RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت نهم

55 – باومحمد، حسن بن منصور قاینی

ابومحمد، حسن بن منصور، از رجال علم و دیانت و سیاست و چهره‌ای بین‌الملی است، فقیه، محدث، حقوقدان، ریاضیدان، سیاست‌گذار، عابد، زاهد و متورعی خدا ترست که به لحاظ محبوبیت گسترده‌اش القاب متفاوتی دارد، اقضی القضاه مفتی المشرقین، سیف الحق و شیخ الاسلام،‌القابی بود ه اهل فضل و دانش به وی داده بودند.

ابو محمد در قاین به شغل قضاوت می‌پرداخت، چون شهرت و آوازه او در سراسر ایران منتشر گردید[1]، سلطان بهرامشاه غزنوی (510/547) او را به غزنین فرا خواند.

مردم غزنین از ابو محمد استقبال باشکوهی به عمل آوردند و سلطان نیز پس از مشاهده فضل و کمال او سخت شیفته او گردید.

شاه در همان ابتدای حکومتش پس از قتل نخست وزیر مملکت، عبدالمجید ابن احمد[2] که یک سال بیشتر به طول نیانجامید، ابومحمد را به سمت نخست‌وزیری برگزید، و او تا هنگام فوت سلطان در این منصب باقی بود.

ابو محمد، چون خود اهل علم و ادب بود، علما و ادیبان را بسی احترام می‌کرد، در محفل او بزرگانی چون: ابو نصر محمد مستوفی[3]، ابو نصر احمد بن محمد شیبانی، قاضی نجم الدین یوسف، ابو القاسم محمود بن محمد، قاضی ابو الفتح برکات ابن مبارک قاینی، مجدود بن آدم سنائی غزنوی و … جمع بودند و از فیض وجودش بهره می‌بردند.

حکما و شعرای آن روزگار چون حکیم سنائی، عثمان محتاری ابو الفرج رونی، مسعود سعد سلمان، سید حسن غزنوی وی و پدرش را مدح و تمجید نموده‌اند که نمونه آن چنین است:

1 – حکیم سنائی غزنوی:

حکیم در حدیقه الحقیقه که یک مثنوی عرفانی ادبی است و نیز در دیوان شعر خود از او ستایش کرده است. مطلع یکی از قصائد حکیم در باره ابومحمد چنین است:

سر اسرار سید الوزرا

که ورا برگزیده بار خدا

این مطلع از قصیده دیگر حدیقه الحقیه است :

رهنمای تو آنکه از نور است

نیک نزدیک و لیک بس دور است

در حدیقه بیش از 90 بیت و در دیوان سنائی بیش از 180 بیت در مدح او موجود است، که ذکر آن از حوصله نگارنده خارج است.

2 – سید حسن غزنوی

وی در چندین قصیده که بالغ بر 230 بیت شعر است او را مدح و تمجید نموده است. مطلع یکی از آن قصائد چنین است:

عمری مرا هوای لهاوور بوده بود

همت بر آن سعادت مقصور بوده بود

و چند بیت بعد:

دیدم کنون که خاصیت نور آفتاب
صدری که هر یک از پدر و جد او چنو

در همت محمد منصور بوده بود
در مملکت به ردای مشهور بوده بود

3 – عثمان مختاری

وی نیز چندین قصیده و قطعه در مدح وی دارد، که بیش از 80 بیت است، این ابیات از اوست:

روزگاری خوشتر است از عنبر و شکر ترا
نام والای تو هست از کنیت شیر خدا
اختری اندر سپهر دولت پیروز، روز

تا سمن در عنبر است و لاله در شکر ترا
باز عالی کنیت است از نام پیغمبر ترا
و اختر پیروز خواند بر سپهر، اختر ترا

نیز این دو قطعه از اوست:

نفسی که ز نعت او نکوهش دور است
چرخی که چو ماه از او جهان پر نور است

آنان که باو صاف شرف مذکورند
از حرمت احمد حسن مهجورند

**

نوری که بدو جان هنر مسرور است
خورشید خرد، محمد منصور است

وز رآی و ضمیر مملکت را نورند
زان در در صدد محمد منصورند

اختلاف در ثبت نام ابو محمد:

نامش در منابع تاریخی متفاوت ذکر شده مانند:

ابی الحسن بن منصور، محمد الحسن، ابو محمد حسن ابی‌منصور، محمد ابن الحسن ابن منصور، محمد بن الحسن المنصور، ابوالخیر حسن ابن محمد منصور، ابوالمفاخر محمد بن منصور، ابی محمد حسن ابن منصور و …

شعرا نیز در اشعار خود نام او را به اختلاف، محمد و حسن ذکر نموده‌اند.

عثمان مختاری می‌گوید:

نام والای تو هست از کنیتت شیر خدا

باز عالی کنیت است از نام پیغمبر ترا

به این استناد نام وی حسن است که از کنیه حضر امیر اقتباس شده و کنیه او، ابومحمد که از نام حضرت رسول(ص) برگرفته‌اند.

ولی سنائی می‌گوید:

گر چه نزد دوستان نامت محمد به ولیک
ای محمد نام و احمد خلق و محمودی شیم

بر عدو نام تو چون نام پدر منصور باد
محمدت را همچنان چون ملک را تیغ و قلم[4]

سید حسن غزنوی و عثمان مختاری هر دو نام را (حسن و محمد) ذکر نموده‌اند.

مورخ شهیر خواند امیر در حبیب السیر ابو محمد حسن ابن ابی منصور نوشته آقای محمد تقی مدرس رضوی در مقدمه دیوان سنائی، ابو محمد حسن ابن منصور نوشته  اظهار می‌دارد در نسخه‌های زیادی از حدیقه الحقیقه سنایی به همین عنوان مرقوم شده است.

آقای کلیفورد نیز مانند آقای رضوی اب محمد حسن ابن ابو نصر منصور نوشته، اضافه می‌کند وی را در اواخر حیات سلطان بهرامشاه غزنوی که تاریخ آن بر ما معلوم نیست در کنار پسر مهتر شاه، جلال الدوله دولت شاه که فرماندهی سپاهیان هند را بر عهده داشته والی آن سرزمین می‌یابیم.

خاندان ابومحمد:

آقای کلیفورد ابو محمد را فرزند منصور بن سعید فرمانروای لشکر سلطان ابراهیم غزنوی دانسته می‌نویسد:

پدر عماد الدین (حسن بن منصور) ابو نصر منصور بن سعید در دستگاه غزنوی شخصیت بلندپایه‌ای بود و در پادشاهی ابراهیم ابن مسعود و احتمالاً مسعود دوم (که در ایام پادشاهی او درگذشت) سمت عارض داشت.[5]

غلام مصطفی خان در اشعار مسعود سعد سلمان شمار زیادی اشاره به ابو محمد حسن قاینی گرد آورده که آشکارا ثابت می‌کند، این صاحب منصب و پدرش ابو نصر منصور بن سعید از خاندان وزیر بزرگ احمد بن حسم میمندی بودند.

از جمله این اشارات، ابیات زیر است:

خواجه منصور بن سعید که کرد
پیغام می‌دهمت بگو زنهار
با تاج سروران همه حضرت
منصور بن سعید خداوندی

زنده آثار احمد بن حسن
از این حزین تنگدل بندی
خواجه عمید صاحب میمندی
کز فر اوست تازه خداوندی

آقای کلیفورد در بخش دیگری از کتابش می‌نویسد:

هم چنین یکی از نوادگان احمد بن حسن، به نام ابو نصر، یا ابو الموید منصور بن سعید ابن احمد بن حسن، در پادشاهی ابراهیم، عارض سپاه بود، و شعرا وی را با نام خواجه احمد مدح گفته‌اند، در دواوین ابوالفرج رونی، عصمان مختاری و مسعود سعد سلمان اشعاری وجود دارد که در مدح او، سروده شده‌اند، (دو شاعر اخیر وی را به لقب عمادالدین می‌خوانند) چنین می‌نماید که وی در پادشاهی مسعود سوم درگذشت، زیرا دو شاعر اخیر مرثیه‌هائی در مرگ او سروده‌اند.

آقای کلیفورد ادامه داده می‌نویسد:

اشعار گوناگونی در دست است. که در مدح عارضان نظیر منصور بن سعید ابن احمدابن حسن میمندی، امیر ابوالفتح و عارض لشکری که نامش ذکر نشده، اما مسعود سعد سلمان وی را ستوده و منصور بن سعید که ابوالفرج رونی او را مدح گفته، سروده‌شده‌اند.

همانگونه که اشاره شد پدرش نیز از ارکان دولت غزنویان بوده است ولی انتساب این خاندان به میمندی که به قول کلیفورد ا زدو نقطه دور، از هم می‌باشند، بعید است.

در دیوان ابوالفرج رونی پیرامون منصور بن سعید بیش از 230 بیت شعر در مدح او وجود دارد نیز، جمعاً در قصائد دیوان عثمان مختاری بیش از 300 بیت در مدح منصور بن سعید وجود دارد که در هیچ یک پسوند میمندی به چشم نمی‌خورد.

آقای جلال الدین همائی مصحح دیوان مختاری، خود احتمال داده‌اند که منظور خاندان میمندی است و به دیوان مسعود سعد استدلال کرده‌اند.

ولی همانگونه که آقای کلیفورد و غلام مصطفی خان نیز تصریح کرده‌اند تنها می‌توان از گفته مسعود سعد اشاره‌ای به این موضوع فهمید و کلام این شاعر هیچگونه صراحتی ندارد.

بنابراین تا اینجا می‌توان گفت منظور از منصور بن سعید نواده خواجه حسن میمندی نیست، یا تشابه اسمی باعث این اشتباه گردیده یا اینکه واقعاً دو نفر وجود داشته‌اند، یکی از قاین و دیگری از زابل و از خاندان میمندی.

چون بحث در این مورد دامنه گسترده‌ای دارد انشااله در شرح حال منصور بن سعید مفصل بحث خواهیم کرد.

آثار ابومحمد:

خانقاه با شکوهی که دارای دارالقضا (دادگستری) دارالشفا (بیمارستان) مدرسه، کتابخانه دارالحفاظ(شهربانی و نگهبان‌خانه) دار الوعاظ(سالن سخنرانی) و آشپزخانه بود، در شهر غزنین بنا نهاد که به خانقاه زیدیه شهرت یافته بود.

نام این مجموعه را خود انتخاب نمود، زیرا به زید بن موسی(ع) علاقه زیادی داشته معتقد بوده هر چه دارد از فیض وجود زید که در آفریز قاین مدفون است، دارد.[6]

جز این، موقوفات زیادی نیز داشته است که مانند دیگر موقوفات دچار متولیان ناصالح گردیده و از بین رفته است.

سنائی غزنوی پیرامون این بنای با عظمت قطعه‌ای سروده که چنین است:

لب روح الله است یادم حور
که به درست و کتاب و دارو هست
زیر بنا ایمن از دو چیز و سه چیز
تعبیه در صدای پرچم او است
از تحلی‌اش تیره چهره مهر
در تن ار علت است اینجا، خواه
در دل از شبهت است اینجا خوان
کتب اینجا است ای دل طالب
عیسی اینجاست با دمی جانبخش
پساز این آستانه خواهد بود
صفت صورتش گه ادراک
چون بد و نیک چشم در نرسد
مجد او راست، مر سنائی را

خانقاه محمد منصور
تقوی دین و جان و تن را سور
تن و جان و دل از قصور و فتور
صوت داوود با ادای زبور
وز تجلیش رخته در دل طور
حب مرطوب و شربت محرور
لوح محفوظ و دفتر مسطور
دارو اینجاست ای تن رنجور
خضر اینجاست با شراب طهور
دولت و رحمت و صبور و قصور
بر تر از گوش مار و دیده مور
چونش گوئی که چشم بد ز تو دور
دارد اندر ثنای خود معذور

شبهای جمعه را در این بقعه به تهجد و عبادت می‌گذرانید و محفل انس وی همیشه دائر بود.

ابو محمد، شیخ ابوالمفاخر، عمری طولانی داشت. در ایام پیری از کار دولتی کناره گرفت و روانه قاین شد.

پس از مدت زمانی کوتاه، در قاین از دنیا رفت و در مزرعه بهلحردی به خاک سپرده شد.

هم اکنون بقعه‌ای که در سده سیزدهم ساخته شده موجود است و اطراف مرقدش مدفن بزرگان علم و دانش است.

حدود وفات ابو محمد در سال 550 قمری بوده است.

مدارک:

1 –  دیوان ابوالفرج رونی چاپ مجله ارمغان، تهران 1304، درچاپخانه شوروی، به کوشش مترجم اول سفارت روس در ایران آقای پرفسور چایکین صفحات 25 تا 34/58/69/70/139/141.

2 –  دیوان عثمان مختاری، چاپ تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، سال 1341، به کوشش و تصحیح جلال الدین همائی،  صفحات : 1 تا 6/190/512/515/590/591/600/601/ و 38تا 40/157/163/164 تا 171/284 تا 298/317 تا 328/592.

3 –  رجال قاین، ص 12/13.

4 –  بغیه الطالب، ص 152.

5 –  بهارستان، 170 تا 174

6 –  تاریخ غزنویان، نوشته آقای کلیفورد ادموند، با سفورت ترجمه آقای حسن انوشه چاپ امیرکبیر تهران، ص 127/94/93/77.

7 –  دیوان سنائی غزنوی به تصحیح محمد تقی مدرس رضوی، مقدمه ص 99/98/96، متن دیوان صفحات: 164/165/717 تا 732.

8 –  حدیقه الحقیقه، ص 487/486/485/601/602/603 که این بخش تا ص 638 مدح خود او و اعضای کابینه اوست.

9 –  حبیب السیر، ص 339/512 ج2.

10 –  دیوان مسعود سعد سلمان، ص 143/144/145/153/629 و مقدمه آن صفحه پنجه به تصحیح رشید یاسمی، انتشارات امیرکبیر، تهران، سال 1362.

11 –  دیوان سید حسن غزنوی، به تصحیح محمد تقی مدرس رضوی، چاپ دوم 1362، انتشارات اساطیر تهران، ص 30/60/65 و 229 لی 231/59/167/267.


[1] – نقل است که قرآن را به هفت قرائت مشهود می‌خواند و مردم را به این شیوه ترغیب می‌نمود.

[2] – وی که مجیر الملک لقب داشت، قبل از این، صدر اعظم سلطان سنجر بود.

[3] – از رجال سیاسی- علمی قاین، که شرح حالش را نوشته‌ایم.

[4] – ممکن است که چون نام او، حسن بوده و این علامت شیعیان به حساب می‌آمد، نام خود را از حسن به محمد تغییر داده باشد. این بیت سنائی می‌تاند نشانه‌ای از این تفکر باشد.

[5] – دفتر دار، کسی که نامه را از مردم گرفته و به حضور شاه می‌برد.

[6] – در یکی از روستاهای قاین (آفریز) مزاری با سابقه تاریخی زیاد وجود دارد که منسوب به زید ابن موسی ابن جعفر(ع) می‌باشد، به تاریخ قاین مراجعه فرمائید.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: