RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت ششم

33 – سیداسماعیل بن سیدعلی مدد قاینی
نویسنده فاضل و دانشمند شاعر از سده سیزده، و از سادات عالی درجه قاین. پدران و بستگان او همه از فضلاء و دانشمندان و چهره‌های محبوب محلی بوده‌اند
وی مقیم شهر کرمان بوده، به تبلیغ و ارشاد و امامت جماعت می‌پرداخت و در همان کرمان از دنیا رفته است.
با اینکه معظم له به عصر شیخ محمد باقر نزدیک بوده است، لیکن وی تاریخ درستی از او به دست نداده و فرزند ایشان، مرحوم آیتی نیز به طور کلی چند کلمه ای راجع به این مرد فاضل بیش ننوشته است.
در ادب پارسی و سرودن شعر چندان توفیقی نداشته است، از میان اشعار او این دو بین شعر، در وصف حضرت رسول (ص) درج می‌گردد:
تو گوئی چرخ افلاک است اندر عشق او رقصان
ز هر یک ذره از او صد جهان خورشید در تابش
عجب سروی ز صحن گلشن کثرت برون آمد
ز هریک خطبه از او صدهزاران بحر در طغیان

مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی از چند اثر علمی او چنین یاد نموده:
الف – صراط المستقیم
موضوع و خصوصیات دیگر این کتاب بیان نگردیده.
ب – الکواکب الدری فی ذکر الامام المهدی(عج)
که پیرامون زندگانی امام زمان(عج) نگاشته شده است.
ج – مسالک العارفین
شامل 50هزار بیت به نظم فارسی در باره عرفان بوده است.
د – المقاصد الخمس
این کتاب نیز توصیف نگردیده، احتمالاً پیرامون معارف دینی و اصول مذهب نوشته شده باشد.
در مورد هیچ یک از کتب یاد شده به نسخه‌ای دست نیافتم.
سال در گذشت ایشان 1317 قمری در کرمان بوده است.
منابع:
1 – تذکره شعرای قهستان نسخه خطی شمار 3012 کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران.
2 – بیعه الطالب، ص 161.
3 – الذریعه ج15، ص 34.
4 – الذریعه ج18ف ص 186.
5 – الذریعه ج20، ص 380.
6 – الذریعه ج21، ص 379.
7 – جنگ شعر (خطی) شماره 4715، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران.
8 – تحقیقات شفاهی.

34 – ابوتراب قاینی
طبق نوشته ژنرال سرپرسی، سایکس از دراویش و صوفیان منطقه، در سده هظتم و نهم، (دوران امیر تیمور گورکانی) بوده است. وی که در سفرنامه خود از نقاط معروف و دیدنی قائن یاد کرده می‌نویسد:
بر فراز یکی از تپه های مجاور، مقبره ابوتراب، بنا شده که از دراویش و مقدسین معاصر کریم ابن جمشید بوده است.

مدرک:
1 – سفرنامه ژنرال سرپرسی، سایکس ترجمه حسین سعادت نوری از انتشارات کتابخانه ابن سینا، تهران، 1336، چاپ دوم ص 404.

35 – احمد بن حاجی اسماعیل قاینی
از کاتبان سده سیزده و اهل زهان از توابع قاین است. دونمونه از آثار وی بدین شرح دیده‌ام:
الف) فوائید الضیائیه شیخ عبدالرحمن جامی، متوفای 898 که گزارشی است بر کتاب کافیه این حاجب، در علم نحو، در گذشته از کتب مورد استفاده طلاب علوم دینی بوده است.
وی این نسخه را در تهران به سال 1247 قمری، در ماه ربیع‌الاول کتابت نموده که گویا در این هنگام برای تحصیل در تهران به سر می‌برده است.
یک مهر بیضی شکل با رقیم: یا حمد، در این نسخه مشاهده می‌گردد.
ب) شرح صلوات و فضیلت آن
این کتاب در موضوع خود کم‌نظیر است، توسط احمد بن محمد حسینی تألیف و پیرامون حضرت رسول(ص) و فضیلت صلوات بر آن حضرت به زبان فارسی است.
احمد بن اسماعیل قاینی، این کتاب را در تهران، روز سه‌شنبه نهم رمضان 1246، به خط نسخ کتابت نموده است.
هر دو نسخه جزء کتب مدرسه علمیه زهان (قاین) و در دسترس می‌باشد.

مدارک:
1 – فهرست نسخه‌های خطی حوزه علمیه قاین.
2 – فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه آیه الله مرعشی در قم، ج 1، ص 108.

36 – مولانا، باقی قاینی
مردی فقیه حکیم و منجم بود و به شغل قضاوت در قاین اشتغال می‌ورزید، مولانا جریان زلزله سال 956 قاین را که خسارات زیادی به بار آورد، پیش‌بینی کرده بود.
این زلزله علاوه بر خسارت مادی فراوان جان حدود 3 هزار نفر را گرفت، اسکندر بیگ ترکمان، معاصر مولانا چنین می‌نویسد:
مولانا باقی که قاضی آن ولایت بود، در یکی از روستاها سکونت داشت به اهالی روستا خبر داد، که با توجه به اوضاع و احوال خاص فلکی، امشکب زلزله‌ای عظیم صورت می‌پذیرد، احتیاط اقتضاء می‌کند، اهالی امشب را در ده نخوابند ولی مردم سخن قاضی را نادیده می‌گیرند.
مولانا خود با اهل و عیال خویش از ده بیرون و روانه صحرا می‌گردد، ولی بر اثر سرما زیاد و اصرار خانواده مجدداً به ده وارد می‌شود، زلزله اتفاق افتاد و او با تمام بستگانش مردند.

مدرک:
تاریخ عالم آرای عباسی، ج2، ص117، چاپ گلشن، تهران 1350.

37 – ابوالفتح، برکات بن مارک قاینی
شیخ ابوالفتح، ملقب به سیف الحق قاضی القضات خراسان امام و پیشوای مردم آن سامان مردی فقیه، حکیم، عارف و با همت که شهرت و آوازه او در تمام خراسان آن روزگار پیچیده بود.
عزت و مجد حکومت غزنوی، بر محور تدبیر و رأی او مر چرخید. در سن 90سالگی در سمت قاضی القضاتی خراسان، مشغول کار بود، در عین حال تحصیل علم و مطالعه و تحقیق جزو برنامه او بود، سنائی غزنوی در این خصوص گوید:
تا چند همی خوانی، منهاج به معراج
احیاء علوم دین، یا شرح تعرف

تدبیر و حسن رأی و دانش فراگیر او باعث شده بود، حکومت غزنوی در چنین سنی از وجود او استفاده نماید.
وی قبل از این، در حکومت دیگری سمت قضاوت داشته است، که نام آن بر ما معلوم نگردید.
چنان می‌نماید، که وی را صدراعظم سلطان بهرامشاه غزنوی، حسن ابن منصور قاینی، یا پدرش منصور بن سعید قاینی، به این کار دعوت کرده باشد.
حکیم ابوالمجد، مجدود ابن آدم سنائی غزنوی، شاعر پر آوازه ایرانی، شیخ را بسی ستوده و اشعار زیادی در مدح وی انشاء نمودهف که در دیوان فعلی او یکصد و هفتاد و هشت بیت، به وصف او موجود است.
مطلع اولین قصیده دیوان سنائیف در وصف شیخ ابوالفتح چنین است:
بآب ماند مرا صفات و صفاش
که روی خویش به بینی، چو بنگری به قفاش

و در ادامه چنین گوید:
چو بی نظیر کس است او، که وهم من صد بار
به عرش و فرش دوید، و ندید کس همتاش

قصیده دوم سنائی اینگونه آغاز می‌گردد:
ذات عشق ازلی را چون می‌آمد گهرش
چون شود پیر تو آنروز جوانتر شمرش

مرحوم آیتی چند بین، به نقل از تاریخ قهستان، نوشته حسامی قهستانی، آورده که در دیوان وی موجود است.
حکیم در توصیف شیخ بسی مبالغه نموده و او را بسیار ستوده است، این مطلب را اگر به گفته وی اضافه کنیم که: من به خاطر دنیا حاضر نیستم از ستمگران ستایش کنم.
و با اضافه این نکته که، او در آخر عمرش هر چه در وصف حکام و قضات و سلاطین بود، از دیوان شعرش برداشت، و نقش آن، از صفحه دل شست، ولی در عین حال از قاضی برکات توصیف نموده و مدح او را در دیوان باقی گذاشته، این خود نشانگر درستی گفتار حکیم، و حسن سیرت شیخ است.
از تاریخ فوت شیخ ابوالفتح برکات این مبارک فتحی، اطلاع دقیقی نداریم، لیکن به استناد عنوان قصیده دوم حکیم در مدح او، که واژه رحمه اله، به دنبال نام او آ«ده، این نسه کهن‌ترین نسخه دیوان سنائی است که یا خود تنظیم نموده و یا اندکی پس از مرگ او تنظیم شده است،‌می‌توان مرگ شیخ را، در زمان حیات سنائی، یا مصادف با ایام فوت او دانست. به هر حال چه ما تنظیم دیوان را به دست خود حکیم بدانیم، یا اندک زمانی بعد از مرگ او، این تنظیم در زمان حیات سلطان بهرامشاه غزنوی (متوفای 547) صورت گرفته است و در این زمان، شیخ از دینا رفته بود. پس به حدس می‌توان گفت فوت شیخ ابوالفتح قبل از سال 547 صورت گرفته است.
مدارک:
1 – بهارستان، ص 176.
2 – بغیه الطالب، ص 155.
3 – حبیب السیر، ج2، ص 15-317.
4 – دیوان سنائی، از انتشارات کتابخانه سنائی تهران، چاپ سوم 1363، به تصحیح محمد تقی مدرس رضوی، ص 313 تا 322 و 329 تا 339.

38 – مولانا بلال شاخنی قاینی
مولی بلال که از دانشمندان سده نهم قمری می‌باشد، اهل روستای شاخن و مردی به تمام معنی عالم و در همه زمینه‌های علمی صاحب نظر بوده است.
به نقل بهارستان، از تاریخ قهستان، مولی بلال مدتی در شهر هرات، به تدریس اشتغال داشته است.
علاوه بر کمالات و فضائل مولی و تخصص در فلسفه و منطق و … ذوق شعری نیز داشته و این بیت به او منسوب است:
آنچه نه قال الله و قال الرسول
فضل مدان فضله بدان ای فضول

مرحوم شیخ محمد باقر می‌نویسد:
در حضور شخصی نام این مرد بزرگ را بر زبان آوردم، خوابی براین نقل کرده و گفت: من تا کنون نام این عالم را نشنیده بودمف در عالم رؤیا دیدم مجلس باشکوهی در شاخن، منعقد و مولانا بلال، در رأس آن محفل نشسته و این بیت را زمزمه می‌کند:
این مجلس ما مجلس عیش و طرب است
در شاخن و اینگونه مجالس عجب است

فردی که این بیت شعر را در عالم رؤیا شنیده است، به هیچ روی اهل ادب و شعر نمی‌باشد.
از مرحوم بلال آثاری بر جای مانده که بر حسب اطلاع ما چنین است:
1 – شرح تجرید الکلام
2 – حاشیه کشاف.
3 – حاشیه شرح شمسیه.
4 – حاشیه شرح مواقف.
5 – شرح آداب البحث.
6 – دیوان شعر به سبک مخزن الاسرار نظامی گنجوی.
7 – غزلیات و مثنویات.
مولی بلال، در اواخر عمر از هرات به قاین آمده و به روستای خویش رفته است، وی در همین مکان رحلت و به خاک سپرده شد.
محمد ابن حسام، شاعر معروف قهستانی، این ابیات را در باره مولانا بلال انشاء نموده است:
ای رفته از تو تا به ثریا کمال علم
مرغان سدره را همه در زیر پر کشد
گردون ز بهر منطقه کهکشان برد
بر روی شاهدان معانی همی کشد
در گلشن وجود تو با زیب و زیورند
عالم مجال عرصه میدان علم نیست
گفت تو چیست؟ بلبل دستان سرای فضل
علم ار چو ماه به مثل در خسوف بود
یا رب در این کمال مبادا زوال علم
چون گسترد همای جلال تو بال علم
از منطق بیان تو عقد لئال علم
مشاطه بیان بدیع تو خال علم
دوشیزگان پرده نشین جمال علم
جز صدر سینه تو که دارد مجال علم
نطق تو چیست؟ طوطی شکر مقال علم
بدر تمام گشت بدورت هلال علم

در این قطعه زیبا معاصر او محمد بن حسام بدانش گسترده‌اش به خصوص منطق معانی و بیان اشاره می‌کند.
ابن حسام علاوه بر تمجید قسمتی از شرح حال این مرد بزرگ را به صورت نظم بیان نموده است.
مدارک:
1 – بغیه الطالب، ص 161.
2 – رجال قائن، ص 16-15.
3 – بهارستان، 229-228.
4 – الذریعه ج13، ص 139-136.
5 – فرهنگ سخنوران، چاپ جدید، جلد اول ص 140.

39 – مولانا بقائی قهستانی
قبل از سده یازده میزیسته و از شعرای خوش‌ذوق و سخن‌سنج این منطقه است.
او را به لطف طبع و مهارت در فن معانی و بیان ستوده‌اند.
در تذکره صبح گلشن، هفت اقلیم، قاموس الاعلام، فرهنگ دهخدا و الذریعه وی را قهستانی معرفی کرده‌اندف در حالی که مرحوم آیتی نوشته است:
«نامش خواجه میرزا بقاء الدین و تخلص او بقائی و از خواجه‌های شهر بیرجند است.» این گفته آیتی بدون دلیل ذکر شده و منبعی که معرفی کرده‌اند تذکره هفت اقلیم بوده در صورتی که ضمن شرح حال وی اصلاً نامی از بیرجند نیامده و به همین صورت قهستانی معرفی شده است.
لازم به ذکر است که وی به قهستانی بودن نیز تصریح ندارد ولی نام او را در شمار شعرای قهستان آورده اند.
روش مرحوم احمد امین رازی چنان است، که ابتدا نام شهرها را می‌اورد و سپس شعرای منسوب به آن مکان را نقل می‌کند، در مورد قهستان می‌نویسد: « … و اصل شهر وی قاین است … و مضافاتش به بلوک است که یایک از آن طبس می‌سناست و دیگری بیرجند است و دیگری دشت بیاض.»
و همانطور که در مقدمه کتاب گفتیم منطور از قهستان به طور مطلب همان قاین است، و هر جا که بخش دیگری از این سرزمین موردنظر بوده به صراحت مطرح می‌گردد، مثلاض در مورد صلاح الدین حسن به صراحت نوشته، اهل بیرجند است.
غزل زیر از این شاعر است:
بدور حسن تو پرسند اگر ز مردم راست
من از ترشح مژگان بدین قدر شادم
شبی که ناله نکردم فلک براه نرفت
ز کشتگان ره عشق بی‌خبر مگذر
ز صد هزار نگوید یکی دلم برجاست
که از فضای دلم هر چه رست مهر گیا است
بلی فغان من این پیر را بجای عصا است
که‌جسم گرچه خموش‌است جانشان گویاست

مدارک:
1 – هفت اقلیم، جلد 2، چاپ تهران مطلوعاتی علمی، ص 321/322/324/331.
2 – صبح گلشن تألیف سده سیزدهم در هند، صفحه 67.
3 – الذریعه، ج8، ق1، ص 140 (عربی).
4 – قاموس الاعلام، (ترکی).
5 – فرهنگ سخنوران، چاپ جدید، ص 139.
6 – لغتنامه دهخدا، جلد (بس-بشر) جلد 11 از 50 جلدی ص 184 ستون اول.
7 – بهارستان، ص 242.
8 – مراه الخیال، 336.
9 – مجالس النفائس.
10 – فهرست مشترک نسخه های خطی فارسی پاکستان احمد منزوی ج9، چاپ 1367، در پاکستان که چند منبع از جمله جلد 7 همین فهرست ص 676 و فهرست نوشاهی ص 487 را معرفی نموده است.

40 – خواجه، تارج الدین شاهرختی قاینی
از بزرگان علما بوده و در روستای شاهرخت، از بخش زیرگوه قاین، سکونت می‌نمود. فرزند برومند وی، سلطان محمد شاهرختی، از مشاهیر علم و ادب خراسان است.
از تاریخ زندگی مطلب بیشتری به دست نیامد ولی به استناد قائنی، از جمله اینکه فرزند بزرگوارش در عهد سلطان حسین میرزای بایقرا، در اواخر سده نهم و اوائل سده دهم، کرسی استادی در دانشگاه هرات داشته است، می‌توان تاریخ حیاتش را در حدود سال 830 قمری به بعد دانست.
وی در همان شاهرخت از دنیا رفت، و قبرش دارای بقعه و مزار بوده است.

مدرک:
1 – بهارستان، ص263.

41 – غیاث الدین جمشید قاینی
فرزند سلطان بخت قاینی، از طرف مادر نواده جمشید بن قارن قاینی فرمانروای معروف مازندران از سوی امیر تیمور گرگانی، می‌باشد.
خود، مردی فقیه، خوشنویس و هنرمند است که از فنون صکوک سجلات بهره کافی داشت.
در ابتدای حکومت خاقان منصور مدتی غذاها و آشامیدنی‌های سلطان را، از شبهه حرمت درآورده و حلیت آنرا اثبات می‌نمودف بدین جهت به حلالی معروف شده بود.
پس از آن ترقی نموده به مقام صدراعظمی نائل گردید، تا اینکه در زمان خواجه قوام الدین، نظام الملک، بدان جهت که در محفل امیر علیشیر نوائیف به غیبت وی (خواجه) پرداخته بود، مواخذه گردیده و معزول گشت.
غیاث الدین، تا هنگام فوت سلطان حسین (911قمری) هیچ سمتی در دولت وی نداشت، پس از فوت سلطان حسینف بدیع الزمان میرزا، او را مجدداً به کار دعوت نموده و منصب صدارت (نخست وزیری) کابینه خود را به او محول کرد.
پس از هشت ماه بدیع الزمان او را عزل نمودف به دنبال این، غیاث الدین جمشید راهی وطن خود (قاین) گردید.
فوت غیاث الدین، به تاریخ هشتم رجب سال 919 قمری در قاین اتفاق افتاد، جنازه او را در مقبره آبا و اجدادش در قاین به خاک سپردند.

مدارک:
1 – حبیب السیرف ج4، ص 324/325، چاپ خیام، تهران.
2 – بهارستان، ص 217/218، به نقل از همان مرجع.
3 – رجال قاین، محمد باقر گازاری قاینی، ص 11.
4 – رجال حجبیب السیر، دکتر عبدالحسین نوائی، ص 156/155، چاپ تهران، 1324.

42 – امیر، جمشید بن قارن قاینی
از فرماندهان و ارکان حکومت امیر تیمور گورکانی (متولد 736 – فوت 807) است. مردی نیکوکردار و سیاست‌پیشه‌ای خوشرفتار بوده است.
بر سنگ نبشته‌ای، نام پدران او چنین آمده است:
جمشید بن قارن بن جمشید بن علی بن اشرف بن قاضی شمس‌الدین علی قاینی، مسجد جامع قاین نمونه‌ای از خدمات مذهبی و میهن‌پرستانه او استف که همچنان با شکوه و عظمت پابرجاست و محفل انس خدا جویان حق‌طلب است.
امیر، هنگامی که در قاین سکونت داشته غیاباً از سوی تیمور گورکانی در سال 790 به فرمانروائی دامغان منصوب گردید.
چهار سال بعد، به هنگام غزیمت لشگر تیمور، برای فتح مازندران، به اردوی شاه ملحق گردید، پس از آنکه مازندران به تصرف تیمور، درآمد، امیر از سوی وی به حکومت ساری در سال 794 منصوب گردید.
خور شاه که نگارشگر تاریخ تیموریان است، می‌نویسد:
چون ممالک مازندران با تمام، مسخر حضر صاحب قرآ شد، دبیران به موجب فرمان، نام‌ها، پرداخته، به ممالک محروسه روان ساختند، و از تحف و نفایس که در آن سرزمین به دست آمده بود، همراه فتح‌نامه به سمرقند جهت شاهزادگان و خواتین (شاهزاده خانم‌ها) ارسال داشت و بعضی از شاهزادگان مثل شاهرخ میرزا و خلیل سلطان و امیرزاده رستم و برخی آغایان (خواجگان و محرمان حرمسرای تیموری) را طلب فرموده، داروغگی ساری را به جمشید قاین که از قاین قهستان بود، تفویض نمود.
از بیان مورخ تیموری، به خوبی روشن می‌شود، که جایگاه وی، در دستگاه حکومتی امیر تیمور بس والا و نزدیک بوده است.
دو سال بعد از این منصب، در تاریخ 796 مسجد جامع قاین را تعمیر نمود. امیر سرانجام در سال 805 قمری از دنیا رفت.

مدارک:
1 – تاریخ قطبی چاپ هند، ص 146.
2 – جبیب‌السیر، ج3، ص 346/442/454.
3 – مجمل فصیحی چاپ 1339 مشهد نوشته فصیح ابن جلال الدین محمد خوافی.
4 – تاریخ طبرستان، چاپف 1266، پطرزبورگ، ص 437/446 نوشته ظهیر الدین مرعشی.
5 – تاریخ مازندران، نوشته شیخ علی گلیانی، چاپ بنیاد فرهنگ ایران، ص 56.
6 – مطلع الشمس نوشته محمد حسن خان صنیع الدوله، تهران، نشر تاریخ فرهنگ ایران‌زمین سال 1362، ص 32.
7 – تاریخ جهان‌آرا، نوشته قاضی احمد غفاری قزوینی، چاپ حافظ، تهران 1343، ص 89.
8 – فهرست بناهای تاریخی و اماکن باستانی ایران، چاپ اسفند 1345.
9 – لوحه موجود در ایوان مسجد جامع قاین.

43 – پهلوان، امیر ملک شاه، جمشید
از امرا و سیاست‌گذاران سده اول هجری قمری و برادر پهلوان قارن قاینی است، که در سال 29 هجری علیه اعراب قیام نمود.
او از امرای ساسانی بوده و معروفیت زیادی در بین مردم داشته است. چهره آشنای عرصه سیاست، پهلوان نامدار ایران‌زمین، که شبانکاره ای به هنگام توصیف از برادر مشاراله می‌نویسد:
«پهلوان قارن، برادر پهلوان اعظم، امیر ملک شاه جمشید …»

مدرک:
1 – مجمع الانساب شبانکاره، محمد بن علی ابن محمد، نوشته شده در سال 732 چاپ امیرکبیر، تهران، 1363، ص 345.

44 – جنید بن محمد بن علی، ابوالقاسم قاینی
از محدثان دانشمند، پرهیزگار و عارف مسلک سده پنجم و ششم هجری قمری است، که او را به فضل و دانش و دین‌داری ستوده‌اند.
سمعانی که خود شاگرد او بوده در باره استادش چنین نوشته:
«امام فاضل متدین و صوفی لطیف، ظریف حسن السیره کثیر الورع».
او پیشوایی دانشمند و دین‌دار و عارفی خوشمشرب و ظریف است، مردی نیکو روش و بسیار با ورع.
پدرش محمد بن علی قاینی نیز از بزرگان علم و دانش در سده پنجم و یکی از معدود محدثانی است که به خوبی و دانش زیاد شهرت دارند.
اساتید جنید قاینی عبارتند از:
1 – ابی منصور
2 – محمد بن احمد بن ابی جعفر طبسی و چند نفر دیگر.
ایام تحصیل را در اصفهان به سر برده است و سپس ساکن هرات گردیده و شاگردان خود را پرورش داده که از مشهورترین آنان همین نویسنده کتاب الانساب عبدالکریم ابن محمد بن منصور تمیمی مشهور به سمعانی است، وی در هرات از محضر جنید قاینی، کسب فیض نموده است.
پدر سمعانی، محمد بن منصور شاگرد پدر جنید قاینی، محمد بن علی قاینی بوده است. جنید در سال 547 هجری قمری، از دنیا رفته است.

مدرک:
1 – الانساب سمعانیف ج 10، ص37/36، چاپ بیروت، 1401.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: