RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت چهارم

21 – سید ابوتراب قاینی
از دانشمندان و فقهای قرن سیزدهم هجری و اوایل چهاردهم می‌باشد، فرزند برومند آیت الله آقا سید ابوطالب قاینی است.
در نحف از محضر استاد عالیقدر آقا سید حسین کوه کمری استفاده نمود و پس از تکمیل دروس و رسیدن به درجه اجتهاد به قاین مراجعت کرده است.
در قاین مرجع امور دینی و سیاسی بود، تا اینکه به علتی رنجیده خاطر شده و در اواخر عمر شریف، به مشهد مقدس رضوی مهاجرت نمود.
سرانجام ر سال 1328 هجری قمری در جوار ملکئتی حضرت ثامن‌الحج علی‌ابن‌موسی(ع) دار فانی را وداع گفت، جسدش در کنار تربت پاک آن امام معصوم در دارالسیاده به خاک سپردندف وی کتابی در تفسیر سوره توحید نگاشته است، به نام اسرار التوحید که در سال 1318 توأم با کتاب لؤلؤه الغالیه مرحوم والدش در مشهد چاپ شده است.
از دوران تلمذ و دوران تدریس و نیز سایر امورات سیاسی انجام شده توسط وی، متأسفانه اطلاعی به دست نیامد، معظم‌له علاقه‌ای به ادبیات فارسی و سرودن شعر داشت، اشعار زیادی از وی به یادگار مانده که نمونه ذیل نقل می‌گردد:
گر نبودی عشق، ایجادی نبود
«کنت کنزا» را مگر نشنیده‌ای
دل به حق نه، تا سراسر حق شوی
چونکه گفتی نیستم، هست آمدی
گر نبودی عشق، آدم از عدم
عشق رهبر گشت موسی را به طور
جان فدای آنکه، با معنا استی
معنویت حق دهد، «انوار» را
در نیستان، آه و فریادی نبود
کاین چنین از حق، تو دل ببریده‌ای
و از قیود ما سوی، مطلق شوی
وز می وحدت، همی مست آمدی
کی بهستی، میزد او یکدم قدم
تا شدی، مستغرق دریای نور
با خیال و صورت او، بر جا استی
تا به چشم یار بیند، یار را

چنانکه در بیت آخر این مثنوی آمده، تخلص ایشان، «انوار» بوده است.
این قطعه را در تعریض برخی از بزرگان عصر خود سروده است:
دانم که چه راز در میان است
اول، دلت امتحان نکرده
آری، تو به ما، نظر نداری
«انوار» نه در خور معاصی
روی تو، به سوی دیگران است
پنداشتمت که مهربان است
صاحب‌نظرت، برادکان است
اسرار نه لایق زنان است

مدارک:
1 – نقباء البشر آقا بزرگ تهرانی، ص 458، قسم المستدرکات (عربی ج1)
2 – فهرست مؤلفین مشار، چاپ 1340، تهران، به نقل از روزنامه ادب، سال 1319، شماره 23 و …
3 – بهارستان، مرحوم آیتی، اط ص 326 الی 329، چاپ تهران، 1327، فارسی.
4 – اعیان الشیعه، ج 18، مستدرکات چاپ دوم، بیروت، عربی، ص 39.
5 – مستدرکات الذریعه (ج26) بکوشش سید احمد حسینی، چاپ لبنان، دارالاضواء، ص 218.
6 – فرهنگ سخنوران، چاپ جدید، جلد اول، ص 103.

22 – شیخ ابوعبداله خضری
مردی فقیه و ادیب بوده و در شهر مرو از شهرهای نامی خراسان قدیم میزیست مولانا شیخ ابوسعید ابوالخیر «مهنه‌ای» صوفی معروف ایرانی مدت پنج سال در خدمت وی تلمیذ نمود.
در اسرار التوحید چنین نوشته است:
پس، شیخ به مرو شد، پیش امام ابو عبداله خضری ، و او امام وقت بود و مفتی عصر، و از علم طریقت، به آگاهی، و از جمله ایمه معتبر، و او شاگرد ابن سریج، شاگرد مزنی، و مزنیف شاگرد شافعی مطلبی، رضی الله عنه.
در جای دیگر از این کتاب آمده است:
پس شیخ ما، قدس الله روحه اله العزیز، متفق و مختلف، در مدت پنج سال ، بر امام ابوعبدالله خضری، برخواند، چون شیخ تعلیق تمام کرد، امام ابوعبدالله، برحمت حق تعالی پیوست، و خاکش بمرو است.
ابن عماد نامش را محمد فرزند احمد و کنیه‌اش را ابوعبدالله الخضری دانسته است، وی می‌نویسد:
او مردی فقیه بود که در مرو زندگی می‌نمود، و از فقهای شافعیه که در سا ل373 وفات نموده است.
مدارک:
1 – اسرار التوحید، به اهتمام دکتر ذبیح الله صفا، چاپ تهران، انتشارات امیرکبیر، 1354، فارسی، ص 20-23.
2 – اسرار التوحید به احتمام دکتر شفیع کدکنی.
3 – شذرات الذهب، ابن عماد حنبلی، چاپ بیروت، ج3، ص82، (عربی).
4 – رفیات الاعیان، ابن خلکان، ص 559 (عربی).

23 – امان الله قهستانی
از شعرای خوش‌زبان قرن نهم هجری قمری است، که ساکن شهر هرات بوده است، مرحوم امیر علیشیر نوائیف در کتاب تذکره مجالس النفایس، در باره‌اش می‌نویسد:
ملا امان الله از قهستان استف در شهر هرات ساکن است، مردی متقی و پرهیزگار است، طبعش بسیار لطیف است، از اوست این مطلع:
روز در فکرم که شب، دل بیتو، خون خواهد شدن
شب در این اندیشه‌ام، تا روز، چون خواهد شدن
متأسفانه از اشعار دلنشین این شاعر پرهیزگار، بیش از این در تذکره‌ها نیافتیم، امان الله، هنگام تألیف کتاب مجالس یعنی سال 896 به بعد زنده بوده است.
تاریخ فوت مشارالیه معلوم نگردید.

مدارک:
1 – مجالس النفائس امیر علیشیر، ص 149، (فارسی).
2 – تذکره روز روشن، محمد مظفر حسین صبا، چاپ تهران، 1343، کتابخانه رازی، (فارسی)، ص 79-78.
3 – تاریخ نظم و نثر پارسی، سعید نفیسی، ج اول، ص 343، (فارسی).
4 – فرهنگ سخنوران، چاپ جدید، ص 88، جلد اول.
5 – تذکره حسینی، ص 40.
6 – صبح گلشن، ص 37.
7 – صحف ابراهیم، برگ 39.
8 – ریاض الشعراء، برگ 14.

24 – شیخ اسماعیل قاینی
مردی دانشمند و فقیه بوده، از معاریف علما و دانشمندان قرن سیزدهم هجری، وی از بزرگان محفل درس مرحوم آیت الله مجدد شیرازی، در عراق بوده است.
مرحوم آقا بزرگ تهرانی در باره وی می‌نویسد:
دانمشندی فقیه و از بزرگان و پیش‌کسوتان درس سید مجدد شیرازی بود. او مدت چهار سال با سید بزرگف مجدد شیرازی در سامراء توقف نموده آنگاه به ایران آمد و در تهران ساکن شد.
او در تهران از مراجع علوم دینی و اجتماعی بوده است و سرانجام در اوائل قرن چهاردهم، بعد از سال1300 هجری قمری در همان شهر وفات نمود، ایشان غیر از شیخ اسماعیلی قاینی است ه در شهر قاین اقامت داشته و مرجع مردم بوده است.
احتمالاً وی همان کسی است که تحت عنوان محمد اسماعیل قاینی در کتاب نقباء البشر، ص 138 ج 2 شرح حال وی نگاشته شده و نسخه ای از کتاب مشکاه‌الوری تألیف محمد جعفر شریعتمداری استرابادی را در تهران کتابت کرده است.
و نیز احتمال دارد با صاحب کتاب ثمره الارواح یکی باشد. زیرا تاریخ حیات آن دو کاملاً بر ایشان منطبق است.

مدارک:
1 – نقباء البشر، ج1 ص149-334، (عربی،‌نوشته علامه آقا بزرگ تهرانی).
2 – هدیه‌الرازی، از همان نویسنده ردیف 49ص114 – این کتاب هب همان میرزای شیرازی در سال 1363 توسط وزارت ارشاد چاپ شده.
3 – تاریخ علمای خراسان، ص 293، ردیف 102.

25 – احمد بن ابراهیم، ابوعلی قهستانی
از بزرگان و محدثین اهل سنت در قرن سوم هجری قمری است، وی ساکن بغداد بوده است،‌نامش احمد، فرزند ابراهیمف فرزند مالک و کنیه‌اش ابوعلی قهستانی است.
اساتید او در نقل روایت:
بر اساس نقل تاریخ بغداد، اسامی اساتید اجازه او در نقل روایات چنین است:
1 – ابراهیم ابن مندر خرامی؛
2 – یحیی ابن یحیی، نیبابوری؛
3 – قتبه ابن سعید؛
4 – اسحاق ابن راهویه؛
5 – محمد بن عبداله نمیر الکوفی؛
6 – عبدالرحمن ابن مبارک عیشی.
کسانی که از ا اجازه روایت داشته‌اند:
1- یحیی ابن محمد بن صاعد؛
2- ابوذر بن الباغندی؛
3- محمد بن مخلد؛
4- محمد بن جعفر مطیری.
وی را به حفظ و صیانت، در نقل روایت ستوده‌اند، حدیثش نیکو و حسن و دال بر دقت اوست، روایت ذیل را از حضرت رسول(ص) نقل کرده است:
«ان الله یحب الرفق فی الامر کله»
خداوند مدارا کردن را در همه زمینه‌ها دوست دارد.
او سرانجام روز جمعه 8 شوال سال 267 هجری قمری در بغداد فوت نمودف جنازه‌اش پس از اقامه نماز جمعهف در کناس کنار قبر ابراهیم اصفهانی (ابراهیم ابن ارمه) دفن گردید.

مدرک:
1 – تاریخ بغداد، ص 10-9ف جلد4، چاپ 1349ف هجری قمری در مصر (عربی).

26 – مولانا اسماعیل قاینی
از دانشمندان بنام منطقه قاین و مرجع عام مردم آن سامان بوده است. مراحل عالیه درس و تحقیق در علوم اسلامی را در اصفهان گذرانیده و از منابع و مراجع آن روزگار در اصفهان اجازه اجتهاد داشته است.
پس از تکمیل معلومات به قاین مراجعت نموده، مشغول تدریس و رهبری و زعامت مردم گردیده است. فرزند برومند وی مرحوم شیخ محمد نیز از افاضل دوران و ساکن قاین بوده که به تدریس و ترویج احکام دین مبین اسلام اشتغال داشته است.

مدارک:
1 – نقباء البشر ص 135.
2 – بغیه الطالب، مرحوم شیخ محمد باقر گازاری (قاینی)، ص 166.

27 – سید ابراهیم قاینی
از دانشمندان معروف ایران، در قرین یازدهم هجری است، مردی عالم زاهد، و عابد بوده است که به مقام شیخ الاسلامی شهر قاین نائل آمده بود.
مرحوم عبدالنبی قزوینیف نویسنده کتاب «تتمیم امل الامل» به عشق دیدار آن مرد بزرگ راهی قاین می‌شود، و او را از نزدیک زیارت می‌کند.
وی در باره‌اش می‌نویسد: او را دانشمندی با کفایت و صلاح دیدم.
از ظاهر سخن مرحوم عبدالنبی استفاده می‌شود که وی در حیات مشاراله و هنگام تألیف کتاب تتمیم امل الامل از دنیا رفته است، بنابراین می‌توان حدس زد، سال وفات مرحوم سید ابراهیم قاینی حدود 1149 یا کمی بعد بوده است.
نجوم السماء و اعیان الشیعه به نقل از مرحوم قاینی شرح مختصری از ایشان نوشته‌اند.

مدارک:
1 – تتمیم امل امل، چاپ قمف از انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی با تعالیق سید احمد حسینی، ص 57، (عربی).
2 – اعیان الشیعه، مرحوم سید محسن امین جبل عاملی، ص 199، ج2، چاپ بیروت، (عربی).
3 – نجوم السماء، جلد 2، ص 269.

28 – ابوالفداء قهستانی
عماد الدین، اسماعیل ابن احمد قهستانی، معروف به ابوالفداء، از حکام و سیاست‌گزاران قاین، در قرن هفتم هجری می‌باشد.
خواجه نصیر الدین طوسی را با وی نسبت دوستی بود، در صفری که خواجه به قهستان نمودف مشاهده کرد به مردم قاین ستمی بسیار روا داشته است. جریان سفر خواجه را به قاین و مشاهده اوضاع آن سامان، از زبان ابن الفوطی وقایع نگار خواجه چنین می‌خوانیم:
از خواجه سعید نصیر الحق ابو جعفر طوسی در سال 667، پس اط مراجعت سفر خراسان، از طول و عرض خراسان و حال امرا و علما و ادبای آن سامادف که به خدمت او رسیده بودند، پرسیدمف او از ابن عماالدین، سخن به میان آورد و از ظلم و جور ویف نسبت به رعایا شرحی بیان نمود، و گفت: او در قهستان، بنایی ساخت و برای عمارت آنف جماعتی را ویران کرد، ولی وقتی که بنا نزدیک به پایان بود، عمادالدین در سال 666مرد، و من این دو بین را گفتم و بر یکی از ایوان‌های آن خانه نوشتم که:
زین گوشه ایوان که برافراشته‌ای
چه فایده بد، ترا که نا یافته کام
وین خواسته خلق، که برداشته‌ای
بگذشتی، و اینها همه بگذاشته‌ای

عماد در جوانی مرد و صدر الدین علی، پسر خواجه نصیر الدین طوسی دختر او را که به قهستانیه معروف شده بود، به ازدواج خود درآورد.
صدر الدین علی فرزند بزرگ خواجه نصیر الدین طوسی، و مردی عاقل و دانشمند بود، که پس از فوت پدر، متصدی امور رصدخانه مراغه گردید.

مدارک:
1 – احوال و آثار خواجه نصیرالدین طوسی، نوشته محمد تقی مدرس رضوی، از انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، سال 1354، صفحات 301 و 68 به نقل از:
2 – مجله یادگار شماره هشتم، سال سوم، ص 75.
3 – تلخیص مجمع الاداب، ج 2، ص 682، چاپ هند.

29 – مولانا، افضلی قاینی
مولانا، افضل بن محمد قاینی، از ریاضی‌دانان و حکماء معروف ایران، در قرن دهم منجم شاه اسماعیل صفوی متوفای سال 930 می‌باشد.
او از اساتید بنام و مشهور ریاضیات، در مشهد مقدس رضوی(ع) بوده و شاگردان زیادی از محضر آن بزرگ مرد استفاده کرده‌اند.
از جمله شاگردان ایشان بهاء‌الدین محمد عاملی معروف به شیخ بهائی و دیگری ملا احمد بن نصر الله نتوی است. استاد مسلم ریاضیات، خود شاگرد غیاث الدین منصور دشتکی شیرازی متوفای 948 هجری قمری بود. او شرحی بر کتاب استاد خود به نام سفیر الغبرا نوشته است.
مولانا، علاوه بر تخصص در ریاضیات، در فلسفه، کلام، حدیث، تفسیر و فقه امامیه، نیز سر رشته داشته و به تدریس این فنون می‌پرداخته است.
گذشته از این، ذوق ادبی و عرفانی او نیز مورد توجه بوده است، تذکره نصرآبادی یک رباعی از مشارالیه در وصف استادش نقل نموده و می‌نویسد:
مولانا افضل قاینی از شاگردان علامه میر محمد باقر بوده و این رباعی را در وصف استادش سروده است:
ای وصف تو، زانچه در دل آید افزون
خود گوی، که در دهر کسی چون آید
هر خسته لسان، وصف تو، چون گوید، چون
با چون توئی، از عهده آن عهد، برون

شاگردان مکتب استاد:
چنانکه اشاره شد، از جمله شاگردان استاد گرانقدر مولانا افضل قاینی دو نفر بیش از دیگران شهرت دارند:
1 – بهاء الدین محمد عاملی، معروف به شیخ بهائی که ریاضیات را از مکتب معظم‌له آموخته است.
2 – ملا احمد بن نصر اله تتوی که ریاضیات و کلام و حدیث و فقه امامیه را از استاد آموخته است.
اساتید مولانا افضل قاینی:
از جمله اساتید معظم‌له دو نفر شاخص‌تر از دیگران بوده و ایشان ارادت تامی بدانان می‌ورزیده است:
1 – استاد کل مولانا غیاث الدین منصور دشتکی شیرازی، متوفای 948 هجری قمری.
2 – استاد محبوب، علامه میر محمد باقر، که رباعی یاد شده را در مدح وی سروع است.
آثار مولانا:
نوشته‌ای که به دست ما رسیده عبارت است از:
شرح «سفیر الغبرا» در هیات، که متن از استاد بزرگوارش مولاغیاث الدین منصور است، این کتاب را معظم له بنام شاه اسماعیل صفوی ساخته است. نسخه‌ای از این کتاب در کتابخانه آستان قدس رضوی به شماره 5575 موجود است.
بر عنوان کتاب یادداشت وقفی نوشته شده که گویا در زمان حیات وی صوت گرفته است.
متأسفانه بیش از این اطلاعی از زندگانی پرفیض این مرد بزرگ حاصل نگردید. امیدواریم در اینده گوشه های درخشان زندگی این مرد دانشمند ناشناخته کشف و روشن گردد.

مدارک:
1 – عالم آرای عباسی، ج اول، نوشته اسکندر بیک ترکمان، چاپ امیرکبیر 1341، ص 156.
2 – تذکره نصرآبادی، ص 202.
3 – فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه آستان قدس رضوی، جلد سوم، ص 338.
4 – فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه آستان قدس رضوی، ج 7، قسمت اول ص79، نوشته احمد گلچین معانی.
5 – فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه آستان قدس رضوی، ج 8، ص 188-217،216.
6 – احوال و اشعار فارسی شیخ بهائی، نوشته سعید نفیسی، چاپ اقبالف تهرانف 1336، ص 29.
7 – بهارستان مرحوم آیتی، ص 220، به نقل از تذکره هفت اقلیم، ولی ما نیافتیم.
8 – نسخه شماره 5575 آستان قدس رضوی.
9 – فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه سلطنتی ایران جلد 3، ص 27.
10 – الغدیر، علامه امینی، چاپ لبنانف دارالکتاب العربی ص 251، جلد 11.
11 – فرهنگ سخنوران، چاپ جدید، جلد اول، ص 75، تهرانف طلایه، 1368.
12 – الذریعه، ج 9، ق1، ص 85.

30 – ابو سعد قهستانی
تاریخ چندان خبری از او به ما نمی‌دهد، تنها نامش را در وقایع سال 427 هجری قمری می‌یابیم که کبه همراه ابوسعد جیمرتی، به عنوان فرماندهان و والیان سیستان بدان سامان اعزام شدند.
انتصاب ابو سعد قهستانی، به سمت استانداری سیستان به همراه ابوسعد جیمراتی، از سوی سلطان مسعود غزنوی صورت گرفت، و این در حالی بود که ابوسعد جیمرتی، دو سال قبل (425 هجری قمری) از سیتان گریخته و از اداره آنجا عاجز شده بود.
انتصاب ابو سعد قهستانی که مردی چالاک و بی‌باک به نظر می‌آید، (به دلیل حسن تدبیر و جسارتش در جنگ با سلاجقه و در نهایت کشته شدن او به دست آنان) جهت سامان بخشیدن به اوضاع از هم پاشیده سیستان در ابتدای حکومت سلطان مسعود صورت گرفته است، زیرا در همین اوان سلطان محمود، فاتح خراسان و ماوراء النهر از دنیا رفته بود، (421) و خلیفه بغداد نیز فوت کرده بود (423) و این دو عامل به اضافه شورش سلاجقه (طایقه ترکمن و غز) و گستاخی مردم سیستان که به تهور شهرت دارند، باعث شده بود اوضاع سیاسی سیستان بر هم خورده و ضعفی در حکومت وقت پدید آید.
با این وصف، ابوسعد قهستانی، به سیستان اعزام می‌شود، حدود یک سال یا کمیت بیشتر به تنهایی حکومت رانده و بر اوضاع مسلط می‌گردد، سپس در نبردی که با ترکانان در منطقه‌ای به نام برونح یا برونج انجام دادف به قتل رسید.
از این پس از تحول سیاسی آن سامان، تاریخ مطلبی نقل نکره و این معنی حاکیت روشنی از آرامش منطقه داشت، و به نوشته کتاب تاریخ سیستان: «عمل بر بو سعد جیمرت قرار گرفت» و آرام شد.
فوت ابو سعد قهستانی، در 20 ذی‌الحجه سال 428 قمری اتفاق افتاد.

مدارک:
1 – تاریخ سیستان به تصحیح ملک‌الشعرای بهار، و کوشش محمد رمضانی، چاپ دوم، 1364، انتشارات پدیده خاور، تهران، ص 364-363.
2 – بهارستان مرحوم آیتی ص 197، به نقل از همان منبع (ناگفته نماند که مرحوم آیتی تاریخ سال قتل او را همان 427 دانسته که استنباط مشارالیه اشتباه است.)

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: