريده شدن ِابتدائی انسان از خاک واستمراری اش از نطفه، به ميان آمده : « وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْواجاً وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى‏ وَ لا تَضَعُ إِلاَّ بِعِلْمِهِ وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ في‏ كِتابٍ إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسيرٌ » ودرآيه دوم سوره الأنعام ، سخن ازخمير مايه گِل آدم به ميان می آيد: «هُوَ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ طينٍ ثُمَّ قَضى‏ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ» حافظ که هم حافظ روايتهای سنّت است وهم حافظ قرآن ومفسر آن ميگويد:
دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند — گِلِ آدم بسرشتند وبه پيمانه زدند
ودر آيه .. ودر آيه ..ميگويد.. (که به لحاظ خسته کنندگی اش از نقل آنها صرف نظر کردم.)
مجموع آيه های آفرينش انسان را ،که در کنار هم بگذاريم،نظر قرآن چنان خواهد بود که عرض شد.مفسر ومترجم نبايد اين آيه هارا منفک از هم ترجمه وتفسير کند.ترجمه جدا ونامرتب، موجب خطا وسردر گمی وتضاد نمائی ميشود.بنابر اين پيکره حيوانی،از آب وخاک(گل) است وهمه جانداران در اين مورد باهم فرقی ندارند. قرآن ميگويد: تخم انسان وحيوان، مثل تخم علف در دل خاک موجود است.آب است که به اين تخم حيات ميدهد ونور وباد و..همه در پروريدن او سهم دارند؛ وهرروز از اين خاک گُلی بر ميدمد.موجوداتی بوده اند ومنقرض شده اند؛ وباز هم خدا جانورانی را خواهد آفريد که تا به حال موجود نبوده اند.
روح انسانی، روح خدائی
الأعراف : 11 وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدينَ ای جعلناکم علی صورتنا الروحانيّة. چون که اين کريمه به محتوای قصّه آفرينش انسان در تورات اشاره ميکند، به تورات ميرويم وشماری ازآيه های آفرينش را ميخوانيم.
«وخدا گفت آدم رابه صورت ما وموافق شبيه ما بسازيم ،تابرماهيان درياوپرندگان آسمان وبهايم، وبرتمامی زمين وهمه حشراتی که بر زمين ميخزند، حکومت نمايد.پس خدا آدم را به صورت خود آفريد،اورا به صورت خدا آفريد،ايشان را نر وماده آفريد.»آيه های 26و27 باب اول سفر پيدايش.آن« صَوَّرْناكُمْ» قرآن را همين جمله« به صورت ما وموافق شبيه ما»ترجمه کرده است.ولذا اين آيه يازدهم سوره هفتم قرآن را، ميتوان روايت دوم آيه سی ام سوره دوم قرآن دانست.درواقع خليفه خدا بودن، موافق شبيه خدا، وبه صورت خدا بودن می باشد.وآن کلمه چون عبارت اخرای« صَوَّرْناكُمْ» است، آن معانی مورد نظر مفسران قرآن را ندارد.اين نظريه واين احتمال، احتمال جانشينی سياسی خدارا که در حديث «السلطان ظلّ اللّه»کپسولی شده است، مردود ميداند. ومنظور از « صَوَّرْناكُمْ» روح انسان است؛ نه پيکره حيوانی اش،يعنی جان شمارا مانند جان خود در می آورم؛ يا از جان خودم به شما ميدهم:« فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ» (الحجر : 29 ) واينک که ا جان خودم به اين موجود دادم، همه بايد برای او سجده کنند»« فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ.»( ص : 72 ) از اينرو دوآيه اخير (29 الحجرو72ص) با دو آيه اول(30بقره و11اعراف) در يک رديف مضمونی قرار ميگيرند؛ وهرچهارتا يک چيز را روايت ميکنند؛ وآن هم همين آيه 26 باب اول سفر پيدايش است.
روح خدا، مازاد بر روح آدمها!
در اين آيه :« يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا في‏ دينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى‏ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إِنَّمَا اللَّهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكيلاً»( النساء : 171 )از حلول روح خدا در رحم مريم سخن رفته وعيسی رابه شکلی وبه نوعی روح خدا دانسته است.چنانکه در آيه:« وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدي إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ » (الشورى : 52) به جای عيسی که روح الله بود،قرآن را روح خدا دانسته است ؛واين روح توسط روح الامين به پيامبر وحی شده است. اين نور که قرآن باشد، روح خدا خوانده ميشود؛ وعيسی که مظهر نورانيّت الهی است، روح خدا ناميده ميشود. اين روحِ خدا توسط جبرئيل يا روح الامين، به ذهن پيامبراسلام نازل ميشود. ولی روح اللّه معروف،به صورت انسان در رحم زنی مقدس وپاک به نام مريم قرار ميگيرد. وهردو روح خدا خوانده ميشود. يعنی قرآن وحامل قرآن وعيسی وحامل عيسی مقدس اند، چون به خدا منسوب اند؛ وهمه اينها روح خدا، يعنی خليفه وموافق شبيه خدا وصورت خدا اند .در اين چند آيه با تعريف مصداقی روح خدا يا خليفه خدا مواجه بوديم، ودر آيه های پيشين با تعريف مفهومی روح خدا طرف شديم.
آيه های ديگری که ازمريم وروح خدا سخن گفته است ، عبارت اند از:مريم : 17 فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا»
الأنبياء : 91 وَ الَّتي‏ أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فيها مِنْ رُوحِنا وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آيَةً لِلْعالَمينَ» التحريم : 12 « وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتي‏ أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فيهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِهِ وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتينَ»ا لسجدة : 9 « ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ»
اينک اين پرسش را بايد مطرح کنيم که اين روح که در دل محمد ويا رحم مريم قرار گرفته بود، آيا مازاد بر روح انسانی آنان بود؟ يعنی يک روحِ چهارم يا پنجم، بالاتر از روح آدمها؟مگر خدا نوع بشر را عموماً ومطلقاً دارای روح خدا ندانست؛ وبه صورت خويش نيافريد؛ وخليفه خود نساخت؟اگر انسان -همه آنان- بلا استثنا دارای روح خدا هستند، که ظاهر آيه ها ،همين را بيان کرد؛مجدداً چرا درباره« عيسی» سخن از روح خدا به ميان آمده است؟آيا همين تضاد ظاهری حکايت از آن ندارد که در هيچ موجودی روح خدا دميده نشده وروحی دميده شده کهاز مصنوعات ومخلوقات خدا است؛ ولذا تفسير روح خدا به گونه ای نيست که در تورات آمده بود.به ديگر سخن، جمله: « وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي»با معنای «وپس از آنکه پيکره انسان را ساخته ام از روح خود درآن دميده ام»ميگويد: آن روح که در پيکره گلين آدم دميده ام از آفريده های من بوده، نه روح خودمن .که خدا حتی روح ندارد؛ وبالاتر از روح است. اگر بگوييم خدا روح دارد، وبخشی از آنرا به آدمها داده است، برای خداچيزی زايد بر ذات او اثبات کرده ايم وچنين سخنی باتوحيد ومجرد بودن محض خدا، ومتفاوت بودن او از انسانها وغير مخلوق بودنش و.. منافات دارد.يعنی از نقطه نظر عقلی با معارف قرآنی سازگار نيست.احتمال يادشده(جانشينی انسان از خدا، به صورت خدا بودن، روح خدا بودن)گذشته از اينکه يک تفسير احتمالی وظنیّ بود ،در خود قرآن با ظواهرِ آياتِ ديگر، نمی سازد.ظاهر آيه 85 سوره الإسراء : «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَليلاً» اين است که: روح(مطلقاً) يکی از پديده های ساخته قدرت خدا،ويک مخلوق است؛ وخدا از اين مخلوق درترکيب ساختمان انسان استفاده کرده است؛ چنانکه در ساختمان حيوان همين مصالح ساختمانی به کار گرفته شده است. ولی چون درباره آفرينش حيوان نفرمود« وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏» در آن جا کسی اين مباحث را مطرح نکرد.
روح خدا،مجرد از از ذکورت وانوثت –
اگرنظريه خلافت انسان را از خدا، قبول کنيم؛ واگر انسان راموافق شبيه خدا وبه صورت خدا ارزيابی نماييم؛ واگربه اين آيه هائی که ذيلا ميخوانيد، ايمان داشته باشيم، نبايدميان زن ومرد فرقی بگذاريم. زيرا در ين آيه هابه صراحت آ»ده که از يک نفس، از يک جان آفريده شده ايم؛ زن ومرد. وباهم فرقی نداريم.
الزمر : 6 خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ يَخْلُقُكُمْ في‏ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ في‏ ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ
الأعراف : 189 هُوَ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمَّا أَثْقَلَتْ دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرينَ-
النساء : 1 يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقيباً-
الزمر : 6 خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ يَخْلُقُكُمْ في‏ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ في‏ ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ
آيه 18 باب دوم سفر پيدايش درباره خلقت زن گفته است:« وخدا وند خدا گفت خوب نيست که آدم تنها باشد،پس برايش معاونی موافق وی بسازم» اين آيه توراتی نيز ميگويد: زن معاون خليفه است وبا وی معاونت دارد وبا وی همراه است؛ ولذا از هيچ کار وشغل ومنصبی محروم نيست.معاون، کارِ رييس را انجام ميدهد وامضای او مثل امضای رييس است.معون هم در همه جا حضور دارد وروزی به رياست ميرسد ورياست از او دريغ نشده است.
[داستان آفرينش]
پيکره مرد؛ پيکره زن؛ متفاوت (فرق زن ومرد،به لحاظ جسمی)
ذکورت وانوثت(نری ومادگی)به پيکره جانداران(يعنی به جسم آنان) تعلق ميگيرد. وربطی به جانِ آنان ندارد. اين جسم است که با زن ومرد متصف ميشود ونه جان.بنابر اين قرآن ميگويد: الانفطار : 7 الَّذي خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ- وميگويد:ا لكهف : 37 قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ أَ كَفَرْتَ بِالَّذي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً» در اين آيه اگر از مرد رشيد راست قامت مستوی الخلقه نامی به ميان آ»ده از جسم او بحث شده وصفات پيکره اش يادشده است ولذا به ذکورت متصف است.
آل‏عمران : 36 فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏ وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ» ودراين آيه هم اگر سخن از زن گفته شده وتفاوت زن بامرد تصريحاً قيد گرديده، باز هم بحث در توصيف پيکره انسان است؛ وبه جان او ربطی ندارد.وقتی در قرآن بحث از صفت های جان است، علم وجهل، ايمان وکفروقوّت وضعف و.. انسان مطرح ميشود. ودر اينجا است که جان انسان از حيوان جدا ميگردد؛ وميگوييم که انسان حيوان نيست.
علم انسان، علم حيوان،نقد واعتبار
اشاره کرديم که سخن گفتن از علم جنبندگان، سخن از جانِ حيوان است. جان وصفات جان، که با انسان متفاوت است.دانستنی انسان، اعتباری است؛ استعدادی وبالقوه است. ولی دانش ديگر جاندارانِ جنبنده،نقدی وبالفعل است.معنی اش نفی استعداد واعتبار به طور مطلق از همه جانداران، نيست؛چنانکه معنی بالقوه بودن علم انسان، نيزنفی علم بالفعل از وی نمی باشد .نميگويم که دانش انسان نقد ندارد؛ بل که از اين مقوله سخن نميگويم؛ چون محور بحث ما اين نيست. وچون نوعاً وغالباً به همين صورتی مطرح گرديده است، که بنده طرح نمودم.مجدد ومکرر عرض ميکنم: از قاعده، سخن ميرود؛ وبه استثنا کاری ندارم؛ يعنیاز مستثناها بحث نميکنم.نه منکر استثنا ميشوم ونه آنرا بر ميشمارم،بحث استثنا در جای خود ؛انشاء اللّه.
النحل : 78 وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ-انسان وقتی از شکم مادر متولد ميشود، هيچ نميداند.دانستنی او کسبی است.
النحل : 70 وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى‏ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ قَديرٌ –انسان را آفريديم وهيچ نميدانست،به بعضی ازافراد انسان، عمر طولانی داديم تا بيشتربداند وبفهمد وخودش به آنجا برسدکه اعتراف کند، هيچ نميداند.
انسان، علم دارد، وعلم ندارد؟
درشماری از آيه های قرآن ميگويد:انسان علم ندارد؛ درشماري ديگری از آيآت امّا، علم را به او نسبت ميدهد؛ ودرشماری نيز اورا آماده دانستن ويادگيری ميداند. طريق جمع بين اين آيه ها، چيست؟انسان چه نميداند؟ وچه ميداند؟ منظورازعلم قرآن، آيا مفهوم دانستنِ ما فارسی زبانان است؟يعنی علم به معنی درک است يا دانستن؟ ويا به معنی عقل وشعور؟
اميا آنچه انسان نميداند وراه فهم بر او بسته شده وفقط خود خدا باب فهم را بر روی وی ميگشايد، و«علم اذنی» نام دارد،علم غيب است.انسان(حتیّ پيامبران)علم غيب ندارند. الأنعام : 50 قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى‏ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى‏ وَ الْبَصيرُ أَ فَلا تَتَفَكَّرُونَ-
الأعراف : 188 قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي‏ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ-
هود : 31 وَ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ وَ لا أَقُولُ لِلَّذينَ تَزْدَري أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ أَعْلَمُ بِما في‏ أَنْفُسِهِمْ إِنِّي إِذاً لَمِنَ الظَّالِمينَ-
من که پيامبرم، اگر چيزی بدانم، عاريتی وامانتی است؛ از خودم نيست. يوسف : 86 قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْني‏ إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ-من از طرف خدا تعليم يافته ام واو چيزهائی(درخصوص رمزوراز کار خودش) به من آموخته که به شما(ای جماعت مخاطب يعقوب) نياموخته است. وچون به شما نياموخته ونگفته، من هم نميگويم ونمی آموزم.
هرکه را اسرار حق آموختند- مهر کردند ودهانش دوختند
به قول حافظ:
مصلت نيست که از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبری نيست، که نيست
وبه قول قاسم علی قاينی:
اسرار برون می نتوان داد، وگرنه –در محفل ما هست خبرها زگذرها
بازهم بر سخن خود پای می فشاريم که : انسان نميداند؛نظر به نوع انسان. وميداند نظر به افراد انسان در سطح کم وشعاع اندک. يعنی که نوعاً مانند ديگر جاندران جنبنده نيست و نميداند وهمه-بدون استثنا- بی دانش آفريده شدند.بعد از آنکه متولد شدند ونميدانستند، شماری ميدانند واکثريبت بر همان طبع مادرزادی خود باقی ميمانند ونميداند ونادان از دنيا ميروند.
يوسف : 96 فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشيرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصيراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ-حالا که يوسف پيداشد، راز خودرا به اشاره باز گفت ومخاطب باز هم نفهميد که يعقوب از اول ميدانسته ،يوسف زنده است وبه بی تابی تظاهر ميکرده است! اين چيزهارا پيامبران، امامان وعالمان وارسته ميدانند واجازه ندارند، بگويند.
بنار بر اين مردم علم غيب نميدانند؛ که اگر بدانند واز راز ماندگاری يا بر افتادن حکومت ها وآدم ها باخبر باشند،و روز وتاريخ مرگ دولت ها را بدانند،سنگ روی سنگ بند نميشود. ظرفيّت دانستن ندارند واين مهم است وگرنه استعدادش را دارند. برای دانستن مقتضی موجود است، مانع هم موجود است وچون عده ای ميتوانند مانع را بر دارند، می فهمند. ولذا قرآن ميگويد: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً (26). إِلَّا مَنِ ارْتَضىَ‏ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَينْ‏ِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا (27) لِّيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُواْ رِسَالَاتِ رَبهِِّمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيهِْمْ وَ أَحْصىَ‏ كلُ‏َّ شىَ‏ْءٍ عَدَدَا(28) الجن . )
سبأ : 14 فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى‏ مَوْتِهِ إِلاَّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهينِ-
از جمله چيزهائی که بشر نميداند، اخبار گذشتگان است؛ ولذا تاريخ را قرآن علم نميداند، گمانه ميداند، چون مربوط به گذشته است.قرآن دربارهاصحاب کهف ميگويد:
الكهف : 22 سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَليلٌ فَلا تُمارِ فيهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً-هريک از گروه های در گير در امر خفتگان غار،تيری در تاريکی انداختند وگمان خويش را باز گفتند وهيچ کس چيزی نميداند. لكهف : 26 قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً – خدا علم غيب دارد وگذشته را ميداند. وبه پيامبرش هم توصيه ميکند، در اين مورد چيزی مگو.
رقم ديگر نادانستنی های انسان،علمِ فعلی – ونه شأنی- او، از حال مخلوقات ديگر خدا است. آدم از اين احوال، باخبر نيست، ودرباره آنان علم فعلی ندارد. يس : 36 سُبْحانَ الَّذي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ-
از جمله چيزهائی که ميداند: يکی اين است : هرکاری که انجام دهد، ميداند چيست؟ وبرای چه هست؟ واز آن باخبر است؛ وکار خودرا از روی علم انجام ميدهد. چه گناه کند، يا ثواب بکارد. الانفطار : 12 يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ
حق بودن آيه های خدا را نيز می فهمد ودرک ميکند. الشورى : 18 يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِها وَ الَّذينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ أَلا إِنَّ الَّذينَ يُمارُونَ فِي السَّاعَةِ لَفي‏ ضَلالٍ بَعيدٍ.
ايمان وکفر؛مختص روح انسانی؟
علم، به جانِ حيوانی تعلق ميگرفت؛يعنی: حيوان علم داشت؛واز تولدّ زندگی اش را با علم آغاز کرد. اينک اين پرسش مطرح است که: علم آيا،
تکليف آور است،ولو علمی از اين دست که جانداران دارند؟آنچه يقيناً مورداتفاق واجماع علماء است، اين است که :علم درجان حيوان حلول ميکند ولی باور وبی باوری (ايمان وکفر) به جانِ انسانی تعلق ميگيرد.دست کم اين است که در انسان روشن است واوج دارد.خودم امّا گمان کرده ام که علم مسئوليّت آور،وتکليف ساز است.در اين آيه:( الإسراء ، 36) «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»هرچند مخاطب انسان است وظاهرش دال بر اختصاص آن به انسان است؛ ليکن فحوای کلام، مدار مسئوليّت را بر علم ميداند وحيوان هم علم دارد، سمع وبصر هم دارد.
التغابن : 2 هُوَ الَّذي خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ-او، شمارا آفريد؛ به دودسته مومن وکافر دسته بندی شديد.بعداً بايد حساب پس بدهيد.زيراکه ماشمارا برای سرگرمی خود نيافريديم؛ برای رشد وکمال خودتان ،ساختيم وپرداختيم. المؤمنون : 115 أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ.اي ندو آيه بنا به ظاهرش از اختصاص ايمان وکفربه نوع انسان سخن به ميان آورد واز حشرونشر همين جانور بحث نمودامّادر ايه هایديگری از قرآن اشاره وبل که تصريح به عبادت جانداران، ديده ميشود . ماننداين آيه: وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ
(النحل : 49 )هرموجودی که روی زمين جنب ميخورد، بای خدا(به زبان حال وقال)سجده ميکند.وتسبيح وحمد ميگويد.سجده وتسبيح ونماز و،آطا پاداش ندارد، وآيا حکايت از ايمان جاندار،ندارد؟سجده آيا مسبوق به علم نيست؟

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: