RSS Feed

بزرگان قاین – قسمت پانزدهم

118 – عبدالغني قايني

فرزند عبدالقادر قايني از خوشنويسان سده يازده، معاصر شاه عباس صفوي است.بنوشته آقاي دكتر مهدي بياني از خوشنويسان و كاتبان گمنام ايران است.

يك نمونه از خط زيباي او موجود است.

1 – كتابخانه ملي ايران، دست‌نوشته‌اي به تاريخ هفتم جمادي الاول سال 1028 به قلم كتابت نستعليق خوش.

اين كتاب، رساله معينيه در علم هيئت تأليف خواجه نصير الدين طوسي است كه آن را در قاين براي معين الدين فرزند ناصر الدين فرمانرواي قهستان ساخته است.

نسخه‌اي اي اين كتاب را عبدالغني در 5 جمادي الاول 1028 كتابت نموده كه داراي تزئين زر و به رنگ مشكي و قرمز و زرد و نيز داراي 118 برگ 11 سطري است.

نسخه موصوف به شماره 1048 در كتابخانه ياد شده، بخش فارسي موجود است.

مدارك:

1 – احوال و آثار خوشنويسان ايران (دكتر مهدي بياني، جلد 1 و 2 چاپ علمي، ص407.

2 – فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه ملي ايران، جلد3، ص57-58.

1119-سيّد علی نقی قاينی

مير علی نقی، دانشمندی پرتلاش ومجتهدی متورع وپرهيزگار از عالمان طراز اول اثناعشری قاين در سده سيزدهم هجری قمری است.
دوران تحصيلات عاليه خودرا در نجف اشرف،گذرانيده است.از علمای معروف حوزه علميّه نجف، هم چون مرحوم شيخ قاسم نجفی درگذشته 1290 هجری قمری اجازه اجتهاد داشته است.
ميرعلی نقی کتابی درباره امامت نوشته ونام آنرا «جوامع الامامة»نهاده است.نسخه ای از اين کتاب در کتاب خانه شخصی مرحوم آقا شيخ محمد باقر گازاری موجود بوده است.بر اساس يک سنگ نوشته در مزار ابو الخيری قاين، او پدر زن آقا سيّد ابوطالب ،مجتهد ومرجع شهيد شيعيان اثناعشری قاين بوده است.
منابع:
بغية الطالب،ص1681-
2-نقباء البشر، جزء چهارم،از جلد اول، ص1639
3-سنگ لوح گوری در قبرستان ابو الخيری قاين

120 – سيدعبدالرحيم بن يونس قايني

اديبي وارسته و فاضلي شايسته از خاندان بزرگ نوربخش قايني است. با اينكه سن زيادي نداشته ولي در فقه و اصول و ادبيات و رياضي، طب و امثال آن تبحر داشته و مردي باتقوي بوده است.

از معاصران مرحوم آقا سيد ابوطالب و ديگر بزرگان قاين در سده سيزده است كه طبق نقل معمرين و برخي از فضلاي قديم براي نگارنده، در اين دوره 18 نفر مجتهد جامع الشرائط در قاين وجود داشته است. در اين كتاب تعداد زيادي از اين بزرگان گزارش گرديده‌اند.

از معظم‌له اثري رياضي ادبي باقي مانده به نام «الكافيه في شرح اللغر البهائيه».

سيد عبدالرحيم اين اثر ارزنده را در سال 1294 قمري به پايان برده است.

بر اساس تحقيقات نگارنده معظم‌له در جواني از دنيا رفته و فرزندي از او باقي نمانده است، سن وي در هنگام وفات كمي بيشتر از سي سال بوده است.

مدارك:

1 –                     نقباء‌البشر جزء سوم، ص1099-1100.

2 –                     فهرست منزوي، ص1096، ج2، ق1.

3 –                     مصاحبه با حضرت حجت الاسلام حاج سيدعلي علوي قايني.

4 –     مصاحبه با حاج سيد اسدالله مصطفوي كه نام پدرش را سيد جعفر و سن وي را به هنگام وفات 25 ذكر نمودند.

121 – عبدالخالق قايني

عبدالخالق بن محمد شفيع در نيمه دوم سده يازده و اوائل سده دوازده مي‌زيسته است، فقيه، اديب خوشنويس، محدث و از شاگردان علامه مجلسي بوده كه آثار ارزنده‌اي از خود به يادگار گذاشته.

اين آثار را از او ديده‌ام:

1 – اصول كافي، نوشته محدث شهير ثقه الاسلام كليني كه از كتب اربعه شيعه و مسانيد طراز اول فقه ما است، عبدالخالق به تاريخ 1088 نسخه‌اي از اين كتاب پر بها را كتابت نموده است.

نسخه ياد شده در كتابخانه مدرسه علميه قاين موجود است.

2 – تهذيب الاحكام، نوشته‌ي شيخ الطائفه محمد طوسي يكي ديگر از چهار كتاب اصلي شيعه، كه اين كتاب را در سال 1091 كتابت نموده است.

نسخه موصوف شامل 700 صفحه و با شماره 437 خصوصي، 90 عمومي در كتابخانه ملي پارس در شهر شيراز موجود مي‌باشد.

3 – كتاب ديگري در فن حديث در سال 1089 به خط زيبائي كتابت نموده كه نسخه‌ي آن در كتابخانه مدرسه قاين در دست مي‌باشد.

4 – رساله‌اي كه تصنيف خود ملا عبدالخالق است و معلوم نگرديد در چه زمينه‌اي تأليف شده است، نسخه‌اي از اين كتاب جزء مال الارث مرحوم ملا محمد علي زهاني بوده كه آن را وقف نموده است. ليكن اكنون اين رساله در دسترس نمي‌باشد.

5 – جلد دوم بحار الانوار كه در جمادي الثاني 1081 كتابت نموده دستخط مرحوم مجلسي دارد.

عبدالخالق، مردي فرهنگ دوست بوده، علاقه زيادي به جمع‌آوري كتب دست اول، به خصوص كتب حديث داشته است.

در اين مهم خودش و جمع ديگري مانند سيد مراد قايني خوشنويس ديگري قاين در اين دوره و فرزندش محمد حسن و … به كتب نسخه‌هاي پر ارزشي همت گماشتند. آثار هر سه نفر ياد شده در كتابخانه مدرسه قاين موجود مي‌باشد.

تلاش عبدالخالق قايني و گروه همفكر او، بسيار با اهميت و عامل گشترش فرهنگ اسلام در منطقه قاين بوده است.

از سال درگذشت عبدالخالق اطلاعي نداريم، معظم‌له، تا 1130 در قيد حيات بوده است. اثر خير ديگري كه از عبدالخالق بر جاي مانده، فرزند صالح و دانشمندي به نام محمد حسن قايني است كه از فضلائ و خوشنويسان قاين در سده دوازده مي‌باشد.

مدارك:

1 –     فهرست نسخه‌هاي خطي حوزه علميه قاين، نوشته سيدمحسن سيدزاده.

2 –     فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه ملي پارس، شيراز، ج2، ص31، چاپ 1351، نوشته آقايان بهروزي، قنبري.

3 –     3 – سند وقف ملا محمد علي قايني زهاني، موجود در اداره اوقاف قاين، كه 20 ربيع الثاني 1197 تاريخ دارد.

4 –     تلامذه العلامه المجلسي و المجازون منه تأليف سيد احمد حسيني، چاپ 1411قمري، ص 148.

5 –                     زندگي نامه علامه مجلسي نوشته مهدوي، ج2، ص49 و 50.

122 – مولي عبدالباقي قايني

از كاتبان و عالمان عصر صفويه، معاصر شاه صفي وشه عباس دوم بوده است. بنابراين عصر حيات وي را بايد سده يازده دانست.

در سال 1068 يك مجموعه‌ي علمي كتابت نموده كه بخشي از آن كتاب «نزهه الاشراف في مجموعه الالطاف» بوده است.

اين كتاب به زبان فارسي و پيرامون پاداش و كيفر كردار انسان نگاشته شده و در شهر نجف جزء كتابخانه مرحوم ميرزا عبدالله تهراني بوده است، پسوند واژه خوسفي به دنبال نام او چنانكه معمول آن روزگار بوده، نشانه سكونت او در اين محل بوده است.

مدارك:

1 – تاريخ ده‌هزار ساله ايران، جلد3، ص322- 324.

2 – الذريعه، جلد 24، ص113.

123 – امير علاء الدين علي قايني

فرزند ايمر نظام الدين عبدالواحد قايني و از بزرگان سياسي، اجتماعي سده نهم قمري است.

در عصر سلاطين تيموري مي‌زيست و از مردان با شخصيت، كريم، سخاوتمند و مور توجه اعيان روزگار بود.

خواند امير در باره او مي‌نويسد:

«امير علائ الدين علي قايني ولد ارشد امير نظام الدين عبدالواحد است كه در سلك اماجد سادات قهستان، انتظام داشته و پيوسته تخم خيرخواهي و نيك‌انديشي در زمين دل متوطنان آن ولايت مي‌كاشته، و حالا پايه قدر و منزل امير سيد علي به زيد مكنت و ثروت و كثروت ضياع و عقار و افزوني اتباع و اموال از مرتبه‌ي والد نامدار تجاوز نموده، و به واسطه كرم جبلي و سخاوت اصلي، همواره خان ضيافت گسترده، و ابواب انعام و احسان برگشوده، همت وافر مكرمتش خورشيد صفت، صفت رفعت يافته و انوار ضمير وافر موهبتش، از مطلع سيادت بر وجنات احوال فقراء شكسته بال تافته، بيت:

هميشه طالعش مسعود بادا        ظلال دولتش ممدود بادا»

چنانكه نويسنده حبيب السير اشاره كرد امير و پدرش داراي مريدان و پيرواني بوده و از نفوذ و قدرت اجتماعي زيادي بهره داشته‌اندف احتمالاً وي همان علاء‌الدوله علي قايني است كه به علاء الدوله ثاني[1] اشتهار يافته است.

نگارنده‌ي سياق التواريخ، معظم‌له را معاصر سلطان مراد بن يعقوب بيك متوفاي 19 رجب 930 مي‌داند.

گمان مي‌رود اشاره اين نويسنده به مطلب ياد شده بدان جهت بوده كه چون سلطان مراد مدتي بر كرمان و مناطق اطراف قهستان فرمان مي‌رانده، قهراً امير با وي ارتباط داشته است.

مدارك:

1 –                     حبيب السير، جلد4ف ص615.

2 –                     رجال حبيب السير، 262-261.

3 –     سياق التواريخ، نسخه شماره 238 فيروز، مجلس شوراي اسلامي كتابخانه شماره يك.

124 – علي اصغر قايني

فرزند مرحوم مولانا محمد حسن بن محمد سرچاهي[2] قايني، دانشمندي بزرگ و فقيهي سترگ از نويسندگان و فقهاي نامور ايران در سده سيزده است.

دوران تحصيلات عاليه علوم را در حوزه علميه اصفهان به پايان برده و از اركان علمي آن روز حوزه مانند سيد حسن اصفهاني، محمد مهدي كرباسي، شيخ راضي نجفي و ميرزا محمد هاشم خوانساري اجازه اجتهاد داشته است. پس از اين موفقيت‌ها، راهي قاين گرديده و از مراجع و مصادر امور شرعي آن ديار گرديد.

مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني وي را بسي ستوده، مي‌نويسد:

در همه علوم و فنون سررشته داشت ولي در علوم ديني و اسلامي درخشندگي خاصي از او نمايان بود.

اين عناوين از آثار قلمي اوست:

1 –     تفسير قرآن، به روش عرفاني، به سبك محي الدين عربي كه نا تمام ماند.

2 –     تفسير قرآن به روش اخباريون: نظير تفسير برهان سيد بحراني ولي قدري كوچكتر در دو جلد.

3 –                     شرح مختصر النافع در فقه.

4 –                     شرح الفيه ابن مالك در نحو.

5 –                     دقايق النكات في تحقيق مذاهب النحاه.

كه صرف و نحو به زبان عربي است، نسخه‌اي از آن در كتابخانه آستان قدس رضوي موجود است.

شماره ثبت آن 11646 و نسخ سال 1270 قمري مي‌باشد. از بقيه آثار وي و نيز نسخه‌هاي كتب ياد شده، اطلاعي به دست نياورديم.

معظم‌له فرزند فاضلي به نام محمد داشته كه به سال 1256 قمري در حوزه علميه اصفهان مشغول تحصيل بوده است.

مدارك:

1 –                     بغيه الطالب، ص162.

2 –                     رجال قاين، ص26.

3 –                     نقباء البشر، ص1573-1572.

4 –                     تراجم الرجال، ص106.

5 –     فهرست نسخه‌هاي خطي آستان قدس رضوي و فهرست موضوعي كتابخانه.

6 –                     فهرست نسخه‌هاي خطي حوزه علميه قاين.

125 – حكيم، امام عبدالواحد قايني

از بزرگان فسلفه، حكمت و رياضيات و پيشوائي معروف در ادبيات است كه به عصر ملوك ديلم[3] و رويان مي‌زيسته است.

حكيم عبدالواحد از قاين مهاجرت و در شهر ري كه از مراكز مهم دانش بوده است به سر مي‌برد. طبق نوشته ابن فندق كه حكيم را از دوستان و مرتبطان استندار كجور و كلار[4] دانسته است، عصر حيات حكيم را بايد سده پنجم يا اوايل ششم دانست، زيرا حكام ياد شده به سه گروه تقسيم مي‌شوند: گروهي كه از سال 45 قمري تا 397 به مدت 352 سال حكومت رانده‌اند و گروه دوم كه از سال 496 تا 606 به مدت 110 سال فرمانروائي داشته‌اند، سومين گروه در زمان چنگيزخان روي كار آمده در 750 منقرض گرديده‌اند و با توجه به اينكه ابن فندق خود در گذشته 565 ميباشد، زمان حيات حكيم قبل از اين تاريخ و احتمالاً در سده پنجم بوده است.

بنابراين با توجه به تاريخ طبقه دوم از حكام رويان و ديلم كه از 496 آغاز مي‌شود، زمان اقامت حكيم در شهر ري بعد از اين تاريخ بوده است.

اين سخنان از او به يادگار است:

فيلسوف كسي است كه اقتناء حكمت كند، بر تهذيبي تمام و افاضت خير كند بر غير،‌معلم افاضت فضائل نظري كند و مؤدب ايجاد فضائل خلقي، طبيعت فرمان‌بر نفس است و نفس فرمان‌بر خرد.

عبدالواحد، داراي تصانيف و نوشته‌هائي در تخصص خود بود و ابن فندق از آن به تمجيدو ستايش ياد كرده است.

چون در سده پنجم و ششم واژه حكيم و حكمت بر مطلق فلسفه اطلاق مي‌گرديده است، اين واژه شامل رياضيات، هندسه، طبيعيات، نوجومف فلسفه، به معناي خاص، طب و ديگر فنون و گرايش‌هاي علوم تجربي- رياضي و پايه مي‌گرديد.

مدارك:

1 –         تتمه صوان الحكمه (عربي) چاپ 1351 قمري در لاهور، ص 165-166.

2 –     دره الاخبار و لمعه الانوار، منسوب به ناصرالدين عمده الملك، منتخب الدين منشي يزدي، چاپ 1318 در تهران ص97.

3 –                     تاريخ رويان ظهير الدين مرعشي.

4 –                     حبيب السير ج2، ص 404-418.

5 –                     جغرافياي تارخي سرزمين‌ها يخلافت شرقي، لسترنج، ص398-400.

6 –     حدود العالم من المشرق الي المغرب از متون سده چهارم، ص146-148.

7 –                     احسن التقاسيم، ترجمه دكتر منزوي، ص517-572.

126 – شيخ عباسعلي قايني

كاتب و خوشنويس نيمه اول سده چهارده از رجال اديب قاين است، يك نمونه از خط وي به اين شرح موجود است:

در دانشكده‌ي الهيات دانشگاه مشهد، نسخه‌اي از ديوان منشي بمرودي قاينب به شماره 17891 به قلم ايو به خط نستعليق وجود دارد.

عباسعلي اين نسخه را در سال 1301 قمري در عهد ناصرالدين شاه قاجار در ماه ربيع الاول كتابت نموده.

نام كتاب مقامات الحسيني و سروده‌هاي حماسي پيرامون شهادت امام حسين(ع) مي‌باشد.

مدارك:

1 – فهرست نسخه‌هاي خطي كتابخانه دانشكده الهايت دانشگاه مشهد، جلد اول، ص 208، 207، چاپ تهران 1361، نشر دانشگاهي رديف 1401.

2 – تاريخ ده هزار ساله ايران، جلد 4، ص121.

127 – عبداللله بن لطف الله قايني

معاصر شاه سليمان و شاه سلطان حسين صفوي از كاتبان و فضلاي نيمه دوم سده يازده و نيمه اول سده دوازده است.

سه نمونه‌اي از خط او با اين توضيح موجود است:

1 – بحار الانوار، نوشته علامه مجلسي،‌متوفاي 1111 جلد دوم.

2 – دعائم الدين،‌نوشته محمد محسن مشهدي، متوفاي بعد از سال 1054.

3 – كشف الربيه في اثابت الكره و الرجعه، از همان نويسنده.

اين مجموعه را عبدالله قايني در سال 1117 به قلم نسخ كتابت نموده است. مرحوم شيخ آقا بزرگ كتب ياد شده را گزارش كرده و به نسخه ديگري از بخش 2 و 3 اشاره نكرده است.

مجموعه فوق در كتابخانه ملي ايران به شماره 395 بخش عربي موجود است.

مدارك:

1 –                     تاريخ ده هزار ساله ايران، ج3، ص324-329.

2 –                     الذريعه، جلد8، ص198.

3 –                     الذريعه، جلد30، ص17-16.

4 –                     فهست نسخه‌هاي خطي كتابخانه ملي ايران، جلد5.

128 – سيدعلي‌رضا حسيني قايني

فرزند سيد محمد اسماعيل حسيني قايني، سردودمان خاندان علم و فضيلت و هنر در پهنه ايران زمين، پزشك نامي، هنرمند، خطاط، نقاش و بالاخره شاعر شيرين سخن سده سيزده، چون ساير اعضاء اين خاندان از نوابغ و نوادر رجال دانش و هنر است.

تجلي هنر او مصادف با دوران سلطنت ناصرالدين شاه قاجار (1263-1313) و احيانا بخواست شاهزادگان و اميران اين سلسله بوده است.

آثاري كه از او به دست آمورده‌ام چنين است:

1 – تزئين جلد مثنوي

برادر مشاراليه سيد محمد علي قايني رياضي‌دان، فيسلوف، خطاط و … ايران در سده سيزده براي حشمت‌الدوله حمزه ميرزاي قاجار در سال 1266 قمري يك نسخه از مثنوي مولانا جلال الدين رومي را با خطوط نستعليق يك دانك، ثلث و كتابت به شيوه زيبايي تحرير نمود.

سيد علي‌رضا نيز، جلد آن را به صورت زيبايي نقاشي كرده است، صحنه‌اي از آب‌تني حضرت مريم و نمودار شدن فرشته الهي و صحنه ديگر فرار حضرت عيسي و به آسمان رفتن آن حضرت را ترسيم نموده است. در ذيل اين نقاشي اين رقم و امضاء مشاهده مي‌شود:

«رقم كمترين، اقل السادات، علي رضا بن محمد السماعيلي القايني 1272»

2 – نمونه خط

كه از خطوط زيباي آن روزگار است، نزد آقاي سلطان القرائي موجود بوده سپس كتب او، به كتابخانه مجلس شوراي اسلامي واگذار گرديده است.

اين نمونه شامل يكصدو سي بيت از سروده‌هاي خود او است كه در 28 صفحه به خط زيبايي در سال 1308 نگارش و به ظل السلطان فرزند ناصرالدين شاه قاجار اهداء گرديده.

اين سروده‌ها كه از غزليات وي مي‌باشد با حواشي جالب و مجدول تذهيب گرديده.

3 – نمونه شعر

سيد علي‌رضا در سروده‌ها «صفا» تخلص مي‌نمودف نگارنده يك تذكره خطي از معاصر وي ميرزا مسكين چهارمحالي ديده‌ام، سه غزل از «صفا» ضبط نموده در عنوان نوشته است. صفاء اسمش ميرزا علي رضا، از سادات صحيح النسب اصفهان ولد مرحوم ميرزا اسماعيل قايني كه از بزرگان و عرفاي اصفهان بوده‌اند.

مطلع غزل او چنين است:

شب وصل با تو جانانه مقام راز باشد     كه نه عاشق است آنرا كه زبان دراز باشد

و اين سه بيت نيز از همين غزل است:

ز تو هر چه جور باشد ز تو هر چه ناز باشد
باميد آنكه شايد شبي از درم درآئي

خم طاق ابروي دوست، چو قبله «صفا» شد

بخرم بجان نگارا چو سر نياز باشد
همه شب دو ديده‌ي من به ره تو باز باشد

نسزد دگر كه رويش بسوي حجاز باشد

غزل دوم نيز به همين سبك و با اين مطلع آغاز مي‌شود:

درد و زخم هجرت به دو ديده بار باشد

تو بيا كه باب جنبت برخم فراز باشد

و سومين غزل اين است:

ماهرا از طره‌ي عنبر فشان جوشن مكن
گر بخواهي رنجه گردد اين تن همچون بلور
پشت كن بر اين عروس شوي‌كش‌اي مرد كار
ز اشك خونين جگر خواهي چو گلشن دامنم
ور نخواهي اشكبارم همچو شمع اي ماهرو
خون من مي‌ريزد و هرجوري كه مي‌خواهي بكن
تيغ بگرفتي پي قتل «صفا» اي جنگجو

يعني اي ابرو كمان ساز جدال با من مكن
بر حرير و برگ گل زنهار پيراهن مكن
عافيت خواهي اگر خود، روي بر اين زن مكن
از جمال خويش بزم غر را گلشن مكن
كلبه‌ي اغيار را هر شب ز رخ روشن مكن
غير را از بي‌وفائي دست در گردن مكن
ساعد سيمين خود را رنجه بهر من مكن

از بيان ميرزا مسكين پيداست كه سيد عليرضا دوران تحصيلات خود را در اصفهان گذرانيده و يا در اين شهر متولد گرديده است.

پسوند اصفهاني بيانگر اقامت وي در اين شهر است وگرنه به تصريح خود سيد علي‌رضا، وي اهل قاين بوده است.

پدرش سيد محمد اسماعيل قايني از بزرگان علم و عرفان و خط، و جدش نيز كه نامش بر مكشوف نيست از هنرمندان و شعراي قاين بوده است.

برادر معظم‌له، سيد محمدعلي قايني، نويسنده چيره‌دست، خوشنويس فيلسوف و استاد مسلم رياضي در دوران ناصري است.

برادر ديگرش سيدمحمدحسين نيز از فضلا و خوشنويسان قاين است كه ما در اين مجموعه شرح حال هر يك از اين بزرگان را آورده‌ايم.[5]

مدارك:

1 –     فهرست نسخه‌هاي كتابخانه سلطنتي، بخش ديوان‌ها، ص 303 تا 305.

2 –                     فهست نسخه‌هاي خطي مجلس، ج21، ص42.

3 –                     الذربيعه، ج9، ق2، ص609.

4 –     تذكره ميرزا مسكين، نسخه خطي شماره 320 فيروز، كتابخانه مجلس، شماره يك ص31-32-54-55.

129 – غلام قايني

رياضي‌دان صاب‌نظر قبل از سده دوازده است، احتمالاً در سده يازده مي‌زيسته و معاصر شاه عباس صفوي بوده.

رساله‌اي در رياضيات، پيرامون عرض و طول شهرها، و اختيارات و احكام نجوم تصنيف نموده، از جمله جدول غايت ارتفاع هر جزء را به عرض شهر قاين استخراج كرده است.

رساله ياد شده در ضمن يك مجموعه رياضي از سده دوازده مي‌باشد كه توسط دو نفر از عالمان و اديبان قهستان نگارش يافته، (محمد باقر بن علاء الملك كاخكي و صدرالدين محمد جنابدي كه از جنگ ادبي وي بسيار بهره برده‌ايم و در اين كتاب تصيف گرديده‌اند) به همين لحاظ چون محتواي آن توسط دامشندان قهستاني تدوين و برخي از رسالات آن را خود تأليف كرده‌اند به گزارش آن مي‌پردازيم.

مجموعه موصوف در سالهاي 1116 تا 1122 تحرير و به شماره‌ي 3337 در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران موجود و متن آن چنين است:

1 –                     الصحيفه تأليف شيخ بهائي 1-5.

2 –                     رساله در استخراج طالع مولود 6-56.

3 –                     مقاله‌اي در طالع مولود و استخراج ساعات نصف النهار 58-82.

4 –                     مقاله‌اي در تعيين شاخص 85-86.

5 –                     مرآه الصفا 86-87.

6 –                     همان ساله غلام قايني 87-127.

7 –     شرح مدخل منظوم، تأليف حبيب الله ابن محمد طبيب كه بر متن نوشته عبدالجبار خجندي تأليف 616 نگاشته، شرح مدخل در سال 927 توسط حبيب الله تصنيف شده 128-168.

8 –                     رساله در دانستن سمت قبله 168-173.

9 –     رساله در حصبه و آبله نوشته محمد علي طبيب شاگرد مولي، قبل الدين آدم. 173-183.

10 –                مقاله در بيماري مفاصل و درمان آن 184-188.

11 –                رساله در جبر و مقابله 190-203.

12 –                رساله در آفرينش مردم و احكام ستارگان 204-224.

13 –                استخراج مواليد 224-230

14 –                رساله سياق، ميرزا محمد مهدي حسيني 232-241.

15 –                خطبه المواليد 241-243.

16 –    درمان بيماري‌هاي كودكان در حاشيه ص 127 از عزيز الله حسيني گنابادي، كه نوشته غلام قايني مفصل‌ترين بخش اين مجموعه و به خط صدر الدين محمد جنابدي در سال 1116 مي‌باشد.

مدرك:

1 – فهرست نسخه‌هاي خطي دانشگاه تهران، جلد 11، ص 2321.

130 – غلام حسين منجم‌باشي قايني

مولا حاج غلامحسين منجم‌باشي قايني رياضي‌دان معروف عصر قاجار و از فضلاي محقق قاين در سده سيزده است.

پس از فوت فتح‌علي‌شاه قاجار در نوزدهم جمادي الاخر سال 1250، از منجم باي قايني خواستند ساعت و تاريخ جلوس محمدشاه قاجار را معين نمايد.

قايني تاريخ جلوس پادشاه ايران را در 14 رمضان 1250 تعيين كرد و او در اين زمان رسماً كار سلطنت را آغاز نمود.

قايني تا زمان سلطنت ناسرالدين‌شاه در قيد حيات بود و سرانجام به سال 1284 از دنيا رفت.

و چون ساكن مشهد مقدس بود، جنازه‌ي وي را در داخل حرم مطهر امام رضا(ع) در دارالسياده به خاك سپردند.

اگر سن او را به هنگام تعيين ساعت جلوس محمدشاه سي‌سال بدانيم بايستي متوليد 1220 بوده و جمعاً 64 سال عمر كرده باشد.

مدارك:

1 – تاريخ ده‌هزار ساله ايران جلد4، ص100 تا 106.

2 – الماثر و الاثار، چاپ 1306، چاپخانه دولتي ايران، نوشته محمد حسن خان اعتماد السلطنه، ص 208.


[1] – علاء الدوله اول اهل سمنان و از معاريف عرفا مي‌باشد.

[2] – اكنون نام روستائي در بخش خوسف تابع بيرجند، مي‌باشد، كه جز اين درمنطقه، اسامي ديگري با پيشوند و پسوند چاه وجود دارد، مانند چاه‌زرد، سرچاه، چاه‌ترك و سرچاه‌شور.

[3] – در اين منطقه دو طايقه مشهور از نژاد قارن و پادوسبان حكومت مي‌نمودند كه به تناوب قبل از اسلام تا سده هشتم فرمانروائي كرده‌اند.

[4] – نام دو شهرك در همين ناحيه ديلم و رويان كه از مراكز قدرت بوده استوا تندر به معناي پادشاه به كار مي‌رفته است.

[5] – سومين برادرش سيدمحمدمهدي متخلص به حيات شاعر و فاضل تواناي سده 13 مي‌باشد كه شرح حال او نيز در اين مجموعه آمده است.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: