RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت دوازدهم

 

75 – امير، خليل قهستاني

در ايام حكومت ميرزا ابوالقايم بابر، (853 – 860) در سده نهم قمري فرمانرواي ناحيه زير كوه قاين بود.

در اوايل جلوس بابر، حدود سالهاي 854-855، اغتشاشي در منطقه زيركوه پديد آمد و آن ناحيه مورد تعرض و تجاوز قبائل اعراب (احباش) قرار گرفت، بنحوي كه اين گروه مهاجم دوره گردف توانسته بودند، بر تمامي اراضي كشاورزي و مراتع آن ديار مسلط شده و عرصه زندگي را بر ساكنان آن، تنگ نمايند.

امير خليل كه قصبه شاهرخت مركز حكومتش بود، چون توان مقابله با لشكر آنان را نداشت، با تدبير خاصي، از سران و بزرگان و جمع كثيري از لشگريان متجاوزين، دعوت كرد، و آنان را براي ضيافتي فرا خواند.

در كنار اين مهماني و بدون اطلاع اعراب، افراد كثيري مسلح آماده كرده بود، تا در فرصت مناسب با يك حمله برق آسا همه سران و رهبران فتنه‌جوي عرب را از پاي درآورند.

اعراب كه بيش از هزار نفرشان براي ضيافت مرگ آمده بودندف بناگاه غافلگير شده، مورد حمله افراد مسلح امير خليل قرار گرفتند، در اين نبرد اكثريت قريب به اتفاق آنان به قتل رسيدند، و به اين شگرد دست اعراب غارتگر از ناحيه زيركوه قطع و مردم دوباره به زندگي عادي خود ادامه دادند.

اين خبر به گوش بابر ميرزا، در هرات رساندند. وي خسنود گرديده و هدايائي به امير خليل اعطاء و بر مقام و منزلتش بيفزود.

از بيا آيتي به نقل از حسامي در تاريخ قهستان ه معاصر امير خليل بوده استفاده مي‌شود كه پس از اين دامنه حكومتش گسترش يافته شامل تمامي قهستان مي‌شد.

نيز ابلاغ فرمانروائي امير خليل توسط بابر ميرزا صورت پذيرفته بود. گرچه ما در اين خصوص دليلي نداريم، ليكن به عنوان يك حدس و برداشت به ظاهر درست آن را مي‌پذيريم.

سال مرگ امير خليل حدود 875 و مصادف با اوائل جلوس خاقان منصور (سلطان حسين ميرزا بايقرا) بوده است، كه در يك نبرد دلاولانه با تركمنان (بقاياي سلاجقه) در همان زيركوه به قتل رسيد.[1]

حسامي قهستاني در مدح امير قصيده‌اي دارد كه چند بيت آن چنين است:

نورسيده ميوه‌اي، از شاخسار خرمي
هم، به طلعت، چهره او خرمي‌ها را مزيد
هم رخ او فرخ، هم عارض او دلپذير
رايتي از فتح و نصرت، آيت نعم النصير
قبله اقبال او، بادا مصون از اختلال

نو شگفته گلبني، در  باغ خوبي، بي بديل
هم به گوهر، نسبت او خستگي‌ها را مزيل
هم لقاي او خجسته، هم جمال او جميل
آيتي از مصحف اطف، آيت نعم الوكيل
هم چنانكه كعبه حق، زآفت اصحاب فيل

پيداست كه امير مردي زيبا چهره و خوش منظر بوده و به امر وكالت خاقان مغفور بابر ميرزا، در منطقه قاين به حسن تدبير شهرت داشته است.

اشاره حسامي در اين قصيده به طلعت و گوهر شايد دو زن سياست‌مدار آن عصر بوده‌اند، كه باعث ترغيب و دلگرمي بيشتر امير مي‌شدند، گوهر، يا گوهرشاد از زنان سياست‌مدار و خيرخواه آن دوران و زن شاهرخ شاه تيموري است، كه به دست سلطان ابوسعيد به قتل رسيد.

آثار خير فراواني در ايران از او به يادگار مانده، از جمله مسجد معروف و زيباي مشهد كه هم اكنون به نام او همان شكوه و زيبائي برجاست.

به هر حال اشاره حسامي در انتساب امير به گوهرف شايد نسبت خانوادگي امير، با تيموريان باشد، بر اساس اين حدس طلعت زوجه امير و موجب پيوند او خواهد بود.

مدارك:

1 – بهارستان، ص238/237.

2 – حبيب السير، ج4، ص 112/111/23.

 

 

76 – خليل ابن محمد اشرف قايني

فقيه، فيلسوف، متكلم و حكيم معروف ايران در سده يازدهم و آغاز سده دوازدهم است.

شيخ عبدالنبي قزويني كه از بزرگان و فضلاي سده دوازده است شرح حال مختصري از وي نگاشته و او را بسي توصيف نموده است. قسمتي از سخنان عبدالنبي چنين است:

«برع في الفضل و فاق علي جمله علماء الحذاق في جميع الادوار و الافاق فنسخ بشمول فضله افكار الاولين و صار قدوه لاهل العلم من المتاخرين»

در دانش و فضل به حد بالائي رسيد و بر همه دانشمندان متخصص و تيزهوش در طول قرون و اعصار برتري يافت، با وسعت دانش خويش افكار عالمان گذشته را بي‌اثر كرد و پيشواي دانشمندان آينده گرديد.

براي ادامه تحصيل راهي حوزه علميه اصفهان گرديد و از محضر اساتيد آن حوزه بهره گرفت و مدتي در حوزه درس آقا رضا خوانساري برادر آقا جمال الدين خوانساري حاضر مي‌شد. بعد از فوت معظم له به كلاس درس آقا جمال الدين رفت، وقتي ايشان متوجه مي‌شود به آقا خليل مي‌گويد: سزاوار نيست شما با اين فضل و دانش در جلسه درس من باشيد بلكه لازم است جنابعالي براي طلاب حوزه درس بگوئيد.

حوزه درس آقا خليل در اصفهان پر محتوي بود، نقل است روزي مولانا محمد شفيع كه از بزرگان و اساتيد معروف حوزه اصفهان بوده مخفيانه به جلسه درس آقا خليل مي‌رود، پس از اتمام درس نزد آقا رفته و او را بسيار ستوده است.

بعد از فوت آقا جمال كه زعيم حوزه اصفهان بود، آقا خيلي از معدود افراد كانديد زعامت و رهبري بود و به قول شسخ عبدالنبي «مشار بالبنان» در همين ايام، حمله افغان‌ها به اصفهان شروع و پايتخت ايران سقوط مي كند و ضربه سختي بر حوزه علميه اصفهان نيز وارد مي‌شود.

آقاي سعيد نفيسي و مرحوم آيتي ايشان را از شاگردان مرحوم شيخ بهائي دانسته‌اند، ليكن اين سخن با توجه به تاريخ فوت شيخ (1031) و تاريخ حيات و فوت آقا خليل قايني درست به نظر نمي‌رسد، زيرا از فوت مرحوم شيخ بهائي تا فوت مرحوم آقا خليل بيش از صد سال فاصله است مگر اينكه عمر آقا خليل را چيزي در حدود 120 سال بدانيم.

حوزه درس استاد:

اشاره شد كه در اصفهان حوزه درس داشت كه از شكوه و گسترش خاصي برخوردار بود، بيشتر فلسفه و كلام و كتب بوعلي‌سينا و خواجه نصير را تدريس مي‌نمود.

شاگردان زيادي داشته كه نام سه نفر را در منابع در دسترس، ديده‌ام:

1 – سيد اسد الله بن علي رضا حسيني كه تقريرات درس فلسفه استاد را نوشته است.

2 – مرحوم سيد نعمه الله جزايري نويسنده مشهو سده دوازدهم.

3 – امير محمد صالح قزويني، كه علاوه بر استفاده از محضر معظم له از كلاس درس علامه مجلسي و محقق خوانساري نيز، بهره برده است.

در ايام اقامت قزوين نيز حوطه درس خوبي داشته و علماي آن شهر نيز در حوزه درسش حاضر مي‌شدند.

در قزوين دو نفر از فضلا در قبال او اظهار وجود مي‌كردند.

1 – مير محمد مؤمن كه مردي دانشمند و مقتدر بود.

2 – حاج محمد رضا.

آقا خليل در باره آنان گفته بود، مير محمد را دوست ندارم، زيرا جز حسد و كينه‌توزي و جلوه‌گري هدفي ندارد و سر منشاء اين ويژگي ها علاقه به دنيا است و هيچگونه هدف اخروي و ديني در كار ندارد.

اما حاجي رضا را دوست دارم زيرا هدفش در معارضه با من اصلاح امور دين و اهتمام به شئونات مسلمين است ولي در عمل دچار اشتباه گرديده

مرحوم شيخ عبدالنبي كه به عصر حياتش نزديك بوده و احتمالاً در ايام شباب اين دو نفر را ديده در تأئيد و تصديق آقا خليل قايني مي‌نويسد: در مورد اين دو نفر چنان بود كه آقا خليل گفته است.

مرحوم عبدالنبي چند سطر بعد آقا خليل را به زهد و تقوي و حسن اخلاق و ارادت كامل به ائمه اطهار و معصومين(ع) مي‌ستايد.

اقامت در قزوين

آقا خليل در اواخر دوران محاصره اصفهان از آن شهر مهاجرت نموده به قزوين آمد.

قعاليت وتلاش او در ايام اقامت كوتاهش در اين شهر كه به مدت دو سال امتداد داشت، تعجب همگان را برانگيخته بود.

قبل از ورود معظم له به قزوين، مي‌گساري به حد اعلاي خود رسيده بود و مردم شهر چون آب باده مي‌نوشيدند، كردار ناشايست ديگري نيز رواج كامل داشت و اين فضاحت و نكبت دامن‌گير اغلب ساكنان آن ديار بود.

با ورود خود به شهر، دستور داد تمام منكرات قلع و قمع بشود، و پس از مدت كوتاهي چنان شد، كه فرموده بود، به نحوي كه قطره‌اي ميف يافت نمي‌شد و چنان بر مردم شهر نفوذ داشت كه امر آنان در اختيار او و جز فرمان او نمي‌بردند.

اعتبار و منزلت بلندي كه در ايام اقامت خود در قزوين داشته است بي‌سابقه بوده است.

اهميت اين جريان وقتي روشن مي‌شود كه بدانيم بزرگان زيادي هم‌زبان با او از اهالي خود قزوين وجود داشتند كه هر يك استوانه‌اي از علم و دانش بودند.

يك تذكر:

توجه به اين نكته ضروري مي‌نمايد كه بدانيم معاصر با آقا خليل قايني، يا در چند سال قبل و بعد از اقامتش در قزوين سه نفر از علماي اين شهر نيز هم نام او بده‌اند.

1 – ملا خيلي ابن محمد زمان قزويني نويسنده كتاب اثبات حدوث اراده به برهان عقلي و كتاب شرح حديث عمران صابي و كتاب حديث سلمان مروزي.

2 – حاج خليل ابن حاج بابا قزويني معروف به زركش كه وي نيز رساله‌اي در شرح حديث عمران صابي دارد.

وي استاد عبدالنبي قزويني بود، و لذا قدري از آقا خليل قايني متأخر است.

3 – ملال خليل ابن غازي قزويني در گذشته 1089.

به ايشان نيز شرح حديث صابي نسبت داده شده است.

آثار آقا خليل

آثار ونوشته‌هائي كه از او به دست آورديم از اين قرار است:

1 – شرح حديث عمران صابي، اين حديث داراي مضامين و عبارات مشكلي است، وي آن را گزارش و شرح كرده و نكات مشكل آن را روشن و خواندن و درك آن را آسان نموده، اين كتاب را به سال 1136 در آخر حيات خود نگاشته است.

نسخه‌هايي از اين كتاب موجود است: نسخه كتابخانه مرحوم آيت الله مرعشي در قم به شماره 3339 و 4691.

نسخه‌اي در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران به شماره 6/6605 نيز وجود دارد نسخه ديگري جز مجموعه مرحوم طبرسي بوده كه آقاي استادي و مدرس در نسخه‌هاي خطي قم معرفي كرده‌اند.

نسخه ديگري در كتابخانه دانشكده الهيات دانشگاه مشهد به شماره 1/14827 موجود مي‌باشد.

چند نسخه در كتابخانه مجلس شورا نيز در دسترس است.

نسخه‌اي به شماره 1203 در كتابخانه ملي ملك از سده 11 داراي 70برگ 19سطري، به ابعاد 5/11×16 نيز وجود دارد.

2 – نور البصر الحل مساله الجبر و القدر

اين اثر را رد 27 رمضان 1130 به پايان برده داراي مسائل فلسفي و كلامي در باره قضا و قدر و جبر و تفويض است كه از مسائل مشكل عقايد و كلام مي‌باشد.

از اين اثر نيز نسخه‌هائي وجود دارد:

1 – نسخه كتابخانه مركزي دانشگاه تهران شماره 286 اهدائي سيدمحمد مشكات بيرجندي.

2 – نسخه مرحوم ميرعلي نجف‌آبادي كه در سال 1330 كتابت شده.

3 – نسخه آقا سيد علي شبر.

4 – نسخه كتابخانه وزيري يزد، شماره 1149 كه در 23 شعبان 1139 تحرير شده.

مرحوم تهراني نام كتابرا الالهيه در شرح رساله جبر و تفويض و اثبات الامر بين الامرين منسوب به امام محمد تقي(ع) مي‌داند.

3 – رساله رد نصارا

يكي از دانشمندان مسيحي در تأييد مرام خود رساله‌اي نوشته بود، ايشان بر كتاب او ردي نوشته و مطالب آن را نقد كرده‌اند.

اين كتاب داراي يك مقدمه و يك خاتمه و چندين فصل است، كه قبل از سال 1097 نگاشته شده است.

نسخه‌اي از اين كتاب در يك مجموعه از مرحوم دكتر مهدي بياني به شماره 8/592 موجود بوده است. تاريخ كتابت مجموعه ياد شده سالهاي 1086-1097 مي‌باشد.

4 – البداء

اين رساله را بعد از شرح حديث عمران صابي نگاشته است، نسخه‌اي از اين كتاب در كتابخانه مرحوم آقاي علي محمد نجف‌آبادي در حسينيه نجف (عراق) وجود دارد.

5 – حاشيه بر شرح اشارات خواجه نصير الدين طوسي

به نسخه‌اي در اين مورد دست نيافتيم.

6 – تقريرات درس استاد

شاگرد آقا خليل، سيد اسداله حسيني مجموعه‌اي از افادات و تقريرات استادش را نوشته كه شامل چند بخش است:

اول – همان نور البصر، ص 1/62.

دوم – حاشيه مرحوم شيخ عبدالحسين قنديل كربلائي بر اين رساله.

سوم –  رساله‌اي در وجود، 65/70.

كه تقرير درس قلسفه استاد است و سيد اسداله حسيني در پنجم ربيع‌الثاني 1118 مطالب را از استاد استماع و در 1134 نوشته است.

چهارم – چهار بند در پاسخ به شبهه‌اي در باره قدرت خدا، 70/73 كه از روي نسخه مورخ 1120 توسط همين اسداله حسيني نوشته شده است.

پنجم فايده‌اي در باره عينيت صفات خدا

ششم – مطالبي پيرامون نماز، مورخ به 1123 و اينكه نماز معراج مؤمن است به تاريه 1134.

نسخه ياد شده توسط سيد اسداله در چاشت روز چهارشنبه 12 رجب 1134 به پايان رسيد، اين نوشته را وي در اصفهان از روس نسخه‌اي كه استاد، تصحيح كرده كتابت نموده است.اين نسخه كه داراي 73 برگ و به خط نستعليق خوش نگاشته شده به شماره 3974 در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران موجود است.

فرزند استاد:

نيز از وي يادگار ارزشمندي كه از افاضل دوران بوده به جاي مانده و استاد نام پدرش محمد اشرف، بر او گذارده بود، ولي به آقا بابا شهرت داشت.

در همين مجموعه شرح حال وي خواهد آمد.

فوت استاد

مرحوم عبدالنبي قزويني فوت معظم له را در شهر قزوين به سال 1136 اعلام نموده و اين دو بيت شعر را نقل كرده است:

الفيض علي قبر خليل ممطال
الظهر اليوم فقده تاريخ

في ليله مبعث نبي المفضال
اذزال به شمس سماء الافضال

واژه «الظهر» بر اساس حروف ابجد همان 1136 مي‌باشد، بنابراين منظورش از اواخر محاصره اصفهان اوائل حمله افغان‌ها به سال 1134 است، زيرا اصفهان در سال 115 سقوط كرد و سال 1142 توسط نادرشاه آزاد شد.

نيز تاريخ كتابت برخي از آثار استاد كه در اصفهان به سال 1134 در ماه رجب بوده، نبايد با مطالب ياد شده منافاتي داشته باشد، چه ممكن است اسدالله حسيني پس از مهاجرت استاد تحرير كرده باشد و يا اينكه در ماه رجب كه وي از كتابت آن فراغت يافت، استاد در اصفهان بوده و بعد از اين تاريخ به قزوين رفته است.

مدارك:

1 –     تتميم امل الامل، عبداالنبي قزويني، از انتشارات كتابخانه آيت اله نجفي، قم، سال 1407، به كوشش سيداحمدحسيني، ص 142 الي 146.

2 –                     بهارستان، ص267/266/265.

3 –                     رجال قاين، ص5.

4 –                     مستدرك الوسائل، ج3، ص384/413، چاپ قديم سه جلدي.

5 –                     فوائد الرضويه، شيخ عباس قمي، ص 174، به نقل از مستدرك.

6 –                     ريحانه الادب، ج5، ص 428.

7 –                     احوال و اشعار شيخ بهائي، سيد نفيسي، ص 90 رديف 28.

8 –                     الذريعه ج3، ص54.

9 –                     الذريعه، ج6، ص111.

10 –                الذريعه، ج9، ق1، ص143.

11 –                الذريعه، ج24، ص30/364.

12 –                الذريعه، ج2، ص285/284.

13 –                فهرست مشار ج2، ص 947.

14 –                فهرست منزوي ج2، ص1764.

15 –    فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه دانشكده الهيات، مشهد، ج2، ص130.

16 –                فهرست نسخه‌هيا خطي كتابخانه وزيري، ج3، ص1091.

17 –                فهرست نسخه‌هاي خطي دانشگاه تهران، ج2، ص80.

18 –                فهرست نسخه‌هاي خطي دانشگاه تهران، ج12.

19 –                فهرست نسخه‌هاي خطي دانشگاه تهران اهدائي مشكات ج3، ص396.

20 –                فهرست نسخه‌هاي خطي دانشگاه تهران.

21 –    فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه آيت الله مرعشي، قم ج9، ص116 و 115.

22 –                فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه آيت الله مرعشي، ج12.

23 –                فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه آيت الله مرعشي، ج16، ص135.

24 –    فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مجلس شوراي اسلامي ج9، ص702 و 703 شماره 9995.

25 –    فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مجلس شورا، ج10، ص1540 شماره 8121.

26 –                فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه ملي ملك، ج1، ص396/395.

27 –                الذريعه، ج13، ص203.

28 –                تلامذة علامة المجلسي، سيد احمد حسيني، ص109.

29 –    كيهان انديشه، شماره 32، مهر و آبان 1369 – مقاله آقاي جعفريان.

 

 

77 – ملا رئيس شاهرختي قايني

از شعراي سده دهم و زادگاه وي قصبه شاهرخت[2] تابع بخش زيركوه قاين مي‌باشد.

در هرات سكونت داشت و با اعيان روزگار خويش، چون امير عليشير نوائي صدر اعظم ايران، معاشرت داشت، امير در تذكره خويش از وي ياد نموده و مطلع ذيل را نوشته است:

مي مده ساقي بمن، چندان كه لايعقل شوم

كز خيال اوف مبادا لحظه‌اي غافل شوم

مدارك:

1 –                     مجالس النفائس، امير علي شير نوائي، ص155.

2 –                     تاريخ نظم و نثر، ج1، ص344.

3 –                     الذريعه، ج9، ق2، ص354.

4 –                     فرهنگ سخنوران، ج اول، چاپ جديد، ص 367.

 

 

78 – ميرزا رضي قايني

مجتهدي صاحب تدبير و مردي سياست‌پيشه، از مراجع مردم قاين در سده يازده و دوازده است.

در يك مجموعه نفيس خطي، نامه‌اي از محمد شفيع لوطي از فضلا و اديبان بيرجند، با تخلص «محب» ديده‌ام، كه شكوائيه‌اي است به پيشگاه اين مرد بزرگ، و خطاب به وي الفاظ و القاب زيادي آمده و خيلي از او ستايش شده.

متأسفانه به علت پراكندگي و خوانا نبودن قسمت‌هايي از نامه، نگارنده نتوانست متن نامه را ضبط نمايد.

مدرك:

1 – فهرست نسخه‌هاي خطي دانشگاه تهران، ج10.

2 – نسخه خطي شماره 2950 كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.

 

 

79 – ملا رستم قايني

از فضلاي سده دهم و داعيان اسماعيليه قاين است، به هنگام اقامت شاه طاهر دكني در هندوستان جهت شركت در كنفرانس بين‌المللي اسماعيليان به هند مسافرت نمود.

به جز ملا رستم جمع ديگري از فضلاي قاين به هندوستان رفتند كه نام برخي از آنان در همين مجموعه آمده است.

شرح حالي از او نديدم، در مجموعه صدر الدين گنابادي كه در بيوگرافي فضلاي خراسان است اين رباعي را از ميرزا رستم نقش كرده:

پهلو نشين وصلم و مهجور مانده‌ام
آرايش بهارم و آبم نمي‌دهند

مهمان آفتابم و بي نور مانده‌ام
داغ دلم جهان و ناسور مانده‌ام

مدرك:

1 – تاريخ اسماعيليه، نوشته محمد بن زين العابدين خراساني (فدائي) چاپ تهران، 1362، به تصحيح الكساندر سيميونف، ص 131، انتشارات اساطير.

2 – مجموعه خطي شماره 2950، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، نوشته و گردآورنده، صدرالدين محمد جنابدي.

 

 

80 – ربختي قايني

رويخ يا ربخت ا زقراء تابع قاين است، نام اين دانشمند و عصر حيات او مشخص نگرديد.

مرحوم شيخ محمد باقر قايني در باره او مي‌نويسد:

مردي پيگير و متتبع بود و در تاريخ‌نگاري مهارت داشت، تاريخي در باره قاين نوشته كه متأسفانه از بين رفته است.

مطالب اين كتاب را دانشمند سده دهم، حسامي قهستاني، در كتاب قهستان، نقل نموده.

مرحوم آيتي در باره وي نوشته:

فاضلي مشهور و مورخي معروف بوده و در تاريخ قهستان كتابي تأليف كرده كه در بسياري از مواضع تاريخ حسامي، از آن نقل مي‌شود … و بعضي تاريخ آل سبكتكين را كه در تاريخ سلاطين غزنوي است به او منسوب داشته‌اند، و تاريخ قهستانش به كلي از بين رفته، و مثل ساير آثار و مصفات علماي قاين بي‌اثر شده است.

از اين گفتار پيدا است كه ربختي از دانشمندان و محققان قبل از سده دهم بوده و كتاب تاريخ وي تا دوران حيات حسامي وجود داشته است.

مدارك:

1 – رجال قاين، ص20.

2 – بهارستان، ص191.

 

 

81 – شاه رضاي نوربخش

فرزند سيد حسن و نوه شاه قاسم نوربخش از شعرا و فضلاي سده دهم است. در اشعار «رضائي» تخلص مي‌كند و در فن شطرنج مهارت تمام دارد.

شاعري شيرين سخن، كه به لحن كلام و لطف مال، گوي مسابقت از معاصران خود ربوده، اين ابيات از اوست:

بروز وصل از آن خاطر حزين[3] دارم
خواري بدان رسيده كه بدگوئي مرا

كه دشمني چون فراق تو در كمين دارم
سرمايه خوشامد اغيار كرده است

و اين رباعي را در هجو اهل ريا گفته:

اي كرده عبادت ريائي فن خود
طوقي است، بگردنت ريا، از لعنت

آراسته از لباس عصيان تن خود
گفتم من و انداختم از گردن خود

برخي از تذكره نويسان رضائي رازي و شاه رضاي نوربخش را دو نفر دانسته در حالي كه هر دو يك نفر و جمله اول تخلص او است.

رضائي داراي ديوان شعر بوده ولي متأسفانه نگارنده به نسخه‌اي از آن دسترسي پيدا نكرد.

از شاه رضا به طور پراكنده اشعاري در جنگ‌ها وجود دارد، از جمله در:

1 – جنگ اسحاق بيك شماره 1257 كتابخانه ملي ايران در تهران.

2 – جنگ شعر متعلق به آقاي سيد علي اصغر اصغرزاده در مشهد.

3 – نسخه خطي شماره 8127 كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.

مدارك:

1 –                     تذكره نتايج الافكار، چاپ بمبئي ص 275/276.

2 –         آتشكده آذر، چاپ تهران، به كوشش سيد جعفر شهيدي سال 1337 ص218.

3 –                     بهارستان، 214/213.

4 –                     الذريعه، ج9، ق2، ص365.

5 –     سفينه خوشگو، نسخه خطي 2655، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، ص 280.

6 –                     شمع انجمن، ص 181.

7 –                     فرهنگ سنخنوران، ص232.

8 –                     صبح گلشن، ص177.

9 –                     قاموس الاعلام، 2286.

10 –                فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مركزي دانشگاه، ج5، ص616.

11 –                فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مركزي دانشگاه، ج17.

12 –                عرفات العاشقين.

13 –    نسخه خطي هفت اقليم به شماره 2734 دلـ در مدرسه سپهسالار، (شهيد مطهري) تهران.

14 –                فرهنگ سخنوران، چاپ جديد، ص382-383، جلد اول.

 

 

82 – ملا زين‌العابدين قايني

فرزند دانشمند معروف مولا علي اكبر قايني از فقها و مراجع تقليد قاين در نيمه دوم سده 12 و نيمه اول سده 13 است.

شخيتي زاهد، نويسنده، عابد، متورع و محدث و از اساتيد طراز اول حوزه علميه قاين ه شاگردان زيادي را تربيت نمود.

از جمله شاگردان او مرحوم محمد حسن قايني، پدر فقيه عاليدر شيخ محمد باقر گازار است، زين‌العابدين خود از محضر علماي معروف عصر مانند سيد علي طباطبائي، نويسنده كتاب رياض المسائل در فقه شيعه، استفاده برده است.

معظم‌له در معاملات و مسائل حقوقي اسلام احتياط مي‌كرد و معتقد بود، اجتهاد در اين قسمت از فقه مشكل است.

از ايشان كتابي ديده‌ام به نام مصباح النجاه كه اصول دين را به نثري زيبا و به فارسي شرح كرده و نسخه آن در كتابخانه مدرسه علميه زهان موجود است.

اين نسخه را حاج حسين ابن كربلائي اسحاق زهاني، در 21 رمضان 1284 كتابت نمده داراي 123 صفحه 20 سطي به ابعاد 11×17 مي‌باشد.

نويسنده در اين كتاب كه بخش نخست آن است، وعده كرده بخش دوم را در فروع دين بنگارد.

فوت مولانا زين‌العابدين، در سال 1231 قمري، اتفاق افتاده و گويا در زادگاهش روستاي درخش، به خاك سپرده شده.

از قرار مسموع، مشاراله در بين مردم به فصل خصومت مي‌پرداخته و در اين خصوص فقهاي ديگر معاصر او، تابع و مطيع بوده‌اند.

با مرحوم مير سيد محمد قايني، كه از فقهاي معروف قاين و امام جمعه اين شهر بوده، معاصر و سابقه مراودت و دوستي داشته است.

مدارك:

1 –                     بغيه الطالب، ص163/162.

2 –                     نقباء البشر، ج2، ص594.

3 –                     الذريعه، ج11، ص336.

4 –                     رجال قاين، ص24.

5 –                     فهرست نسخه‌هاي خطي حوزه علميه قاين.

6 –                     تحقيقات شفاهي نگارنده.

 

 

83 – زافر بن سليمان قهستاني

محدث، قاضي، سياح و تاجر معروف در سده دوم هجري قمري از منطقه قهستان مي‌باشد. به او ابوسليمان ايادي شهرست دارد و در شهر كوفه متولد گرديده است.

از كوفه به بغداد و از آنجا به شهر ري مهاجرت نمود و پس از مدتي قاضي سيستان گرديد.

به مناطق وسيعي از جهان اسلام رفت و آمد داشت، و در شهر كوفه، بغداد، سيستان، ري، قهستان، گرگان و … به تحصيل و تدريس حديث مشغول مي‌گرديد.

زافر بن سليمان از طبقه «اتباع التابعين»[4] و از دومين گروه راويان و ناقلان سنت رسول‌الله(ص) مي‌باشد.

اساتيد و مشايخ اجازه:

اين بزرگان كه از تابعين محسوب مي‌شوند، اساتيد و مشايخ اجازه روائي زافر ابن سليمان مي‌باشند:

1 –                     شعبه

2 –                     مالك بن انس

3 –                     اسرائيل

4 –                     سفيان ثوري

5 –                     عبدالملك ابن حريح

6 –                     عبدالعزير ابن داود

7 –                     ورقاء‌ابن عمر

8 –                     عبيد الله وصاف

9 –                     اصبغ ابن زيد

10 –                ابوسنان شيباني

11 –                ابوبكر هذلي

12 –                جعفر احمر

محدثاني كه از زافر ابن سليمان حديث آموخته‌اند:

افراد فراواني از قهستاني روايت كرده‌اند، نام جمعي از آنها چنين است:

1 –                     يعلي ابن عبدالله[5]

2 –                     حسين ابن علي جعفي

3 –                     هاسم ابن ابي القاسم، ابونصر، در شهر بغداد

4 –                     حسن ابن عرفه، در بغداد

5 –                     يحيي ابن معين، در بغداد

6 –                     محمد بن بكاربن ريان، در بغداد

7 –                     خلف ابن تميم

8 –                     محمد بن مقاتل مروزي

9 –                     محمد بن سعيد اصفهاني

10 –                هشام ابن عبيد الله

11 –                عبيد الله ابن موسي

نيز در گرگان عده‌اي از وي روايت شنيده‌اندف نويسنده كتاب تاريخ جزجان حمزه ابن يوسف، ابوالقاسم متوفاي 427، از وي رواياتي نقل نموده‌است.

نظ رمحدثان، فقها و مورخان در باره او:

سمعاني نوشته: «زافر بن سليمان در نقل اخبار زياد دچار اشتباه شده ولي از صداقت و راستي برخوردار بوده است، او عقيده دارد، روايات زافر در صورتي كه از طريق ديگري نقل نشده بدان عمل نشود.»

خطيب بغدادي نوشته: «د ررواياتي توشيق[6] شده و در روايت ديگري او را به نقل مراسيل[7] متهم ساخته‌اند.»

احمد بن حنبل (ت164 ف211 يا 241) كه از پيشوايان فقه اسلامي است و زافر بن سليمان را در بغداد ملاقات و ديده است، او را توشيق نموده.

ابو حاتم رازي و يحيي ابن معين نيز او را تأييد و تشويق كرده‌اند.

جرح او از سوي برخي متعصبان، شايد بدان جهت بوده كه او از ناقلان روايات فضائل علي(ع) به خصوص روايت غدير است.

مشاغل قهستاني:

در ابتداي حياتش و پس از فراگيري دانش لازم قاضي سيستان بوده است، سپس مدت زيادي به امر تجارت مي‌پرداخت و مايحتاج عمومي مردم را از مواد غذائي و لباس و … از قهستان خريداري و به عراق مي‌برد.

نيز مدتي بين كوفه و شهر ري در رفت و آمد بوده به شغل تجارت اشتغال داشت.

گويا در اواخر عمرش از شهر ري عازم بغداد مي‌شود و در اين شهر سكونت مي‌نمايد.

در تابعيت وي اختلاف اندكي مشاهده مي‌گردد، برخي او را سيستاني دانسته‌اند و علت اشتهارش را به قهستاني، رفت و آمدهاي زياد او به قهستان براي تجارت ذكر نموده‌اند.

ولي سمعاني درباره تابعيت او مي‌نويسد:

وي اصالتاً قهستاني است ولي متولد شهر كوفه است،از اين شهر به بغداد رفته و از آنجا به شهر ري مهاجرت نمود.

از قرائن زيادي من جمله، نقل خطيب بغدادي، پيداست كه او در شهر بغداد از دنيا رفته است ولي تاريخ فوت وي به دست نيامد.

نقل است كه پس از فوتش او را به خوب ديدند كه مي‌گفت: تشييع كنندگان من آمرزيده شدند، ليكن حال خودش خوب نبوده است.

مدارك:

1 –                     تاريخ بغداد، ج8، ص494، چاپ مصر، رديف 4608.

2 –     تارخي جرجان، ابوالقاسم حمزه ابن يوسف، چاپ حيدرآباد دكن نوبت دوم، سال 1967، ص219، رديف 330، 77/254/397.

3 –     تارخي نيشابور، نوشته حاكم ابوعبدالله نيشابوري، تلخيص از خليفه نيشابوري ص15، چاپ تهران 1339.

4 –                     الانساب، سمعاني، ج10، ص264/273/272.

5 –                     حبيب السير، ج2، ص270.

6 –                     لغت‌نامه دهخدا، ص 1392، لفظ احمد.

7 –                     الغدير، ج1، ص159-163، چاپ لبنان، دارالكتاب العربي.

 

 

84 – سيد زين العابدين بن مير سيد محمد قايني

خوشنويس، كاتب و فاضل بزرگي از دانشمندان سده يازده مي‌باشد، خط را به انواع مختلف زيبا مي‌نگاشت.

دو نمونه از خطوط او را ديده‌ام.

1 – در كتابخانه سلطنتي سابق به شمال 1248 نسخه‌اي از كتاب مدارك الاحكام، در فقه شيعه تأليف سيد محمد بن علي موسوي عاملي متوفاي 1009 كه اين كتاب را در سه جلد در 25 ذي‌الحجه 998 به پايان برده است.

معظم‌له جلد سوم اين كتاب را در اول شعبان 1085 به انجام رسانيده، اين نسخه كه به خط زيباي نسخ تحريري نگارش شده داراي 1182 صفحه مي‌باشد.

2 – نسخه ديگري به خط نستعليق كه آن را در 10 ربيع الاول سال 1099 به پايان برده است.

نسخه موصوف به شماره 202ج در كتابخانه دانشگاه الهيات دانشگاه تهران موجود بوده است.

مدارك:

1 –     فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه سلطنتي تهران (بخش عربي فقهي) نوشته بدري آتاباي چاپ سال 1352، تهران، ص822، شماره411.

2 –     فهرست نسخه‌هاي خطي دانشكده الهيات، دانشگاه تهران، ج1، ص202.

3 –                     الذريعه، ج20، ص329.

 


[1] – تاريخ مذكور به استناد حدس نگارنده و با توجه به نقل حسامي: در اوائل سلطنت خاقان مغفور … در زيركوه مقتول شد. صورت گرفته و زمان حيات وي بر مبناي جملات ياد شده با رعايت و تطبيق زمان وقوع حوادث، تعيين شده حبيب السير سال جلوس سلطان حسين را كه همان خاقان مغفور است 873 و سال فوت او را 911 ذكر نموده، بر اين اساس اوائل جلوس خاقان … همان سال 875 يا كمي بيشتر مي‌باشد.

سنگ نبشته‌اي به نام امير معزالدين خليل الله در مقابل گروهان ژاندارمري قاين موجود است كه احتمالاً از اين امير مي‌باشد. متأسفانه قسمتي از نوشته از بين رفته و خوانده نمي‌شود.

[2] – در ترجمه مجالس النفائس «شاخت» نوشته شده، گويا اشتباه از سوي مترجمان صورت گرفته، متن جمله ترجمه شده چنين است: «ملا رئيس از قريه شاخت از بلوك قاين».

[3] – لطف علي خان آذر، در اين مصرع «وصلت» و «غمين» به جاي وصل و حزين نقل كرده است.

[4] – كساني كه معاصر با پيامبر خدا(ص) بوده و محضر پر فيض او را درك كردند، اصحاب ناميده مي‌شوند، طبقه بعد از اينها كه معاصر با آنها بوده ولي حضرت رسول(ص) را نديده‌اند «تابعين» خوانده شده و به طبقه بعد از تابعين كه زمان حياطت اصحاب حضرت محمد(ص) را درك نكرده‌اند، اتباع التابعين گفته مي‌شود.

[5] – در برخي منابع چون تاريخ بغداد، يعلي بن عبيد الله نوشته شده.

[6] اصطلاحي است در دانش حديث‌شناسي و رجال، به معناي اطمينان و اعتماد كردن به گفتار محدثان.

[7] – مراسيل، جمع مرسلف روايتي كه سند ندارد و راويان آن مشخص نيست.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: