RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت هفتم

45 – جلالی قاینی
از مورخان و دانشمندان قائن، در سه هفتم و آغاز سده هشتم هجری قمری است.
کتابی در باره تاریخ اسماعیلیان قهستان، نوشته است، که نسخه آن در اختیار یکی از محققان و مستشرقان غربی بوده است.
هاجسن آمریکائی به استناد نوشته جلالی قاینی مطالب زیادی را نقل و از این کتاب در نوشتن اثر معروف خود «فرقه اسماعیلیه» سود جسته است.
غیر از این، مطلبی از او نداریم، و نسخه کتاب جلالی نیز، چون در اختیار فرد ناشناخته‌ای می‌باشد، شناسائی آن مقدور نگردید.
مدرک:
1 – فرقه اسماعیلیه، نوشته مارشال، هاجسن، ترجمه و شرح، فریدون بدره‌ای، چاپ سوم، تبریز، 1346 با همکاری انتشارات فرانکلین ص 501.

46 – آقا سیدجواد قاینی
او فرزند دانشمند معروف، سید حسن قاینی و نوه مرحوم سیدمحمد از اعاظم علمای خراسان می‌باشد.
مردی فاضل و سیاست پیشه که مرجع عام مردم منطقه قاینات بوده است.
دوران ابتدائی تحصیل را در قاین و از محضر اساتید حوزه علمیه این شهر به خصوص پدر بزرگوارش استفاده کرد، برای ادامه تحصیل راهی حوزه علمیه اصفهان سپس نجف اشرف گردید، و در نجف از حوزه درس مرحوم محمد کاظم خراسانی و میرزا حسین خلیلی استفاده کرد.
شیخ محمد باقر گازاری که همدرس معظم‌له بوده، تاریخ فوتش را در مشهد مقدس سال 1339 قمری دانسته است.
آنچه هم‌اکنون از قدماء سادات شنیده می‌شود اینکه چون معظم‌له در پاره‌ای مسائل سیاسی مخالف شوکت الملک علم بوده است، در سفری که به مشهد مقدس رضوی(ع) رفته بود توسط ایادی و مأموران همان امیر قاین مسموم و به شهادت می‌رسد.
در شبی که سید مرحوم رحلت نموده، سر کشیک خدام حرم امام رضا(ع) آن حضرت را به خواب می‌بیند که می‌فرماید امشب یکی از فرزندانم به ما ملحق می‌شود، او را در فلان جا دفن کنید.
صبح روز بعد آن خادم می‌فرستد تا تحقیق کنند که دیشب چه کسی فوت نموده و بعد که متوجه می‌شوند مرحوم سید جواد قاینی چهره مشهور خراسان فوت نموده، یک روز عزای عمومی و تعطیل اعلام و با تشریفات خاصی در همان مکان که حضرت رضا(ع) تعیین فرموده بود در پشت پنجره فولاد دفن می‌گردد.

مدارک:
1 – بغیه الطالب.
2 – نقباء البشر، جلد اول، ص 326.
3 – بهارستان، ص 301.
4 – سخنان حاج سید اسداله مصطفوی و تحقیقات دیگر.

47 – مولانا جلال الدین، جلال بن محمد قاینی
محدث عالیقدر و استاد اعظم مولانا جلال ابن محمد بن عبید الله قاینی چنانکه خود نوشته، از احفاد مفتی الثقلین شیخ نجم الدین عمر نسفی (ت 462 و 537) می‌باشد، به همین مناسبت گاهی به دنبال نامش قید نسفی نیز، مشاهده می‌گردد.
برخی به اشتباه نامش را جلال الدین محمد ابن عبدالله قاینی، محمد بن محمد القاینی، جلال الدین ابو محمد بن نجم الدین محمد قاینی، جلال الدین محمد بن عبید الله قاینی و غیره ذکر نموده‌اند.
لیکن با توجه به مستندات متقن و روشنی که ما دیده‌ایم از جمله دستخط خود مولانا، نامش چنان است که نوشتیم.
مولانا در قاین متولد گردید و از این شهر مهاجرت نموده و مدت زمانی را در شهر بخارا گذارانیده که گویا قسمت اعظم دوران تحصیل وی در این شهر بوده است.
از بخارا به شهر هرات رفت و در دانشگاه بزرگ آن شهر، در زمره بهترین اساتید به شمار می‌آمد. علاوه بر تدریس و سخنرانی مدتی منصب احتساب (بازرسی) شهر هرات را عهده‌دار بوده است.
در خلال این مدت وی در قطع و ریشه‌کن نمودن بدمذهبان و امر به معروف بسیار جدی و توانا و کوشا بود.
گویا این منصب از سوی امیر تیمور به او واگذار شده بود و تا هنگام قوت سالطان امتداد داشت. قلم جلال الدین چون بیانش شیرین و جذاب و پرمحتوا است، و آثاری ارزنده از خود برجای گذاشته او با این کار سیره ارشاد و تعلیم خویش را همچنان زنده نگهداشته است.
واعظ هروی در باره مولانا جلال الدین می‌نویسد:
«مولانا اعظم قدوه الناصحین و زبده المحدثین، مولانا جلال الدین محمد بن عبدالله قاینی از متعینان و متبحران عصر خود بود.»
یوسف اهل دانشمندی دیگری از شاگردان و معاصران مولانا چنین نوشته است:
المولی الامام الهمام، مبین الحلال و الحرام، ناصح الملوک و الحکام، سلطان المدرسین و برهان المواعظین، جلال الحق الدین»
پیشوای دلیر و بزرگوار، روشنگر حلال و حرام، پندآموز پادشاهان و فرمانروایان، سلطان برتر مدرسان و الگوی واعظان، شکوه حق و دیانت، مولانا جلال ابن محمد قاینی.
خواند امیر نویسنده حبیب السیر و دستور الوزراء در باره‌اش می‌نویسد:
«واعظی متورع و فاضلی متدین بود و … همواره نقش افاده بر لوح طلبه حدیث می‌نگاشت.»
جلال‌الدین، دارای حافظه‌ای بسیار قوی بود، آنچنان که واعظ هروی می‌گوید:
«اگر محفوظات او مکتوب شدی خلایق در ورطه حیرت افتادی.»
معین الدین زمچی متوفای 899 که علی‌القاعده می‌بایست محضرش را درک کرده باشد، مولانا را از خلفای حضرت شیخ خوافی دانسته و می‌گوید: «در علوم دینیه و بیان قواعد و شرایط اسلام مصنفات خوب و رسائل مرغوب دارد.»
اساتید مولانا:
1 – مولانا شمس‌الدین، ابی الخیر، محمد بن محمد بن محمد الجزری.
2 – محمد بن جلال العبدی.
3 – خواجه عبدالله، عبد الاول فرزند شیخ الاسلام سمرقندی.
قطعاً اساتید دیگری در تعلیم و تربیت وی نقش داشته‌اند، لیکن با این بررسی کوتاه، نامی از آنان به دست نیامد.
سه نفر یاد شده اجتهاد وی را قبول و به او اجازه حدیث داده‌اند.
حوزه درس و شاگردان
استاد جلال الدین، در شهر هرات در مقصوره جامع شهر به تدریس می‌پرداخت، خود نیز مدرسه‌ای در روستای جغرتان احداث نمود.
می‌توان گفت بیشتر دانشجویان ساکن در هرات از حوزه درس وی استفاده می‌نمودند. در خلال تحقیق و بررسی شرح حال استاد،‌به نام چهار نفر از شاگردان مکتب او برخورد نمودم که تشخیص بیشتری داشته‌اند:
1 – فصیح الدین، ‌محمد بن محمد بن علی قاینی که از بزرگان علمای ایران است.
2 – محمد بن شیخ محمد جامی نویسنده کتاب ریاض الناصحین.
3 – جلال الدین، یوسف اهل، نویسنده، مورخ و محدث سده نهم.
4 – حسین بن جمال قهستانی نویسنده شرح قصیده ابن سینا.
آثار استاد:
آثار متفاوتی از وی به یادگار مانده، که بخشی چنین است:
1 – مدرسه علمیه جغرتان در حومه هرات که امروز به جامع جغرتان معروف است و به صورت مسجد درآمده است.
2 – کتابخانه معظم و باشکوهی که دانشمندان و محققان آن روزگار از آن بهره می‌برده‌اند. در تحولات بسیار زیادی که در هرات به وقوع پیوسته معلوم نیست این گنجینه گرانبها دچار چه حادثه‌ای گردیده است.
تألیفات و تصنیفات
تعدادی از آثار مکتوب مولانا چنین است
1 – تبیان الکبائر پیرامون گناه و جرم‌شناسی و احکام حقوقی و کیفری آن نگاشته شده و ابتکاری است.
2 – اربعین شامل چهل حدیث
3 – مفتاح الفرائض پیرامون نماز، روزه و غیره.
4 – شعب الایمان که موضوع آن ادیان و جامعه‌شناسی دینی است.
5 – شرح نصاب فرهنگ‌نامه‌ای است که برای دانشجویان در فراگیری زبان عربی بسیار مفید است.
6 – اجازات اسنادی که شامل صلاحیت خودش و نیز شاگردان اوست و صورت اجازه یوسف اهل از ایشان.
7 – نصایح شاهرخ شاهی پیرامون آئین سیاست گذاری و دستور شهریاری که در ذی‌قعده سال 813 برای شاهرخ شاه تیموری نگاشته است، که در چهار مقصد در ده اصل تدوین و از معدود کتب نگارش یافته در این فن است.
نسخه‌هایی از کتب یاد شده بدین شرح موجود است:
1 – تبیان الکبائی، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهان به شماره 3/5927.
نسخه دیگری را آقای دانش‌پژوه در کتاب فهرست واره فقه یک‌هزار و چهارصد ساله معرفی کرده‌اند.
2 – اربعین، که بخش ششم از همان مجموعه 5927 کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران است.
3 – مفتاح الفرائض، در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، مجموعه شماره 2920 شماره ردیف 37.
4 – شعب الایمان،‌در آستان قدس رضوی شماره 140ف که در سال 815 کتابت و توسط نادرشاه افشار وقف گردیده است، وی دارای 257 برگ می‌باشد.
نسخه دیگر در ایاصوفیا (گویا بلغارستان) به شماره 28/4795 که تاریخ کتابت آن 855 می‌باشد.
در همین فهرست اورخان، یورشه، نسخه‌ای به شماره 649 نوشته سال 843 معرفی گردیده است.
میکروفیلم این کتاب در دانشگاه تهران به شماره 129 موجود است.
5 – شرح نصاب، در مجموعه 7005بنیاد خاورشناسی تاشکند شوروی دریف 49 موجود است. این کتاب به خط نستعلیق در 1072 کتابت شده.
در برخی منابع نام کتاب نصاب المتعلم ذکر شده است.
6 – اجازات، که صورت یک نمونه از آن در کتاب فرائید غیاثی و فیلم آن موجود در دانشگاه تهران، نقل شده است.
یوسف اهل نویسنده سده نهم و شاگرد مولانا که مولف این کتاب است چنین نوشته: «صوره الاجازه للعبد المحرر اصلح الله شانه و صانه عماشانه»
او سپس اجازه مشار اله را که برای او نوشته شده آورده.
این اجازه را جلال ابن محمد قاینی برای جلال ابدین یوسف اهل در ذیحجه سال 822 در تربت جام نوشته است.
متن اجازه:
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد (لله) فی الاولی و الاحره و اصلوه و اسلام الاتمان الاکملان علی رسوله، محمد و صحبه و عترته الطاهره.
و بعد فقد سمع منی الاخ الاعز الاکرم، الاخص البارع الورع المتقن المستغنیف ذوالفضائل السنیه و الاخلاق السمیهف المولی الاعظم الاعلم، افصح المتکلمین، جلال الحق و الدین یوسف ابن الصالح العابد الورع المتقی شمل المله و الدین محمد ابن الصالح العابد شهاب الدین عبدالله الجامی زیدت میامنه و بورک فی عمره،و علمه، بعضاً من الخاری و بعضاً من صحیح مسلم و بعضاً من کتاب المصابیح و بعضاً من کتاب المشارق و تمام الکتاب الحصن الحصین، شیخنا العلامه الجزری و تمام الرساله المعینیه ایضاً له و بعضاً من کتاب الحاکم ابی عبد الله النیسابوری رحمهم الله، فاجزت له زید فضله ان یروی عن شیخنا الامام الاکبیر الحافظ الجلیل رحله الارض نبیذ العالم مولانا شمس الحق و اللشریعه و الدین ابی الخیر محمد ابن محمد بن الجزری سلمه الله و ابقاه، صحیح البخاری و صحیح النیسابوری و سنن ابی داوود و الترمذی و النسائی و الدارمی و اسمر قندی و ابن مجاله القزوینی و مسند الامام الاعظم و مسند الامام الشافعی، و مسند الامام احمدف و موطا الامام مالک رحمه اله، و سایر الکتب اللتی انتخب الحصن الحصین منها و کتاب المصابیح و مشکاته و کتاب المشارق و ریاض الصالحین و کتاب الاذکار الامام النفراوی رحمه الله و سایر مرویاته من مسموعتاه و مقروئانه و منا و لاته و مجازاته و مستجازاته و مصنفاته و باسانیده العالیه اللتی لا توجد الیوم اعلی منها بتخلل اسم الکاتب و بروزف بانی مجاز عن الشیخ این اجیز الرویه عن الشیخ.
و ایضاً اجزت له ان یروی مرویات شیخنا العلامه قدوه المحققین، برهان المدرسین العالم الربانی و الحبر الصمدانی مولانا حسام المله و الدین محمد ابن الشیخ السالک جلال العبدی رحمه‌الهف من الکشاف و المفتاح و الهدایه و المواقف العضدیه و اصول ابن الحاجب و شرحه اللفاضل و کتاب الطوالح و التنقیح و التوضیح و التولیح و سائر الکتب الدرسیه.
و من مرویاته مرویات الشیخ الامام، قدوه المحدثین ابن الزرندی محدث المدینه و من مرویاته مرویات الشیخ الامام محب الدین بن الشیخ الامام المسند القدوه فی الاقراء و التحدیث سراج الدین عمر القزوینی المفسر.
فاجزت له زید فضله روایه هذا المجموع عن شیخنا العلامه العبدی، بتخلل اسم الکتاب.
و ایضاً اجزت زید فضله این یروی مرویات شیخنا شیخ الاسلام و قدوه الانام الحبیر المتین سلاله المشایخ العظام الکرام قدوه اهل التحقیق امام الایمه خواجه عبداله، عبد الاول بن شیخ الاسلام السمرقندی من الهدایه و غیرها.
و اجزت له زید فضله ان یوری عنی کتاب انوار المشارق و المعاقد و لوامع الاصول و الله خیر مسئول و اکرم مأمول اوصیه بتقوی الله و ارجو منه، ان لاینسانی فی صالح دعائه، کتب الملتجی الی الله الغنی، جلال ابن محمد ابن عبید الله القائنی موالداً و البخاری محتداًف عصمه الی عن سوء الخاتمه فی ذی الحجه «حجه اثنتین عشرتین و ثمان ماه به تربت جام قدس الله روح ساکنها»
الهم صل علی محمد و آل محمد به عدد ذات الکون و الامکان و سلم، اللهم افتح بالخیر و اختم بالخیر.
7 – نصایح شاهرخ شاهی: نسخه‌ای از این کتاب در شهر وین از کشور آلمان موجود است.
خاندان معظم له
از اولاد و احفاد معظم له دو نفر چون ستاره‌ای درخشان بر تارک دنیای علم و ادب ایران، می‌درخشند، و نامشان زینت‌بخش کتب علمی و تذکره‌ها و تواریخ است.
مولانا جلال الدین محمد آگهی قاینی که از سوی پدر نبیره مولانا جلال ابن محمد قاینی است و از سوی مادر از احفاد شیخ زین الدین خوافی متوفای 30 محرم 791 می‌باشد.
مولانا نورالدین محمد زیارتگاهی یا زیارت کن نیز از احفاد پسری معظم له است که از ناحیه مادر به مولانا شرف الدین عبدالقهار انتساب داشت.
سال وفات مرحوم جلال قاینی
وی به مرض طاعون در روز سه شنبه 10 ذی قعده سال 838 قمری به اتفاق جمع دیگری از مردم و دانشمندان هرات مانند سعد الدین تفتازانی از دنیا رفت، و این در حالی بود که مردم، هرات را ترک می‌نمودند و شیخ آنان را به اقامت در شهر دعوت می‌نمود.
قبرش در مدرسه خود آن مرحوم در جغرتان است و اکنون آنجا به نام مسجد جامع شهرت دارد و قبر مولانا در آنجا موجود و مشهور است.
در نسخه خطی اربعین و تبیان الکبائر نوشته جلال این محمد قاینی، سلسله نسب او تا نجم الدین عمر نسفی چنین آمده:
ابو محمد، جلال، المله و الدین، محمد ابن الامام نجم الدین، محمد بن، شهاب الدین، عبید الله، بن حسام الدین، حسین، بن عماد الدین، عمر، بن کمال الدین، صمصام، بن شمس الدین محمد، بن الامام نجم الدین عمر السنفی رحمه الله.

مدارک:
1 – مجمل فصیحی خواف، ص 275، چاپ طوس، مشهد 1339ف جلال الدین محمد خوافی متوفای849.
2 – روضات الجنان فی اوصاف مدینه هرات، چاپ 1338 دانشگاه تهران، به شماره 535، نوشته معین الدین محمد زمچی اسفزاری، متوفای 899، ص 308.
3 – فهرست نسخه‌های خطی دانشگاه تهرانف جلد 9ف ص 242.
4 – فهرست واره فقه یکهزار و چهارصد ساله، ص 101/147.
5 – فرهنگنامه فارسی عربی، ص 194.
6 – فهرست نسخه‌های خطی دانشگاه تهران، جلد 16 و 17 و …
7 – فهرست نسخه‌های خطی دانشگاه تهران، جلد 14، ص 3743.
8 – فرائد غیاثی شماره 4758، کتابانه مرکزی دانشگاه تهران (خطی) از صفحه 329 تا 331و
9 – روضه الصفا، ج7، چاپ تهران کتابفروشی خیام 1339، ص 280/290.
10 – رساله مزارات هرات، تألیف واعظ هروی و تصحیح فکری سلجوقی، چاپ افغانستان، ص 90/89.
11 – حبیب السیر، ج4، ص 13، چاپ تهران، کتابفروشی خیام، 1333 و افست 1353.
12 – فهرست منزوی، ج2، قسمت دوم صفحه 1728.
13 – فهرست منزوی، جلد 2 قسمت اول، ص 992.
14 – فهرست نسخه های خطی فلوگل، ج1، ص 289، شماره 1858، به نقل آقای دانش‌پژوه.
15 – حبیب السیر، ج 4، ص 13.
16 – رجال حبیب السیر، ص 64.
17 – تاریخ نظم و نثر، سعید نفیسی، جلد 2، ص 785 و 236ف ملحقات.
18 – نسخه خطی شماره 5927، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران.
19 – بهارستان، 215.
20 – فرائد غیاثی، جلد دوم، ص 55-552، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.

48 – سیدجعفر نوربخش
فرزند مهتر حضرت سید محمد نوربخش قاینی است، به لطف طبع و صفاء باطن مشهور و از بهترین و کامل‌ترین اولیاء زمان بود.
از سایر علوم و فنون بی بهره نبود و در بین مردم از احترام خاصی بخصوص در دستگاه سلطنتی سلطان حسین میرزا، برخوردار بود.
علامه آقا بزرگ تهرانی نوشته‌اند: وی پزشکی می‌دانست و در فن معماگوئی (نوعی ریاضیات و تست هوش که در آن زمان رایج بود) ماهر بوده است.
هنگام مسافرت به هرات، شاه، اموال قابل توجهی به او عرضه داشت و سید بزرگوار از گرفتن آن امتناع نموده، هرات را ترک گفت.
او مسافرت‌های زیادی به شهرهای مختلف ایران و سایر کشورها داشته و به سفر حج نیز مشرف گردیده است.
در زمان اقامت وی در هرات، با چهره های معروف ایرانی آن عصر ملاقات داشته، از جمله با امیر علی شیر نوائی که وی به این مطلب در کتاب مجالس النفائس خود اشاره کرده و داستان مهدویت پدرش را مطرح می‌نماید که انشا اله در جای خود مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
امیر علیشیر نیز، مانند سایر تذکره نویسان طبع خوب او را پسندید و ستایش کرده و مطلع ذیل را از او نقل نموده:
ترک من دست چو بر خنجر بیداد برد
تشنه را شوق زلال خضر از یاد برد

حبیب السیر نیز، شرح حال کوتاهی از ایشان نگاشته و همین بیت را نیز آورده ولی به جای واژه شوق زلال لفظ «آب زلال» نقل کرده است.
خشگو در تذکره خود به دنبال نام مبارک سید جعفر نوربخش از خواجه جعفر رازی یاد نموده که در علم معما مهارت تمام داشته است.
لیکن همانطوری که علامه آقا بزرگ تهرانی نوشته‌اند هر دو نفر یکی است. این دو رباعی نیز از ایشان به نظر رسیده:
ای چرخ ترا عناد با من تا کی
زین مرتبه بلند، شرمت بادا
آزار دلم بکام دشمن تا کی
با همچو منی، ستیزه کردن تا کی

از بس، در اشک، چشم گریانم سفت
خار مژه، نم گرفت از خون جگر
در موج آمد چو بحر غمهای نهفت
و زهر خارش صد گل تازه شکفت

سید، دیوان شعری از خود به جای گذاشته که تاکنون متأسفانه نسخه‌ای از آن پیدا نشد و صرفاً در تذکره‌ها، آثار اندک و پراکنده‌ای از او ثبت گردیده است.
از اشاره‌ای ه مرحوم امیر علیشیر به داستان جعلی مهدوی‌گری پدر ارجمندش دارد، می‌توان تاریخ مسافرت و یا اقامت وی را در هرات سنه 909 دانست که اواخر عمر مرحوم امیر علیشیر بوده است.
گرچه این تاریخ با آنچه مرحوم فروغی در مورد سال تألیف کتاب مجالس النفایس (896) ذکر کرده سازگار نیست.
به هر حال این تناقض در مورد تاریخ نوشتن کتاب یاد شده از متن کتاب به خوبی پیدا است و تحقیق در این مورد مجال دیگری را می‌طلبد.
با این وصف بایستی سن سیدجعفر قاینی هنگام اقامت در هرات، علی القاعده بیش از پنجاه سال بوده باشد، زیرا به نوشته مجالس وی چهل سال بعد از فوت پدر ادعای مهدویت او را زنده کرده و حضرت سید محمد نوربخش سال 869 از دنیا رفته است، حاصل اضافه‌ی چهل با این تاریخ، سال 909 قمری می‌باشد و قاعدتاً شخصی فاضل و دانشمند و شاعر که مسافرت‌های زیادی نیز انجام داده بود، حداقل سنش از ده سال پایین‌تر نمی‌رود، بلکه زیادتر از این است.
(دقت شود، زیرا تاریخ فوت امیر علیشیر را 906 نوشته‌اندف و این منافات دارد مگر …)
در مورد محل تولد و مکان رحلتش تاریخ مطلب درستی به دست نمی‌دهد، لیکن با توجه به اینکه حضرت سید محمد نوربخش، در اواخر عمر خویش و بعد از فوت شاهرخ میرزا (25 ذی‌حجه سال 850) به شهر ری آمده در اطراف آنمشکن نمود، تولد ایشان را که اولین فرزند پسر او می‌باشد می‌توانیم بر اساس حدس در شهر ری (سولقان) و بعد از سال 850 و حدود سال 855 بدانیم.
آقای عبدالحسین آیتی در کتاب تاریخ یزد، مرحوم سید محمد نوربخش و فرزند بزرگتر ایشان همین سید جعفر را، اهل یزد دانسته که اشتباه محض است.
به اتفاق همه تذکره نویسان و مورخین محل تولد حضرت سید محمد نوربخش قاین بوده است و در محل تولید سید جعفر کسی به صراحت مطلبی عنوان نکرده است (و اگر هم تصریحی باشد در این مورد به دست ما نرسیده است).
مرحوم علامه آقا بزرگ تهرانی نوشته آیتی یزدی را مردود دانسته می‌نویسد: شاید آیتی از نوشته خواند امیر که عبور وی را از راه یزد به هرات و بالعکس عنوان کرده به این اشتباه دچار شده است. نگارنده حدس می‌زند آنچه آیتی را به اشتباه انداخته این مطلب نباشد، بلکه وجود قبری منسوب به سیدمحمد نوربخش در حوالی یزد (نائین) موجب شده که او را یزدی بداند و رفتن سید جعفر از یزد به هرات این گمان وی را تقویت نموده و یقین دانسته است که ایشان اهل یزد بوده‌اند.
در حالی که مزار یاد شده طبق سنگ‌نوشته آن، تاریخ 903 را (به این مصرع: طایر جنات باد ارواح او) نشان می‌دهد که به هیچ روی نمی‌توان آن را اساس این نظر قرار داد.
احتمالاً این سید محمد نوه حضرت نوربخش بوده که دارای کتب و تألیفاتی نیز هست و ما تفصیل جریان را در همین کتاب خواهیم آورد.
پوشیده نباشد، تا آنجایی که ما جستجو کردیم در کتاب حبیب السیر هیچ گونه اشاره یا تصریحی به جریان رفتن سید جعفر نوربخش از طریق یزد به هرات نگردیده است، که جهت اطلاع متن نوشته خواندامیر را می‌آوریم:
سیدجعفر ولد بزرگتر افتار اولاد خیر البشر، سید محمد نوربخش بود و به لطف طبع و صفای ضمیر انصاف داشت، در زمان خاقان منصور سلطان حسین میرزا، به دالسلطنه هرات تشریف آورد و منظور نظر اعزاز و احترام آن پادشاه عالی مقام گشت و امراء عظام و صدور گرام جهت مدد معاش آن جناب هر ساله مبلغ پنجاه هزار دینار کپکی (اشرفی) و دویست خرورا غله مقرر ساختند، از غایت علو همت سر بدان مبلغ و مقدار فرود نیاورد و در خشم شده عزیمت عربستان کرد.
شاید در نسخه‌های دیگری، مطلب یاد شده در گفته مرحوم آقا بزرگ بوده ولی به دست ما نرسیده است، نکته‌ای که ایشان در ذریعه یاد آوری نموده‌اند این که مراد از عربستان عراق بوده که در آن روز به منطقه تهران و استان مرکزی اطلاق می‌گردید.
گمان می‌رود که پس از مراجعت هرات، مجدداً به شهر ری آمده و در همان مکان نیز از دنیا رفته باشد.
حکیم شاه محمد قزوینی در ترجمه خود از مجالس النفایس می‌نویسد:
سید جعفر نوربخش وقتی به خراسان آمد مجرد بود. سلطان حسین وی را مورد توجه قرار داد و ملکی به او هدیه کرد که عواید سالیانه‌اش پنج هزار اشرفی بود و میر عالی همت، به اختیار، ترک آن نمودو عزیمت سفر مکه مبارکه فرمود. وی سپس جریان ادعای مهدویت پدرش را نقل نموده و اعتقاد مربدانش را در اینکه حضرت مهدی(عج( از فرزندان او خواهد بود بیان داشته است، بدون اینکه ادعای مهدوی‌گری را به فرزندش سید جعفر انتساب دهد، بر خلاف ترجمه سلطان محمد فخری هراتی که به صراحت این ادعا را به ایشان نسبت داده بود.

مدارک:
1 – مجالس النفایس، ص 96/272.
2 – تاریخ نظم ونثر، سعید نفیسی، ص 326، ج1.
3 – تاریخ یزد، عبدالحسین آیتی، چاپ اول، 1317 یزد، ص 338.
4 – حبیب السیر، ج 3، ص 636.
5 – حبیب السیر، ج 4، ص 611
6 – رجال حبیب السیر، ص 255.
7 – طرایق الحقایق، ج3، ص 159 (این کتاب چندان معتبر نیست و مطالب دیگران را نقل کرده).
8 – نسخه خطی شماره 3654.
9 – سفیه خوشگو (خطی) به شماره 2655، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران برگ 88.
10 – الذریعه مرحوم آقا بزرگ تهرانی، ج9، ق 4، ص1228/1229 به نقل از بهارستان، طرایق، شاهد صادق، حبیب السیر، مجالس النفایس، مجالس المؤمنین، تذکره دولتشاه سمرقندی.
11 – الذریعه ج9، ق1، ص 195، به نقل از مجالس النفایس، گلشن ص 101.
12 – بهارستان، مرحوم آیتی، ص 213، به نقل از حبیب السیر.
13 – الذریعه ج 9، ص 804/848، قسمت سوم.
14 – ری باستان، ج 2، ص 388/387، به نقل از هفت اقلیم، ج3، ص 42، نوشته دکتر حسین کریمان، چاپ انجمن آثار ملی ایران، سال 1349، تهران.
15 – تذکره شعرای قهستان، نسخه خطی، 3012، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، ص 34/33.
16 – هفت اقلیم، ج3، ص 42/82.
17 – صبح گلشن، ص 101.
18 – فرهنگ سخنوران ص 129.
19 – قاموس الاعلام، 1820.
20 – مرآت جهان نما، برگ 56.
21 – صحف ابراهیم، برگ 87.
22 – فرهنگ سخنوران، چاپ جدید، ص 211 تا 213.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: