RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت چهاردهم

96 – شرف الدين كوشككي قايني

حكيم اشرف الشعرا، شرف الدين قايني، شاعري نكته‌سنج و ظريف و پردانش از فضلاي دوران سلطان سنجر (ف-552) در سده ششم هجري است.[1]

طبع لطيفش به اقتضاي رواج نوعي بخصوص از هنر، در دربار سلطان سنجر، متوجه هزليات و هجويات گرديده بود.[2]

حكيم چون مقيم قصبه كوشكك بوده به اين مناسب به كوشككي اشتهار يافته ليكن همچنان خود گفته، اصلاً اهل قاين بوده است.

اصلت قاين است و نشست بكوشكك

آخر يك بگو، كه بختلان چه مي‌كني؟[3]

آقاي سعيد نفيسي در حواشي تاريخ بيهقي ابتدا به موضوع ياد شده تصريح نموده ولي در چند سطر بعد به استناد اين بيت حكيم:

گفتمش ني ز جام واخرزم      مردكي شاعر و نه از لوطي

متزلزل شده، وي را اهل جام و باخرز دانسته است.

وي سپس در توجه اين گفته جديد و حل تصاد آن با سخن قبلي اش، مي‌نويسد: قاين در آن زمان تابع باخرز و جام بوده است.

روشن است كه آقاي نفيسي دقت نكرده‌اند، زيرا:

اولا، در گذشته قاين مركز قهستان و يكي از معدود استان‌هاي معروف ايران بوده و جم و باخرز از توابع و بخش‌هاي كوچك آن محسوب مي‌گرديد، اين سخن آقاي نفيسي در هيچ يك از منابع تاريخي سابقه ندارد!

ثانياً، استنباط ايشان از بيت ياد شده كه حكيم آن را به هنگام اسارت خود در بلخ سروده، اشتباه است، به عكس گفته‌ي آقاي نفيسي، حكيم انتساب خود را به جام و باخرز منتفي مي‌داند.

وي گمان برده، جمله «گفتمش ني» يك جمله كامل و تمام است و جمله‌ي «ز جام و باخرزم» يك جمله‌ي اثباتي ديگر.

به استناد اين برداشت، حكيم در جمله اول «به او گفتم نه» انتساب خود را به قاين منفي دانسته و در جمله دوم «از جام و باخرز هستم» تابعيت خود را بيان نموده در صورتي كه اين استنباط اشتباه و بر خلاف آئين سخنوري و قواعد ادبي است، هر دو نقره مصراع ياد شده «گفتمش ني ز جام و باخرزم» يك جمله بيش نيست و منطور حكيم همان است كه در آن بيت «اصلت ز قاين … » بيان داشته، وي انتساب خود را به قصبه جام و باخرز منكر شده و بنا به علتي كه در مصراع دوم بدان اشاره كرده خود را باخرزي و جامي نمي‌داند!

ثالثاً، طبق يك اصل كلي در تمام جملات و كلات معناي متعارف، مراد متكلم بوده و مخاطب نيز در محاورات همين را استنباط مي‌كند، اگر غير از اين باشد، لازم است:

در جمله قرينه‌اي بيان گردد تا مخاطب به اشتفاه نيفتد، در مصراع ياد شده اصل عدم اسيناف و تكرار است، چنانچه منظور شاعر آن چيزي باشد كه آقاي نفيسي گفته نيازمندقرينه خواهد بود.

رابعاً، اين مصراع، عطف به مسراع دوم بيت اول است كه مي گويد:

دي مرا گفت مردكي در بلخ

من ترا ديده‌ام، نه از قوطي

و حكيم به دنبال سخن او مي‌گويد: و نه از جام و نه از باخرز و نه لوطي. با اين بيا، شعر دوم عطف بر سخن گوينده است كه حكيم را ديده ولي نه در … و او خود اضافه مي‌كند كه من از … نيستم.

طبق ادعاي آقاي نفيسي شايد گوينده از او مي‌پرسيد، اهل كجائي، آيا از فلان مكان؟ در حالي كه سؤال به شكل ديگري است و بر اساس بينش طنزآلود حكيم، گوينده درخواستي داشته و او با اين بان و با زرنگي، از خواسته او شانه خالي كرده مي‌گويد:

… با يكي ساز سخت مخروطي! كه ما اهلش نيستيم.

مخاطب از آن مصراع يك جمله منفي بيشتر نمي‌فهمد، «نه من از جام و باخزر نيستم»

مرحوم آيتي نيز دچار اشتباه شده و حمين را به كوشكك كه دهي از توابع روستاي درخش در حوزه فعلي بخش درميان است، منسوب داشته، گر چه ده مذكور تا همين چند سال پيش جزء نقاط قاين بوده و از اين جهت در انتساب وي به قاين اشكالي پيش‌ نمي‌آيد، ليكن حكيم خود تصريح دارد كه كوشكك در سرزمين ختلان بوده است و مورخان نيز چنان دانسته‌اند.[4]

نظر مورخان در باره حكيم:

احمد امين رازي مي‌نويسد:

كوشككي از ندماي سلطان سنجر بوده و همواره به سخان دلفريب و نكته‌هاي غريب و عجيب، زنگ كدورت از خاطره‌ها مي‌زدود.

محمد عوفي كه به عصر حيات حكيم خيلي نزديك بوده چنين نگاشته:

مدح او همه قدح، و اطراي او همه هجاء، و آنچه گفته است همه مطبوع و لطيف است و اكثر اهاجي او د رحق جماعتي است، كه نعمت سنجري را به كفران مقابله كردند، و در مواقف مردي و مردمي، ثبات ننمودند، تا خورشيد دولت معزي به كسوف مبتلا شد.

ابن فندق در تتمه صوان الحكمه از فردي به عنوان ابوالفتح كوشك، ياد نموده كه از افراد مورد اعتماد سلطان سنجر، بوده است، وي مي‌نويسد:

«حكيمي بود عارف باجزاء علوم حكمت، باذكاء ذهن و صفاي خاط وجودت فكر، و به واسطه‌ي همني اعتقادي كه سلطان مغفور سنجر انارالله برهانه به طرف او داشت، اكثر كتب او در خزانه‌ي سلطان بوديف و سلطان را به مطالعه‌ي كتب او شعفي عظيم بودي.»

نگارنده به احمال زياد اين شخصيت را، همين كوشككي قايني مي‌داند، كه نزد سلطان اعتبار تمام داشته است.

تا آنجايي كه نگارنده تحقيق نموده شخصيت ديگري به اين عنوان، در دستگاه سنجر نبوده است. با اين وصف قيد حكيم در ابتداي نام او، بي‌حكمت نبوده نشان دهنده همين فضايل خاهد بود.

تناقضات زياد در نام و نسب او، با گذشت بيش از 880 سال، امري معمولي است كه در سيره‌نگاري نبايد موجب توقف تحقيق گردد.

رضاقلي‌خان هدايت مي‌نويسد:

به شوخ‌طبعي و شيرين‌زباني، سوزني و منجيك را مبتذل نموده چنانكه تذكره‌نويسان نوشته‌اند، حكيمي دلسوز، نكته‌پرداز، با ثبات و نامدار بود كه واقعيت‌هاي موجود را در قالب هزل و هجو به زيبايي هنرمندانه‌اي بيان مي‌نمود.

معاصران حكيم

با شعراي دربار سلطان سنجر، و برخي ديگر از معاصران خويش مجالست داشته است، از معروف‌ترين شعراي اين دوره مي‌توان به: انوري ابيوردي، عبدالواسع جبلي، اديب صابر ترمذي، حميد الدين عمر بن محمود محمودي بلخي، فخرالدين خالد هروي، فريد الدين كاتب، مهستي گنجوي، امير احمد گنجوي و دلخك قايني اشاره نمود. چنانكه اشاره شد، سلطان سنجر علاقه خاصي به سروده‌هاي اين‌گونه سخنوران، افراز مي‌داشت و از هزل و هجو لذت مي‌برد.

در دربار وي تعدا كثيري از شعرا و هنرمندان زن و مرد، رفت و آمد داشتند، و همه‌ي آنان باقتضاي طبع سلطان سخن گفته‌اند.

نمونه نظم حكيم:

بيشترين سروده‌هاي حكيم را هزليات و هجويات او تشكيل مي‌دهدف كه چون داراي مضامين خلاف عفت عمومي، و شامل واژه‌هاي مستهجن بود، از ذكر آن خودداري و تنها براي نشان‌دادن هنر اين شاعر شيرين سخن ابياتي نقل مي‌گردد:

هر كه را نيست عقل مالش هست
وانكرا، عقل هست  مالش نيست

روزي آن مال، مالشي دهدش
روزي آن عقل، بالشي نهدش

اي شاه ترا نيست ز مير و سرهنگ‌
ديدم كه بينداخت در آن موضع تنگ

ماننده‌ي سنقر عزيزي در چنگ
با كيش و كمان بهر دوصد تير خدنگ

اين رباعي را به هنگام نبرد با غزان كه گويا اولين نبرد بوده سرود و سنقر عزيزي نام يكي از امراي نظامي است.

بار ديگر از براي جنگ غز
چون مجال تير يك‌يك‌شان نبود

لشكر سلطان، علم بفراختند
همچنان، با كيش مي‌انداختند

قطعات:

اين قطعه را به هنگام شكست لشگر سلطان از گروه غز، سروده:

اي خسرو زمانه و سلطان روزگار
بر تخت ملك تو چون شصت و پنج[5] رفت
تو پادشاه روي زميني به جنگ غز
كو دوستي كنون، كه مرا گويد اي حكيم
داراي شراب و نان كه كفاف تمام توست
لوط و شراب و نقل ودل شاد حاصل است
او شاه عالم است، ز ملكش گريز نيست
اصلت ز قاين است و نشستت بكوشكك

خود را ز روزگار هراسان چه مي‌كني
زين پس هواي ملك سلمان چه مي‌كني
لشكر مكش، خصومت ايشان چه مي‌كني
با من بگو، خصومت تركان چه مي‌كني
اين آب و اين زيادتي نان چه مي‌كني
از خانمان، سفر بزمستان، چه مي‌كني
تو قلتبان بگو، خطر از جان چه مي‌كني
آخر يكي بگو، كه بختلان چه مي‌كني[6]

پيرامون ارتش سلطان و نحوه كاردارشان سروده:

آيا شمشيرزن تركان پردل
يكايك در خراسان پروريده
شما را پادشاه هفت كشور
بروز كودكي خفته گه و مه
به هر شهري ز نام غز شنودن
زهي درمانگان بي حميت
كسي خود زاد بوم و ملك و اقطاع
مسلم بين كه چون بيرون كشيدند

به نسبت از مي و تاتار و كاسان
بناز و نعمت و دولت، تن آسان
رسانيده به سيري، از نخاسان
بسي در پيش دوكان رواسان
شده چون ديو، از آهن هراسان
زهي خربندگان، نا سپاسان
چنين بيرون دهد، از دست آسان؟
به شمشير از … زنتان خراسان

و اين قطعه را، به هنگام اسارت خويش در شهر بلخ، پس از شكست لشكر سلطان سروده:

دي ما گفت، مردكي در بلخ
گفتمش ني ز جام و باخرزم
مانده در بلخ من اسير غزان
واي اگر من بفارياب رسم

من تو را ديده‌ام، نه از قوطي
مردكي شاعر و نه از لوطي
با يكي ساز سخت مخروطي
خر در … زن لوطي

قطعه ديگري در ممانعت سلطا از روياروئي با غزان، سروده كه يك بيت آن چنين است:

با اين زنان ريش برآورده خسروا

بنشين و در ولايت مردم گذر مكن

درگذشت حكيم:

چنانكه چهره واقعي و تاريخ فوت همه بزرگان، مبهم و مشوش در منابع تاريخي ياد شده، نيز در مورد حكيم ابهام  ترديد وجود دارد.

برخي از نويسندگان فوت حكيم را به هنگام اسارتش به دست مهاجمان غز، در سال 535قمري، يا كمي بعد از آن، دانسته‌اند.

ليكن آنچه از سروده‌هاي او مفهوم مي‌گردد، وي در اين سال و حتي چندين سال، بعد از آن زنده بوده است.

حكيم تا سال 544 كه سلطان سنجر از عراق مراجعت نمود، زنده بوده و در اين تاريخ براي او قطعه‌اي سروده كه از نظر گرامي شما گذشت، باستناد اين بيت از قطعه موصوف:

بر تخت ملك سال تو چون شصت و پنج شد

                       در سر هواي ملك سليمان چه مي‌كني[7]

اضافه عدد 65 به تاريخ توليد سلطان سنجر (479) سال 544 را نتيجه مي‌دهد و اين تارخي مطابق است با آمدن سلطان از عراق به خراسان.

سلطان سنجر در پي شكست اول خود از قراختائيان، و بعد از بروز مسائلي در حكومت او، يك سال قبل از اين (543) از مركز حكومت خود مهاجرت و به عراق نزد برادزاده خود سلطان مسعود رفته مورد احترام تمام قرار گرفت.

در تاريخ ياد شده سلطان از عراق بازگشت و مصمم شد كه براي مرتبه ديگر به نبرد غزان بپردازد. حكيم در قصيده‌اي وي را از اين كار برحذر داشته و خواستار توقف جنگ مي‌گردد.

سه سال بعد (547 قمري) سلطان سنجر به عزم نبرد با غزها لشكر كشي مي‌كند و عليرغم نصايح مشفقانه حكيم(ره) با آنان به نبرد مي‌پردازد، ولي شكست فاحشي خورده و حكومت وي سرنگون مي‌گردد.

در اين تاريخ ديگر از حكيم خبري نبود و محمود بلخي در قطعه‌اي پس از شكست سلطان، به اين موضوع اشاره كرده مي‌گويد:

حكيم كوشككي را به خواب ديدم دوش
ز راه طعنه و طنز و تماخره[8] مي‌گفت

زبان گشاده به مدح مبارزان سپاه
خهي[9] گزارده هر يك حقوق نعمت شاه

محمودي به سبك حكيم قايني كه مدح او همه قدح است، به طنز و كنايه دلاوري‌ها و پايمردي‌ارتش سنجر را ستده و به صورت مطبوعي آنان را هجو مي‌نمايد، اين در حالي بود كه آاثري از حكومت و ارتش سلطان به چشم نمي‌خوردو براي هميشه متلاشي و منهزم گرديدند.

قطعه ياد شده، بيانگر فوت حكيم قبل از اين تاريخ (547) است، نيز به اين استناد مي‌توان گفت: يكي از موانع اصلي سلطان سنجر در رويارويي با غزها وجود حكيم قايني بوده كه چون از نديمان پاك‌طينت و وفادار سلطان بود وي را از جنگ بي‌نتيجه و بلكه بد فرجام با مهاجمان برحذر مي‌داشت، سلطان بعد از فوت او و شايد با غواي جمع بدخواهي كه همواره در طول تاريخ در دستگاه‌هاي حاكمه بوده‌اند تصميم گرفت با غزها به نبرد بپردازد.

بنابراين، سال درگذشت حكيم، بعد از 544 و قبل از 547 بوده است.

منابع و مدارك:

1 –     لباب الالباب، محمد عوفي، جلد دومف ص174-175ف شماره مسلسل 661-662 (دوجلدي با هم)

2 –     جهانگشاي جويني، جلد اول، چاپ اميركبير، 1362، تهران، ص356.

3 –                     حبيب السير، ج2، ص507 الي 515-521.

4 –                     هفت اقليم، احمد امين رازي 1010، جلد2، ص323/324.

5 –     مجمع الفصحاء رضا قلي خان هدايت، چاپ قديم، جلد اول، ص488. چاپ جديد ج 3، ص1143.

6 –     تاريخ بيهقي، جلد سوم، با حواشي آقاي سعيد نفيسي، چاپ تهران، سنائيف 1332، ص1591 تا 1593.

7 –                     الذريعه، ج9، ق3، ص924.

8 –     جغرافياي سرزمين‌هاي خلافت شرقي، لسترنج، انتشارات علمي و فرهنگي تهران، ص377 و نقشه شماره 8 آن.

9 –                     نقشه‌ي شماره 136 گيتا شناسي ايران.

10 –                فرهنگ سخنوران، ص492.

11 –                بهارستان، ص190-189.

12 –                طبقات ناصري.

13 –    لباب الالباب با حواشي آقاي نفيسي، بنياد علمي تهران، 1335، ص 497-373-372-169.

14 –                تذكره شعراي قهستان – خطي.

15 –    تاريخ الوزراء چاپ اول سال 1365، تهران، وزارت علوم، تأليف نجم الدين ابوالرجاء قمي در سال 584 ص 175.

16 –    دره‌الاخبار و لمعه الانوار، چاپ 1318، تهرانف ص63، از متون سده ششم قمري.

17 –    جامع التواريخ رشيد الدين فضل اله چاپ دنياي كتاب تهران 1362، ص325 تا 351، ج2.

18 –                تتمه‌ي صوان الحكمه ص 99-100، چاپ لاهور، 1351 قمري.

97 – شاه ميرك بن مير سيدعلي قايني

دانشمندي فاضل و فيلسوفي عاقل از سادات قاين در سده يازده و اوايل سده دوازده مي‌باشد.

پاره‌اي از مراحل عالي تدريس و تحقيق را در حوزه علميه اصفهان گذرانيده، از محضر آقا حسين خوانساري بهره گرفته است.

دو اثر مكتوب كه نمايانگر فضل و هنر اوس به اين شرح ديده شده:

1 – نسخه‌اي به شماره 749-د در كتابخانه دانشكده الهيات دانشگاه تهران كه تهليليه منسوب به جلال الدين دواني فيلسوف سده هشتم در گذشته 907 مي‌باشد.

قايني اين كتاب را در اوائل سده دوازده به خط نستعليقي كتابت نموده است.

2 – التحفه الرضويه نوشته معزالدين محمد نقيب در اصل فقه كه نسخه آن به شماره 2560 در كتابخانه آيت الله مرعشي موجود مي‌باشد.

او اين كتاب را براي امير سيد اسماعيل خاتون آبادي كتابت كرده و حواشي و تعاليقي خود بدان افزوده كه نشاندهنده فضل و دانش او د رعلوم عقلي است.

چنانكه پيش از اين يادآوري نموديم، بزرگان دانش در گذشته خود به تكثير كتب و رسالات مي‌پرداخته‌اند.

احياناً افرادي كه در نوشتن بهره كافي داشته و از حسن خط و دانش لازم برخوردار بوده‌اند، براي امرار معاش به اين كار روي مي‌آوردند.

مدارك:

1 –                     تراجم الرجال، سيد احمد حسيني، مخطوط. (ج2)

2 –                     فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه آيت الله نجفي مرعشي – قم.

3 –     فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه دانشكده الهيات، دانشگاه تهران، ج اول، ص379، نوشته حجت الاسلام دكتر سيدباقر حجتي، چاپ دانشگاه 1345.

4 –                     الذريعه، ج4، ص516.

98 – ملاصادقي قايني

شاعري خشگوي، و هنرمندي نكو روي از رجال فرهنگ و ادب قاين در سده نهم و دهم است.

معاصر اين عليشير نوائي صدر اعظم دانشمند و پر قدرت ايران در آن روزگار بود، معظم له در تذكره خود نام ملاصادقي را با احترام آورده مي‌نويسد: «ملاصادقي از قاين بود، و به صنعت گل‌كاري قيام نمود، از او است:

كد خدايي كه مايةي هوس است     كد، رها كن همين خداي بس است

برخي از منابع نامش را ملاصادق و شهرت يا تخلصش را صادقي نوشته‌اند. به نظر مي‌رسد همين طور بوده تخلص وي «صادقي» برگرفته از نام او باشد.

آنچه از نوشته آقاي دكتر خيامپور استفاده مي‌شود اين است كه ملا صادق در سال 928 قمري از دنيا رفته است.

مدارك:

1 –                     مجالس النفائس، ص152-151.

2 –                     الذريعه، ج9، ق2، ص581، رديف 3200.

3 –                     تاريخ نظم و نثر، ص345، جلد اول.

4 –                     لغت‌نامه دهخدا، حرف صاد، «صادقي» ص654.

5 –                     فرهنگ سخنورانف ص324.

99 – صفي نوربخش

شاه صفي‌الدين محمد بين شمل الدين بن شاه قاسم بن سيد محمد نوربخش قايني مردي به تمام محاسن آراسته، صاحب جمال و كمال، دانشمندي كامل و سالكي عارف از بزرگان سده دهم است.

احمد امين رازي در باره معظم له مي‌نويسد:

«شاه سفي الدين محمد، در مكارم اخلاق و محاسن اقوال و لطف گفتار و حسن كردار، سرآمد اهل آن ديار مي‌زيسته، طبع پاكش از اقسام فضائل و كامالات بهره‌ور و ذهن دراكش نقاد فنون علم و هنر».

لطف علي‌خان مي‌نويسد:

«شاه صفي سيد جليل القدر از طبقه‌ي نوربخشيه و به مراتب فضل و تهذيب اخلاق مشهور آفاق بود …»

هر يك از تذكره نويسان به نوبه‌ي خود و در حد توان و ادراكشان او را توصيف نموده‌اند.

اختلاف در نام و انتساب

نام: صفي الدين، صفي الدين محمد، و پدر بزرگوارش با اختلاف شمس‌الدين، حضرت سيد محمد و شاه قوام‌الدين ذكر گرديده.

آنچه ما نوشتيم پس از كاوش‌هاي زياد و با توجه به قرائن متعددف چيزي است كه مي‌توان به اطمينان در باره صفي، اظهار نمود.

تا آنجا كه نگارنده تحقيق نموده همه كساني كه در باره خاندان بزرگ نوربخش قلم زده‌اند دچار اشتباه گرديده‌اند.

علت اين اشتباه عوامل متعددي، از جمله اين موارد بوده است:

1 – جمله‌ي «قوام‌الدين، كه همه اين خاندان بدين لقب موصوف بوده‌اند مورخان و تذكره نويسان را دچار اشتباه نموده نيز برخي جهت اختصار يا بدان دليل كه به اين واژه مشهور بوده‌اند به ذكر قوام‌الدين اكتفا مي‌نمودند، به تدريج نام اصلي اعضاء اين خاندان متروك و اين جمله به صورت «علم مرتجل»[10] بر آنان اطلاق مي‌شود.

2 – براي زنده نگهداشتن ياد جدشان اكثر اعضاء اين خاندان نام محمد نيز داشته‌اند، چون، صفي‌الدين محمد، قوام‌الدين محمد، شمس‌الدين محمد و …

به همين علت مشاهده مي‌گردد نام پدر و پر هر دو مشابه است.

3 – مسافرت‌هاي زياد و طولاني اعضاء خاندان محترم نوربخش، به نقاط مختلف مانند هرات، ريف طرشت، شيراز و … و اقامت طولاني براي ارشاد، تدريس و كارهاي ديگر و نيز ذكر پسوند نقاط جغرافيايي ياد شده به دنبال نامشان موجب سردرگمي و اشتباه خيلي از نويسندگان گرديده است. به همين جهت در مورد شاه‌صفي‌الدين آقاي عبدالحسين آيتي يزدي دچار اشتباه گرديده، ايشان را از شعراي يزد پنداشته است.

مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني، در پاسخ به اين ادعاي آيتي يزدي، مي‌نويسد: نامبرده صفي‌الدين نوربخش را، با صابر يزدي به هم آميخته است.

اشتباه ديگري كه يزدي مركتب گرديده انتساب سروده‌هاي شاه صفي‌الدين نوربخش به صفي‌الدين اردبيلي جد اعلاي صفويان مي‌باشد.

مسافرت‌ها:

چنانكه اشاره گرديد، شاه صفي‌الدين، مسافرت‌هايي به نقاط مختلف انجام داده كه چون دو سفر عرفاني وي مورد توجه ما بود به اختصار نقل مي‌گردد:

1 – مسافرت حج:

تاريخ اين سفر بدقت روشن نيست، ولي بر اساس نوشته صفي‌الدين كه در راه زيارت بيت الله بدان همت گماشته مي‌توان تاريخش را سال 987 معين نمود. اين سفر كه با عشق زايدالوصفي همراه بوده و يك سفر روحاني، معنوي مي‌باشد داراي منافع ديگري نيز بوده است، كه از جمله‌ي آن، تأليف كتاب تبصرة اللذات است[11]

2 – مسافرت مشهد:

بر اساس نذري كه داشت در كهولت سن، عازم سفر خراسان و زيارت حرم امن ولي خدا، امام رضا(ع) گرديد.

هنوز طي مراحلي ننموده و به فيض و ادراك اين مهم نرسيده بود، كه روح از كالبد نحيفش پريد و زودتر از آنچه وي مي‌خواست، به زيارت آن بزرگوار رسيد.

سروده‌ها:

سروده‌هاي زيادي دارد، ديوان شعرش در زمان حيات پرفيض او، در ميان مردم رايج بود، آنچه از نظر مي‌گذرد انتخابي است از سروده‌هاي صفي‌الدين.

رباعيات:

از ديدن خلق، ديده، بر دوختني است
گر نفس همه «صفي» چو نفس تو بود

راه و روش خلق، نياموختني است
بر روي هر آنكه بنگري، سوختني است

هرگز دل هيچ‌كس، ميازار صفي
سر رشته همين است، نگه‌دار صفي

تا تواني دلي بدست آر صفي
زنهار صفي، هزار زنهار صفي

افسوس كه اهل خرد و هوش شدند
آنانكه به صد زبان سخن مي‌گفتند

از خاطر همرهان، فراموش شدند
آيا چه شنيدند؟ كه خاموش شدند

هر چند كه ما گناه‌كاري داريم
داريم (صفي) ايدواري به علي

از كرده خويش شرمساري داريم
آري به علي اميدواري داريم

چون نامه جرم ما به هم پيچيدند
بيش از همه كس، گناه ما بود وليك

بردند و به ميزان عمل سنجيدند
ما را به محبت علي بخشيدند

خوبان كه نه بينم، خدايا بدشان
فرياد صفي، كه خوب رويان آيند

مايل سوي ما نگشت، سرو قدشان
كمتر برشان، كه بيشتر خواهدشان

صاحب كرمي كه صد خطا مي‌بخشد
هر كس كه جوي مهر علي در دل اوست

خوش باشد دلا، كه حد ما مي‌بخشد
هر چند گنه كند، خدا مي‌بخشد

اين قطعه را در يك جنگ خطي ديده‌ام:

از ضعف ناله كردم و بويم گذر نكرد
يا رب چه گفته است كه با من سخن نگفت
چون شمع هر كه در سر تيغش نكرد سير

نشنيد يار ناله من، يا اثر نكرد
وز من چه ديده است؟ كه سويم نظر نكرد
سر در ميان مجلس عشاق بر نكرد

و اين قطعه حماسي را فخر زماني قزويني از صفي ذكر نموده:

بيضه‌ي مغفر[12] شكستي در سر شيران رزم
خسرو و منصور مي‌آمد، ندا از آسمان
مردمان از خرمي نصرت، برآوردي غريو

عيبه‌ي[13] جوشن دريدي بر تن مردان كار
وز زمين فرياد، رسمي كاي شهنشاه، زينهار
كافرين باد آفرين، بر دست و تيغ شهريار[14]

گدا را به از شاه باشد، فراغت
الهي بدان احتياجم نيفتد
قبول از تو بايد وگرنه چه حاصل
مران از در خويش آنرا كه خويش
به تنگ از وجودم «صفي» كو رفيقي

خوشا گوشه‌ي فقر و كنج قناعت
كه محتاج كَردم، باظهار حاجت
عبوديت بندگان و عبادت
بانعام عام تو كرده‌است عادت
كه راه عدم را نمايد، رفاقت

و اين دو بيت را به ياد برادرش شاه قوام‌الدين كه باتهام كشته شد، سروده است:

با من دو برادري كه بودند قرين
روزي صد بار اي «صفي» مي‌كشدم

او رفت به مهر و اين دگر ماند بكين
نا ديدن آن برادر و ديدن اين

مرحوم شيخ آقا بزرگ، صفي الدين را فرزند شاه قوام‌الدين نوربخش دانسته‌اند، كه او به دستور طهماسب صفوي دستگير و به اعدام محكوم گرديد، اتهام شاه قوام‌الدين شركت در قتل اميدي تهراني يا دستور ترور او بوده است.

نگارنده ضمن بيان شرح حال شاه قوام الدين در اين مورد سخن خواهد گفت، آنچه اكنون مطرح است اينكه: شاه قوام‌الدين پدر صفي‌الدين نيست و برادر ايشان است، در رباعي ياد شده، صفي‌الدين از فقدان اين برادر كه اسوه‌اي از جمال و كمال بوده اظهار نگراني و تأسف مي‌نمايد.

آثار صفي‌الدين:

در نظم و نثر مهارت داشت و كلمات را به زيبايي هرچه تمام‌تر مي‌آراست، هنر و فضل او دست به دست هم داده، آثارش را از رعنائي و جمال ويژه‌اي بهره‌مند نمود. نگارنده به 3 اثر در نثر و نظم از صفي برخورد كرده است:

1 – ديوان شعر:

تذكره نگاران از وجود اين ديوان در زمان حيات صفي الدين ياد كرده‌اند ليكن نسخه‌اي تا كنون به ديت نياوردم.

2 – فرسنامه:

كه در زمان شا طهماسب سورده شده و اول آن چنين است:

الهي رخش طبعم را برانگيز     به ميدان سخن سازش سبك خيز

نسخه‌هائي از اين كتاب موجود مي‌باشد، از جمله نسخه كتابخانه وزارت فرهنگ كشور امارات متحده عربي.

3 – تذكره الشهوات في تبصره اللذات:

از صفي الدين دانسته شده كه آن را در صفر حج نگاشته است، تاريخ فراغت از تأليف آن سال 987 مي‌باشد.

نسخه‌ي موجود در كتابخانه ملي ايران در سال 994 كتابت گرديده، اين نوشته پيرامون طب جنسي و مسائلي پيرامون نكاح و آداب آن در 7 مقاله، يك مقدمه، يك خاتمه جمعاً 340 صفحه به ابعاد 5/6×5/15 و 27 سطري نگاشته شده است. نسخه موصوف در بخش كتب خطي فارسي كتابخانه ملي ايران به شماره 1931 موجود است.

فوت صفي‌الدين:

تاريخ آن روشن نيست، لذا باستناد شرح حال او كه از نظر شما گذشت و به حدس فوت او را بعد از سفر حج و د راه سفر خراسان كه قهراً چند سال بعد از زيارت خانه خدا بوده به سال 990 كمي قبل و بعد، تعيين مي‌نمائيم.

اگر كتاب تذكره الشهوات را نوشته صفي الدين نوربخش، بدانيم كه در سفر حج انجام داده، سال تأليف آن، 987 مي‌باشد.

اين مطلب نيز مسلم است كه صفي‌الدين در كهولت سن به سبب نذري كه داشت پياده عازم زيارت امام رضا(ع) گرديد، ولي در نيمه راه از دنيا رفت.

بنابراين سفر خراسان او بعد از سفر حج بوده است، كه با اين حساب چندي پس از سال 987 از دنيا رفته است.

مدارك:

1 –                     هفت اقليم، جلد3، ص44-45-46.

2 –     سفينة خوشگو، (خطي) شماره 2655، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.

3 –     طراز الاخبار، عبدالنبي فخر زماني قزويني، نويسنده تذكره ميخانه، برگ 67. نسخة خطي شماره 3295، همان كتابخانه.

4 –                     جنگ خطي شماره 3352، همان كتابخانه.

5 –     تذكره نصرآبادي (خطي)، به شماره 3342، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.

6 –                     شمع انجمن، ص265.

7 –                     تذكره حسيني، ص185، چاپ هند، 1292.

8 –                     تحفه سامي، ص24.

9 –                     قاموس الاعلام، 2961.

10 –                رياض الجنه، روضه 5 قسم 2 (خطي).

11 –                لغت‌نامه دهخدا، صاد، صفي، ص266.

12 –                جنگ خطي شماره 3400، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، ص208.

13 –                فرهنگ سخنوران ص321-339.

14 –                آتشكده آذر، ص219، بكوشش سيدجعفر شهيدي، نشر كتاب، 1337.

15 –                بهارستان، ص204.

16 –                الذريعه، ج9، ق2، ص613 تا 617.

17 –                فهرست المخطوطات الفارسيه، ج2، ص2ف شماره1668.

18 –                همان مدرك ج4، ص300-391.

19 –                تذكره شعراي يزد، عبدالحسين آيتي، ص302.

20 –                فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مركزي تهران.

100 – ابومحمد، عبدالله ابن جراح قايني

از محدثان سده سوم قمري است، و دو طبقه از تابعين صحابه رسول خدا(ص) متآخر است، و به اصطلاح اهل حديث وي از «اتباع الاتباع»[15] مي‌باشد.

ابو محمد، از زافرين سليمان قهستاني و ديگران حديث آموخته و براي تعليم اين دانش به شهرهاي مختلف از جمله نيشابور و گرگان مسافرت نموده است.

ابوالقاسم، حمزه بن يوسف، متوفاي 427 قمري در تاريخ گرگان روايت زكات قطره را از او نقل كرده است.

همچنين ابومحمد، در شهر نيشابور به تعليم دانش حديث مي‌پرداخته است، طبق نوشته حاكم ابوعبدالله نيشابوري دانش ابومحمد در نيشابور منتشر گرديده.

به استناد نوشته اين دو مورخ متقن، ابو محمد يكي از چهره‌هاي فاضل و فعال در آموزش حديث بوده كه شاگردان زيادي از محضر وي استفاده برده‌اند.

تاريخ رحلت وي مشخص نيست، به احتمال خيلي قوي قبل از سال 300 قمري از دنيا رفته است.

مدارك:

1 – تاريخ جرجان، چاپ حيدر آباد دكن (هند) 1967 ميلادي، ص564.

2 – تاريخ حاكم نيشابوري، به تلخيص خليفه نيشابوري، ص25.

3 – الاناب سمعاني، ج10، ص262، چاپ بيروت، سال 1401قمري.

101 – علي بن عبدالله، ابن بامشاد قايني

ابوالحسن، علي بن عبدالله بن محمد بن بامشاد، رياضي‌دان و منجم معروف ايران در نيمه دوم سده چهارم و اوائل سده پنجم است.

از اساتيد و بزرگمردان رياضيات و نجوم استف متولد قاين بوده و دوران نسبتاً زيادي پس از تحصيلان در همان شهر سكونت داشت.

ابوريحان بيروني كه در نوشته‌هاي خود تنها از بزرگان اين دانش نام مي‌بردف برهان دو قضيه هندسي را از او نقل كرده است.

قايني در زمان حيات خود شهرت فراواني داشته و افرادي چون بيروني نيز خود را از دانش گسترده او بي‌نياز نمي‌دانسته‌اند.

بيروني (متوفاي 440قمري) در جايي از كتاب خود وي را ابوالحسن بن بامشاد و در جاي ديگر او را ابوالحسن، علي بن عبدالله ناميده است.

آثار ابن بامشاد:

مردي به بزرگي و وسعت دانش رياضي و هندسي و بلكه بالاتر از آن، قطعاً داراي آثار ارزنده‌اي بوده كه در طول بيش از هزار سال دچار حوادث بسيار زيادي مي‌گردد، با اين وصف اندكي از آثارش در دست است و ممكن استهنوز هم آثار بيشتري وجود داشته باشد كه ما از آن بي‌اطلاعيم.

به سه نمونه از آراء علمي رياضي او اطلاع يافته‌ايم:

1 – مقاله في‌استخراج ساعات ما بين طلوع الفجر و طلوع الشمس، كل يوم من ايام السنه، بمدينه قاين.

اين مقاله در بخش چهارم مجموعه «الرسائل المتفرقه في الهيئه» به چاپ رسيده و نسخه‌اي از آن در مجموعه‌ي شماره 12227 كتابخانه آستان قدس رضوي موجود است، موضوع رساله تعيين روش محاسبه مدت زمان بين طلوع فجر و طلوع آفتاب و همين طور غروب آفتاب و غروب شفق است كه در هر يك از روزهاي سال مي‌توان آن را براي شهر قاين حساب كرد.

رساله ياد شده به زبان عربي نگارش يافته است و مؤلف در آغاز رساله عرض جغرافيائي قاين را 33 درجه و 55 دقيقه معين كرده و نوشته است:

آنچه در اين مقاله گرد آمده از روي حدث و تخمين نيست، بلكه متكي به اصول رياضي و فرمول هاي هيئت و رصد است.

مقاله مذكور در سال 1961 ميلادي توسط خانم ماري داويديان و دكتر كندي، به زبان اگليسي ترجمه شده و مورد بحث و تحقيق قرار گرفته است.

2 – مقاله في التخراج تاريخ اليهود:

اين مقاله نيز، در مجموعه «الرسائل المتفرقه في الهيئه» در بخش سوم آن، چاپ شده است.

3 – حل دو مسأله هندسي، رياضي كه بيروني در كتاب استخراج الاوتار به نقل آن پرداخته است.

مدارك:

1 –     زندگي‌نامه رياضي‌دانان دوره اسلامي، نوشته آقاي قرباني، چاپ مركز نشر دانشگاهي تهرانف ص79-80 رديف 28 به نقل از:

2 –                     استخراج الاوتار، محمدبن احمد بيروني خوارزمي ص37-40.

3 –     فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه آستان قدس رضوي، ج8، ص342، ش4.

4 –                     تحرير استخراج الاوتار، قرباني، ص137-139.

5 –     مجله يكان دوره هشتم، شماره6، اسفندماه 1350، ص322-324، قرباني.

6 –                     سزگين G6، ص337 و سزگين G7، ص242.

7 –                     الذريعه، ج2، ص21-22، به قل از:

8 –                     نامه دانشوران.

9 –                     فهرست نسخه‌هاي آستان قدس رضوي ص96 جلد10.

102 – حكيم، علي بن محمد حجازي قايني

فيلسوف، حكيم، طبيب و مورخ نامي ايران در سده پنجم و اوائل سده ششم و نويسنده‌اي چيره‌دست بود.

در قاين متولد گرديد، ايام رشد و تحصيل اوليه وي در همين شهر بود، به دنبال حادثه‌اي قاين ويران مي‌شود و حكيم از زادگاه خود به سوي نيشابور مي‌رود.

در نيشابور با حكيم عمر خيام آشنا مي‌شود، و با او به مباحثه مي‌پردازد وقتي كه شهرت علمي وي در منطقه منتشر مي‌گردد، از همه اطراف براي طبابت و ديگر نيازمندي‌هاي علمي به او مراجعه مي‌كنند.

نامبرده علاوه بر تبحر در فنون رياضي، طب، حكمت و تاريخ و فلسفه و … در ادبيات تازي و پارسي نيز متخصص بود و سروده‌هاي فراواني از او به زبان پارسي و تازي وجود داشته است، اين دو بيت از او است:

اسباب مقام سازم و بر سفرم
من بردم رنج و ديگري برد درم

وز ساختنش نبود جز درد سرم
زين حسرت و رنج م بسوزد جگرم

امير، شمس المعالي، ابوالحسن علي بن حسين بن مظفر (كه گويا از خندان‌هاي بزرگ ايراني محسوب مي‌شود) و فرمانرواي منطقه بيهق بود، حكيم قايني را به خدمت فرا خواند، او علاوه بر تقرب نزد امير ياد شده، در پيشگاه سلاطين و حكام آن زمان قرب و منزلت خوبي داشت.

كتابي به نام مفاخر اتراك در باره سلاطين نوشت و به سلطان سنجر (متوفاي 552) تقديم نمود، آثار ديگر حكيم بيشتر در طب بوده و بر اساس نوشته ابن فندق، او آثار زيادي تصنيف نموده بود، منشي يزدي در كتاب دره‌الاخبار وي را چنين توصيف نموده:

« … طبيبي كه آداب حكما در او مجتمع بود، او بوده است، صاحب اخلاق حميده و عارف بظواهر معقولات، و او را رسائل است در طب و معالجات به نام سلطان اعظم سنجر بن ملكشاه كتابي ساخت در مفاخر اتراك، و به نام پادشاه عادل دانش پژوه خوارزمشاه (اشيز) بن محمد (521-551 هـ.قمري) كتابي در حكمت تصنيف كرده» منشيف حكيم قايني را از شاگردان عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري دانسته است.

حكيم حدود صدسال[16] عمر داشت و در سال 546 قمري از دنيا رفت، جمعي از اولاد حكيم در قصبه فريومد، مي‌زيستند كه مادرشان يك كنيز ترك بوده است.

با توجه به تارخي فوت حكيم و اينكه صد سال عمر كرده است، تولدش را به سال 446 مي‌دانيم و چنانچه مطلب منشي يزدي مقرون به صحت باشد تولد حكيم سال 456 قمري خواهد بود.

مدارك:

1 –     تاريخ بيهق، نوشت‌ي ابوالحسن علي بن زيد، معروب با ابن فندق، متوفاي 565 به كوشش احمد بهمنيار، چاپ سال 1317، ص241، ابن فندق اين كتاب را در سا ل563 تأليف نموده.

2 –                     تاريخ حبيب السير، ج2، ص512.

3 –                     بهارستان 181-182.

4 –                     فرهنگ سخنوران ص403.

5 –     دره الاخبار و لمعه الانوار، تأليف ابن فندق، متوفي 565، ترجمه منشي يزدي از فضلاي سده هشتم، چاپ مجله مهر، آذرماه 1318 شمسي، در تهران، از سوي شركت سهامي خودكار ايران، ص84-85.

6 –                     تتمه صوان الحكمه، ص134، چاپ 1351 قمري در لاهور

103 – مولي، علي‌اكبر قايني

نويسنده، فقيه، و اصولي متبحر از رجال علم و ديل در نيمه اول سده سيزدهم مي‌باشد.

معظم‌له مدتي ساكن كربلا بوده است، يكي از آثار پر ارزش او در همين شهر مقدس نوشته شده است.

علي‌اكبر از روستاي آفريز قاين است، كه پس از تحصيل مقدمات علوم به حوزه‌هاي علم معروف شيعه راه يافت و با استعداد و ذوق سرشار خود به مدارج عالي علمي و فقهي نائل گرديد.

دو اثر ارزشمند از او ياد شده:

1 – كتاب الطهاره كه فقه استدلالي به سبك مدارك الاحكام[17] است، مرحوم شيخ محمد باقر گازاري نسخه‌اي از اين كتاب را ديده است طبق اطلاع، گويا هم‌اكنون نزد اعقاب وي موجود است.

2 – شرح معالم الاصول:

اين كتاب نوشته شيخ حسن عاملي متوفاي 1011 و مقدمه مانندي بر معالم در فقه شيعه است. سابقاً در حوزه هاي علميه اين كتاب را تدريس مي كردند، بدين جهت علماي بزرگ، شرح و حواشي زيادي بر آن نوشته‌اند، از جمله مولي علي اكبر قايني شرح مفصلي بر اين كتاب دارد كه جلد اول آن تا مبحث «مجمل و مبين» در كتابخانه آيت الله مرعشي موجود است.

نسخه‌ي مذكور به شماره 3936، نسخ 11، حب 1223 مي‌باشد.

مؤلف محترم، اين جزء از شرح خود را در كربلا به تاريخ جمعه چهارم 1221 قمري به پايان برده است. آقاي حسيني سال درگذشت معظم له را بين 1223 تا1230 مي‌باشد.

مدارك:

1 –                     رجال قاين، ص26، 17.

2 –                     بغيه الطالب، ص 158.

3 –                     تراجم الرجال، سيداحمد حسيني، ص107-108.

4 –                     فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه آيت الله مرعشي، ج10، ص319.

5 –                     الذريعه، جلد14، ص70-71، شماره 1790.

6 –                     همان مدرك جلد15، ص186.

104 – ملا، سلطان، علي صعودي بمرودي قايني

از علماء، شعرا و هنرمندان بسيار فاضل و اديب سده سيزده در خراسان است، زادگاه وي روستاي بمرود تابع بخش زيركوه قاين مي‌باشد، نامبرده قسمتي از دوران تحصيل خويش را در مشهد بوده است.

مرحوم شيخ محمدباقر در باره معظم‌له مي‌نويسد:

مولي صعودي قايني استاد كاملي بود، در همه‌ي علوم، بخصوص علم سياق و نجوم در لغات و تواريخ يد طولائي داشت، گاهي شعر مي‌گفت، اشعار خوب و شيريني دارد كه اين ابيات گزيده‌اي از سروده‌هاي هو است:

از زلف مگر دوده دلهاي كبابي
داج[18] شب قدري و يا هاله بدري

يا خود خط سر رشته طغراي حسابي
يا ترجمه آيه‌ي بالحسن مئابي[19]

در پايان اين غزل مي‌گويد:

اي افعي سر خم زده بر چشمه حيوان

چون بخت «صعودي» ز چه پيوسته بخوابي

قصيده بلند و پر محتوا و هنرمندانه‌اي در باره نوروز دارد كه چند بيت آن چنين است:

نوروز گشت و جهان يافت اتساع
طبع زمانه گشته مبدّل باعتدال
گسترده فرش سبزه بطرف چمن نسيم
موصول گشت بلبل محزون بوصل گل
لبريز گشت دامن اشجار از درم

پير فلك نموده به تريع اختلاع
تغيير يافت دهر، شد، آرايش بقاع
پيراست، از خسك رخ گلشن ز انتفاع
بنياد كرد ناله و وارست ز التياع
ازهار گشت مثمر و اشجار ز ابتداع

قصيده نوروزيه ملا صعودي كه از مصاديق بارز هنر اوست بخصوص پرده از دانش وسيع او در لغت‌شناسي برمي‌دارد. طولاني است، براي معرفي چهره ادبي او به همين اندازه بسنده كرده و بيت آخر آن را نيز مي‌آوريم:

بگذار از اين مقوله كه جاي مقال نيست

جز ذات حق به مظهر خود نيست اطلاع[20]

صعودي خطوط نسخ و نستعليق را زيبا مي‌نوشت و از اين لحاظ وي را مي‌توان از خوشنويسان قاين و بلكه ايران معرفي نمود.

اين رباعي را در مورد بمرود گفته است:

اي گشته اسر شور شر، در بمرود
صد حيف كه با هزار ارمان، برديم

محروم ز فيض خشك و تر، در بمرود
اين عمر عزيز را به سر، در بمرود

و اين دو بيت نيز مطلع بهاريه‌اي است كه مولانا صعودي انشاء فرموده:

برآمد ناگهان ابري، بامر قادر يكتا
زليخا خوي و شيرين روي و مشگين موي و ليلي بوي

چه اندام عروسان، دلفريب و خوش قد و بالا
پري‌رخسار و خوش اطوار و شيرين كار و چون عذرا

در فن معما تخصص قابل توجهي داشت و به نظم معماهاي زيادي مطرح نموده كه نگارنده تعدادي را ملاحظه نموده است، نيز سه اثر از وي ديده‌ام:

1 – قسمتي از ديوان شعر او كه بيش از سيصد بيت را شامل است و به خط خود اوست، با تاريخ‌هاي 1307-1311-1312-1313 موجود در مشهد نزد آقاي حسين صعودي نوه معظم‌له.

2 – نسخه‌اي از كتاب مؤيد الفضلاء در لغت داراي 704 صفحه رحلي كه آخر آن افتاده و اشعار مشكل شعراي گذشته را شرح كرده حاوي لغات سمرقندي، رومي، ماوراء النهر، تركي، فارسي پهلوي و … مي‌باشد.

اين نسخه نزد نوه آن مرحوم در مشهد موجود و ايشان آن را خط جدش مي‌دانست.

3 – دره نادره كه تاريخ دوران نادرشاه افشار است، اين نسخه نيز آخرش افتاده و نزد آقاي صعودي در مشهد موجود است، مشهور است كه خط مولانا صعودي است.

هر سه به خط نستعليق خوبي نگارش يافته و خط اولي با دوتاي اخير فرق دارد. غير از اين آثار ديگري از معظم له بوده كه طبق اطلاعات موثق برخي از آن هم‌اكنون در روستاي نيازآباد خواف نزد آقايان زنگنه موجود مي‌باشد. يك نمونه از اين آثار عبارت است از: مقامات الحسيني منشي كه ايشان با علي‌قلي بمرود به خط زيبائي كتابت كرده و داراي جداول و تزئيناتي است كه نسخه‌اي كامل و هنري از كتاب ياد شده به شمار مي‌آيد.

به گفته مرحوم محمد باقر استاد كاملي بوده در همه علوم، ادب پارسي و عربي، نظم و نشر زيبا، خوشنويسي، ستاره‌شناسي، تاريخ و ديگر فنون متداول كه در هر رشته‌اي صاحب‌نظر و پيشكسوت عالمان آن فن بود.

صعودي قبل از سال 1315 قمري فوت نمود و در مشهد مقدس به خاك سپرده شد.

مدارك:

1 –                     بغيه الطالب، ص160.

2 –     جنگ شعر، متعلق به جناب آقاي حاج ميرزا هادي احمدي بمرودي.

3 –     گفته‌هاي شفاهي و خاطرات معظم‌له و ديگر دوستان، در بمرود و مشهد.

4 –                     جنگ شعر آقاي حسين صعودي نوه معظم‌له در مشهد.

5 –                     نسه‌ها دره نادره و مؤيد الفضلاء، از آقاي صدودي در مشهد.

105 – سيدعلي واعظ قايني

فرزند سيد عابد قايني، حافظ قرآن، سخنوري پر محتوي و فصيح البيان، دانشمندي عارف، اديبي به تمام معني كامل و شاعري عاقل از معدود رجال فرهنگ و ادب ايران زمين در سده نهم.

هرچه در باره‌اش بنويسم، نمي توانم حق وي را ادا نمايم، مورخان گذشته نيز در باره او بسيار گفته‌اند ولي در خور شأن و مقام علمي‌اش بسيار اندك مي‌نمايد.

واعظ قايني داراي حافظه‌اي بسيار قوي بود، چنانكه مي‌توانست به صرت شنيدن، چهل بيت شعر را حفظ و در حال براي هر بيت آن جوابي به نظم آورد. در زبان و لغت عربي تسلط فراواني داشت، و براي دانشجويان علوم ديني استادي مسلم بود، در مجلس درسش فضلا و اساتيد صاحب‌نظر حضور مي‌يافته بهره مي‌گرفتند. شهرتش در سراسر خراسان آن روزگار درگفته بود و جائي نبود كه نام واعظ قايني براي مردمش نامفهوم باشد.

در سال 903قمري[21] به امر سلطان حسين ميرزاي بايقرا، در شهر هرات به منبر رفت و نام مبارك علي(ع) را بر زبان آورد و به شهامت تمام، خطبه‌اي به نام نامي، آن مولاي برحق و پيشواي مؤمنان قرائت كرد.

به دنبال اين امر جمعي از جهال و گمراهان تيره بخت بر سر سيد هجوم آورده به وي اهانت نمودند ولي او مردي بود كه در سراسر عمر با عزت و بركت خود آني از اين شعار دست بر نداشت و هر آن در عقيده خويش راسخ‌تر مي‌گرديد.

با بيان زيبا و دلنشين خود بيش از پانصد هزار نفر را به راه درست و طريقه اثناعشري هدايت نمود،در ضمن قصيده‌اي به اين معني اشاره نموده مي‌گويد:

روح تو آگه است كه پانصد هزار كس

آورده‌ام، براه حسيني و جعفري

بيان سيد، نشان‌دهنده، تبليغ و زمينه‌سازي قبلي براي رسميت دادن به مذهب شيعه د رايران است و بر خلاف گفته پاره‌اي از نويسندگان كينه‌توز و يا جاهل و بي‌شعور، اين مذهب بر حق، به زور سر نيزه حاكم نگرديده است كه خواست مردم خوش‌فكر و پاك طينت ايران بوده است.

نيز، دليل قاطع و روشني است كه مطالب نشأت گرفته از ذهن متعصبان و گمراهان، پيامون سلطان اسماعيل و شاه عباس صفوي كذب و ساخته و پرداخته افراد نفوذي در دستگاه سلطنتي ايران و جمع ديگري از معاندان است.[22]

به لطف خدا در جاي آن، در اين زمينه سخن خواهيم گفت و با براهين و استدلال‌هاي تاريخي، علمي كذب ادعاي پاره‌اي از نويندگان معاصر را برملا خواهيم كرد.

قصيده زيبائي شامل 58 بيت در وصف حضرت رسول(ص) و علي(ع) و ساير امامان پاك شيعه سروده كه ابياتي از آن نقل مي‌گردد:

خاصگان عالم جان، دوش محضر كرده‌اند
شد سمند فكر، در يك خيز، بر هفت آسمان

يازده معصوم را دانم امام از بعد شاه
مايه‌ام در چار سوي هر دو عالم حب اوست

خلوت دل را، به نور خود منور كرده‌اند
ديد هر نقشي، كه اندر هفت منظر كرده‌اند

لشگر اسلام و ديلم كافرم گر كرده‌اند
باب و اجدادم در اين بازار متجر كرده‌اند

فوت واعظ

از تاريخ وفاتش اطلاع زيادي نداريم، چنانكه از حياتش، مرحوم شيخ محمد باقر گازاري ه به اشتباه دو نوبت، با دو عنوان وي را ترجمه نمونه، مي‌نويسد: معظم‌له، در روستاي آفريز مدفون گرديده.

به روايت ديگري واعظ قايني در شهر نيشابور رحلت فرموده است. لي آنچه مسلم به نظر مي‌رسد، تاريخ فوتش در نيمه اول سده نهم (قبل از 950 قمري) اتفاق افتاده است.

مدارك:

1 –                     رجال قاين، ص14-15.

2 –                     بغيه الطالب، ص 153-154.

3 –                     بهارستان، 220 تا 226.

4 –                     مجالس المؤمنين، جلد اول، ص 523 تا 526.

5 –     تذكره شعراي قهستان، ص 23 تا 26، نسخه خطي شماره 3012، دانشگاه تهران.

6 –                     رجال حبيب السير، ص 149.

7 –                     تاريخ نظم و نثر، جلد اول ص 329.

8 –                     الذريعه، ج9، ق3، ص761.

9 –     فهرست نسخه‌ها يخطي كتابخانه سنا (شوراي اسلامي شماره 2)، جلد اول، ص314، شماره 517.

10 –                فرهنگ سخنوران ص 640.

11 –    گنجينه‌ي عرفان چاپ بامداد تهران، 1363، ص 72-74، حسين قرباني.


[1] – برخي مثل رشيد الدين فضل الله فوت سلطان را در سال 551 دانسته‌اند.

[2] – سلطان سنجر سلجوقي، مردي شوخ و لطيفبود، از هجويات و هزليات شعرا لذت مي‌برد، بدين لحاظ شعراي دربار او چون انوري، كوشككي و ديگران در اين زمينه كار كرده‌اند.

[3] – در منابع ديگر مصراع دوم به گونه‌اي ديگر نقل شده كه چون در برگيرنده واژه هاي مستهجن بوده نقل نگرديد.

[4] – از جمله، در حواشي تاريخ بيهقي، ص1591 كوشكك را از توابع بلخ ذكر كرده‌اند.

[5] – سنجر شاه متولد سال 479 مي‌باشد، اضافه عدد 65 به اين رقم، تاريخ سال 544 را نتيجه مي‌دهد.

[6] – قطعه ياد شده، بر حسب اختلاف تذكره نويسان، به گونه‌هاي متفاوت نقل شده، در برخي منابع اين دو بيت نيز اضافه شده:

غز آن تو چه خورد و از آن تو غز چه برد                   در جنگ غز غژيدن دندان چه مي‌كني

تا كافري بكام رسـد در هــواي خويــش                   تفريق صد هزار مسلمــان چه مي‌كني

گويا اين بيت به اسارت زن سلطان سنجر تركان خاتون، اشاره داد، كه اسر غز شده بود.

[7] – اشاره شد كه سروده‌هاي وي به اختلاف نقل گرديده است، ذكر اين بيت نشان‌دهنده همين معني است.

[8] – مسخره و طنز

[9] – زهي، خوش بحالتان

[10] – اصطلاحي در دانش معاني و بيان و منطق به اين معني كه فردي به نام يا لقبي به جز نام اصلي خود خوانده شود و اين نام دوم رفته رفته شهرتي كسب كند، چنانكه ديگر بجز با اين نام او را نشاسند.

[11] – گويا اين رباعي را در همين ايام سروده:

در كعبه و بتخانـــه كيـــم كـــار شـــود        كي بر همن و شيخ مرا يار شود

بيزارم از آن دوست كه در حضرت دوست         از پيروي سبحه و زنـار شـــود

[12] – مغفر، كلاه ايمني جنگجويان كه سابقاً در ارتش‌ها مرطوم بوده، بيضه‌ي آن يعني نقطه حساس آن.

[13] – عيبه به معني رمز و كليد است، وجوشن زره را گويند و شبيه جليقه‌هاي ضد گلوله كنوني كه از سيم‌هاي فلزي نازكي يافته مي‌شد و جنگجويان براي ايمني از آن استفاده مي‌كردند.

[14] – احتمالاً اين قطعه از صفي اصفهاني معاصر فخر زماني باشد، كه وي را به سال 1026 ملاقات نموده، علت اين اشتباهات، همساني نام اين بزرگان است.

[15] – كساني كه از «اتباع التابعين» حديث نقل كرده‌اند، توضيح اين اصطلاح گذشت.

[16] – در كتاب دره الاخبار و لمعه الانوار، عمر حكيم بصراحت 90سال ياد گرديده در حالي كه در تاريخ بيهقي عمر وي قريب صد سال شمسي ذكر شده است و هر دو مطلب از يك منبع مي‌باشد.

[17] – اين كتاب، نوشته محمد بن علي بن حسين موسوي عاملي، در گذشته 1009 و شرحي است بر شرايع الاسلام. «الذريعه، ج20، ص239»

[18] – داج- مددكار، زندگي پاكيزه و گسترده، راهنما.

[19] – اشاره به آيات 14 سوره آل عمران، 29 رعد، 25 و 40 سوره ص به معناي خوش‌فرجام.

[20] – واژگان به كار برده شده در سروده‌هاي صعودي، شايد براي تعدادي از خوانندگان محترم، نامأنوس و بي‌مفهوم باشد، لذا به ترتيب بكار برده شده تفسير مي‌گردد:

دوده: به معناي دائزه و سررشته، طغراي حساب: به معناي نشان حكومتي، تزئين نامه‌ها و انشائات سلاطين، صورتي مركب از چند خط عمودي منتهي به قوس‌گونه‌اي تودرتو، كه هر دو واژه كنايه است.

اتساع: گسترده. اختلاع: قبول حالت جديد و بخشش. بقاع: مكان‌ها. خسك: خار كوچك. انتفاع: بهره‌وري. التياع: التهاب، دگرگوني دروني. درم: زر و زيور، تغيير رنگ. ازهار: شكوفه‌ها. ابتداع: بي‌نظير، از نو، جديد.

[21] – آقايان: سعيد نفيسي، شيخ محمد باقر گازاري، قاضي نورالله شوشتري، تاريخ سخنراني واعظ قايني در شهر هرات را سال 803 و به امر سلطان حسين ميرزا دانسته‌اند، در حالي كه سلطنت اين امير تيموري از سال 863قمري آغاز گرديد و سال 911 متوفا گشت، بنابر اين نوشته مرحوم آيتي، كه در بهارستان تاريخ آن را سال 903 دانسته‌اند درست است.

[22] – نگارنده در صدد دفاع از دودمان صفويه و يا هر سلطان ديگري نست، ليكن واقعيت تاريخي را نبايد به اين بهانه در پرده خفا نگه‌داشته و بي‌مهابا و بدون دليل به هر كسي تاخت.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: