RSS Feed

خلقت و خلافت انسان – قسمت پنجم

بسم اللّه الرحمان الرحيم
خلقت وخلافت انسان_بخش پنجم

تفسير کلام ميبدی وطبرسی-

سخن دومفسر شهير از قرون ميانی دوره اسلامی را به عرض رساندم.آن دومتن را به عنوان مشتی نمونه خروار اززبان دو فرقه شيعه وسنینقل کردم تا بر همه حجّت باشد.اينک به تفسير وتوضيح سخن آن دو جاودانه نام، می پردازم :
نظريّه ميبدی –
ميبدی در ذيل آيه سی ام سوره بقره؛وقتی سخن از خليفه به ميان می آورد،مثل خود قرآن مينويسد و امانت را در ترجمه رعايت ميکند؛ واز ذهن خود چيزی بر آن نمی افزايد؛ وعين آيه را ترجمه کرده، ميگويد:« گفت: من آفريدگارِ خليفتى‏ام در زمين »
ميبدی در مقام توضيح وتفسير نيز که هست؛ باز از ذهن خود چيزی به زبان خدا نمی اندازد وميگويد:« آدم را خليفه نام كرد از بهر آن كه بر جاى ايشان نشست كه پيش از وى بودند، در زمين؛ و فرزندانش هر قرن كه آيند خلف و بدل ايشان باشند كه از پيش بودند »
ميبدی برای کلمه«خليفه» مفهومِ يک اصطلاح سياسی را به دست ميدهد ومينويسد:« و فرق ميان خليفه و ملك ،آنست كه سلمان گفت؛ آن گه كه از وى پرسيدند:- ما الخليفة من الملك فقال- الخليفة الّذى يعدل فى الرعيّة و يقسم بينهم بالسّويّة و يشفق عليهم شفقة الرّجل على اهله و يقضى بكتاب اللَّه عزّ و جلّ. و عمر خطاب روزى سلمان را گفت- املك انا ام خليفة؟يعنی:فرق شاه وخليفه پيامبر در چيست؟سلمان گفت:خليفه پيامبر او است که در ميان رعيّت به عدالت رفتار ميکند وبيت المال را بالسويه بين مردم قسمت مينمايدوباشفقت ومهربانی رفتار ميکند، چنانکه مرد با زن وبچه اش.وبر اساس کتاب خداقضاوت ميکن(نه بر پايه ميل خود ولذا کسی را به جرم مخالفت باخودازنان نمی اندازد و کيفر نميدهد)»به نظر ميرسد که اصطلاح خليفه با کاربرد سياسی، بعد از پيامبر باب شد، همان زمان که ابوبکر را مردم خليفه ايشان دانستند.هرچند که روايت از آنجناب برای خلافت در متون حديث موجود است. خود اين نيز ميتواند حدس مارا تضمين کند.
دوستی که گفت همه آيه را ببينيم، ولذا به فراز های ديگر توجه کنيم، ازسابقه بحث اطلاع نيافته بود؛ واينک پاسخ خودر ا در اين قسمت از مقاله بجويد.ميبدی درباره پرسش فرشته ها ميگويد:« فريشتگان گفتند: خداوندا ميخواهى آفريد در زمين كسى را كه تباهكارى كند چنانك بنو الجانّ كردند- قاسوا الشاهد على الغائب بعضى مفسران گفتند- اينجا ضميرى محذوفست يعنى: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها ام تجعل فيها من لا يفعل هذا؟»فرشته ها از آفرينش موجودی به جای ديگر موجودات مسبوق به سابقه سکونت در زمين،نگران بودند. چون ميدانستند موجود پيشين معصيت کار بود،و تباهی ميکرد.خود اين پرسش که از خلقت است، ونه از خلافت؛ دليل آن است که بحثی از« خليفه» در ميان نبوده وبحث «خليقه» مطرح بوده است.بنابر اين پرسش فرشته ها ازتکرار خلقت موجود گناه ورزی به نام انسان بود وتعجب ايشان از آفرينش مکرر معصيّت کاران!وشگفتی من از خلقت نبود واز خلافتِ گناه ورزان بود واين ظرافت را دوستم درنيافته بود.فرشته ها نپرسيده بودند چرابرای خودت خليفه ميگذاری؟عرض کردند: چرا موجودی را می آفرينی که ميدانی گناه کار اند وما هم ميدانيم که گناه ميکنند ومأمور نوشتن کناه آنان وثواب وعقاب ايشان هم ما هستيم ؟واين پرسش خيلی مودبانه، وبرای درک بهتر موضوع صورت پذيرفت.خدا به آنان نميگويد برای چه؟ وفقط ميگويد:من چيزی در علم ام هست که شما(پيش از آفرينش انسان) به آن توجه نداريد؛ وبعد می فهميد. ميبدی مينويسد:« چون فريشتگان چنين گفتند، اللَّه تعالى ايشان را جواب داد: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ من آن دانم كه شما ندانيد، از آدم توبه دانست و از ابليس معصيت. و ايشان را باين دو هيچ علم نبود[چون هنوز از آن دو اين افعال صادر نشده بود] و گفته‏اند- انّى اعلم- يعنى ميدانم كه از آدم پيغامبران و رسولان و صالحان فرزندان در وجود آيند كه مرا تسبيح و تقديس كنند. و قيل- انّى اعلم ما لا تعلمون- لانّكم تعلمون فساد جوارحهم و انا اعلم محبّة قلوبهم و محبّة قلوبهم شفيع فساد جوارحهم».
در آيه دوم (آيه 26 سوره ص)هم گفت که داود خليفه خدا نبود.بل که خليفه انبيای پيش از خود بود برای قضاوت منصفانه.حق همين است که ميبدی گفته است. زيا چنانکه خود وی نيز توضيح ميدهد، خليفه مطلق ذگر شده ونه مقيّد وما نميتوانيم قيد را از ذهن خود بر آن بيفزاييم.در يک مطلبی به اين اهميّت چرا بايد مبهم ومجمل سخن بگويد؟ خب از اول روشن وصريح ميگفت: من اورا جانشين خودم کردم!
نظريّه طبرسی-
اين مفسر مدقق، موضوع را با يک مطلب درست ودقيق، حکيمانه آغاز ميکند وميگويد: «در اينكه منظور از خليفه حضرت آدم است، شكّى نيست؛ ولى در اينجهت كه چرا به او كلمه «خليفه» بمعنى جانشين گفته شده؟ چند قول بيان گرديده است»طبرسی کلمه «خليفه» را تصريح ميداند وقرائت مطمئن می شمرد واز ذهن خودش ترديد را پاک ميکند. اين نحوه نوشتار اشاره کم رنگی به يک قرائت شاذ دارد وآن اينکه : خليفه قرائت قاريانِ مشهور است وخليقه درست است!
بنابر اين قبول ميکند که معنی«خليفه» روشن، ولذا مصرح ومسلم نيست؛ وبه صورت حدس وگمان واحتمال قابل عرضه است. حالا چرا در فرهنگ معاصر آنرا عين قرآن دانسته اند؟ بحث ديگری است.سپس وی خودش جواب خودرا به اين صورت اداميکند:«
1-چون آدم نماينده و خليفه خدا در زمين است وقتى خداوند بملائكه گفت كه فرزندان آدم، در زمين فساد ميكنند ملائكه فايده آفرينش آدم را مى‏پرسند
2-آدم، جانشين ملائكه يا جنّ شد كه قبل از او در زمين سكونت داشتند
حسن بصرى ميگويد: از نظر آنكه فرزندان آدم هر يك جانشين پدر و گذشتگان خود ميگردند در آباد كردن زمين و يا برپا داشتن عدل به آدم خليفه گفته شد»
در« چرای» اول عين ادعا تکرار ميشود، ولذا بخش اول سخن طبرسی ناموجه است.پرسش ملايک از خلافت نبود، از خلقت بود. زيرا جن يا فرشته که قبلا در زمين بودند وفساد کردند، خليفه نبودند؛ خليقه بودند. جان کلام اين بود: خلقی آمد وفساد کرد؛ چرا دوباره خلقی بيايد وفساد کند؟آزموده را آزمودن ،مگر خطا نيست؟چرا تجربه سابق تکرار شود؟
طبرسی قبول دارد که خليفه خدا بودن آدم، محل ترديد ومشکوک است ،مع الوصف نظر به خلافت دارد. واين، البته از باب نظر پردازی عيب نيست؛ ازباب نظر بازی عيب است!
نکته جالب ولغزاننده، درکلام طبرسی اين است، که نوشته:« در آيه كريمه چيزى حذف شده كه اصل آن چنين بود من در روى زمين آدم (خليفه) مى‏آفرينم «و من ميدانم كه از فرزندانش كسانى هستند كه فساد ميكنند و خون مى‏ريزند» پس ملائكه سؤال كردند ما كه جز تقديس و تسبيح كارى ديگر نداريم سزاوارتريم كه در روى زمين خليفه باشيم» طبرسی،هرچند نمينويسد خليفه خدا؛ ومطلق ورها سخن ميگويد، ولی بحث را به مسير خلافت کج ميکند وحال آنکه بحث از خلقت است؛ ونه خلافت.
طبرسی،پاسخ خدا به فرشته ها را بدين شيوه بيان ميکند:«سپس خداوند در پاسخ ملائكه ميگويد: «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ» (من ميدانم چه مصالحى در اين آفرينش است كه شما نميدانيد) بعضى گفته‏اند كه آنچه خدا ميدانست و ملائكه نميدانستند همان تكبّر و عجب ابليس بود در ترك سجده. قتاده مى‏گويد: مراد علم ببودن انبياء و صالحين در فرزندان آدم است»خود اين سخن طبرسی ادعای پيشين ويرا(که گفت: بحث از خلافت است)رد ميکند. زيرا تعليل برای خلقت است، وبرای خلافت تعليل نميکند.خدا موجودی به نام انسان خلق ميکند،تا حضور وی موجودات ديگر را محک بزند. اين خلافت آدم نيست، که ابليس را محک زد، خلقت او ويرا محک زد،اگر چه يقيناً خلافت ويرا منکر بشويم،بازهم حضور او کبر شيطان را رو ميکند.
درباره آيه دوم؛ طبرسی، باجرئت بيشتری احتمال خلافت را برميگزيند ومی نويسد:« يعنى تو را خليفه گردانيديم از جانب خودمان بر بندگان تا به امر ما امور آنان را تدبير كنى. ابى مسلم چنين معنى كرده است كه: تو را جانشين پيامبران گذشته در دعوت به توحيد و عدل و بيان احكام، قرار داديم»در اين آيه بايد علّت جرئت طبرسیرا خود داود بدانيم که از پيامبران قرآن است..يعنی چون بحث خلافت داود مطرح است ونه انسان، ميگويد تو جانشين خدا است. هرچند که اين سخن وی نيز يک حدس واحتمال است واز ظاهر آيه نميتوان اين مطلب را استنباط کرد.داود هم خليفه خدا نيست، چنانکه ابی مسلم گفته است.بل که حتی او خليفه انباي سابق هم نيست؛ چون سلطنت را فقط او داشته ونه هيچ پيامبر ديگری. آنچه اين آيه برآن نظر داشته، سلطنت داووداست ولذا داودخليفه نظام سابقِ خويش(خليفه جالوت) است. وچون جالوت به ظلم داوری ميکرد، وتابع هوای نفس خويش بود،قرآن ميگويد که خدا به او گفت: ترا آورديم تا ظلم جالوت را بر افکنيم وتوبايد به عدل رفتار کنی وهواپرست نباشی وگرنه آوردن تو بی حاصل ولغو از آب در می آيد. حکيم مطلق که خدا باشد، وقتی چيزی را به جای چيز ديگر ميگذارد، معنی اش اين است که شيئی جايگزين را می پسندد واز ديگری خوشش نمی آيد.خدا جالوت را نميخواستف که اورابرداشت.خدا عشقی ودل بخواهی(يعنی عبث کاری) عمل نميکند که شاهی را به جای شاه ديگر بنهد. ولذاداود رابرای آن گذاشت که او درست درنقطه مقابل جالوت بود.معنی خلافت همين است؛ ومثل خلافت ما انسانها نيست که از سر ضعف صورت ميگيرد. اگر رييسی برای خود جانشين ميگذارد، برای آن است که نميتواند به همه امور در همه اوقات برسد واز انجام کاری با اين وسعت وفرصت عاجز است. خدا که چنين نيست.خلافت خدا به معنی تعويض است، تعويض ناتوان وکژ رو با توانمند راست رو.فعل خدا که همين تعويض باشد، از سر حکمت است ولی خلافت ما آدمها از سر ذلّت وضعف ولذا نبايد اين دورا با يک مفهوم به فضای ذهن خود ببريم.آدم اگردر کره زمين جانشين جن يافرشته شده،برای اين بود که از آنان بهتر معرفی شد وخدا گفت من ميدانم وشما نميدانيد که با اينکه آدم فسادگروخونريز است، از شما وجن بهتر است وبهتری اش را،هم نشان داد؛ هم اثبات کردچند نکته بر اين توضيحات می افزايم وآن اينکه: در اصطلاح اصول الفقه، مطلق دارای معنی ومفهومی است، غيراز آنچه در عرف محاوره موجود است. يعنی در فرهنگ علمی استنباط احکام(طريق اجتهاد)مبحثی به نام مطلق ومقيّد موجود است که اگر بخواهيم به زبان محاوره اش در آوريم،مطلق: به معنی مبهم گذاشتن است؛ ومقيّد:به معنای مفهوم کردن مطلب، وروشن بيانی است. وقتی گفتيم کلمه «خليفه» مطلق آمده،مطلق خلافت را در نظر نداريم ومطلق خليفه ها را نيز در نظر نداريم؛ بل که ميگوييم اين کلمه مبهم است؛ چون نگفته خليفه از کی ؟ در چی ؟ مطلق است،يعنی :رها ازپاسخ به اين دوپرسش است.در مقابل مقيّد که اگر ميگفت: خليفه من که خدايم. در علم من.وچون مبهم گذاشته است، ما هم بايد مبهم بگذاريم اش اگر دست ما به جائی بند نشود ونصیّ پيدا نکنيم که ازاله ابهام کند.حالا بحث اصلی اصول الفقه اين است: وقتی شارع مقدس که خدا است وحکيم است وعليم است، ومتکلم همو است، نگفته که: انسان جانشين من است؛ ودر بيان خودقيد نگذاشته، اين بشر نادان وبی حساب ونسنجيده کار که مخاطب کلام است، آيا ميتواند برای خودش از خودش قيد بگذارد؟ اصول الفقه ميگويد :نه؛ نميتواند.بر ميگرديم به يک اصل زبانشناسانه ومی پرسيم :اگر متکلمی، عاقل و هوشمند و حکيم که سنجيده وحساب شده سخن ميگويد، وحساب احتمالات را نيز دارد، کلامی بگويد که از قيد ها رها باشد. شنوندگان ولو در حد خود آن متکلم باشند، حق دارند قيد بگذارند؟اساسًا چون خطاب مال متکلم می باشد ومال مخاطب نيست، او حق دخل وتصرف ندارد.مانند سندی ياکتابی که کسی بنويسد وديگران بخواهند در نوشته او دخل وتصرف کنند. وميدانيم که چنين حقی ندارند. چرا که آن اثر مال پديد آورنده خود اثر است وديگران را در آن حقی نيست. اگر حاشيه بزنند، متن مال کسی وحاشيه مال کسی ديگری است وهرکلامی مالک خودرا دارد. قيد گذاشتن برای «خليفه» از سوی انسان،مانند آن است که کسی در يک سند رسمی وثبت شده، همه اشاره وکنايه ها ومطلق هارا به خودش متوجه بداند وبخواهد در آن ملک تصرف کند.
ديگر اينکه:درمعانی کلمات قرآن بايد دقت کرد وآنرا از نگاه ونظر خود قرآن ديد ونه ازنگاه خودما؛آنهم پس از اين همه سال. به ديگر بيان: متکلم وقتی سخن ميگويد، مخاطب دوجوربرداشت دارد. اول اينکه به متکلم نزديک شود ومعنی مورد نظر متکلم را دريابد. دوم اينکه مخاطب فهم خودرا موثر بداند وبه اراده متکلم ننگرد که چه ميگويد؟ به دريافت خود اعتبار ميدهد، که ميشنود.عين همين بحث هم در علم اصول الفقه مطرح است؛تحت عنوان اينکه: آيا دلالتِ کلمه وکلام، تابع اراده متکلم هست، يانيست؟. ونظر به اينکه متکلم را خدا فرض کرده ايم ،وشنونده را انسان، لذا اين شنونده که عبد است، بايد معنی مورد نظر گوينده را که مولی است، دريابد. ؛ وفهم خودرا ملاک قرار ندهد. ولذا هرجا شک کند که: فهم او،آيا همان دريافت اراده مولی هست يانه؟ بايد احتياط کند وآن نظری را برگزيند که سود وزيان مولی در آن لحاظ ميشود؛ وعزّت وسروری مولی را رعايت ميکند؛ ونهآن دريافتی که سود وزيان وعزّت وشهوت خودش را.خليفه قرآن(با توجه به همه کاربردهايش در خود قرآن) به معنی جانشينی نبود.
سوم اينکه: عرض شد، خدا نگفته که بشر در چه چيزی خليفه من است؟ وهمين نگفتن ميتواند قرينه باشد که انسان خليفه خدا نيست. وچون مبهم گذاشته است، ما نميتوانيم بگوييم که انسان در علم ودانش جانشين خدا است. اين يک احتمال محدود وضعيف به حساب می آيد.محدود چون خدا درکنار عالم بودن،سميع وبصير وخبير وحکيم وحليم هم هست.اينها با هم دانش خدارا کامل نشان ما ميدهد وعالم بايد همه اينهارا داشته باشد. وميدانيم که انسان اگر علم دارد، حلم ندارد، واگر حلم هم دارد، بصير نيست واگر ..اينک چگونه حتیب در علم جانشين او باشد ؟
چهارم اينکه:امر خلافت ،موضوع کمی نيست؛ کم اهميّت هم نيست؛امری با آن وسعت وعظمت، چرا بايد نص نداشته باشد؟ چرا خدا صريحاً نميگويد انسان خليفه من است وحال آنکه از آفرينش او که از آب وخاک است، به صراحت ومکرر در مکرر ياد ميکند ؟
نکته آخر اينکه:از ميان اين همه نظريّه ، چرا فقط خلافت از خدا؟ملايکه خدا را تقديس ميکنند وما تلاش ميکنيم قداست را از او بستانيم.وقتی عبد الملک مروان ومنصور و.. خليفه خدا است، آيا به خدا اهانت نميکنيم؟
وباز گله از شما خوانندگان عزيز اين مطالب که :آيا بايد حتماً از قول ميبدی وطبرسی بشنويد ونه سعيدزاده ؟ وآيا آن ميبدی، همين سعيدزاده معاصران خودش نبود؟چرا بايد کلام خوب را از زبان وقلم مردان مشهور قبول کنيم؟شهرت آيا به مطلب ميبدی حقانيّت ميدهد؟

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: