RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت دوم

6 – امتیازات نوشته حاضر:
نوشته‌ای که در اختیار دارید حائز ویژگی‌های خاصی است، این امتیازات در نوشته های مشابه کمتر دیده می‌شود.
1 – تاریخ حیات جمع زیادی از بزرگان قائن به صورت تحیلی و استدلالی است که روش ما در تعقیب و یافتن واقعیات زندگی بزرگ‌مردان این سرزمین آمیخته‌ای است از روش قضائی، جنائی و تحقیقات مرسوم در بین نویسندگان.
2 – ضمن بیان شرح حال بزرگان و معرفی نوشته‌هایشان آدرس دقیق نسخه‌های آثار موجود، نوشته شده است.
3 – منابع ترجمه افراد، ابتدا صحت آن مورد مطالعه قرار گرفته و سپس معرفی شده است تا به سهولت کار تحقیق و بررسی برای محققان انجام گردد. احیاناً در حین نقل مطالبی به صحت و سقم منبع مورد استناد اشاره گردیده.
4 – قسمتی از مطالب به صورت «اتوبیروگرافی»از گفته‌ها و نوشته‌های خودشان استنباط گردیده است.
5 – اساس کار ما به استناد منابع دست اول که دارای قدمت علمی و تاریخی بوده‌اند، صورت گرفته و اگر در خلال نقل مطالب از نوشته‌ای به نوشته‌ای دیگر اشتباهی صورت گرفته، به این اشتباه اشاره شده است.
به عنوان نمونه در مورد یکی دو نفر از بزرگان قاین در کتاب معروف معجم البلدان یاقوت حموی مطلبی نقل شده است.
قطعاً وی مطالب خود را از کتاب بزرگ و جامع، الانساب سمعانی گرفته است وقتی سراغ این کتاب رفتیم، مشاهده گردید این کتاب نیز به نقل از تاریخ بغداد نگارش یافته است.
در تاریخ بغداد شرح حال آنان به صورت واقعی ثبت گردیده ولی منابع بعدی قدریدر آن دست برده‌اند و به استناد حدس خود سخن گفته‌اند.
6 – فهرست‌ها به صورت موضوعی تهیه شده تا امر مراجعه متخصصان به سهولت انجام گیرد.
7 – چند تذکر لازم:
برای اطلاع بیشتر از مطالب و محتوای نوشته حاضر، توجه خوانندگان محترم را به نکاتی جلب نموده استدعا دارم همواره مدنظر قرار گیرد:
1 – همانگونه که اشاره گردید، این نوشته تلاشی است در جهت شناساندن چهره‌های علمی، فرهنگی، ادبی و سیاسی … قائن ه با عشق و خلوص زاید الوصف صرفاً به خاطر کمک به فرهنگ اسلام و ایران به خصوص مردم شهر و منطقه‌ام قاین نگاشته شده و هیچگونه غرض دیگری در تدوین آن دخالت نداشته است.
در عین حال متوجه بودم در وضع فعلی این کتاب هیچ رونق اقتصادی نخواهد داشت و منفعتی مادی برای نگارنده ندارد.
در کنار این تحقیق مرتب از سوی افرادی از بزرگان و گردانندگان حوزه علمیه قم به کارهای علمی تحقیقی دعوت می‌شدم و احیاناً سود مادی خوبی برایم منظور می‌گردید، لیکن به همان انگیزه‌ای که یاد شد، تقدیر چنان اقتضا داشت که این اثر تدوین و در معرض دیدار باب دانش قرار گیرد.
بر این مبنا و با توجه به کمبود شدیدی که در کشور در خصوص مسائل تاریخی، ادبی احساس می‌شود، این نوشته ارزش معنوی فراوانی خواهد داشت.
2 – در سراسر کتاب سبک خود را در انشاء معمول داشته‌ام و هرجا نوشته یا گفته‌ای از دیگران نقل کرده‌ام به جز چند مرد محدودف تغییر عبارت داده شده و با قلم و روش یکسانی تحریر گردیده.
احیاناً اگر لازم بود که عین نوشته بزرگان یادداشت گردد با علامت «…» مشخص گردیده است.
نیز در برخی موارد قلم کج شده به سبک نثر قدمای ایران سخن گفته‌ام.
3 – با بی‌طرفی کامل و عدم توجه به مرام، خط مشی سیاسی، مذهب، مکتب، طریقه و تفکرات خاص افراد بررسی و تحقیق شده و از این لحاظ صرفاً یک گزارش تاریخی است بدون کم و کاست، که رعایت امانت در نقل مطالب پیرامون زندگی بزرگان از اهداف بزرگ نگارنده بوده است.
چهره‌ها آن‌طور ترسیم شده که خود نوشته‌اندف در مورد اهل سنت به همان سبک خودشان و با توجه به مدارک اولیه، سخن گفته‌ام و در باره صوفیان و اسماعیلیه نیز با بی‌نظری و عدم تعصب، همان مطالب مورد استناد خودشان نقل گردیده است.
«هذا کتابنا بنطق عیلکم بالحق»
این نوشته از آنچه وجد داشته سخن می‌گوید (نه کم و نه بیش)
4 – از آوردن القاب و کلمات اغراق‌آمیز، که سبک نگارش تعدادی از مورخان است خودداری و آنچه نوشته‌ام، درصدی ناچیز از توصیفات موجود در منابع و مدارک تاریخی بوده است.
بدون جهت کسی را ستایش نکرده‌ام، افرادی که در این کتاب، نامی از آنها ذکر شده همه از بزرگان و متشخصان علم و دین و عرصه سیاست بوده‌اند.
اگر بخواهیم با موازین علمی موجود، سطح معلومات اینان را ارائه بدهیم به طور قطع و یین درجه لمی دانشگاهی هیچیک از دکترا، و درجه علمی حوزوی آنان، از اجتهاد کمتر نبوده است،‌احتمالاً در مورد یکی دو نفر این روش مقبول نخواهد بود، ایکن فعالیت و تشخص و شهرت واقعی وی به حدی است که کمتر از دیگران نیست.
در عین حال، نگارنده اذعان دارد، با توجه به مدرک منابع موجود و بضاعت علمی خود،‌حق این بزرگان را آنچنان که شایسته آنان بوده ادا نکرده است.
5 – با توجه به منابع و مدارک موجودف می‌توان ادعا نمود، این کتاب شامل شرح حال تمام بزرگان قائن می‌باشد.
از معاصرین نیز، با توجه به معیار موردنظر، هر کس شایسته بود، درج گردید، بنابراین هیچ مطلبی را فرونگذاشته‌ام.
«ما لهذا الکتاب لایغادر صغیر و لا کبیره الا احصیها»
بر این اساس اگر از معاصران، برای تعدادی از خوانندگان محترم، نامی نامأنوس به نظر رسیده یا نام آشنایی به چشم نخورد گمان نکنند، نگارنده را با آنان دوستی یا معاودتی بوده است.
اگر قرار بوده همه روحانیون و دانشجویان و فرهنگیان و کارمندان را بنویسم مثنوی 70 من کاغذ می‌شد، گذشته اینکه، از حوصله هر کس چنین کاری بیون است.
6 – پاره‌ای از مطالب کتاب که در باره معاصرین نگارنده می‌باشدف کامل نیست، طالبین برای مطالعه تتمه شرح حال آنان و یا سرگذشت نامه کسانی که نامی از آنها در این نوشته نیامده است، به مجلدات دیگر این کتاب یا دیوان شعر نگارنده مراجعه فرمایند.
7 – خوانندگان محترم توجه داشته باشند، اگر مطالبی در مورد کاتبان و نسخه‌نویسان، نگاشته شده، بدان جهت بود، که آنان به نوبه خود هر یک از دانشمندان و فضلاء عصر خود بوده‌اند.
با توجه به امکانات موجود در آن زمان، و محدودیت رشد سواد و تحصیلات تنها کسانی می‌توانستند از عهده چنین کاری برآیند، که حداقل، مقدمات علوم و فنون متداول را، فرا گرفته باشند، بخصوص تبحر و تخصص آنان در ادبیات فارسی و عربی، مورد توجه بوده است.
البته بوده‌اند افرادی بی‌سواد، که خودسرانه اقدام به کتابت و تنسیخ نسخه‌های کتب و رسالات می‌نمودند، و موجب سردرگمی و اشتباه دیگران گردیدند که این خود، قرینه مویدی بر گرفته ما است.
کسی تا کنون از این گروه کاتبان دانشمند و زحمت‌کش و فرهنگ دوست، نامی به میان نیاورده، در حالی که فرهنگ اسلامی، ایرانی ما، مدیون زحمات و خدمات طاقت‌فرسای آنان بوده است.
جز این، تعداد کثیری از دانشمندان، به علت فقر و عدم امکانات چاپ، خود اقدام به نوشتن نسخه‌های کتب علمی می‌نمودندف هر کسی کتاب مورد نیاز خود را به دست خویش کتابت و مقابله می‌نمود. اهتمام این بزرگان در خصوص کتابت قرآن، تفسیر، و حدیث بسیار بالا و جدی بود و هر کسی اقدام به چنین کاری نمی‌کرد. پس از کتابت، دو نفر از متخصصان فن مورد نظر، نسخه را قرائت و مقابله می‌نمودندف تا اگراشتباهی رخ داده باشد، اصلاح گردد. تا هنگامی که این امر انجام نمی‌شد، کتاب، مورد استفاده نبود و یا اینکه بر حاشیه آن می‌نوشتند: مقابله نگردیده، و لذا در نسخه‌های کتب حدیث، امضای بزرگان فن، مبنی بر مقابله و صحت نسخه مشاهده می‌گردد.
با این وصف، جز اندک کسانی، همه کاتبان از علمای روزگار بوده‌اند.
8 – احترام و تمجید، از برخی شخصیت‌های سیاسی، نظامی و علمی در این نوشته صرفاً ناظر به خدمات آنان بوده و به هیچ روی دلیل مقبولیت آنان نزد نگارنده، به حساب نمی‌آید.
همچنین به کار بردن واژه‌هایی مانند: رحمه الله، مرحوم، مبارک و … نشان دهنده بی‌طرفی و بی‌نظری کامل نویسنده، در نگارش و برگردان مطالب است منابع دیگر می‌باشد.
9 – در مورد انتساب بزرگان، به امکنه و نقاط جغرافیایی رعایت زمان تولد افراد و نقشه جغرافیایی عصر حیات آنان، مورد نظر بوده است.
از باب نمونه: شاخن در زمان حیات مولی بلال شاخنی، از روستاهای قائن بوده، اما در ترجمه خود، ایشان را قاینی محسوب داشته‌ایم، هم چنانکه همه افرادی که در باره وی مطلبی نوشته‌اند، چنین کرده‌اند.
در عین اینکه بیرجند تا زمان شاه‌طهماسب دوم و دوران اقتدار نادرشاه روستائی از توابع قائن بوده و با این معیار مورد نظر، می‌باسیت علمای آن دیار تا سده 12 جزء شخصیت‌های قائن به شمال آید، ولی ما از این کار خودداری نموده از حوزه این نقطه جغرافیایی، صرف نظر نمودیم، همانطوری که نسبت به نهبندان و … صرف نظر گردید.
گرچه برخی از دانشمندان، به این امر توجه نکرده و بیرجند و نهبندان و … را تا سده 12 جزء قائن دانسته‌اند .
بنابراین حوزه جغرافیایی زمان حیات این بزرگان، ملاک انتساب بوده است. این شیوه را بزرگان علم و ادب ایران، پیرامون شخصیت‌های نادر زمان، چون بوعلی‌سینا، ملای رومی، ابوریحان بیرونی و … به کار برده‌اند، در غیر این صورت، هیچ یک از این بزرگان را نمی‌توان ایرانی دانست زیرا موطن و زادگاه آنان اکنون جزء نقشه‌ی جغرافیایی ایران نمی‌باشد.
با توجه به معیار یاد شده نگارنده بزرگان زیادی را به قلم نیاورده، از شرح حال آنان تحت عنوان بزرگان قاین خوداری نمود.
چنانچه روزی خداوند منان در حق این بنده حقیر خویش لطفی نماید، به عنوان رجال یا بزرگان قهستان معرفی خواهند گردید.
10 – از حدس و گمان به عنوان آخرین تلاش، استفاده شده و هرجا که به استناد حدس سخن گفته‌ام، به این نکته تصریح نمودم، کاری که خیلی از مورخین سیره‌نگاران، از این استناد گریزان بوده و حدس خود را به عنوان مسلمات تاریخی به خورد مردم داده‌اند.
پوشیده نیسد، که حدس و گمان اگر با قرائن و امارات مفید و موثری توئم باشد و سرچشمه از احساس به دست دهد، بسیار با ارزش است.
همانگونه که در سایر علوم و فنون، به خصوص اصول فقه، مبحث ظن و گمان جایگاه خاصی داشته و فقهای بزرگ اسلام با شرائطی آن را پذیرفته‌اند. بنابراین اگر مورخ محقق، به استناد حدس خود نکته ای را گوشزد می‌کند، به سادگی نمی توان از کنارش گذشت.
تنها با احتیاط و تأمل لازم و با فرض غیر قابل پذیرش بودن آن، می‌توان ادعا کرد، که همه جوانب قضیه بررسی گردیده است.
11 – منظور از قهستان قاین است، مگر در مواردی که به صراحت نقطه دیگری بیان گردیده باشد. این نکته در مورد دیگر مناطق، نیز صادق است. تا همین اخواخر واژه خراسان مترادف با لفظ مشهد بود و هر کس به زیارت حضرت علی‌بن‌موسی(ع) مشرف می‌شد، از زیارت خراسان باز می‌گشت.
برداشت مورخان و جغرافی‌دانان نیز به همین صورت بوده و این معنا قابل خدشه نمی‌باشد، در عین حال بحث گسترده‌ای در کتاب تاریخ قاین انجام داده‌ام طالبین مراجعه فرمایند.
12 – به استناد متون دست اول، از منابع مورخان گذشته، مطالبی برداشت کرده و احیاناً به این گونه استنباط خویش اشاره‌ای نکرده‌ام، این بدان جهت بوده که نیازی به ذکر چنین برداشتی ندیدم، به عنوان مثال:
در کتاب تاریخ بغداد، ابوسعید قاینی را با پسوند حداد گزارش کرده، به استناد این واژه، شغل او را آهنگری ذکر کرده‌ام، البته ترجمه این واژه نیز چنان است، ولی پاره‌ای از لغات ممکن است بی‌تناسب باشد، به هر حال در کار ترجمه نگاری خدشه‌ای محسوب نمی‌گردد.
13 – از یک زاویه و با دید محققانه، نوشته حاضر کامل و فراگیر نیست و شامل درصد ناچیزی از بزرگان قاین است. آنچه به دست نیاورده‌ام، در قبال آنچه نوشته‌ام، با توجه به منابع موجود رقم بسیار اندکی را تشکیل می‌دهد. نیز، شر حال افرادی که موفق به یافتن نامشان شده‌ام، تکمیل نیست که به گذشت زمان، مطالب تازه‌تری از زندگی آنان، کشف خواهد شد.
عواملی در جهت ناموفق بودن این تلاش، وجود دارد که اهم آنها عبارتند از:
الف) وجود کتب مورد استناد بسیار فراوانی در کشورهای بیگانه، مانند: شوروی، سوئد، فرانسه، ایتالیا، اسپانیا، انگلستان، آمریکا، مصر، عربستان، ترکیه، بنگلادش، پاکستان، افغانستان، عراق، امارات متحده عربی و …
ب) فقدان فهرست، برای مجموعه‌های با ارزشی که در ایران می‌باشد و تعداد آن بیش ازچهل هزار نسخه است.
این گنجینه‌ها که بخشی در کتابخانه ملی و بخش تازه کشف شده و در اختیار دولت می‌باشد، هنوز در دسترس عموم قرار داده نشده است.
نیز، کتابخانه‌های دیگری چون کتابخانه آیه الله مرعشی نجفی در قم و … فهرست آن تکمیل نگردیده است.
ج) وجود نسخه‌های زادی در دست مردم منطقه قاین، و سایر نقاط ایران که هنوز کشف و شناسائی نگردیده است، و در آینده امکان بهره‌برداری از آن فراهم خواهد شد.
د) در بین نسخه‌های خطی، منابعی وجود دارد که منتشر نگردیه و در آینده ممکن است در معرض افکار قرار گیرد، یا نویسندگانی که آثارشان به لحاظ کمبود امکانات چاپ نشده، پا به عرصه فرهنگ ایران بگذارد.
بنابراین نوشته‌ای که نظر گرامی شما می‌گذرد، ناقص است، نویسنده به امید اینکه در ضل عنای ربانی، بتواند در آینده نیز پیگیر این موضوع باشد، اقدام به نشر این اثر نموده است.
نیست جز ذاتش مبرا از خطا گر درست آمد از او باشد عطا
آنکه پیراسته از هر نقص و عیبی است، ذات مقدس هستی‌بخش عالم، خداوند منان است، که کمال مطلف است.
اگر نگارنده د راین راه گامی درست برداشته، همه را مدیون لطف حضرت اوست و به امید همین لطف، نگارنده به خود جرات می‌دهد بگوید، نقائص جزئی این اثر در مجلد یا مجلدات دیگر انشاا… جبران خواهد شد.
وگرنه، قلم زدن در چنین حوزه بسیار گسترده‌ای، نه در خور حال این بنده ضعیف او است، و نه با این امکانات محدود و اندک، توان ره به جائی برد.
لذا از دانشمندان، اساتید، پژوهشگران، و دوستداران فرهنگ و هنر که با طینت پاک و نظر بی‌غرض خود و در جوی سالم، در صدد پر کردن نقاط خالی فرهنگ ما هستندف و می‌کوشند سوژه‌های ناب و یا فراموش شده را پیگیری کنند، صمیمانه می‌خواهم، که در این تلاش ما را یاری نموده و از ارشاد و راهنمائی دریغ نورزند.
همچنین، از ابنای وطنم که اسناد و مدارک یا نسخه‌ای از کتب و رسالات این بزرگان را در اختیار داشته یا خاطره‌ای به ذهن سپرده‌اند، تقاضا دارد به آدرس نگارنده مکاتبه فرمایند.
14 – شرح حال بزرگان، به اختصار برگزار شده و رعایت ساده‌نویسی در تمام ابعاد شخصیت‌های علمی، ملاحظه گردید.
کاری که از عادات درینه‌ام بوده و قادر به ترک آن نیستم، و بارها مورد انتقاد بزرگان قرا رگرفته‌ام که، نوشته‌های تو ساده است و از متانت یک نوشته علمی برخوردار نیست و برخی نیز تأکید داشته‌اندف که الفاظ ژیگول به کار مبر و به همان سبک نثر قدیم بنویس، به نظر معظم اله واژه‌های: پسندیده، پاداش، کیفر، ژیگول و الفاظ حسن و عقاب، متین و علمی است.
لیکن چون توجه نگارنده به انتقال فرهنگ، آداب و رسوم، به توده مردم می‌باشد، و همواره خوانندگان کتاب را مورد نظر قرار می‌دهم، نه اساتید فن و خوصا فضلای ایران را، لذا از بکار گرفتن واژه‌هائی که موجب سردرگمی است، به شدت گریزانم الفاظی که مورخان در ضمن شرح حال بزرگان می‌آورند چون فحول، اعلام، قدوه، سلاله، مقری، مستملی و … برای عصر ما واژه‌های مناسبی نیست.
در این بین اصطلاحات فنی و علمی حساب جداگانه‌ای دارد، که بایستی به همان سبک نگارش یافته احیاناً با شرح مختصری توأم باشد.
«و ما ارسلنا من رسول الا به لسان قومه»
15 – از آنجا که بروز افکار و آرائ متفاوتی، پیرامون چنین اثری بدیهی و غیر قابل پیشگیری است، از خوانندگان محترم می‌خواهم، به دیده انصاف نگریسته در صورتی که با مذاق و رأی خاص خودشان موافق نباشد، نگارنده را متهم نفرمایند که در تهیه و نگارش این اثر عامه خوانندگان مطرح بوده‌اند، نه فرد یا گروه معین با تفکری خاص به خود!
نیز نوشتن مطالبی پیرامون صوفیه، اسماعیلیه، اهل سنت، ملی‌گراها و … به معنای مقبولیت ایده و مردم آنان نمی‌باشد، بلکه هدف، معرفی چهره‌های تاریخ‌ساز و پدیدآورندگان علم و هنر بوده است.
از هم‌اکنون تنفر و بیزاری خویش را از هرآنچه غیر حق بوده و با قرآن و سنت معصومین و طریقه حقه اثنا عشریه مخالف باشد اعلام می‌دارم.
دانسته باشند سوء استفاده از عرضه درست افکار و فرهنگ های گوناگون و ایجاد جوی ناسالم برای شانتاژ و سرکوبی افراد از عوامل مؤثر در انحطاط فرهنگ جامعه بوده، موجب ویرانگری آثار ارزنده نویسندگان دلسوز بی‌طرف است، که می‌کوشند فرهنگ بسیار غنی گذشته را به مردم عصر خود انتقال دهند.
«و لا اخاف فی ذلک لومه لائم»
16 – اشاره شد که در باره تعدادی از بزرگان، قسمتی از شرح حالشان درج نگردیده نیز از چهره‌های دیگر اصلاً نامی به میان نیامند، تا فرصتی که بعداً دست می‌دهد چنانچه در خصوص این دو مورد مطلبی مورد نیاز پژوهشگران باشد به آدرس نگارنده مکاتبه فرمایند.
17 – به مصداق آیه شریفه :
«و اما بنعمه ربک فحدث»
پیشنهاد حرضت حجه الاسلام دانشمند محترم جناب آقای ناصر باقری بیدهندی را که از محققان حوزه علمیه و دارای تألیفات بسیاری به خصوص در فن رجال هستند، پذیرفتم و معظم له به قلم شیوای خود شرح حال نگارنده را نوشته بدان جهت ه یاد نعمت‌های خدا مصداق شکرگذاری است و این خود موجب تداوم و ازدیاد لطف حضرت حق می‌باشد.
«لئن شکرتم لازیدنکم»
و من احسن دینا ممن اسلم وجهه الله و هو محسن و ابتبع مله ابراهیم حنیفاً و اتخذ الله ابرایهم خلیلا».
و ما محمد الا رسول.
محسن بن محمد بن خلیل بن ابراهیم الحسینی القاینی زمستان 1369 هـ . ش مطابق با جمادی الاخری 1411 هـ.ق.

مدارک مقدمه
1 – قرآن: 36 سوره نور، 11 مجادله، 46 کهف، 4 انشراح، 1 و 2 تکاثر، 29 جاثیه، 7 ابراهیم، 11 ضحی.
2 – نهج‌البلاغه: حمت 119، ترجمه داریوش شاهین، ص 1472 انتشارات جاویدان، تهران.
3 – مقدمه کتاب امل الامل، ص 11 چاپ بغداد، نوشته محمد حر عاملی، متوفای 1104.
4 – وسایل الشیعه، ج 14، ص 20-21-185، باب 8 و 146، از ابواب مقدمات نکاح، همان حر عاملی، چاپ تهران، 20 جلدی.
5 – الانساب سمعانی، نوشته ابوسعید مروزی، جلد اول چاپ بیروت، با مقدمه آقای بمانی، ص 62 و 38 تا 45.
6 – بغیه الطالب فیمن رأی الامام الغائب، نوشته شیخ محمد باقر قاینی، چاپ مشهد، 1342 قمری، ص 148-167.
7 – کتابشناسی خراسان، نوشته آقای خاکساری از انتشارات آستان قدس رضوی.
8 – شرح حال آصفی، آگهی، ولی دشتبیاضی در همین کتاب.
9 – بهارستان، مرحوم آیتی، ص 260-337.
10 – فهرست ابن ندیم، ترجمه رضا تجدد، چاپ 1346، ص 151 به نقل از مجله نشر دانش، شماره چهار، سال دهم، ص 49.

1 – میرزا اسماعیل «محبت» قاینی
از فضلا و شعرای شیرین زبان قاین، به هنگام سلطنت فتحعلی‌شاه و محمدشاه قاجار در سده سیزده است.
مردی وارسته و خوش بیان و از هم‌نشینان میرزای وصال شیرازی سخنور معروف ایران است.
میرزا اسماعیل مدتی از عمر خود را در شیراز سکونت داشته و در آن شهر اقدام به تأسیس چاپخانه نشر قرآن و کتب ادعیه می‌نمود.
او پس از شیراز به قائن آمده و گویا در همین مکان از دنیا رفته است.
معاصر وی مرحوم سید احمد دیوان بیگی شیرازی، در باره وی می‌نویسد:
فقیر را ملاقاتش میسر نشده، آنها که ملاقات کرده می‌گفتند: این تخلص «محبت» از شدت عالم محبتی که داشت، مخصوص خودش بود.
دیوان بیگی سپس این اشعار را از او نقل کرده:
سست‌تر در همه آفاق چو پیمان تو نیست
سخت‌تر در دو جهان، از غم هجران تو نیست
پی به جمعیت خاطر نبرد، در دو جهان
هر که، آشفته آن زلف پریشان تو نیست
**
نیست چو درویشیت ممکن، بسلطانی بساز
چون میسر نیست فقرت، با سلیمانی بساز
رنج بودتف حاصل تعمیر این ملک بدن
گنج گر میبایدت، ای دل به ویرانی بساز
**
من آن خرسند مرغ بی‌پر و بالم، بدام او
که صیادم به حسرت گوید، آزاد است پنداری
نگفتی آتشی از تشق خود بر جانت افروزم
بنای عده و میثاق تو، بر باد است پنداری
**
از باده نیستی، چو سرشار شدیم
از هستی هر چه هست، بیزار شدیم
پی برده بدیدیم رخ دلبر خویش
بیرون چو ازین، پرده پندار شدیم.
**
دقیقاً از عصر حیات وی اطلاع نداریم، کلیکن با توجه به مصاحبت و دوستی او با میرزای وصال، که متوفای سوم رجب سال 1263 یا به نوشته دکتر نوائی 1262 می‌باشد، می‌توان حدود وفات میرزا اسماعی را به حدس، معین نمود.
احتمالاً پس از وفات میرزای وصال، وی به قائن آمده باشد، با این وصف، او نیز اواخر عمر خویش را می‌گذرانیده.
خصوصاً که نقل دیوان بیگی، اشعار به عدم حیات این شاعر ناشناخته دارد. زیرا وی سفری به قائن و بیرجند و شهرهای دیگر خراسان داشته است ولی از ایشان نامی نیاورده.
دیوان بیگی، خود متولد 1241 و به هنگام مرگ میرزای وصال، 22 سال از عمرش می‌گذشته و سن او اقتضای درک محضر این دو بزرگوار را نداشته است.
پس به هنگام تألیف کتاب تذکره خویش، که بعد از این تارخ بوده، میرزا اسماعیل حیات نداشته است.
مدارک:
1 – حدیقه الشعرا، جلد 3 چاپ 66 تهران،‌انتشاات زرین، با تسحیح و الحاقات دکتر نوائی، ص 1537-987-2000.
2 – تاریخ ده هزار ساله ایران، ج 4، ص 84-98-99-238.

2 – آقا ابراهیم بیگ
از علمای سده دوازده و ملقب به سلطان الثانی (سلطان العلمای الثانی که اولی مرحوم سلطام محمد قاینی بوده است) می‌باشد.
به احتمال زیاد زادگاه او زیر کوه قائن بوده است. از مرحوم عبدالنعیم زهانی قاین، که خود از دانشمندان آن دوره بوده، یادداشتی بر جای مانده که حاکی از جلالت و منزلت شأن مشارالیه است.
مرحوم عبدالنعیم در سال 1195 طی یادداشتی بر کتاب اربعین شیخ بهائی چنین نوشته:
باغبانان فلک را دست می‌باید برید
که چرا تخم جدائی در جهان می‌کاشتند
در فرصتی که باتفاق علمای رفیع مکانان، سلطانی الثانی، آقا ابراهیم بیگ و ملا علی محمد، در قصبه آبیز بودیم … نوشت که یادگار باشد.
حرره عبدالنعیم زهانی القاینی جمادی الثانی 1195
مدارک:
1 – فهرست نسخه‌های خطی حوزه علمیه قائن زهان، کتاب اربعین شیخ بهائی
2 – جنگ ملا محمد سعید، نسخه خطی کتابخانه مدرسه علمیه زهان – قاین

3 – احمد بن محمد، ابوالقاسم قهستانی
احمد بنی محمد بن عبدالله بن عیسی بن عبدالله الجوری، ابوالقاسم قهستانی، از محدثین اهل سنت (فرقه حنفیه) مردی است زاهد، پرهیزگار، فقیه و ادیب، و نویسنده که مدتی از عمر با برکتش به جمع و تصنیف کتب و احادیث گذشت، و از اساتید بزرگی همچون :
الف- بشر
ب- ابی عمر
ج- ابن حمدان
نقل روایت می‌نمود، مولد او را سال 353 هجری قمری دانسه‌اند ولی از سال درگذشت وی ذکری به میان نیامده است.

مدرک:
1 – تاریخ نیشابور، حلقه اول، نوشته ابوالحسن، عبدالغافر بن اسماعیل الفارسی، چاپ دفتر انتشارات اسلامی قم، سال 1362 ص 116 ردیف 211.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: