RSS Feed

ميزان اعتبار اقرار در اثبات قصاص؛ بررسی فقهی


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

ميزان اعتبار اقرار در اثبات قصاص؛ بررسی فقهی

[جرايم جنسی؛ تعريف ، شروط، کيفر/اعمال منافی عفّت؛ حدود وتعزيرات/شرايط وحدود اعمال کيفر جريمه های جنسی/ميزان اعتبار اقرار در اثبات زنا ولواط/ميزان اعتبار فقهی اقرار در اثبات جرايم کيفری؛ مقايسه با نظامهای فقهی اديان وسيستم های حقوقی جهان/ ]

هويّت شکافی اقرار به عنوان يکی از ابزارهای اعمال مجازات،در فلسفه فقه اديان ومذاهب، ودر سيستم های حقوقی جهان از اهميّت ويژه ای بر خور دار است.هنوز بشر به درجه ای از رشد عقلانی وکمال انسانی مطلوب نرسيده است، تابخواهد خدای گونه رفتار کند؛ ولذا برای اقرار به عنوان دليل اثبات جرم، اعتباری منظور نکند.روزی امّا، ميرسد که اين نظريه( خدای گونه رفتاری بشر) از گوشه ذهن عالمانِ پاک بين وراست انديش، پا به درون جوامع بشری بگذارد. وخوش به حال آن جامعه ای که نخستين بار ديده به آن نظر بازان دوزد وطعم شيرين ميوه درخت دل آنانرا مزه کند..

واژه های کليدی:

در اين مقاله ، سه واژه کليدی قرار گرفته که مدار بحث بر آنها می چرخدوبايد تفسير شوند وعبارت اند از:

1-) اقرار

2-) قتل

3-) قصاص

نخست اين سه واژه( يا سه اصطلاح) را تعريف ميکنيم وآنگاه به اصل بحث می پردازيم.

1 -) تعريف اقرار:

 الف- مشرب فقيهان امامی– فقيهانِ امامی، خودرا بی نياز از تعريف واژه های کليدی ميدانند ولذا در ميان آنان تعريف کردن کلمه های اساسی يا به قولی اصطلاحاتِ فقهی، مرسوم نيست؛ وجايگاهی ندارد. انگار که پرداختن به اين امر مهم راکسر شأن خود ميدانسته، دال برکم اطلاعی وبی سوادی تلقّی ميکرده ؛ لذا از آن پرهيز داشته اند. وشايدعلّت متروک گذاشتن تعاريف اين بوده که عقيده داشته اند ،تعريف خارج از حوزه عمل آنان است.هر انگيزه که باعث بر رويگردانی از اين مهّم شده باشداز اين مهمتر نيست که بدانيم فقه در مسير خواص راه می رفته ، به عوام کاری نداشته است. وحالا که فقه به ميان مردم آمده ، ضرورت شرح وتفسير اصطلاحات آشکار شده است. به همين سبب،درميان معاصران امّا،به تدريج ، تعاريف جای خودرا باز ميکند. نمونه تعاريفی که پژوهشگران حوزه فقه امامی، انجام داده اند عبارت است از: تعريف ميرزا علی مشکينی؛ او نوشته:«الإقرار في اللغة الإثبات و الإسكان من قولك قرّ الشي‏ء إذا سكن و ثبت، و أقر الشي‏ء أسكنه و أثبته، و الإقرار بالحق الاعتراف به لأنه إثبات له في الظاهر،.. و أما في اصطلاح الفقهاء فالمستفاد منهم أنه عبارة عن اخبار الشخص جزما عن حق ثابت عليه أو نفي ذلك عنه – اقرار در فرهنگ (محاوره عر ب زبانها) به معنی ثابت کردن وساکن نمودن است؛ مانند اينکه بگوئی: آن چيز قرار گرفت؛ يعنی ثابت شد وساکن گشت ؛ وآن چيز را ثابت کردم وساکن نمودم.اقرار به حق ، عبارت از اعتراف به آن است؛ زيرا که نظر به ظاهر( سخن مقر)حق را ثابت ميکند).. وامّا تعريف ا صطلاحی اقرار؛ازلابلای سخن  فقيهان امّا،استفاده ميشود که اقرار عبارت از:خبر جزمی کسی درباره  اثبات يا نفی حقّی بر دوش وی است.»  (1)

اين تعريف، را آقای مشکينی از کتب فقهی استنباط کرده ولذا فرازِ يادشده،نظر خودِ او است.چنانکه خوانديد وآقای مشکينی هم اشاره داشت،فقيهان امامی  امّا، از اقرار، تعريفی ( چنانکه انتظار ميرود؛ وامروز در فرهنگ حقوقی جهان متداول است)به دست نميدهند. حتّی علاّمه حلّی هم که پيرامون « اقرار» ازهمه فقيهان امامی بيشتر وجامع تر بحث کرده ، از اقرار يک تعريف رسمی به دست نميدهد ؛ هرچند در ميان سخن او به گونه ای ،ميتوان به تعريف مورد نظر وی دست يافت.به نظر ميرسد که اقرار،در اين فراز از کلام وی تعريف شده است؛او مينويسد:« الاقرار الاثبات من ذلك قرار الشى‏ء يقر و اقررنه و قررنه اذا افدته القرار و لم يسم ما يشرع فيه اقرارا من حيث انه افتتاح اثبات و لكن لانه اخبار عن ثبوت و وجوب سابق و هو اخبار عن حق سابق و هو معتبر –  اقرار، به معنی اثبات است؛ازهمين باب است،قرار گرفتن شيئی ( به معنی ثبوت  آن شيیء؛  وقتی ميگويند:) قرار ميده؛آنراقرار دادند؛ ومقرر کردند؛ وقتی افاده قرار(ثبوت) بدهد.امّاهرچه بااقرارآغازميشود، از نگاه شريعت اثبات تلقی نميشود؛بل که خبر از ثبوت ميدهد؛ واينکه يک حق واجب پييش از اينکه اعتراف کند، موجود بوده است. بنابر اين، اقرار  به معنی اِخبار ازحق ثابت شده است؛ واين نحوه اِخبار معتبر شمرده ميشود»(2)

برمبنای اين سخن، (که ازکتاب تذکره الفقهاء علامه حلّی نقل کرديم) ، ميتوان گفت که:از نگاه علاّمه حلّی اقرار عبارت است از:«اخبار به حق ياحقوقی که به نحو مشروع بر ذمه مقر، ثابت ميباشد »

ب- مشرب فقه حنفی وشافعی

تعريف اقرار را براساس فقه حنفی از اثرآقای ابوحبيب، بخوانيد؛ وی مينويسد:«الإِقْرَار:إثبات الشي‏ء.-: الاعتراف.- في الشرع: إخبار المرء بحق لآخر عليه. (الجرجاني).- في المجلة (م 15   72): هو إخبار الإنسان بحق عليه. لآخر. يقال لذلك: مقر. و لهذا: مقر له. و للحق: مقر به–  يعنی: اقرار،( در زبان عربی عبارت از) ثابت نمودن چيزی است؛واعتراف کردن نسبت به آن؛( وبه رسميّـت شناختن حق ديگران. بر اساس تعريف جرجانی حنفی)در فرهنگ شريعت عبارت است ازاينکه:انسانی از ثبوت حق ديگری بر ذمه خود خبر بدهد. درکتاب المجله (که شرح قانون مدنی عثمانی است، درتعريف شرعی آن آمده:)خبردادن انسانی از حق انسان ديگری بر عهده خود؛ به اين انسان « مقرّ»ميگويند؛ وبه او که برايش حقّی  ثابت شده، «مقرله» وبه آن حقّ،« مقر به» (3)

ابو حبيب ،اقرار را بر اساس دو کتاب ازمنابع  اهل سّنت تعريف کرده بود؛ يکی المجله وديگری التعريفات.کتاب معروف « التّعريفات»از سيّد شريف  گرگانی متوفای 816 هجری قمری است؛که گويا از پيروان مذهب ابو حنيفه ميباشد؛ عين عبارت وی چنين است:«الاقرار فی الشّرع : اخبار بحقّ لآخر عليه، واخبار عمّا سبق-  اقرار از منظر شريعت، عبارت است از:باخبر ساختن کسی نسبت به حقّی واين خبر به سابق مربوط ميشود»  (4)يعنی مقر به سود کسی درباره حقی اعتراف دارد، که مربوط به پيش از اقرار است، وحکايت از آن ميکندکه مقر خيلی قبل بر اين، مديون مقرله بوده است.

عبد الرحمان محمود مينويسد«الإقرار:و هو في اللغة له معان عدّة:و هو الإيقان و الاعتراف – از ديد اهل لغت:اقرار معانی زيادی دارد؛ ازجمله بّه معنی يقين ؛ وبه معنی اعتراف است.» (5)

همو گفته:«و في الاصطلاح: هو الإخبار عن ثبوت حق للغير على المخبر، و هذا تعريف الجمهور-  ودر زبان فقه، بر پايه تعريف همه فقيهان مذاهب(اهل سنّت) به معنی باخبر ساختن کسی نسبت به حقی بر عهده مُخبر است»  (6)

 وباز هم او ميگويد:«و ذهب بعض الحنفية إلى أنه إنشاء، و ذهب آخرون منهم إلى أنه إخبار من وجه و إنشاء من وجه، و هو اعتراف صادر من المقر يظهر به حق ثابت فيسكن قلب المقر له إلى ذلك، و هو حجة شرعية، دل على ذلك الكتاب و السّنة و الإجماع و ضرب من المعقول.هو إخبار الشخص بحق عليه، و يسمّى اعترافا –  برخی از پيروان مذهب حنفیه بر اين نظر رفته اند که اقرار هويّت انشائی دارد وگروه ديگری از حنفيان بر آنند که هويّت اقراراز يکسو انشائی واز سوی ديگر خبری است. اقراريک اعتراف است،که ازمقر بروز مينمايدوبه وسيله آن پرده ازحقی ثابت بر گردن خود بر ميدارد ودر نتيجه دل او آرام ميشود. اقرار اعتبار شرعی دارد؛ دليل مشروعيّت آن قرآن، سنّت، اجماع ونوعی دليل عقلانی است.اقرار،خبر دادن کسی از حقی بر دوش خويش است واعتراف خوانده شده است.» (7) امّا،خارج از اين حرفها؛ اقرار،دل صاحب حق  رابيشتر آرام ميکند،تادل معترف را؛ ونويسنده بر آن است که:مراد، آرامش دل مقرله( صاب حق)است؛ نه آرامش دل مقر(اقرار کننده).

از مجموع تعاريف لغوی وفقهی يادشده، به اين نتيجه ميرسيم که: اقرار عبارت است از گفته يا نوشته ای که بر پايه آن گوينده يا نويسنده خون، نسب، يا مالی را بر دوش ميگيردو خودرا آماده ميکند تا خسارت يا تاوان کاری را که بدان اعتراف دارد، پس بدهديا مسوليّت ناشی از آن را بر دوش بکشد» اين تعريفی است که  نويسنده اين مقاله، برمبنای سخنان پيش گفته استنباط ميکند. بديهی است، هيچ يک از تعاريف يادشده جامع ومانع( منعکس ومطّرد) نيست؛ واگر بخواهيم دست به نقّادی ببريم هيچ يک  از کژتابی های زبان وقلم ،ايمن نخواهدبود. همه پذيرفته ايم که در چنين مواردی به محاوره معمول تن بدهيم ومسامحه کنيم.

 

2-) تعريف قتل:

قتل، در فرهنگ فقهی، صرفاً به معنی آدم کشی نيست؛ بلکه تعريف ويژه ای دارد وشامل قتل به معنی لغوی نميشود.فاضل هندی( فقيه شيعی) در تعريف قتل می نويسدالأوّل في حقيقة الموجب للقصاص و هو إتلاف النفس المعصومة شرعاً المكافئة للقاتل في الأوصاف الآتية أو العليا في بعضها عمداً ظلماً – مطلب اول پيرامون حقيقتی است که موجب ميشود، قصاص لازم گردد وآن ( قتل است وعبارت است از) تلف کردن جان کسی که شرع اسلام خون اورا از تعرض مصون داشته باشد؛ وهم ارزش جان قاتل بوده،يادر برخی موارد از جان قاتل برتر باشد ؛ با شرائطی که که خواهد آمد، باقصد کشت و(بدون دليل، صرفاٌ) براساس ستم گری»(8)

ملاحظه کرديد که هرقتلی ولوازروی عمد وظلم صورت گيرد،در تعريف فقهی قتل نميگنجد.قتل کافر، مرتد، اوکه حد يا قصاص به گردن دارد، قتل زن توسط مرد(9) وقتل برده توسط شخص آزاد، قصاص ندارد.اين نظريه به معنای آن است که کسی را برای کشتن غير مسلمان قصاص(اعدام) نميکنند؛ ونشان ميدهد فقه اسلامی قصاص را برای مسلمان، به اجرا ميگذارد، يعنی دين را دخيل ميداند، وتبعيض قائل ميشودوبرای انسان، ارزشی قائل نميشود. ( مخالفت فقه- نه اسلام- با حقوق بشر) وحال آنکه -اساساً -قرآن قتل انسانهارا تحريم کرده است.ودر قرآن هيچ تمايزی وجود ندارد. شرط تکافو را بيشترامّا، فقيهان شيعی اثناعشری  وضع کرده اند. علی رغم آنکه در روايت های شيعه نظر مخالف نيز موجود است.

امام خمينی نيز مشابه عبارت فاضل هندی را چنين طرح ميکند:«القول في الموجب‏و هو إزهاق النفس المعصومة عمدا مع الشرائط الآتية-سخن در باب موجب قصاص است و آن:ازبين بردنِ عمدی جانِ کسی که دين به اومصونيّت داده، براساس شرايطی که توضيح ميدهيم»   (10)

فاضل لنکرانی،( فقيه امامی معاصر) در شرح کلام امام خمينی نوشته است:«بقي الكلام في بيان ما يوجب القصاص، و قد ذكر في المتن أنّه إزهاق النفس المعصومة عمداً مع الشرائط الآتية، و قد عرّفه المحقّق في الشرائع بأنّه: إزهاق النفس المعصومة المكافئة عمداً عدواناً- سخن ازتعريف موجب قصاص ( که قتل است،)باقی ماند وتعريف قتل( ياموجب) چنانکه در متن آمده، عبارت است ازبيرون راندن روح از جسم کسی ، که اسلام به او عصمت( مصونيّت وتأمين) داده است؛ با سبق تصمميم، به آهنگ کشت؛ بر اساس شرايطی که خواهد آمد.و محقق حلّی در کتاب شرايع الاسلام آنرا چنين تعريف ميکند: بر اساس ستم گری و به عزم کشتن،بيرون ريختن روح از کالبد کسی که مصونيّت دارد ، وبا وی هم وزن است » (11)

در تعريف اول کلمه « المکافئة» ذکر نشده بود وحال آنکه اين کلمه در تعريف دوم موجود بود. وبا اين وصف تعريف اول شامل مقتولين بيشتری ميشود.

 وآقای عبد الّرحمان محمود، در باره تعريف قتل، نوشته:«القتل:إزهاق الروح بالضرب أو بغيره، لكن إذا اعتبر بفعل المتولي له يقال: «قتل»، و إذا اعتبر بفوات الحياة، يقال: موت – قتل آن است که روح از جسم کسی به وسيله کتک زدن ياکارد زدن ومانند آن بيرون جهد؛ اين کار اگر توسط کسی انجام شود،قتل ناميده ميشود؛ واگرخود برود موت ناميده خواهد شد» (12)

 وی قتل عمد را از نگاه ابوحنيفه وشافعی، چنين تعريف ميکند:«القتل العمد:عند أبي حنيفة- رحمه اللّه تعالى- ما تعمد ضربه بسلاح أو ما أجرى مجرى السلاح في تفريق الأجزاء كالمحدد من الخشب و الحجر و الليطة و النار و عندهما (الصاحبين).و الشافعي- رحمه اللّه تعالى-: هو ضربه قصدا بما لا يطيقه بدن الإنسان حتى إن ضربه بحجر عظيم أو خشب عظيم فهو عمد – از نگاه ابوحنيفه قتل عمد عبارت است ازاينکه با سبق تصميم کسی را با سلاح ياچيزی که در حکم سلاح است، بزند واجزای بدن اورا از هم جدا کندمثل آلت نوک دار وبرنده ای از سنگ يا چوب ومثل پوسته تيز وبرنده نی وآتش. وقتل عمد از نگاه دو صحابه ابو حنيفه  واز نگاه شافعی عبارت است از:اينکه کسی را به آهنگ کشتن چنان بزند که بدن وی تاب نياورد، هرچند اوراباسنگ و چوب بزند»  (13)

عبد الرحمان محمود نيز تعريف خودرا از دائرة المعارف فقه وکلام گرگانی اقتباس کرده ولی عين عبارت وی را نياورده؛ متن سخن سيّد شريف گرگانی ، اين است:

:« القتل: هو فعل يحصل به زهوق الروح. والقتل العمد :هو تعمّدضربه بسلاح او ما اجری مجری السلاح، وعندهما وعند الشافعی:ضربه قصداًبما لا تطيقه البنيةحتّی ان ضربه بحجر عظيم اوخشب عظيم فهوعمد والقتل بالسّبب:کحافر البئر، وواضع الحجر فی غير ملکه-  قتل ؛ بيرون راندن جان از بدن است؛ وقتل عمد[تعريف مورد نظر فقيهان ] آن است که به قصدِ کشت کسی رابا سلاح، يا آلت ديگری، که  در کشندگی مانند سلاح است، بزند. واز نظر آندو (ابوحنيفه وابويوسف) وشافعی،قتل عمد عبارت است از: زدن کسی به اندازه ای که بنيه وی تاب نياورد؛ گرچه اورا با سنگ يا چوب بزرگی ( مثل تنه درخت) بزند؛ اين نوعِ از قتل، عمد به حساب می آيد. قتل به سبب: آن است که چاهی حفر کند، يا سنگی در جائی بگذارد که ملک وی نباشد»(14)

 دقّت کرديد که در تعاريف اهل سنّت شرط تکافو ديده نشدامّا،از نگاه آنان نيز قصاص برای برای قتل مسلمان است، نه انسان! وبه اين بيان راه  قاتلا ن حرفه ای وسياسی مسدود نميشود ؛ يعنی بر اساس سخن فقيهانِ  مسلمان، راه سوء استفاده برای نامسلمانانی که در جامه مسلمانی خزيده اند ، مسدود نميشود. تعاريف موجود در فقه شيعه وشرايط مقرر در فقه سنّی وشيعه اين اشکال را دارد که حتّی به همه مسلمان ها، مصونيت نميدهد؛ چه رسد به انسانهای ديگر. واين ضعفِ فقه را عيان ميکند. برای همين است که قتل با انگيزه سياسی وترور در ميان مسلمانها زياد است.

تعريف قتل عمد از نگاه تورات:

بر مبنای آيه های چهارم ويازدهم باب نوزدهم  سفر تثنيه،وشانزده تا هجده باب سی وپنجم سفر اعداد، وآيه پنجم باب بيستم صحيفه يوشع ،قتل عمد عبارت است از:کشتن کسی بر اساس کينه ودشمنی ديرينه وتحت نظر داشتن مقتول وبرای وی کمين کردن وحمله بر اوبردن وضربه مهلک بر او زدن؛ به وسيله هر چيزی که بتواند ويرا بکشد؛ چه با آهن باشد، ويا باسنگ  وچوب، فرقی ندارد.»  (15)

3 -) تعريف قصاص:

محمدفاضل لنکرانی( فقيه معاصر امامی اثنا عشری) در تعريف قصاص نوشته:«القِصاص بالكسر-: فعال من قصّ أثره، إذا تتبعه، و من هذا الباب القصة، باعتبار كونها تذكرة للأمر الواقع فيما مضى، و المراد به في المقام تعقيب الجناية الواقعة من قتل أو جرح أو مثلهما بإيراد مثله على الجاني و الإتيان بمثل فعله –  قِصاص؛ به کسرقاف بروزن فِعال ازباب جستجوی اثر، وقتی چيزی را دنبال کنی؛از همين باب است، قصّه گفتن؛چونکه ترا به ياد کاری می اندازد که در زمان گذشته رخ داده است. در اينجا،  منظور  پی گيری جنايتِ  آدم کشی يازخمی است که برکسی وارد شده وحالا تلافی ميشود ومشابه آنرا بر جانی وارد می آورند»  (16)

ميرزا علی مشکينی( فقيه ومفسّر شيعی معاصر) ميگويد:«القصاص‏:قصّ يقصّ الشعر و نحوه في اللغة قطعه و قص يقص قصصا عليه الخبر حدثه به، و قص يقص قصا و قصصا أثره تتبعه، و قاصه قصاصا و مقاصة بما كان قبله، أوقع به القصاص و جازاه و فعل به مثل فعله، و في المجمع: القصاص بالكسر اسم للاستيفاء و المجازاة قبل الجناية من قتل، أو قطع، أو ضرب، أو جرح، و أصله اقتفاء الأثر، فكان المقتص يتبع أثر الجاني فيفعل مثله فعله فيجرح مثل جرحه و يقتل مثل قتله و نحو ذلك – قصاص، در لغت، ازباب  موی برکند وموی برميکند، ومانند آن، به معنی بريدن است.قصّه خواند وقصّه ميخواند،خبری برای او باز گوميکند وگزارش ميدهد. پيگير شد وپی گيری ميکند؛يعنی اثر وپيامد آنرا جستجو ودنبال ميکند.برای چيزی که پيش از اين اتفاق افتاده پيگيری ميکند؛يعنی قصاص را اجرا کرد واورا کيفر نمود وهمان کاری را باوی کرد، که او کرده بود.طريحی در کتاب مجمع البحرين نوشته:قصاص به کسرِ قاف، نامی است که برای استيفای حق وکيفر کردن در باره جنايت قتل يا بريدن اعضاء ياکتک زدن، يازحمی کردن، اختصاص يافته است.ريشه اين کلمه به معنی جستجو وپی گيری آثار فعل است؛ انگار که قصاص کننده پا جای پای جانی ميگذارد وهرچه او کرده همان ميکند؛جانی را زخمی ميسازد همانگونه که او ويرا زخمی کرده بود؛ وارا ميکشد همانگونه که کشته بود؛  ورفتارهائی به همين شکل» (17)

 کلمه ديگری که برای قصاص به کار ميرود، «قود» است . اين واژه درتعريف آقای عبد الرّحمان محمود( براساس کتابهای المعجم الوسيط؛ المصباح المنير، اثر فيّومی در گذشته 770 هجری قمری؛ والمطلع؛) چنين آمده است:«القَوَد:بفتح القاف و الواو: القصاص، و قتل القاتل بدل القتيل.و سمى القود قودا، لأن الجاني يقاد إلى أولياء المقتول فيقتلونه به إن شاءوا- قَوَد، به فتح قاف و واو؛ همان قصاص است؛ واينکه قاتل را به تاوان مقتول بکشند.اين عمل را «قود» مينامند چونکه جانی را به سمت خونخواهن مقتول ميکشند تا آنان اگر بخواهند ويرا بکشند»   (18)

    سيّد شريف، کوتاه وپر معنا مينويسد:«القصاص: هو ان يُفعل بالفاعل مثل ما فَعل – قصاص آن است که هرکاری  جانی انجام داه ، همانرابر سر وی در آورند»   (19)

*-اعتباراقرار از نگاه فقه شيعه اثنا عشريّه:

اينک که از تعريف «اقرار» وا پرداختيم، نوبتِ طرح پرسش اساسی ما فرا ميرسد ، وآن اين است که:آيا از نگاه شريعت وبراساس تفسير فقيهان اعتبار دادن به اقرار از روی ترخيص است؛ يعنی: اعتبار اقرار،برپايه مصلحت جامعه ولذابا تصويب عقل ولايت مآبانه بوده، بر طبع مردمان پا ميگذارد، وبا فطرت آدمهامخالف است؟ ياآنکه اقرارتکليف عزمی است؛ و برپايه فطرت وطبع آدميان استوار ميباشد؟يعنی آيا اين حکم شريعت، که به اعتراف اعتبار می بخشد، ريشه در طبع آدمی دارد وفطری محسوب ميشود، يا ضرورت اجرای کيفر ها،( يعنی امرِ سياسی، دين را ؛ ولذا)فقيهان را به پذيرش اقرار مجبور ساخته است؛ واز اينرو اقرار برخلاف طبع آدمی است؛ وعقل فردی نيز آنرا نمي پذيرد.

وقتی به سخن معروف پيامبر( که به طرق اثبات دعاوی مربوط است،)می نگريم که گفت: انّما اقضی بينکم بالبيّنات والايمان»من فقط بر اساس شهادت وسوگند داوری ميکنم؛ ونامی از اقرار نبرد، اين پرسش مطرح ميشود که: چرا؟آيا اقرار را در شمار ادله اثبات دعاوی واتهام ها نميدانست؟ يا آنکه چون در مقام بيان طرق اثبات امور حقوقی بود ،جائی برای طرح اقرار نميديد وبه همين علّت،از آن سخن  نگفت . معنی اش آيا اين است که در امور کيفری از اقرار استفاده ميکرد؟جمله معروف ديگر پيامبر در خصوص اقرار( اقرار العقلاء علی انفسهم جائز) کی وبرای چه امری بيان شده است؟آيا تدارک سخن پيشين است؟ به بيان روشنتر:آيا پيامبر ( نعوذ بااللّه) يادش رفته بود وبعداً سخن خودرا کامل کرد؟ به هريک از اين پرسشها که برسيم ودر مقام پاسخ آن بر آييم (به نوعی) با اشکال مواجه ميشويم.

به نظر نويسنده اقرار دارای جايگاه متزلزلی است؛ اين حقيقتِ پوشيده از انظار را،  مجموعه روايات ونظريه ها وفتاوی فقيهان عريان ميکند.بر همين اساس معتقديم که اقرار فقط در موارد ضروری تجويز شده وجزء ادله اثبات دعوی نيست.وآن اقراری که در شمار ادله اثبات دعوی قرار گرفته، ومدّ نظر شارع بوده، اقرار تبرّعی وابتدائی متهم يا مدعی عليه نيست. (ادامه مطلب را در تيتر های آينده – بادقّت بيشتر-جستجو کنيد:)

*-اقرار؛ توبه؛ تکليفِ عزمی وترخيصی:

توبه؛ برپايه آيات وروايات بسيار زيادی که از «کثرت وتنوّع» قابل طرح نيست، تکليف عزمی گناه کار است. قاتل ، زانی وسارق، با اوّليّن حکمی که مواجه ميشود، توبه است. توبه اورا پاک ميکند وبه او مجال جبران ميدهد؛ وموجب هتک حرمت واشاعه فحشاء نميشود.چه آنکه اعتراف به گناه، اشاعه فحشاء را به دنبال دارد واز هتّاکی بشر خبر ميدهد ودر ضمن طرح واشاعه آن به مستعدان آموزش ارتکاب جرم ، ميدهد.وقتی راز يک قتل بر ملا شود، شماری از افراد مستعد از روش قاتل درس ياد ميگيرند. هيچ يک از اين توالی فاسده  (که البته محقّقاً به همه آنها اشاره نشد)در توبه موجود نيست. بنابر اين از منظر عقلی نيز توبه بر اقرار ترجيح دارد.

گفتيم که: اقرار حکم ترخيصی اسلام است. يعنی اگر کسی اقرار نکند،-برای اقرار نکردن-گناه کار شناخته نميشود؛ واز سوی ديگر برای اقرارنمودن، ثواب کسب نميکند.ميدانيد که خاصيّت عزمی بودن تکاليف،اين است که: برای انجام آن ثواب، و برای ترک آن ،گناه ومعصيت( در نامه عمل وی) منظور وثبت  ميشود.تاکنون هيج عالمی نگفته که اقرار کردن ثواب دارد،؛ يا نگفته هرکس اقرار نکند، معصيت کار است. بلکه فقيهان تشويق به توبه کرده اند وتلويحاً اشاره به تر ک اقرار دارند.

در فتوی نامه آية اللّه گلپايگانیدر همين مورد،يک پرسش وپاسخ آمده است:«س 110- كسى كه مرتكب گناه كبيره شده مانند شكنجه و تجاوز به حقوق مردم و مانع از خير بندگان شده تكليفش چيست، آيا براى قصاص خود را بحاكم (قاضى) شرع معرّفى نمايد يا اين كه براى خدا توبه كند و اعمال صالحه جايگزين آن كند؟

ج‏- در فرض سؤال واجب است توبه نمايد و با توبه حقيقى حقّ اللَّه ساقط مى‏شود ولى حق النّاس اگر در آن معصيت باشد مانند سرقت و اتلاف يا قصاص واجب است به صاحب مال يا حق مراجعه نمايد و اگر صاحب مال فوت شده به ورثه‏اش بدهد مگر آن كه آنها او را بري‏ء الذمّة نمايند.»  (20)

*-چرا اقرار ترخيص است؟

چون «عذاب وجدان»  موجب ميشود تامُقِر،به اعتراف در آيد؛او برای نجات از رنج درون ، زبان به اقرار ميگشايد.وی بر اين باور است که با اقرار کردن به آرامش ميرسد واز عذاب روح می رهد. يعنی او تحت فشار روحی از سر احساس، وبر پايه پندار، تن به پيامد اقرار سپرده است؛ انگيزه او عقل نبوده است.البتّه اين مطلب ناظر به اغلب اکثر، است و بيشترازهمه  در مورد قتل وزنا وسرقت صادق است؛ هرچند در مورد امور مالی هم، عذاب وجدان هست امّا، به شدّت عذاب قتل نيست. وهرچند که در مواردی اعتراف بر پايه عقل استواراست؛ واز انسان متعادل صادر ميشود.

 بديهی است هرکس تحت فشار روحی شديد اقدام به اقرار ميکند، اولّا مکره به حساب می آيد ودست کم فاقد شرط اختيار است وثانياً از اقرار  خود پشيمان ميشود  وباز بر سر دوراهی ديگری می افتد که: مردانگی کند واز حرفی که زده باز نگردد يا آنکه از اقرار خود بر گردد؟ وبازگشت از اقرار، چون زياد اتفاق می افتد، يکی از مسائل مهّم همين باب است؛ وذهن فقيهان را به خود مشغول کرده است. وچون از انگيزه اقرار وفعل وانفعالات روحی مقر با خبر اند ،در خصوص قتل وزنا رجوع از اقرار را می پذيرند. اينها نشان ميدهد که شخص اقرارکننده در امر قتل وزنا، از تعادل روحی بر خوردار نيست ؛ولذا در تمام بودن عقل وی ترديد ميشود. وتا زمانی که عاقل بودن مقر احراز نشود، اقرار وی نافذ نخواهد بود.

همين حقايق، از مهمترين علل ترخيصی بودن اقرار از منظر شريعت است؛ ودر جمله معروف پيامبر نمود دارد. اين جمله کوتاه وپرمعنی:« اقرار العقلاء علی انفسهم جائز» که همه بر قبول آن اتفاق نظر دارند، از دوجهت، وبر پايه دوکلمه، محل بحث وانتقاد است: اول- از جهت اشتمال بر يک شرطِ پيش زمينه واصولی، بر اساس کلمه «العقلا»؛ دوم از جهت ضرورت آن در امر قضاوت قبيله ای که فاقد امکان ها وتکنولوژی بود، ولذا ترخيص وتجويز، به شمار آمد؛ و برپايه کلمه « جائز» استوار است.

 مشخصه ديگری که تر خيصی بودن اقرار از آن استفاده ميشود اين است که: برای اقرار کردن هيچ ثوابی منظور نيست؛ قصد قربت هم در آن شرط نشده ولذا عبادت به حساب نمی آيد. از طرف ديگر کتمان آن گناه نيست. امّا شهادت اين مشخصّه را ندارد؛و چون  شهادت تکليف عزمی است، کتمان آن گناه  وحرام است؛وادای آن واجب  ودارای ثواب است .مقايسه بيشتر بين اقرار وشهادت را به وقت ديگری موکول ميکنيم؛ انشاء اللّه در اين باب روشن وکافی سخن خواهيم گفت. [ اصول الفقه]

*-اقرار تبرعی، اقرار تحصيلی:

دونوع اقرار، وجود دارد: اول -اقرار ابتدائی، يا تبرعّی که قبل از انجام تحقيق وباز جوئی از سوی متهم يا مدعی عليه صورت ميگيرد و ومُقرخودش داوطلب ميگرددتا به حضور مرجع رسيدگی يا خصم خود برود واعتراف کند.

دوم-اقرا ر تحصيلی (ناشی از تحقيق وباز جوئی)، که دستاوردتحقيق وبازجوئی فنّی وتخصصّی است؛ واز نتايج کارشناسی های علمی وفنّی وتجارب ومهارت بازجو ، به دست می آيد . اين نوع از اقرار،داوطلبانه نيست واز آغازِ توجه اتهام يا ادعا به وی، در مقام اعتراف نبوده است؛ وچون همه قرائن وامارات را عليه خود می بيند، خردمندانه تن به اقرار ميدهد وتسليم ميشود.نويسنده بر اين باور است که فقط همين نوع از اقرار توسط شريعت تجويز شده است.در حال حاضر، اين نظريه( که:اقرار تحصيلی، هويّت ترخيصی دارد) مطرح شده وتلاش دارد تا(به لحاظ علمی وبراساس نقد وانتقاد وجدل صحيح) جايگاهی محکم برای خويش در علم فقه وحقوق اسلامی منظور کند.

*-اقرار؛ قربانيان، سوداگران:

اشکال مهمتری  که متوجه اقرار است ، اين خواهد بود که: اقرار،فقط آدم های ساده وکم ضرر را هدف قرار ميدهد وبه دام می اندازد؛ مردمان زيرک در اين دام نمی افتند واگر به اقرا رمتوسل شوند از اين دام به سود خود استفاده ميکنند وچون از نقاط کور وضعيف مسائل مربوط به اقرار اطّلاع دارند،اهداف خودرا می طلب اند وسيستم قضائی نميتواند از اقرار آنان به اجرای عدالت برسد. بر اين فرض،اعتبار دادن به اقرار، اعتبار دادن به ضعيف کشی است؛ وبازکردن راهی برای سوداگرانِ زيرکی است که همواره از عدالت ميگريزند.

*-شرايط اقرار

 فقيهان، در خصوص اعتبارِ عامِّ اقرار،شرايطی وضع کرده اند که جمله گی آنها ، حکايت از رعايت احتياط ودقت ورزی ايشان( به تبع امر شارع مبنی بر احتياط) دارد.شرايط ذکرشده عبارت اند از:

اول- بلوغ. دوم-عقل. سوم اختيار. چهارم قصد.پنجم حريّت وششم اينکه محجور نباشد  (21) آيا اقرار به فتل يکبار کفايت ميکند، يا آنکه مثل شهادت، تکرا در آن شرط است ومتهم بايد دوبار اقرار کند؟دوديدگاه وجود دارد: نخست ديدگاه کسانی که صرفاً به روايات استناد کرده اند وبه يک نوبت اقرار کردن کفايت می نمايند . دوم کسانی که برای نظر خود دليل عقلی دارند ولذا اقرار را مانند شهادت ميدانند ؛ برای قتل دوبار وبرای زنا چهاربار اقرار کردن راشرط اثبات دانسته اند.نظر سه تن از مشاهير فقيهان رااز نظر شما ميگذرانيم ودر ضمن بيانات آنان،هردوديدگاه را طرح ميکنيم: 

امام خمينی، تابع ديدگاه نخست است که فقط يکبار اقرار کردن را کافی دانسته است، او نوشته:«الإقرار بالقتل:و يكفي فيه مرة واحدة، و منهم من يشترط مرتين، و هو غير وجيه.= برای اقرار به قتل يک نوبت اعتراف نمودن کافی است؛ برخی از فقيهان دوبار  را شرط دانسته اند امّا اين نطريه موجّهی نيست»  (22)

آية الّله خوئی در شرح اين مقوله نوشته است: «على المشهور شهرة عظيمة، خلافاً لجماعة، منهم: الشيخ و ابنا إدريس و البرّاج و الطبرسي.= فتوا به کفايت يک نوبت اقرار، ميان فقيهان شهرتِ عظيمی دارد،جماعتی از آنان امّا، مخالف اين شهرت اند، از جمله شيخ طوسی وابن ادريس وابن برّاج وطبرسی است» (23)

آية اللّه خوئی سپس مبنای ديدگاه نخست را که خود حامی آن است طرح کرده ومينويسد:« و يدلّ على المشهور مضافاً إلى إطلاق أدلّة الإقرار خصوص صحيحة الفضيل، قال: سمعت أبا عبد اللَّه (عليه السلام) يقول: «من أقرّ على نفسه عند الإمام بحقّ من حدود اللَّه مرّة واحدة، حرّا كان أو عبداً، أو حرّة كانت أو أمة، فعلى الإمام أن يقيم الحدّ عليه» إلى أن قال: فقال له بعض أصحابنا: يا أبا عبد اللَّه، فما هذه الحدود التي إذا أقرّ بها عند الإمام مرّة واحدة على نفسه أُقيم عليه الحدّ فيها؟ إلى أن قال: «و إذا أقرّ بقتل رجل لم يقتله حتّى يحضر أولياء المقتول فيطالبوا بدم صاحبهم» فحمل إلى الوالي إلى أن قال: حتّى أتاهم رجل، فأقرّ عند الوالي أنّه قتل صاحبهم عمداً، و أنّ هذا الرجل الذي شهد عليه الشهود بري‏ء من قتل صاحبه، فلا تقتلوه به، و خذوني بدمه، قال: «فقال أبو جعفر (عليه السلام): إن أراد أولياء المقتول أن يقتلوا الذي أقرّ على نفسه فليقتلوه» الحديث.

و يؤيّد ذلك بمرفوعة عليّ بن إبراهيم، عن بعض أصحابنا، عن أبي عبد اللَّه (عليه السلام) «قال: اتي أمير المؤمنين (عليه السلام) برجل وجد في خربة و بيده سكّين ملطّخ بالدم، و إذا رجل مذبوح يتشحّط في دمه، فقال له أمير المؤمنين (عليه السلام): ما تقول؟ قال: أنا قتلته، قال: اذهبوا به فأقيدوه به» الحديث.

و رواها الصدوق (قدس سره) باختلاف يسير مرسلةً عن أبي جعفر (عليه السلام)، و لكن صاحب الوسائل (قدس سره) نسبها إلى رواية الصدوق (قدس سره) بإسناده إلى قضايا أمير المؤمنين (عليه السلام)، و لعلّه من سهو القلم.

و أمّا ما ذهب إليه الشيخ و هؤلاء الجماعة من اعتبار الإقرار مرّتين، فليس له وجه ظاهر. و ما استدلّ عليه من أنّ فيه احتياطاً للدماء، و ليس القتل بأدون من السرقة واضح الضعف، كيف؟! و لو تمّ ذلك فلا بدّ من اعتبار الإقرار أربع مرّات، لأنّ القتل ليس بأدون من الزنا.-

علاوه بر اطلاق ادلّه باب اقرار،روايتِ صحيح فضيل بر قول مشهور دلالت ميکند.او گفته که من ازابو عبد اللّه(امام صادق) شنيدم، ميگويد:هرکس پيش امام حق،يکبار درباره حدّی از حدود خدا برعليه خوداقرار کند،برده باشديا آزادزن باشد يامردبر امام واجب ميشود که حدّ را بر وی جاری سازد..تا آنجاکه يکی از اصحاب پرسيد :ای ابو عبداللّه !اين حدودی که پيش امام درباره اش يک بار اقرار ميکند وامام آنهارا بر وی جاری ميکند، چيست؟..وميرسد به اينجا که ميگويد:وهر گاه يک بار به قتل کسی اعتراف کند، کشته نميشود، مگر خوخواهان حاضر شوند وخون خواهی کنند؛ اورا به پيش والی می برند..تابه اينجا که گفت:تا مردی پيش آنان آمدودر حضور والی گفت که وی عمداًفاميل آنان را کشته است؛ وآن مردی که شهود عليه او شهادت داده اند از تهمت قتل تبرئه بوده است ونبايد اورا بکشيدوبايد مرا به جای او بگيريد؛گفت ،ابوجعفر گفته که:خونخواهان اگر بخواهند، ميتوانند مُقِر رابکشند»حديث ادامه دارد

مرفوعه علّی بن ابراهيم همين مطلب را تأييدميکند. اواز طريق برخی از راويان شيعه از ابو عبداللّه عليه السّلام روايت کرده که گفت:مردی را پيش علی آوردند که دريک ساختمان مخرئبه دسگير شده بودوکاردی خون آلود در دست داشت ومردی نيزهمانجا سربريده شده در خون خويش، می غلطيد. علی از او پرسيد چه ميگوئی؟گفت من اورا کشتم. علی گفت ويرا ببريد وقصاص کنيد. حديث دنباله دارد.

همين روايت را شيخ صدوق به صورت مرسل، ازابوجعفر عليه السّلام نقل کرده که با اين حديث اختلاف اندکی دارد.اماّا نويسنده کتاب وسائل برای آن سند نقل کرده، آنرا در شمار قضاوت های علی آورده است؛ وبه نظر ميرسد که خطای قلم باشد.

وامّا آنچه شيخ وآن جماعت( هواداران ديدگاه دوم) برآن رفته اند،که:اقرار بايد دوبار باشد،وگرنه اعتبار ندارد،توجيه مستندی از ظواهر ( روايات) ندارد.اينکه گفته اند:دومرتبه اقرار کردن از باب احتياط است؛ وسرقت از قتل مهم تر نيست؛ آنجا دوبار شرط است؛ اينجاهم بايد دوبار صورت گيرد؛ضعف اين استدلال را روشن ميسازد.اگر اين استدلال درست باشد بايد بگويند درباره قتل چهار بار اقرار کند، زيراقتل از زنا مهمتر است ودر زنا چهار مرتبه اقرار کردن لازم است.»  (24)

در خصوص همين مطلب،محمد حسن نجفی(صاحب جواهر) مينويسد:« أما الإقرار فيكفي فيه المرة وفاقا للأكثر، بل عليه عامة المتأخرين عدا نادر،للعموم و خصوص ظاهر المرسل المرفوع  الآتي و غيره و لكن بعض الأصحاب كالشيخ و ابني إدريس و البراج و الطبرسي و يحيى ابن سعيد على ما حكي عنهم يشترط الإقرار مرتين و لا نعرف له وجها إلا الاحتياط في الدماء الذي لا يعارض الأدلة مع أنه معارض بمثله، و عدم بطلان دم المسلم، و لذا قبلت فيه في الجملة شهادة النساء و الصبيان و قسامة المدعي تحقيقا لقوله تعالى : «وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ» و إلا القياس على السرقة الممنوع عندنا، على أنه مع الفارق، ضرورة كونها من الحقوق الإلهية المبنية على التخفيف و المسامحة و لذا يسقط بالتوبة بخلاف حقوق الآدميين.

يک نوبت اقرار، کافی است؛ اين نظر موافق با فتوای اکثر فقيهان امامی است؛ بل که نظر همه فقيهان متأخّراست ؛ به جزچند نفر.دليل ( کفايت يک نوبت اقرار)عموم ادله است؛ وبه ويژه ظاهر متن آن روايت مرسل ومرفوع،که از نظر شما خواهد گذشت وجز آن روايات ديگر.امّا شماری از فقيهان امامی مانند شيخ طوسی وابن ادريس وابن برّاج وطبرسی ويحيی ابن سعيدبنابر آنچه از آنان نقل شده دونوبت اقرار را شرط ميدانند.وما برای آن توجيهی به جز احتياط در خون مردم، نمی بينيم.دليلی که نميتواند در برابرادله ما عرض اندام کند. علاوه بر اينکه بااستدلالی مشابه خودش درگير است؛ وبا اين استدلال که: خون مسلمان پامال نميشود.به همين دليل است که در اينجا شهادت بچه ها وزنان وسوگندمدعی(خونخواهان)پذيرفته ميشود؛ تا کلام خدا که گفت:زندگی اجتماعی شما بسته به قصاص است؛ محقق شود. اگر چنين نباشد،قياس قتل به سرقت از نظر مبانی شيعه ممنوع است؛ علاوه بر اينکه قياس مع الفارق است؛ بديهی است که مجازات سرقت از حقوق الهی محسوب ميشود وبنای شارع در اين حقوق بر تخفيف ومسامحه است؛ ولذا با توبه ساقط ميگردد؛برخلاف حقوق مردم که اين ويژه گيها را ندارد»  (25)

با اين وصف ، ميزان اعتبار اقاريردر اثبات امور کيفری وحقوقی، محدود ميگردد؛ به ويژه در اثبات قتل؛ زيرا که شارع نسبت به آن حسّاسيّت بيشتری دارد واجماعاً همه فقيهان در آن باب امر به احتياط ميکنند.

*-اقرار؛ تفريع فروع، در فضای مغصوب:

* نظر به اينکه اقرار، هويّت ترخيصی دارد،ولذا بر خلاف اصل اوليّه است، وشرع نيزاز منظر عقل آنرا تجويز کرده است، نمی توان برای آن فروع چندانی بر ساخت. از اين رونبايد مانندعلامّه حلّی برای اقرار شاخ وبالهای زيادی برويانيم؛ بل که هر چه ميتوان بايد از شاخ وبال های آن هرس نمود، تا خلاف کارانِ زيرک ،درميان آنها پنهان نشوند.

روشنتر، اينکه: تفريع فروع فقط در فضای مجاز، امکان شرعی دارد.وفضای مجاز، همان فضاهای تکاليف عزميه شرعيّه است ؛ وشامل تکاليف ترخيصيّه نميشود.تفريع فروع در مسأله ای مثل اقرار، کشت وزرع در مکان وفضای غصبی محسوب ميشود وفاقد اعتبار است.

*اقرارمتهم،ترتيب اثر قاضی؛ جايز يا لازم؟

مستند اساسی اعتبار اقرار در امر کيفری،(وبه قياس اولويّت، در امر مدنی وحقوقی) همان جمله معروف:« اقرار العقلاء علی انفسهم جائز» است.

 

بررسی اعتبارروايت نبوی

روايتی که مستند اعتبار فقهی «اقرار»گرفته است، «مرسل» است، يعنی سلسله سند ندارد.قاعده در باره رويت های مرسل اين است که

بررسی دلالت روايت

بحث مهم ديگری که دراينجا مطرح ميشود واين مقاله متضمن همين است، بحث از دلالت يعنی مفهوم وپيام اين روايت است.يعنی اينکه اينک اگر فرض کنيم روايت واقعاً از پيامبر باشد،ودرجهت صدور آن از ايشان ترديدنکنيم، آطا ميتوان از اين تک روايت بدون سند،با مشکلاتی که داشت،اسفاده نمود که اقرار (با شرايطاش)عليه افراد نافذ هست يانيست؟جايز است، يا احيانا حتیّ جايز هم نيست؟

قاعده من ملک

قاعده «من ملک شيئاً ملک الاقراربه» چه قدراعتبار سندی دارد؟  وتا چه ميزان دلالت آن معتبر است؟ودر اينجا چه مدخليّتی خواهد داشت؟ ربط قاعده با روايت ازکجا پيدا شده است.

اقراربه اسلام، اقرار«لانفسهم» ومسموع!

درباره اقرار کافر به اسلام وگفتن شهادتين، کسی نبوده که ترديد کند وآنرا نپذيرد. اعتبار اين نوع از اقرار به سود مقر، مجمع عليه بين المسلمين است.اين در حالی است که اقرار لانفسهم است، نه علی انفسم.

اقرار ولی ،معتبر در حق مولیّ عليه؟

 در مورد اسلام آوردن پدر، گفته اند درحق بچه ها نافذ است وبه تبع ولی مولی عليه هم مقر به حساب می آيد.

اقرار زنان؛ متفاوت از مردان

 جمله ای نيز از پيامبر نقل شده که در مورد يک قضيّه خاص گفته اند:« سکوتها اقرارها»با اين بيان ، فقيهان سکوت زن را اقرار دانسته ومعنی اقراررا توسعه داده ودر تفسير آن ونيز ادای اقرا جنسيّت رادخيل ميدانند.

اول اقرار، بعد انکار؛ آيا پذيرفته است؟ ( الانکار بعدالاقرار)

برگشت از اقرار واعتراف آيا مورد قبول است؟ اين پرسش از دوره اول معتبر شدن اقرار وورود به حوزه فقه، مطرح بوده است. در مواردی ، انکاربعد از مورد قبول واقع ميشود.در خصوص امر کيفری انکار بعد ازاقرارمسموع است.البته منظور از انکار بعد از اقرا، اين است که هم اقرار قضائی باشد وهم انکار.

اقرار قضائی؛اقرارمدنی

مراد از اقرا قضائی، اقرار در نزد قاضی است. ومراد از اقرارمدنی ،اقرار در پيش غير قاضی است. برای اعتبار يافتن اقرار مدنی شاهد عادل لازم است که شهادت دهند او پيش ايشان اقرار کرده است . قاضی ها اين شهادت بر اقرار را قبول ميکنند ما در ادامه بحث خود همين مسأله را نيز مطرح ميکنيم که آيا شهادتِ قضائی بر اقرارمدنی شرعاً اعتباردارد يا ندار؟

اقامه شهادت قضائی بر اقرار مدنی

ذی حق، يا مدعی ويا شاکی ، به خودشان اجازه ميدهند که از هر راهی برای اثبات دعوای خود در نزد قاضی ودست يافتن به حکم او استفاده کنند وهمين شگردها موجب شده تا علم فقه وعلم حقوق برای رشد وبالندگی  از آنهااستفاده کنند ودولت ها هم برای فصل خصومت  در دادگاهها از آنها سود جويند .به عبارت ديگر سهم عرف دررشد علم فقه وعلم حقوق ازچنين مواردی اثبات ميشود. اين کمترين برآن است که عرف نقش سازنده وپر رنگی در علم فقه دارد. وحتیّ بيشتر وپيشتر هم در شريعت چنين سهمی داشته است. کارهای مفيد مردم تحت عنوان امضائيّات اسلام به حوزه دين آمده است .اين امضائيّات اينک رنگ ديگری دار د وفقيه بدون توجه يا با توجه وبدون آنکه اعتراف کند، رأی مردم را به حوزه فقه می آورد وبه آن اعتبار شرعی می دهد. نفس پرسشها که اغلب از سوی مردم است، موجب رشد علم فقه شده است.( وبه مصداق السوال نصف العلم، نيم دانش فقه را مردم نوشته اند) زيرا علم فقه هويّت اساسی خودر اوام دار پرسشهای مردم است.من بيشتر از اين برای مردم سهم قائل هستم . زيرا عقيده تجربی دارم که فقيه کلام مردم ورويه آنان را ازايشان گرفته وبه فقه آورده است.در خصوص امور حقوقی ومدنی وبالاخص امور قضائی ، اين مطلب روشنن تر است .بيمه وجبران کسراعتبار پول يکی از عمده ترين اقلام اين وام گيری  تقليد مدارانه است. در اينجا فقيه مقلد عرف شده است. [فقه وفلسفه آن]

اقرار دربستر مرگ

مسأله ديگری که در اين پژوهش پرداختن به آن خالی از فايده عملی نخواهد بود، اين است که بدانيم اقرار در بستر مرگ، نافذ هست يا نيست. اين مسأله مورد بحث فقيهان قرار دارد وبرخی نظر به عدم اعتبار داشته اند . علامه حلی نوشته : « »

اقرار از نگاه تلمود:

براساس فصل دهم تلمود(تلخيص آبراهام کهن) که درباره علم قانون است، به ويژه فصل پنجم آن که درباره قضات وگواهان ميباشد، تنها راهِ اثبات اتهام يا ادعا شهادت شهود است. از سوگند نيز به ندرت نام ميبرد امّا، از اقرار هيچ سخنی مطرح نميشود. چنين به نظر ميرسد که تلمود(يعنی تفسير رسمی تورات) اقرار را از ادلّه اثبات جرم نميداند وعلی القاعده بايد همين طور باشد. (26)

اهميّـت ويژه به حقّ حيات انسان:

از نگاه قرآن، قتل يک انسان برابر با قتل همه انسانها است؛ اين نکته حکايت از عمق توجه اسلام به حق حيات انسان دارد.

مومنان گمان کرده بودند قانون قصاص برای آنان نيست، برای غير مسلمانها ( يهود وديگر مردمان) است. قرآن ميگويد چنانکه برای آنان نوشته شده است؛ برای شما هم هست؛ قانون قصاص برای همه است.  (27)

 قرآن ميگويد برای اهل تورات بر پايه کتاب حودشان عمل کنيد. وبرای اهل انجيل بر پايه انجيل، وقاعده الزام را قبول ميکند؛ چگونه فقه اسلامی قصاص را برای آنان اجرا نميکند؟قرآن تورات را تصديق ميکند وصراحتاً ميگويد قصاص را از تورات دارد،  وقرآن پيروان موسی وعيسی را به رسميّت می شناسد؛ چگونه فقيهان برای قتل يک اهل کتاب قصاص قاتل راتجو نميکنند؟ تکافو از کجا به فقه شيعه راه يافت؟ آيا به جز غلوّ عامل ديکری نقش داشته است؟ درسنّت شيعی با دو دسته از روايات موجه ايم، چرا بايد گزينه حرمت نداشتن جان کافر، تيک بخورد؟قتل نفس مگر شامل نفسِ غير مسلمان نيست؟ اسلام با مسلمان کشی مخالف است يا با آدم کشی؟ اسلام دين جهانی است ومخاطب خودرا انسان ميداند؛ (28)  پس نبايد قصاص انحصاراًبرای مسلمان باشد. واسلام،دينی است، که اکراه را نمی پذيرد؛ پس نميتوان گفت حرمت قائل نشدن برای انسان غير مسلمان، به منظور گرويدن او به اسلام است؛ که در اين صورت اسلام آوردن کفاّراز ترس جان ولذا اکراهی خواهد بود.

 نتيجه مقاله:

باتوجه به تعريف واژه های کليدی اين مقاله وبا توجه به اهميّت ويژه شارع ، به مسأله حيات انسانها وحقی که برای زيستن دارند،اين نوشته به اين نتيجه ميرسد که: اثبات کيفر قصاص بر پايه اقرار محدود است؛ ومحدوديّت عبارت است از اينکه:اولّاًً-اقرار تبرّعی جائز ومعتبر نيست وفقط ادله اين باب، قدر متيّقن را که همان اقرار تحصيلی است، می پذيرد.ثانياً-قاضی نبايد درهمه موارد، اقرار متهم را بپذيرد. يعنی قاضی نخست بايد سراغ شهادت شهود وقراين وامارات ونتايج کارشناسی وامثال آن برود واز شيوه های فنّی وتکنولوژی قضاوت جنائی بهره بگيرد تا برای وی اقناع وجدانی بر پايه علم خود وی حاصل شود. وچونکه اقرار برای مورد غير عادی تجويز شده ، استفاده اوليه از آن نادرست ميباشد. ثالثاً- بايد مطمن شود که متهم تمامی شرايط اقرار کردن را دارد.رابعاًً- به محض آنکه برای وی ترديد حاصل شد، متهم را تبرئه کند. معنای اين سخن آن است که درموارد شکّ، به حد اقل بايد بسنده کرد. زيرا تجويز اقرار ضرورتاً ازباب ترخيص بوده است و اين اقتضای ترخيصی بودن اقرار است، که به حداقل اکتفا شود. برای شکستن اصل حرمت جان انسانها، که يک قاعده يقينی است،قاضی بايد به يقين برسد؛ وبرای نقض آن به موردی که شرعاً خروج از قاعده را تجويز کرده، بسنده کند. اشاره کرديم: چون اقرا رهزن است وممکن است برای رد گم کردنِ بازجو وقاضی ابراز شود وبرای آن باشد که از کيفر برهد ،نبايد تحقيق قاضی با اقرار متهم متوقف بشود. با همه اينها:در مواردی که هيچ دليلی غير از اقرار موجود نباشد وقاضی اطمينان حاصل نمايد که متهم ويرا فريب نمی دهد ويقين کندکه شرايط اقرار در او هست؛ ويرا موعظه ميکند وپيامد حاصل از اقرار اورا گوشزد ميکند وخود ويرا مسول نتايج اقرارش معرفی ميکند وسپس حکم صادر می کند.اين چيزی است که از مجموع مطالب يادشده ی پيش گفته به دست می آيد.

نتايج جانبی اين مقاله:

اين مقاله علا وه بر تعقيب هدف مورد نظرش، به اهداف جانبی ديگری ميرسد که اطّلاع از آن برای خواننده ، خالی از لطف نيست. واين نتايج يا اهداف تبعی، که در کنار هدف مقصود، به دست آمده استٍ، عبارت اند از اينکه:

اولّاً- فقه شيعه درباره کلمه های اساسی اش،يعنی در مورد «اصطلاحات»  فا قد يک نظام تفسيری است. ودر تاريخ فقه شيعه تا عصر ما، فرهنگ نامه فقهی ، وجود نداشته است؛ تا آنکه مرحوم آية اللّه علی مشکينی( وشماری ديگر ازفضلا) به اين امر همّت گماشته است.شيعه در اين اقدام نوپا است وهنوز با اهداف مورد نياز خود ، فاصله دارد.

پيشينه تفسير فقهی کلمات وسابقه فرهنگنامه نويسی فقهی امّا، در ميان ديگر مذاهب فقه اسلامی مانند حنفی ها وشافعی ها قرنها پيش از اين بر ميگردد.فيّومی درگذشته 770 هجری قمری کتابی در شرح واژگان کتاب فقهی الرافعی نوشته ونام آنرا «المصباح المنير فی غريب الشرح الکبير» نهاده است. سيّد شريف گرگانی در گذشته 816 هجری قمری،از پيروان مذهب حنفی کتابی تحت عنوان« التّعريفات » نوشت ونام خويش را تا ابد برای اهل فقه وحديث جاودانه کرد. اثر گران قيمت او، يک دائرة المعارف يا قاموس اصطلاحات فقهی است.به جز اين دونفر افراد ديگری نيز در اين رشته قلم زده اند.

ثانياً –فقه اسلامی قانون قصاص را از تورات دارد، برای تفسير درست قصاص وتعاريف مورد نظر، تورات( هم چنين تلمود) منبع قانع کننده وروشنی است؛ وميتواند ابهامات موضوع را بر طرف سازد.به نظر می آيد: فقه مذاهب اربعه( اهل سنّت) که در تعريف واژه ها دقيق تر از فقه امامی سخن گفته بودند، از همين منبع تغذيه کرده اند.

ثالثاً –فقه راه را برای قاتلان وجانيان بالفطره باز ميگذارد، تا هر وقت بحواهند، هر کسی راميخواهند، به کشند و ادعای مهدور الدم بودن مقتول را مطرح کنند. فقه، هم چنين به آنان مجوز ميدهد تا بر پايه ادعای خودشان مرتد را بکشند ومقتول را علاوه بر آنکه مورد تجاوز جسمی قرار گرفته مورد تعرض وتجاوز عِرضی هم قرار دهند وبه کفر وشرک ونفاق وامثال آن متهم کنند.اينها نقاط ضعف فقه اسلامی است.فقيه وظيفه دارد راه سوء استفاده از فقه را بر روی چنان کسانی به بنددامّا، به وظيفه خود عمل نکرده است.

 رابعاً – تعاريف اهل سنّت دارای قيودی دال بر آلت قتل، ونوع قتل، وطاقت مقتول، بود ؛ واين قيود در تعريف فقيهان امامی ديده نشد.

خامساً –استدلال عقلی در فقه امامی ريشه هزار ساله دارد؛ وسنّت ( متنخوانی؛ بنياد گرائی فقهی)از آغاز تا عصر ما امتداد يافته، و حتّی در فتاوی فقيهان سياسی معاصر ديده ميشود. معنی اش اين است که :عقل گرائی ونو انديشی به تغيير وتحولات معاصر، ربطی نداشته است. واينکه: فقيه دارای انديشه های سياسی به روز، ميتواند فقيهی بنياد گرا باشد؛ واين دو باهم منافات ندارد. يعنی فقيهی ميتواند در حوزه سياست عقل گراباشد ولی در حوزه فقه متن خوان.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: