RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت پانزدهم

 

106 – ابومنصور، عبدالرحمن قايني

ابومنصور، عبدالرحمان بن سعيد قايني از معاصران اديب نامي ايران، ثعالبي (متوفاي 425) و از شعراي سده چهارم هجري قمري است.

در تذكره ثعالبي يك رباعي به زبان عربي از او نقل شده:

من تغال الي داري فاخطاني
لوان لي الف دينار و كان معي

طوباي، طوباي، لو قد كنت في الدار
نثرت بين يديه الف دينار

خوشا به سعادتم اگر كسي ره گم كرده به منزل من درآيد و اندكي از خوردني من نوش جان كند، اگر من هزار دينار سرخ داشتمي، همه را به پاي او مي‌ريختم.

رباعي ياد شده كه بيانگر سخاوت و مهمان‌نوازي ابومنصور و نيز حاكي از ذوق و لطف طبع او است، توسط ابوبكر قهستاني به دست ثعالبي رسيده است.

مدرك:

1 – تتمه اليتيمه، جزء دوم، ص 107، رديف 196.

 

 

107 – مولانا عبدالجليل قايني

دانشمند نيك سيرت و شاعر پر حرارت، مولانا عبدالجلي قايني از رجال علمي، ادبي و سياسي سده نهم است.

در حكومت شاهرخ ميرزا (807-850) به اتفاق سيد مرتضي صحاف در شهر هرات متصدي منصب احتساب بود.

با تلاش و قاطعيت هرچه بيشتر سم باده‌گساري توسط اين دو نيك مرد از ميان بفت، تنها مكاني كه سالم مانده بود كاخ‌ها سلطنطي شاهزادگان و اميران بود.

در سال 844 قمري به عرض ملوكانه رسانيدند، كه فقط مستي در چهره شاهزادگان يافت مي‌شود، به خصوص شاهزاده ميرزا محمد جوكي و ميرزا علاء الدوله، سلطان شاهرخ پس از استماع اين گزارش به اتفاق اين دو محتسب والامقام، به سوي منازل شاهزادگان به راه افتاد.

سلطان فرمان داد عبدالجليل قايني و مرتضي صحاف به اتفاق مأمورين خود، قدم به اندرون كاخ‌ها گذارده و خمخانه‌ها را در هم شكنند و چنان كردند كه سلطان فرموده بود.

تفصيل اين ماجرا و نيز داستاني ديگر در حبيب‌السير، نقل شده، طالبين از اين كتاب بخواهند.

مولانا علدالجليل قايني از بستگان مولانا محمد آگهي قايني است كه ساكن شهر هرات بوده‌اند.

امير علي شيرنوائي در باره‌ي او مي‌نويسد:

مردي نيك است كه شعر را نيز نيك مي‌سرود، مطلع ذيل از اوست:

ز بس كه كاست مه از ميل طاق ابرويش

شد آنچنان كه نمود استخوان پهلويش

مرحوم شيخ آقا بزرگ از ديوان شعر او ياد نموده ولي نگارنده تا كنون به نسخه‌اي از آن دست نيافته است، ليكن در جنگ‌هاي ادبي سروده‌هاي او موجود است، مي‌توان به جنگ شماه 74283 مجلس، به عنوان نمونه اشاره نمود.

مدارك:

1 –                     مجالس النفائس، ص155.

2 –                     حبيب السير جف، ص17.

3 –                     رجال حبيب السير، ص112.

4 –                     تاريخ نظم و نثر، جلد اول، ص346.

5 –                     الذريعه، ج9، ق2، ص683-682.

6 –                     رجال قاين، ص11.

7 –         فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه مجلس شوراي اسلامي، جلد8، ص50 تا 53.

8 –                     فرهنگ سخنوران، ص375.

9 –                     روضه الصفا، ج7، ص278.

 

 

108 – علي بن ملا عباسعلي شاهرختي قايني

متولد شاهرخت[1] تابع بخش زيركوه قاين، از كاتبان و خوشنويسان و فضلاي سده سيزده معاصر ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه قاجار است.

شاهرختي مسافرت‌هاي زيادي نمود كه گويا هدفش از اين سير و سياحت‌ها جنبه عرفاني داشته است.

مدتي در شهرهاي هرات و كربلا، اقامت داشته كه احتمالاً براي تحقيق و آموزش علوم بوده است.

به يك نمونه از آثار خطي او دست يافته‌ام:

مجموعه‌اي كه شامل دو كتاب به نام‌هاي:

1 – شجره‌ي الهيه نوشته رفيعاي نائيني.

2 – دانش‌نامه شاهي، نوشته محمد امين استرآباديف مي‌باشد. توسط علي بن عباسعلي در سال 1319 قمري در شهر كربلا به خط نسخ كتاب گرديده است.

اين مجموعه از كتب مرحوم دكتر مهدي بياني نويسنده كتاب ارزشمند آثار و احوال خوشنويسان ايران بوده كه به كتابخانه مركزي دانشگاه تهران راه يافته و به شماره 7571 موجود است.

مدارك:

1 – فهرست نسخه‌هاي خطي دانشگاه تهران، ج2.

2 – تاريخ ده‌هزار ساله ايران، جلد 4، ص121-122.

 

 

109 – علدالسلام دشت بياضي قايني

شاعر خوش‌سخن و گمنام دشت بياض با تخلص بياضي كه تاكنون چهره‌ي وي همچنان در پرده ابهام باقي مانده است.

برخي تخلص او را بياني و برخي ديگر پيامي نوشته‌اند، عده‌اي ديگر خسال كرده‌اند بياضي، تخلص شاعر پرآوازه اين منطقه مولانا محمد ولي دشت بياضي است.

اين بيت زيبا از او است:

يك عذر تو، تلافي صد خلف وعده كرد

اين عذر گو اساس هزاران بهانه باش

گويا از دانشمندان سده دهم و آغاز سده يازدهم است، به هندوستان رفته، مورد توجه سلاطين آن ديار قرار گرفت، نظام شاه به او درجه امارت داد و عبدالسلام سرانجام در يك نبرد، به قتل رسيد.

ولي چنانكه اشاره شد در باره علدالسلام ابهام و اختلاف در نقل مطالب بسيار زياد است.

مدارك:

1 –                     تذكره روز روشن، ص125.

2 –                     الذريعه، ج9، ق2، ص149-150.

3 –                     فرهنگ سخوران، ص94 و چاپ جديد، ج1، ص151-152-171.

4 –     فهرست نسخه‌هاي مشترك خطي فارسي پاكستان، جلد9ف چاپ 1367، نوشته آقاي احمد منزول، ص 209.

5 –                     تذكره حسيني، ص72.

6 –                     مجالس النفائس، ص300.

7 –     جنگ خطي شماره 74546، مجلس شوراي اسلامي، كتابخانه شماره يك، ص410 تا 413.

8 –                     شمع انجمن، ص93.

9 –                     نگارستان سخن، ص16.

 

 

110 – ابومقصود، عبدالرحمان قايني

دانشمندي قبل از سده يازده كه مردي فاضل و نويسنده بوده است، نوشته‌اي از او به اين شرح وجود دارد:

ابو مقصود، در فن كمانداري و سلاح‌شناسي كتابي با همين عنوان تأليف نموده كه نسخه‌اي از آن در كتابخانه و موزه‌ي ملي بريتانيا به شماره 5735-O:r وجود دارد.

تاريخ كتابت نسخه ياد شده سال 1077 هجري قمري است، نگارنده به لحاظ عدم دسترسي به اين كتاب توضيح بيشتري ندارد.

مدرك:

1 – فهرست نسخه‌هاي خطي دانشگاه تهران، جلد4، صفحه 659، مقاله آقاي دكتر ايرج افشار.

 

 

111 – امير، سيدعلي قايني

علاء الدين سيد علي، فرزند سيدحسين قايني، از شخصيت‌هاي مورد توجه سده دهم و آغاز سده يازدهم است.

اميرف مدتي وزير بالاستقلال باقي[2] محمد خان، حاكم ميروز بوده است، مردي مصلح و فعال كه رابطه‌ي صلح ملوك سيستان تلقي مي‌گرديد. علاوه بر اين، او حاكم و فرمانرواي قاين و قهستان نيز بوده است. اين مطلب از ديباچه‌ي شرح ديوان حضرت امير(ع) نوشته يكي از شاگردان ممتاز نظام الدين عبدالحق الهي[3] استفاده مي‌شود.

نويسنده‌ي اين شرح كه شاگرد همان نظام الدين است، خود اهل قاين بوده ولي متأسفانه به عللي از جمله:‌افتادگي آخر كتاب، نام او ذكر نگرديده.

در مقدمه كتاب مي‌نويسد: و از اين مبان بنده‌ي كمتر و ذره‌ي احقر كه به دولت و عاطفت ملازمان عاليشان،‌بعد از مدتي مديد و عهدي بعيد، به وطن مألوف و مسكن معروف آ«د … در سالك خادمان و دعاگويان اين آستان فلك، آشينان متنظم گرديد، آن را شفيع خود و وسيله خود گردانيده توجه به آستان فلك آشيان نموده، تا رسم زمين‌بوسي به جاي آورد و شمه‌اي از حال خود به عرض رساند و بعد از ترتيب اسباب، به كتاب‌هاي ديگر قيام نمايد.

پيداست، مردي دانشمند و توانا بوده است، و چون آوازه امير سيد علي به وي رسيده به قاين آمده است.

نويسنده موصوف، گويا تبعيد بوده يا از ترس حاكم قبلي روي آمدن به قاين نداشته است.

نويسنده شرح ديوان، در نوشته خود بسيار از امير سيدعلي، سركار قاين و قهستان تمجيد نموده و كتاب خود را پس از چند نوبت عرضه داشتن بر استاد خود و اخذ اجازه، به امير علاء الدين علي قايني هديه نموده است. فهرست نگار دانشگاه تهران طي يادداشتي مي‌نويسد:

نسخه‌ي ديگر اين شرح ديده نشده و در هيچ يك از فهرست‌ها و منابع نيز نام آن مذكور نيست، مزيت ديگر اين شرح، ترجمه منظوم عبارات است به رباعيات فارسي و همچنين بعضي مطالب و حكايات مفيد.

امير علاء الدين سيد علي قايني معاصر شاه عباس اول بوده و از سوي او بدين منصب تعيين شده بود.

بر اين مبنا اين انتصاب، بعد از فوت سلطان علي خليفه شاملو[4] به سال 1002 كه فرمانرواي قاين بوده اتفاق افتاده است.

امير سيدعلي خدمات ارزنده‌اي نموده از جمله آنكه با سياست و تدبير او قاين از جنايات ازبكان در امان بود و عامل صلح و آشتي ميان ازبكيه و ملوك سيستان نيز بود، وي عامل كنترل كننده در تجاوزان آنان به حساب مي‌آمد.

امير سيدعلي پيش از اين، از مشاوران و وزيران حكومت سيستان بوده در آن سامان به امر سياست، اقدام مي‌فرمود.

از يك سنگ نبشته در مزار فرخ‌آباد قاين، استنباط مي‌گردد، امير سيدعلي فرزند محترم و فاضلي به نام ميرزا محد شريف داشه است، كه به سال 1060 از دنيا رفته و در همان مكان به خاك سپرده شده.

مدارك:

1 –                     احياء الملوك ص358-359-362-363.

2 –                     فهرست نسخه‌هاي دانشگاه تهران جلد12.

3 –     نسخه‌ي خطي شرح ديوان، نوشته قايني شماره 3649، كتابخانه مركزي دانشگاه تهران.

4 –                     رجال حبيب السير، 192.

5 –                     حبيب السير، ج4، ص346.

6 –                     عالم آراي عباسي، ص546-547.

7 –                     سنگ نبشته مزار فرخ‌آباد قاين.

 

 

112 – مولي عبدالصمد قايني

شاگرد ميرزا محمد حسن شيرازي مرجع طراز اول جهان تشيع، در سده سيزده و مردي فاضل و دانشمند بوده است.

عبدالصمد متولد سال 1230 قمري در قاين است، تحصيلات وي در خراسن و عراق انجام گرديده و پس از اتمام دوره علوم اسلامي به قاين آمده است. معظم له هم مباحثه و دوست ملا محمد باقر قايني است.

عبدالصمد در سال 1312 قمري از دنيا رفت و در كنار مقبره حسن بن منصور در قاين به خاك سپرده شد.

مدارك:

1 –                     بهارستان، ص168.

2 –                     بغيه الطال، ص168.

3 –                     نقباء البشر، ص189.

4 –                     رجال قاين، ص27.

 

 

113 – شيخ عبدالجواد قايني

مجتهدي متورع و دانشمندي پرهيزكار، از رجال فقه و اصول در سده سيزده اوائل سده چهارده است.

شيخ محمد باقر گازاري ايشان را ملاقات و از وي بسي توصيف و تمجيد نموده است، ايشان با شيخ عبدالجواد آفريزي قاين تشابه اسمي دارد.

دوران تحصيلاتعليه خود را، به خصوص در زمينه فقه و اصول، در حوزه علميه اصفهان گذرانيده و از اساتيد ممتاز آن حوزه، اجازه داشته است.

مدارك:

1 –                     بقيه الطالب، 167.

2 –                     بهارستان، ص317.

3 –                     طبقات اعلام الشيعه، ج4، (نقباء البشر) 1023.

 

 

114 – علي بن محمد ولي قايني

محقق و نويسنده توانا، فقيه برنا، محدث دانا مرحوم علي بن محمد ولي از مراجع صاحب نظر قاين، معاصر فتح علي شاه قاجار (1250م) است.

علاوه بر اينكه خود اهل قلم و مردي پژوهشگر بوده آثار نويسندگان ديگري را نيز به خط خود كتابت نموده است. اين نمونه از آثار تنسيخي او است:

مخزن الادويه، و تذكره اولي النهي، نوشته محمد حسين عقيلي نگارش يافته در سال 1185 مي‌باشد.

علي بن محمد در سال 1246قمري، به قلم نسخ، اين كتاب را بازنوشته است، نسخه‌ي ياد شده داراي 375 برگ 27 سطري است.

اثر ياد شده پيرامون طب تأليف شده و فهرست اسماء داروها با مركب قرمز در آخر كتاب آمده، خطوط آن تزئين گرديده و جدولي به رنگ قرمز و آبي در تمام صفحات آن مشاهده مي‌شود، جلد كتاب نيز داراي گل و بوته و مذهب مي باشد.

نسخه‌ي موصوف به شماه 1053 فارسي در كتابخانه ملي ايران موجود است. علي بن محمد از شاگردان سيد محمد مجاهد فرزند سيد علي طباطبائي متوفاي 1231 نويسنده كتاب معروف رياض‌المسائل مي‌باشد.

اساتيد ديگر او، مولي احمد ناقي و شيخ موسي بن جعفر نجفي (شريف العلماء) بوده‌اند.

قايني خود آثار ارزنده فراواني داشته از جمله:

1 – شرح معالم الاصول.

2 – كتابي كه در دانش اصول تضنيف كرده.

اين كتاب را ابتكاري و به سبك زيبائي نگاشته و مرحوم شيخ محمد باقي از آن به خوبي زياد، ياد نموده.

3 – كتابي در تاريخ.

4 – الاسئله والجوبه كه فقه استدلالي و رساله علميه او بوده است. از نوشته‌هاي ديگر اين دانشمند گرانقدر اطلاعي حاصل نگرديد.

مدارك:

1 –                     بغيه الطالب، ص158.

2 –                     علماي بزرگ شيعه، 214.

3 –                     الذريعه، ج14، ص71، شماره 1789.

4 –                     تاريخ ده‌هزار ساله ايران، جلد 4، ص98.

5 –                     فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه ملي ايران، ج3، ص69-70 فارسي.

6 –                     الذريعه، ج12، ص248.

 

 

115 – امير نظام الدين عبدالواحد قايني

نظام الدين سيد عبدالواحد از چهره‌هاي مشهور قاين  از بزرگان سادات قهستان در سده هشتم و نهم است.

معظم‌له داراي ثروت زيادي بوده و خوان فضل او بر همه‌ي ارباب دين و دانش گسترده مي‌بود.

بزرگان روزگار در حل مشكلات خود از او مدد مي‌طلبيدند و از تدبير و امكانات وي بهره مي‌بردند.

در يك جنگ خطي نامه‌اي از چهره معروف عصر او، معين الدين جامي به فرزندش علاء الدين علي موجود و حاكي از نهايت عزت و قدرت اين خاندان مي‌باشد.

مدارك:

1 – حبيب السير، جلد 4، ص615.

2 – نسخه‌ي شماره 4758 فرائيد غياثي، دانشگاه تهران.

 


[1] – در گذشته نسبتاً دور از مراكز مهم قهستان بوده و سابقه‌ي تاريخي خوبي داشته است، در برخي از منابع جغرافيايي با عنوان شارخس ياد گرديده براي اطلاع بيشتر به كتاب جغرافياي قاين نوشته نگارنده مراجعه فرمائيد.

[2] – احتمالاً دين محمد خان ازبك است، كه چند صباحي مورد بي‌مهري خان مغول و رأفت حكام محلي بود.

[3] – از فقهاي ممتاز و معروف در هرات، كه چندي به قضاوت شرعيه مي‌پرداخت.

[4] – فرمانرواي پر قدرت قاين كه يك سال قبل از اين (1001) از سوي شاه عباس عزل گرديد و به جاي او علي قلي خان بن امير حمزه خان استاجلو فرمان گرفت، ولي سلطان علي او را به قتل رساند و همچنان بر قاين حكومت مي‌نمود. بدين لحاظ در حمله ازبكيه حمايت نگرديدو به قتل رسيد.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: