RSS Feed

تاریخ قاین – جلد اول – قسمت دوم

فصل دوم
قهستان (قاین) قبل از اسلام
قهستان در دوره پیشدادیان. دوره کیانیان. هخامنشیان. استیلای اسکندر بر ایران. دوره اشکانیان. دوره ساسانیان. در حملات تورانیان به ایران.
 

قهستان در دوره پیشدادیان

گفتیم به استناد منابعی که در اختیار داشتیم، دورترین نقطه‌ای که از قهستان به عنوان یک ایالت قابل توجه یاد شده، دوره فرمانروائی فریدون پنجمین پادشاه پیشدادی است.
پیشدادیان اولین گروه پادشاهان ایران و بلکه نقاط زیادی از کره زمین بوده‌اند. مورخان جمع پادشاهان پیشدادی را ده نفر و مدت حکومت آنان را از 1568 و 2470 سال تا 2734 سال یاد کرده‌اند[1].
وقتی فریدون تصمیم گرفت کشورش را بین سه فرزند خود، 1  تور، 2  سلم (سرم) این دو فرزند از دختر ضحاک، 3  ایرج تقسیم نماید، عراق، فارس، آذربایجان، خراسان و قهستان (قاین) بهره ایرج گردید. چون ایرج فرزند دختر یکی از بزرگان اعاجم (فارسیان) بود فریدون* علاقه‌ی بیشتری به او نشان می‌داد و پس از تقسیم‌بندی کشور خود به اتفاق ایرج در ممالک یاد شده‌ی قلمرو او به کشورداری پرداخت و این موجب حسادت دو برادر دیگر شده آنان لشکری برای مبارزه با پدر و برادر فراهم آوردند. ایرج برای میان‌جیگری به سوی آنان روان شد ولی به دست دو برادر به قتل رسید.
پس از او منوچهر به جای ایرج فرمانروای ایران‌زمین گردید که به روایتی نواده ایرج بود. او توانست توروسلم را شکست داده به قتل برساند[2].
گمان می‌کنم بدان جهت از قهستان(قاین)، در منابع موجود چندان نامی به میان نیامده که:
وقایع و رخدادهای مهم در شهرهایی چون اصفهان، سیستان و آذربایجان اتفاق افتاده است.
و شاید قهستان در آن روزگاران تابع سیستان یا خراسان بوده و جزء این نقطه به شمار می‌آمده است* و این دوره در تاریخ به طور کلی و مبهم یاد شده.
ظهور دلاوران و پهلوانانی چون رستم، زال، گرشاسب، شیروی و قارن و … که اغلب بلکه همه‌شان در صحنه سیستان و حومه ظاهر شده‌اند می‌تواند مؤیدی بر این گمان باشد. شاهنامه از اینان چنین یاد کرده:
سپه‌دار چون قــارن و کاوگــان**    سپه‌کش چو شیری، شیر ژیان
چو گرشاسب گردن کشِ تیغ‌زن       چون سام نریمان، یل انجمـن
قباد و چو کشواد زریــن کــلاه       بسـی نامـداران گیتــی پنــاه
دلاورانی که تورانیان از بیم آنان جرأت جسارت نداشتند و افراسیاب که به نیروی مرموزی(جادو) پهلوانان را می‌فریفت از رستم و زال و قارن می‌ترسید[3].
با توجه به این و به خلاف نوشته بعضی از فضلا[4] خاندان قارن درین دوره نیز نمود داشته‌اند. نه آنکه در عصر ساسانیان پدید آمده باشند.
قارنیان همواره از پهلوانان و سپه‌داران ایران بوده در طول تاریخ افراد بسیاری از این دودمان چون پهلوان ملک‌شاه جمشید، پهلوان قارن، امیر جمشید قارن و … در صحنه تاریخ ظاهر گردیده‌اند[5].
واقعه دیگری که درین دوره پس از مرگ منوچهر و قدرت‌یافتن افراسیاب یاد شده تسلط افراسیاب(تورانی) بر قهستان و خراب کردن آن می‌باشد.
ابن بلخی نوشته: و چندانک توانست در عراق و بابل و قهستان خرابی می‌کرد از درختان بریدن و کاریزها انباشتن و چشمه‌های آب را کور گردانیدن و دزها و دیوارها و شهرها کندن چنانکه قحطی عظیم پدید آمد و مردم در رنج تمام بودند»[6].
افراسیاب به روایت ابن بلخی و خواندمیر دوازده سال در ایران باقی ماند و زمام امور ایران به دست او بود[7].
او در طی این دوران دژهاف شهرها و پایگاه‌های سیاسی و اقتصادی ایران را به ویرانه‌ای تبدیل نمود.
پیداست که قهستان در آن دوره پایگاهی اقتصادی، سیاسی و نظامی بود که به آتش کینه افراسیاب سوخته است.
بعد از آن، زو ویا زاب فرزند طهماسب نوه منوچهر قدرت گرفت و به کرسی پادشاهی ایران نشست.
او بازسازی خرابی‌های اسفندیار را در سرلوحه برنامه کارش قرار داد و کمر همت به آبادی ایران بست.
ابن بلخی می‌نویسد:
و هر خرابی کی افراسیاب کرده بود تلافی کرد و شهرها و دزها کی او ویران کرده بود آبادان گردانید و چشمها ورودها را کی انباشته بود پاک کرد و هفت سال خراج از جمله‌ی مردم فرو نهاد تا به عمارت مشغول شدند»[8].
چنانکه این سخن ابن بلخی را که گفته است:
و درختهای میوه و انواع ریاحین را از قهستان به آنجا [عراق] نقل کرد چه افراسیاب بیخ همه را بریده بود»[9].
به نوشته‌ی قبلی او پیرامون قهستان اضافه کنیم نتیجه می‌گیریم خرابی اسفندیار در قهستان کمتر بود و درختان سالم مانده بود.
نیز ممکن است این نقل و انتقال سال‌ها پس از عمران و آبادی مجدد قهستان صورت گرفته باشد و یا آنکه از نقطه‌ای دست نخورده در این سرزمین وسیع به آنجا برده شده است.
ابن اثیر و خواندمیر نیز این وقایع را یاد کرده ولی از مکان‌های سابق‌الذکر نامی به میان نمی‌آورد[10].

دوره کیانیان

این دوره را به دو و گاهی به سه طبقه تقسیم کرده‌اند، طبقه اول: کیقباد، کیکاوس، سیاوش، کیخسرو و طبقه دوم: لهراسپ، گشتاسپ، اسفندیار، بهمن، همای چهرزاد، داراب و دارای کوچک[11] و بعضی از دانشمندان که دوره کیانی را سه طبقه دانسته‌اند لهراسپ و گشتاسب را طبقه دوم و بقیه را طبقه سوم می‌دانند. نیز در مورد یگانگی این دودمان سلطنتی با هخامنشیان اختلاف نظر پدید آمده است.
تعدادی از محققان که هخامنشیان و کیانیان را یک سلسله به حساب آورده‌اند کورش و کیخسرو را یک نفر می‌پندارند. در مقابل جمعی دیگر از پژوهشگران فقط زندگی ان دو را مشابه هم و دو نفرشان محسوب کرده‌اند[12] و ما درین نوشته از این نظر پیروی کرده ایم.
به هنگام پادشاهی آخرین فرد از طبقه اول کیانیان کیخسرو و یا به اعتقاد برخی کورش قاین سرزمینی معروف و مورد توجه بوده است.
درین دوره (پادشاهی کیخسرو و فرزند سیاووش فرزند کیکاوس فرزند کیقباد) نیز سخن از قهستان به میان آمده، به هنگامی که سپاهیان او به فرماندهی چند نفر از سپه‌داران بر توران پیروز شدند، او به پاس دلاوری‌های آنان چند ایالت را به آنان بخشید که قهستان سهم گودرز گردید. سیدمحمد بن سید برهان الدین خاوند شاه (838-903) می‌نویسد:
«… و روز دیگر بار عام داده سران سپاه را به عواطف خسروانه و مراحم پادشاهانه خوشدل و مستظهر گردانیده کرمان و گچ و مکران را به فریبرز داد و حاصل اصفهان و جرجان و قهستان را به گودرز گذاشت و علی‌هذا القیاس مجموع لشکر را راضی و شاکر ساخت»[13].
آرتور کریستن‌سن (9 ژانویه 1875م = 1292ق- 30 مارس 1945م = 1365 ق) استاد دانشگاه کپنهاک و ایرانشناس معروف می‌نویسد:
«کیخسرو به پاداش این خدمت پادشاهی کرمان و کران را به بِرزفرّه داد و گودرز هم در پاداشت، اصفهان و گرگان را به دست آورد و «ورزگ فرماتار» ایران گردید[14].
در سخن این مستشرق نام دو نقطه گچ و قهستان دیده نمی‌شود. نگارنده گمان دارد این دو موضع برای وی مجهول و یا حداقل مبهم بوده است، بدین جهت احتیاط نموده نام این دو نقطه را نیاورده است*.
نکته ای که درین روایت دیده می‌شود (انتساب گودرز به فرمانروائی قهستان) از جهتی که با خاندان قارن (= کارن) مرتبط خواهد بود. بسی ارزنده است.
آقای کریستن‌سن می‌نویسد:
«مثلاً خاندان گودرز، نژاد خود را با سلسله نسبی ساختگی، به پهلوانی داستانی، کارن (= قارن) نام می رسانند …»[15].
و در ادامه بحث پیرامون این دو خانواده نوشته است:
از این بحث‌ها و مطالعات به این نتیجه می‌رسیم که روایتی که ارتقاء دادن قارن و گودرز به بالاترین درجه از درجات مملکتی شده و مخصوصاً گودرز را مدار حوادث قرار داده و حوادث گوناگونی را به افراد متعدد خاندان گودرزی منسوب داشته است، در عهد سایانیان توسعه و تکامل یافت و خملی قدیمی‌تر از روایات مربوط به پهلوانان سیستان است»[16].
انتساب گودرز به فرمانروائی قهستان بناید بی‌جهت بوده باشد، احتمال دارد پیشنهاد خود گودرز بوده که در آن منطقه علائقی داشته است.
و اگر پیوند خانوادگی گودرز را با قارن قبول کنیم، بعید نیست که هر دو خاندان به قهستان وابستگی داشته باشند*.
و به وقت جلوس لهراسپ که پس از ناپدید شدن کیخسرو و به سفارش او بر ایران حکومت نمود، در پاره‌ای منابع از قاین یاد گردیده. در کتاب شهرستان‌های ایران بند 16 که به زبان پهلوی است چنین آمده: شهرستان قاین را کی‌لهراسپ پدر گشتاسپ ساخت»[17].
گفته شد، در ترایخ‌هائی خیلی پیش از لهراسپ نام قهستان که همان قاین است در کتب تاریخ یاد شده است[18].
با این وصف می‌توان این روایت را چنین توجیه نمود:
که چون قاین در مدار زلزله قرار گرفته و جز این تا کنون بارها ویران شده است، ساخت قاین توسط لهراسپ در واقع بازسازی و تجدید بنا بوده است. چه آنکه شهر به زلزله خراب شده باشد یا با جنگ و یا به علت‌های دیگری.
نیز احتمال دارد منطقه قهستان وجود داشته ولی شهری به عنوان قاین که مرکز این ایالت در دوره‌های دیگر یاد شده در زمان لهراسپ موجود نبوده است.
نگارنده به استناد تحقیقات خود معتقد است قهستان و قاین یکی است و نام قهستان پس از قاین پدید آمده است.
خصوصاً که اغلب مدارک موجود، برگردان از زبان تازی است که آنان نیز از روی متون پهلوی و یا زبان های دیگر به واسطه یا واسطه‌هائی نقل کرده اند.
و در چنین نقل و انتقالات گسترده و پر واسطه‌ای اشتباهاتی رخ می‌دهد که ناخواسته است.
اگر به یاد داشته باشید روایاتی که سابقه وجود قاین را از زمان آدم مطرح نموده با این روایت در تضادّ است. مگر ساخت را به معنی تجدید بنا و مسامحه در تعبیر بدانیم یا آنکه منظور از شهرستان ر چنانکه در منابع جغرافیایی یاد شده دژ و مرکز شهر به حساب آوریم.
به این دو نمونه توجه کنید:
محمد بن سعد در ترجمه این عبارت اصطخری: «ولها قهندز و علیها خندق و المسجد الجامع و دار الاماره فی القهندز»[19] نوشته:
و قهندزی دارد و گرد آن خندقی هست و مسجد آدینه و سرای امارت در قهندز باشد[20].
ناصر خسرو در سفرنامه‌اش می‌نویسد:
قاین شهری بزرگ و حصین است و گرد شهرستان خندقی دارد و مسجد آدینه به شهرستان اندر است»[21].
که در سخن اصطخری واژه قهندز همان کلمه شهرستان در سخن ناصرخسرو می‌باشد.
شهبا‌الدین ابوعبداله یاقوت حموی رومی در گذشته 363 قمری = 1238م نوشته است:
قهندز هوفی الأصل الحصن او القلعه فی وسط المدینهًْ و هو تعریب کهندژ»[22] قهندز در واقع همان حصن یا قلعه‌ای است که میان شهر قرار دارد و این لفط تعریب* واژه کهندژ است.
درین دوره به روزگار پادشاهی فرزند لهراسپ (گشتاسب) به نام جاماسپ برمی‌خوریم ک مردی حکیم و مقام وزارت گشتاسپ را بر عهده داشته است.
حمداله مستوفی نوشته: در قدیم، درخت سروی در دهستان کشمر از توابع قهستان وجود داشته که گفته‌اند این جاماسپ آن را نشانده بود.
و این درخت مورد توجه ایرانیان قرار داشته و در ارتفاع و تنومندی بس پرشکوه و با هیبت بود.
متوکل خلیفه عباسی به سال 247 وقتی در نظر داشت ساختمان جدید قصر خود را در سامره بنیان گذارد این درخت تنومند را برید و تکه‌تکه نمود و بر شتران حمل کرد.
گویند هرچند مجوسان تضرّع و خواهش کردن که این سرو قطع نشود مؤثر نگردید و آنان زمانی که قطعات درخت را به کنار دجله رساندند متوکل مرده بود[23].
در شاهنامه فردوسی از درخت کشمر زیاد نامبرده از جمله این بیت:
یکی شاخ سرو آورید از بهشت     به پیش در کشمر اندر بکشت
نیز مستوفی پیرامون ترسیم گناباد نوشته، درین شهر قلعه‌ای بود که آن را پسر گودرز ساخته است. اگر گودرز همان چهره دوره کیانیان باشد پسرش گیو نام داشته و خود مدتی برین منطقه فرمانروا بوده است[24] دور نیست گناباد در اصل گیوآباد بوده باشد.

دوره هخامنشیان

به عقیده بعضی از مستشرقان کاخ سلاطین شابق ایران «آرتاگوانا» همان قلعه کوه قاین است که در چهار کیلومتری جنوب شرقی شهر بر بالای کوه نسبتاً مرتفعی قرار داشته و هنوز بقایای ساختمان های آن موجود می‌باشد.
دکتر بلو که به اتفاق گلداسمیت در سال 1872 از این شهر بازدید نموده چنین نظری دارد.
نیر ژنرال سرپرسی سایکس که پس از دکتر بلو و با اطلاعات و معلومات ارزنده‌ای به بازدید قاین پردخته این نظریه را تأیید می‌کند او می‌نویسد:
« و احتمال می‌رود که مراد از ساختمان مزبور همین قلعه کنونی باشد. «آرتاگوانا» یا «آرتاکون» خیلی شبیه به هرات و قاین تلفظ [لابد به لاتین] می‌شود و به ظن قوی کلمات اخیرالذکر در اصل همان «آرتاگوان» بوده است.
خلاصه اگر بالفرض قاین همان «آرتاگوان» باشد به طور قطع اسکندر از طریق شاهیک و درخش به طبس رفته است»[25].
چنانکه سایکس یاد نمود اگر «قصر ارتاگوانا»* همین قلعه‌کوه قاین باشد که از درون و اطراف آن سیزده هزار سرباط به سپاه اسکندر حمله‌ور شدند[26] این حادثه در زمان داریوش سوم از دودمان هخامنشیان اتفاق افتاده است.
داریوش سوم که مورخان اسلامی او را دارا می‌خوانند حدود سال‌های 336 تا 338 پیش از تولد مسیح(ع) به پادشاهی ایران رسید و در حمله اسکندر در حدود سالهای 330 تا 332 توسط دو نفر ایرانی (همدانی) به قتل رسید.
اسکندر جنازه داریوش را با احترام نظامی و سیاسی ویژه ای به خاک سپرد و قاتلان را به دار آویخت.
او پس از این (به جستجوی قاتلان داریوش یا به انگیزه تسخیر ممالک بیشتر) به مناطق شرقی ایران حمله کرده تمامی آن را تصرف نمود[27]
** تصویر

دوره استیلای اسکندر بر ایران

در این دوره که از زمان سلطه اسکندر (330 پیش از میلاد تا 323) و جمعاً به مدت هفت سال ادامه داشت. قهستان زیر نظر شخص اسکندر و به فرماندهی یکی از بستگان او اداره می‌شد[28].
ابن بلخی** می‌نویسد:
«و اسکندر چون ملوک طوایف را ترتیب کرد، بابل و پارس و قهستان خاص را بازگرفت و به ملکی از خویشان خود سپرد انطخن نام»[29].
گویا قهستان در سال 328 پیش از میلاد (با اندکی تفاوت) به دست سپاه اسکندر گشوده گردید.
آقای رضائی که نوشته خود را از منابع معتبر و متعددی برگزیده می‌نویسد: «اسکندر پس از سر و سامان دادن به کار «تپورستان» در صدد تسخیر ممالک شرقی ایران برآ«د، نخست عازم گرگان شد … سپس از گرگان به پارت و هرات رفت و بعد به زرنگ و رخچ و بالاخره به بلخ وارد شد (328 پیش از میلاد) اسکندر این راه را …»[30].
چنانکه یاد کردم مدافعان شهر قاین با نیروی سیزده‌هزار نفری خود به سپاه اسکندر حمله نمودند ولی این تلاش هیچ ثمری نداشت و نسبت به سپاه انبوه او یک شوخی بی مزه و به قول تازی مسلکان تلاشی مذبوحانه بود[31]و
ولی نمایانگر غیرت و همت مردمی آزاده که نمی‌خواستند وطن خود را زیر سلطه بیگانه ببینند.
درین دوره نام طبس که از توابع قهستان است دیده می‌شود، محلی که اسکندر در آنجا فهمید پادشاه ایران به سوی باختر تغییر مسیر داده است. بیشتر از این مطلبی در باره طبس یاد نشده، گر چه پیرامون سابقه آن سخنان و فرضیات بدون دلیل و بی‌مؤیدی اظهار گردیده است.
متنی که از تاریخ ایران باستان نقل گردیده چنین است:
«چون اسکندر شنید که داریوش از همدان رفته است راه خود را به ماد تغییر داده شتافت تا به داریوش برسد، در آخر پاره تاکن* شهری است تبس نام، در آنجا به اسکندر گفتند که داریوش عزیمت باختر کرده است»[32].
با این وصف اسکندر حداقل دو بار به قهستان آمده، یک نوبت در تعقیب داریوش و بار دیگر پس از مرگ او در تعقیب قاتلان وی.
ژنرال سرپرسی سایکس در سفرنامه خود مسیر سپاه اسکندر را از طریق شاهیک و درخش به طبس (عناب) یاد نموده. پیداست او می‌خواسته مسیر اسکندر را ردیابی کند ولی طبس خرما را با طبس عناب به هم آمیخته است[33].

دوره اشکانیان

بر اساس روایت ابن بلخی که مورد تأیید ضمنی* اکثر مورخان است، نطفه‌ی انقلاب ایران بر علیه تجاوزات سلطه سلوکیان** در قاین (قهستان) بسته شد.
ابتدا قهستان آزاد گردید و سپس شهرهای دیگر. و با این اقدام دودة سلوکی که بازمانده‌های اسکندر بودند از میان رفت و خاندان اشکانی روی کار آمدند.
ابن بلخی نوشته:
«به روایتی چنین است کی اشک پسر دارا بن دارا بودست و متواری گشت در عهد اسکندر. پس خروج کرد و قهستان را به دست گرفت اما دیگر در حکم ملوک الطوایف بود»[34].
منظور او از جمله به روایتی … نسبت اشک است که در ادامه می‌نویسد: و به روایتی دیگر چنین است: «اشک بن اشه بن از ران بن اشقان …»[35].
و او در جای دیگری نوشته:
و اسکندر چون ملوک الطوایف زا ترتیب کرد بابل و پارس و قهستان خاص را باز گرفت و به ملکی از خویشان خود سپرد انطیخن نام*** و چون اسکندر فرمان یافت اشک بن دارا بیرون آمد وبا ملوک الطوایف هم اتفاق و هم عهد شد و این انطیخن را و بقیه رومیان را از بلاد فارس برداشت، چنانک بعد از اسکندر به سه چهار سال نماینده بود»[36].

نکاتی درین گزارش قابل دقت است از جمله:

 اینکه چرا اسکندر بابل و پارس و قهستان را به خود اختصاص داد و از بستگانش برای این نواحی فرمانده بگزید!
شاید به لحاظ روحیه ستیزه‌جوئی مردم و برای التیام و تسکین زخمی که به مردم رسانده بود!
 و چرا اشک قهستان را مرکز انقلاب برگزید؟
احتمالاً به سه انگیزه: نخست آنکه مردم آنجا از اسکندر و جانشین او دل خوشی نداشته، آماده ستیزه بودند. دیگر آنکه با کشتن جانشین خاص اسکندر، ابهت و عظمتی که از رومیان بر دل ایرانیان مانده بود از میان رفته و بی‌مایگی و سستی آنان آشکار می‌شد. سوم آنکه، مملکت بین شاهزاده‌های ایرانی تقسیم شده بود و فقط این ناحیه را یک بیگانه اداره می‌کرد و اشک با قتل او نشان می‌داد که با بیگانه در نبرد است و قصد ندارد به قلمرو شاهزادگان ایرانی دست برد زند.
اگر این مطالب را بعلاوه مضمون سندی که از نظر شما گذشت و قاین را در سال‌های نیمه دوم سده اول میلادی شهری بزرگ ترسیم می‌نمود، کنار هم قرار دهیم، دوره سلطنت اشک بیست و سوم را (پاکر دوم) نتیجه خواهد داد که مورخان بین سال‌های 78 تا 108 میلادی دانسته‌اند[37].
و از آنجا که این دودمان همواره به کارهای نظامی و سیاسی می‌پردختند و اثری قابل توجه در شهرسازی ندارند* می‌توان گفت یکی از علل توجه آنان به قاین در این سال‌ها و چندی قبل از آن آبادی و عمران قاین و جمعیت آن بوده است.

دوره ساسانیان

به نقل از جعفر بن محمد جعفری وقتی اردشیر بابکان در صحنه تاریخ ایران ظاهر شد و سلسله ساسانیان را بنیاد می‌نهاد ابتدا فارس را گرفت و سپس عازم اصفهان و قهستان گردید. او نوشته است:
«چون اردشیر بابک خروج کرد فارس را در تصرف خود درآورد و لشکر به اصفهان و قهستان برد … و تمام ملوک ایران و توران را دفع کرد و اسم سلطنت بر خود نهاد»[38].
خواند میر نوشته:
«اردشیر در فارس علم مخالفت اردوان (آخرین شاه اشکانی) مرتفع گردانید، سپاه بسیار در ظل رایت نصر شعارش فراهم آمد و او نخست لشکر به کرمان فرستاده … آنگاه به اصفهان شتافته آن بلده را نیز به تحت تصرف درآورده از آنجا … و باز به اصطخر مراجعت نموده از آنجا به سیستان رفت و از سیستان به خراسان خرامید و …»[39] و این روایت هیچ ضدّیتی با سخن جعفری ندارد. که مقصد اردشیر همین شهرها بوده، احتمالاً پس از فارس بر سر راهش کرمان را گرفت سپس نواحی سیستان و قهستان را و از آنجا به اصفهان رفت.
شبیه به این نقشه جنگی توسط اعراب نیز اجرا شد که ما در فصل آینده در این مورد بحث خواهیم نمود*.
قاین که در دوره ساسانیان از مراکز مهم قدرت بوده است نمی تواند در این نبرد سرنوشت‌ساز بی‌طرف باشد.
خصوصاً که روحیه دلاوری و میهن‌پرستی مردم قاین را تمامی سلاطین و کشوگشایان می‌دانسته‌اند.
چگونه تمامی نواحی و همسایه‌های قهستان فتح می‌شود ولی از قهستان درین میان سخنی نباشد؟ چنانچه اردشیر مسیر خود را تغییر نداده باشد که با توجه به سیاست و هدفش دور می نماید به ناچار باید از قهستان بگذرد[40].
در ایام حکومت بهرام‌گور (بهرام پنجم) و شاید کمی قبل و بعد با دو گروه و طایفه در صحنه سیاست ایران و تاریخ قهستان برخورد می‌کنیم:
 طایفه فیوج یا کولی‌ها، بهرام جمع زیادی از مردم هند را به قهستان و برخی نقاط دیگر ایران آورده بود. شغل این عده چنانکه گفته‌اند ابتدا خوانندگی و نوازندگی بوده است.
آقای میرنیا که این سخن را اظهار داشته، نام فیوجی را بر آنان اطلاق نموده و معتقد است این‌ها همان طوایفی کولی و به اصطلاح محلی‌ها قری‌شمارهایند. که در قاین، بیجندف گناباد و برخی دیگر از شهرها سکونت دارند[41].
فیوج جمع فوج به معنی کولی و قرشمال، طایفه، پیک، مأموران و زندان و … آمده که درین جا همان قریه شمار یا غریب شمار و غربتی‌ها منظور است[42].
 هپتالیان یا هیاطلهًْ. که بهرام در سال پنجم سلطنت خود با مزاحمت‌های آنان روبرو شد[43].
در نژاد این طایفه اختلاف است برخی آنان را از نژاد ترک‌ها دانسته و بعضی پارس می‌شمارند.
طبری هیاطله را با مردم هرات یکی دانسته است و در فتح قهستان(قاین) به دست اعراب از آنان سخن می‌گوید که مدافع قهستانیان بوده‌اند[44].
احمدبن یحیی بلاذری نیز چنین عقیده دارد ولی او در نژادشان چنانکه یاد شده تردید می‌کند[45].
هیاطله جمع است و مفرد آن هیطال و در زبان بخاری‌ها به معنی مردم هیکل‌دار و قوی‌بنیه آمده است.
خواند میر به نقل از ابو حنیفة دینوری متوفای 290 قمری حوزه قدرت هیاطله را طغارستان (خاور بلخ) و شهرهای حدود بلخ و کنار آب آمویه دانسته[46] و ابن خلدون سرزمین سند را مسکن آنان یاد کرده است[47].
در ظهور این طایفه چنین گفته شده که پس از فروپاشی سلسله کوشانیان به تاریخ 220 میلادی در شرق ایران این خاندان و ساسانیان بر قلمرو آنان مسلط شدند[48].
گای‌لسترنج آنان را «افتالیست»هائی می‌داند که در اصطلاح نویسندگان رومی به «هونهای سفید» نیز معروف بودند. او می‌گوید نویسندگان عرب در استعمال این کلمه دقت نکرده آن را بر تمامی اقوام و بلاد تورانی چه هونهای سفید و چه غیر آنان اطلاق می‌کردند[49].
آنچه از سخن مورخان و جغرافی‌دانان استفاده می‌شود آنکه آنان عده ای از مردم خراسان، یا ساکن درین نقطه، بوده‌اند که به تهور وبی‌باکی مشهور گردیدند.

پهلوانان قاین در این دوره

نیز درین دوره و در مراحل نهائی پادشاهی دودمان ساسانی، تاریخ از چند قهرمان ملی و دلاورِ ستیزه‌جو، یاد کرده که اهل قاین بوده‌اند.
آنان در مقابل حمله اعراب به قهستان مقاومت نمودند و یکی از آنان توانست برای مدت یک سال تمامی آنها را از صحنه خراسان براندازد. نام دو برادر، یکی پهلوان قارن و دیگری ملک‌شاه جمشید را در کتب تاریخی دیده‌ام[50].
هر دو از دوره قارن و از سلسله پهلوانان افسانه‌ای و نامی ایران هستند که پس از شکست در نبرد با تازیان قوای خود را به طبرستان و اطراف ری انتقال دادند چنانکه قبلاً نیز یکی دو نوبت انجام شده بود.
پس از نفوذ اسلام به ایران جمعیتی از آنان آئین مقدس و آسمانی اسلامی را پذیرفتند و از میانشان بزرگانی در دانش حدیث و کلام و سیاست و … ظهور نمودند.
بخشی از شرح حال آنان در کتاب بزرگان قاین جلد اول چاپ شده و بقیه شرح حال و تاریخشان در ادامه این مجموعه به نظر شما می‌رسد.
مرحوم آیتی از سپهبد سوخرای قارن، و نحیرجان یاد کرده که درین دوره به سر می‌بردند و این نحیرجان در آخرین روزهای حکومت ساسانیان در نبرد قادسیه به دست اعراب کشته شد، او همان کسی است که افسانه جای پای شیر به وی نسبت داده شده است.
مرحوم آیتی مطالبی از ناسخ التواریخ نقل کرده و می‌گوید بوذرجمهر (بزرگ‌مهر) فرزند سپهبد سوخرای قارن است. او علاوه بر این از قارن بن بختکان نیز نام برده است[51].
در احیاء الملوک نام دو نفر از ملوک قهستان به نام‌های ملک بخت افزون و ملک اردشیر یاد شده که اولی پسر دومی است و گویا در آغاز دوره اسلامی با هجوم اعراب به سیستان که آرام بوده رفته‌اند[52].
از جمله حوادثی که در آخرین سال های حکومت ساسانیان نقل شده وبای (طاعون) وحشتناکی است که نصف یا ثلث مردم را نابود ساخت. ابن خلدون این روایت را از سهیلی نقل و در تاریخ خود نوشته است. او می‌گوید این جریان هشت ماه بعد از قتل خسرو پرویز به دست شیرویه اتفاق افتاد که خود پادشاه (شیرویه) نیز از هلاک شده‌ها است. تاریخ این حادثه به روایت یاد شده سال هفتم هجری (حدود سال 628 میلادی) بوده است[53].
همین رخداد طبیعی می‌تواند زمینه‌ای برای کاهش قدرت ساسانیان به حساب آید.

آثار باستانی بجای مانده از دوره‌های مختلف پیش از اسلام

 در ایالت قهستان که وسعت دامنه آن هشتاد فرسخ در هشتاد فرسخ و بلکه بیشتر نوشته‌اند آثار زیادی از دوران‌های قبل از اسلام بر جای مانده که درین فصل بخشی از آن یاد می‌شود:

آتشکده سلومک

این واژه که سلام و سلامه و سلومد نیز خوانده شده نام مکانی در نزدیکی قاین و به نوشته مستوفی از توابع خواف بوده ولی مقدسی آن را مرکز خواف دانسته است. گای‌لسترنج به نقل از یاقوت حموی نوشته در سلومه آتشکده‌ای وجود داشته است[54].

تصویر کوه خوسف

مرحوم آیتی نقل می‌کند بر بالای تپه‌ای مشرف به خوسف در 39 کیلومتری بیرجند تمثال مردی که با شیر در آویخته بر بدنه کوه نقل گردیده و به خط پهلوی چند سطر زیر آن نوشته شده است[55].

قبر پیران ویسه، قلعه رستم

آقای سلطان حسین تابنده گنابادی از فضلا و دانشمندان معاصر در کتاب خود نوشته:
در قلعه رستم که در کوه زیبد گناباد قرار دارد اکنون موضعی است که می‌گویند قبر پیران ویسه از چهره‌های افسانه‌ای دوران گذشته است[56].

بیابان مغضوبه

برای آن تاریخی یاد نگردیده ولی از آنجا که نقل این مطلب از زمان اصطخری تا کنون در منابع تاریخی آمده با توجه به اینکه برای چنان امری یک دوره نسبتاً طولانی لازم است ما آن را در این بخش آوردیم.
سید خاوند شاه* (838-903) می‌نویسد:
چون از فهستان به کرمان روند بر دست راست به مسافت پنج فرسخی زمینی پدید آید مربع هشت فرسخ در هشت فرسخ قصبات و قرای آن سنگ گشته و هر حیوانی ه در آنجا بوده سنگ گشته است تا به حدّی که گهواره در آنجا یافتند سنگین و در آن کودکی بسته و در وی کبکی سنگین»[57].
گای‌لسترنج به نقل از اصطخری می‌نویسد:
«در دو فرسخی شمال آن [طبس و کری] سنگ‌هائی است عجیب (که بی‌شک از فسیل‌ها بوده) به شکل بادام و سیب و اشکالی شبیه به شکل انسان و درخت»[58].
خواندمیر شبیه به عبارت جدّش سیدخاوند شاه را آورده با قدری تفصیل جز آنکه او مسافت را پانزده فرسخ یاد کرده[59].

چاه‌های طبس مسینان

نیز تاریخ دقیق وجود آن معلوم نیست ولی در سده ششم و هفتم هجری وجود داشته است که به همین اعتبار در فصول آینده مطرح خواهد شد[60].

قلعه فرود

در سی کیلومتری گناباد بر روی تپه‌ای قرار دارد. و طبق نوشته تاریخ گناباد از آثار قبل از اسلام است[61].

آثار منقول

مانند دست‌بند زنانه‌ی بلورین که هم‌اکنون در موزه‌ی ملی ایران باستان (تهران) موجود است.
این وسیله زینتی از عهد ساسانیان و در اطراف بیرجند کشف شده است.

تصویرهای لاخ‌مزار

در نزدیکی روستای «کوچ» تابع بخش مرکزی بیرجند، ده تصوی رانسان، نه تصویر حیوان و بیست و هشت کتیبه بر بدنه‌ی صخره‌ای در «لاخ مزار» نقش بسته است.
کارشناسان اظهار نظر کرده‌اند این مجموعه متعلف به دوره اشکانیان و پس از تصویرهای :کال جنگال» بزرگ‌ترین اثرِ تاریخی این دوره است[62].

آثار منقول

آثار منقول از این دوره فراوان بوده، اکنون یک فقره از دست‌بندی زنانه و از جنس بلور به رنگ آبی زیبائی می‌باشد، در موزه ایران باستان، در تهران وجود داشد. این اثر که از دوره ساسانیان خوانده شده در حوالی بیرجند کشف شده است[63].
مدارک:


* – کنار کویر و در شمال طبس بین راه ترشیز دهکده‌ی بن قرار دارد که می‌گویند منزلگاه فریدون قرار داشته و در همین حوالی چند میلی جنوب خاوری طبس نقطه‌ای است که دارای فسیل‌های عجیبی بوده است.   جغرافیای ص 386-351-350
* – تاریخ سیستان، ص 24 تا 27 چاپ کلاله خاور با حاشیه مرحوم بهار الحیاء‌الملوک ص17.
** – روضهًْ الصفا «قارن پسر کاوه آهنگر» ص 535، ج1.
* – کچ، گیج، کیج و کیز خوانده شده. این شهر از نقاط مهم استان مکران در ناحیه‌ای بین کرمان و سیستان بود (سرزمین‌های خلافت ص 353) آقای مایل هروی دانشمند پرمایه معاصر در یاد جغرافیای قهستان نوشته: و دهات مربوط قهستان و … نظر به اشکال دریافت نام درست آورده نشدهف ص 33، مقدمه جغرافیای حافظ‌ابرو ربع خراسان و هرات.
* – برای دریافت سایر مطالب مربوط به خاندان قارن به بهارستان و ایل‌ها و طایفه‌های خراسان رجوع کنید.
* – تعریب = لهجه عربان، عربی کردن واژه‌ها.
* – شاید این واژه، با پاره تا کن بی‌ارتباط نباشد، نامی که در دوره سلطه اسکندر دیده می‌شود و علت اشتباه آنکه واژه یاد شده از لاتین به پارسی و از پارسی به عربی و … راه یافته و درین میان تحول بسیاری دیده است، احتمالاً منظور قهستان است که درین دوره پایتختی در ایران و مرکز قدرتی قرار داشته چنانکه مالکوپلو ایتالیائی تون و قاین را تونوکاین یاد نموده.
** – روایات ابن بلخی در باره قهستان از آن نظر حائز اهمیت است که وی کتاب خود را برای حاکم فارس (استان فارس) نوشته و تاریخ آن ناحیه را بیشتر مورد توجه قرار داده است. سخن وی از قهستان به طور مطلق در کنار نام پارس با اینکه در شهرهای اصطخر تابع استان پارس نیز مکانی به نام قهستان وجود داشته بسی ارزشمند است.
* – در باره این نقطه اختلاف است که نام فارسی آن چیست؟ و کدام ناحیه است؟ برخی آن را پریتکان خوانده بر فریدن اصفهان تطبیق کرده‌اند. احتمال دارد تون و کاین بوده چنانکه مالکوپولو تلفط نمود است.
* – حبیب السیر نوشته:  و به اتفاق اکثر اهل تاریخ اشک بعد از انقضای چهار سال از حکومت ابطحش رومی (حاکم قاین) بر وی خروج فرموده به قتلش مبادرت نمود و بر سریر ایایت نشته…» ص 219 ج اول. تاریخ قیام اشک سال 248 یا 256 قابل از میلاد یاد گردیده.
** – جانشینان اسکندر و حکام یونانی نژاد که پس از حمله او بر مناطقی از ایران سلطه داشتند.
*** – ابطحش، انطیخس نیز نوشته شده. و ابن خلدون این واژه را لقب سیلوکس می‌داند. «ابن خلدون ج 3 ص 335، حبیب السیر ج اول ص 219».
* – تاریخ ده‌هزار ساله ایران، ج اول، ص292.
* – بنگرید فارسنامه ابن بلخی، ص 120.
* – جلد هفتم تدوین نوه او خواندمیر نویسنده حبیب السیر است ولی مطالب از اوست.


[1] – تاریخ ده‌هزار ساله ایران ج اول ص 24 سنی الملوک … حمزه اصفهانی. فارسنامه ابن بلخی ص 9، ضحاک را ردیف پنجم پیشدادی و فریدون را ششم دانسته ولی ضحاک پیشدادی نیست، حبیب السیر، ص 175، ج اول.
[2] – حبیب‌السیر، ج اول، ص 5/183 تاریخ ده‌هزار ساله ایران، ج اول، ص 32 تا 34.
[3] – تاریخ ده‌هزار ساله ج اول، ص 38 تا 94. حبیب‌السیر، ج اول، ص 185، احتمالاً واژه قارن با قارون که در قرآن آمده بی‌تناسب نباشد و قطعاً معرب کارن.
[4] – بهارستان ص 15-38 ایلها …، ص 182/180. شماره یک سال دوم مجله سیمرغ، ص 22-27، مقاله آقای میرنیا.
[5] – بزرگان قاین، ص 108-107، ج اول و 109 نیز فصل‌های دیگری در همین کتاب.
[6] – فارسنامه، ص 9-38
[7] – حبیب‌السیر، ج اول، ص 190، فارسنامه، ص 38.
[8] -فارسنامه، ص 9-38.
[9] – فارسنامه ابن بلخی، ص 39.
[10] – حبیب‌السیر، ج اول، ص190. الکامل فی التاریخ ج اول، ص 7/146.
[11] – تاریخ ده‌هزار ساله ایران، ج اول، ص 54.
[12] – همین کتاب ص 51-54 کیانیان نوشته کریستن سن ترجمه دکتر ذبیح‌اله صفا (متولد 1290 شمسی) تهران بنگاه ترجمه و نشر کتاب 1343 بخش اول کتاب. قهرمانان ایران باستانف نوشته پرفسور عباس مهرین شوشتری چاپ تهران، 1341، عطائی، ص 61 و ص 118.
[13] – روضهًْ الصفا، چاپ تهران، خیّامف 1338 به همت دکتر محمد جواد مشکور جلد اول، صفه 592.
[14] – کیانیان، ص 169.
[15] – کیانیان، ص 186.
[16] – همان کتاب، ص200.
[17] – نشریه فرهنگ، شماره 6، بهار 1369، ص 303، مقاله آقای دکتر راشد محصل بیرجندی (افضل آبادی). فرهنگ فارسی به پهلوی، ص 391ف فرهنگ زبان پهلوی، ص 332.
[18] – بنگرید فصل اول شماره های 1 تا 7-43-44.
[19] – المسالک و الممالک چاپ امارات، ص 154.
[20] – ترجمه آن توسط ابن ساوجی چاپ بنگاه ترجمه، ص 251.
[21] – سفرنامه ناصرخسرو، چاپ کاویانی، ص2/141.
[22] – مراصدالاطلاع علی اسماء [فی معرفهًْ] الامکنهًْ و القاع چاپ ایران، محمد حسین کاشانی از روی خط محمد تقی گلپایگانی در جمادی الاخری 1315 قمری، ص 333. جناب آقای دکتر منوچهر ستوده معنی دیگری آورده ه نظر نگارنده اشتباه است. قلاع اسماعیلیه چاپ دانشگاه تهران، 1345، ص13.
[23] – جغرافیایی تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 381/380 به نقل از نزههًْ القلوب ص 183. تاریخ ده‌هزار ساله ایران، ص 56، ج1.
[24] – ص 384، جغرافیای … ص 53، تاریخ ده‌هزار ساله، ج اول.
[25] – سفرنامه ژنرال سرپرسی سایکس ترجمه حسین سعادت نوری، تهران، کتابخانه ابن سینا، 1336، نوبت دوم، ص 404.
[26] – همان سفرنامه، ص 404.
[27] – تاریخ ده‌هزار ساله‌ی ایران، ج اول، ص 242 تا 247-262-263. حبیب‌السیر ج اول، ص 207 تا 214. فارسنامه ابن بلخی، ص 15-16.
[28] – تاریخ ده‌هزار ساله ایران، ج اول، ص 262 تا 264.
[29] – فارسنامه‌ی ابن بلخی، ص 58.
[30] – تاریخ ده‌هزار ساله ایران، ج اول، ص 262.
[31] – سفرنامه سایکس، ص 404.
[32] – چهار سو، نوشته حسین شهیدی، چاپ تهران، 1360، امیر کبیر، ص 192 تا 194 به نقل از تاریخ ایران باستان، ج 2، ص 1441 و … تاریخ بیهق ابوالحسن علی بن زید، با تصحیح و حاشیه احمد بهمن‌یار، چاپ تهران، مهر 1317، ص 35 که طبس را تبشن و … تفسیر نموده.
[33] – سفرنامه سایسک، ص 404.
[34] – فارسنامه، ابن بلخی، ص 16-58.
[35] – همان مدرک.
[36] – فارسنامه، ابن بلخی، ص 1658. حبیب‌السیر، ج اول، ص 219، تاریخ ده‌هزار ساله، ج اول، ص 272.
[37] – تاریخ ده‌هزار ساله ایران، ج اول، ص 292.
[38] – تاریخ یزد، چاپ تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1343 به همت ایرج افشار، ص 28.
[39] – حبیب‌السیر، ص 223. ابن خلدون، ج 3، ص 340.
[40] – جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی، نقشه‌ها و راه‌های از جمله، ص 344/343.
[41] – ایل‌ها و طایفه‌های عشایری خراسان و … چاپ 1369، نسل دانش، تهرانف نوشته آقای سیدعلی میرنیا، ص180.
[42] – لغت‌نامه دهخدا. فرهنگ معین. غیاث اللغه.
[43] – تارخ ده‌هزار ساله ایران نوشته آقای عبدالعظیم رضائی، چاپ تهران، تیر 1366، نوبت اول، انتشارات اقبال، ج دوم، ص45.
[44] – تاریخ طبری، چاپ بیروت، مؤسسه اعلمی، ج 3، جوادث سال 31، ص 349.
[45] – فتوح البلدان، ترجمه دکتر آذرتاش آذرنوش، چاپ تهرانف 1346، بنیاد فرهنگ ایران، ص 285.
[46] – حبیب‌السیر، ج اول، ص 236-237.
[47] – تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص 356.
[48] – تاریخ ده‌هزار ساله، ج اول، ص 307.
[49] – جغرافیای تاریخ سرزمین‌های خلافت شرقی، ص 461.
[50] – مجمع النساب، محمد بن علی بن محمد شبانکاره ای، نوشته سال 732 قمری، چاپ تهران، امیرکبیر، 1363، ص 345.
[51] – بهارستان، ص29-38-39.
[52] – احیاء الملوک، شاه‌ملک‌حسین سیستانی، ص 432، چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب تهران.
[53] – تاریخ ابن خلدون، ج3، ص368.
[54] – جغرافیای تاریخی … ص 393. احسن التقاسیم، ترجمه منزول، ج 2، ص 467، حدود العالم، ص 91.
[55] – بهارستان، ص17.
[56] – تاریخ و جغرافیای گناباد، چاپ 1348، ص47.
[57] – روضهًْ الصفا، ج7، ص429.
[58] – جغرافیای تاریخی … ص 1/350.
[59] – حبیب‌السیر، ج 4، ص 474.
[60] – بهارستان، ص 20.
[61] – تاریخ و جغرافیای گناباد، ص 47.
[62] – روزنامه‌ی کار و کارگر، شماره‌ی 441، پنج‌شنبه 17/2/1371 صفحه‌ی 3.
[63] – مشاهده نگارنده در بازدید از موزه ایران باستان  تهران.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: