RSS Feed

تفسير قرآن جلد اول قسمت دوم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
(1)           الم-
حروفی که به اين صورت در اول شماری از سوره ها ی قرآن آمده، حروف مقطعه،يعنی بريده از هم ونا معمول در زبان عرب، خوانده شده است. برخی ميگويند اين حروف معنی ندارد وعده ای برای آن معنی دست وپا کرده اند.برخی از مفسران ايرانی وعرب مسلمان، اين حروف را صل اعجازِ لفظی قرآن تلقی کرده اند.واز برای آن يک منطق رياضی ساخته اند.رشاد خليفه عرب تبار وعبد العلی بازرگان وسيّدمحمد حسين طباطبائی تبريزی جزو اين گروه اند.
درباره اين سه کلمه يعنی سه حرف،تفسيرها و نظريه های گوناگونی ابراز شده است اما،هيچ کس اين نظر مرا ابراز نداشته است.عقيده من اين است که اين حروف از هم جدای به ظاهر بی معنی آنهم در اول قرآن به اين معنی است که شما بايد حرف به حرف قرآن را تفسير کنيد و بفهميد،نه کلمه به کلمه. ومعنی همين سه حرف اين است که:به ميان مردم آمديم!
با اين تفسير،ربط آن با نخستين آيه نيز معلوم می شود؛قرآن به ميان مردم آمد اما ، اين کتاب فقط پرواگران را راهنمايی می کند. پوچی در آن نيست.
(2)ذَالِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ  فِيهِ  هُدًی لِّلْمُتَّقِينَ- همين نوشته،راهنمایِ پرواگران است، خودش بی عيب ونقص؛ وبرای رهروبدونِ هيچ آسيب.
-ازآيه سوم تا آيه26 در حکم مقدمه قرآن است.اين کريمه ميگويد:از قرآن،به منظور هدايت،فقط تقوا داران استفاده ميکنند.وتقوا را امری پيشين وسابق بر ايمان مينگارد وبه يک حقيقت توجه ميدهد وآن اين است که تقوا ذاتاًانسانی است وربطی –از اين حيث- به دين ندارد. ميتواند تقوا باشد ودين نباشد. به نظر ميرسد که معنی فطری بودن دين همين  است. اينک اگر بی تقوائی  به محضر قرآن بيايد تاتقوا بستاند، وقرار باشد که قرآن برای او تقوابياوريند،اين تقوای تحفه قرآن،مانند لباسی خواهد بود بر تن عريان آدمی که از خود هيچ لباسی نداشت ونميدانست لباس چيست؟
آوردن اين ارمغان از حيث آنکه تعليمی است، هوّيت تعليمی دارد وهمه آفتهای تعليم در اينجا هم هست. فراموشی ، عدول آسان وغيره.. از جمله اين آفت ها است.تقوای انسانی امّا به آفت نسيان دچار نميشود؛ وچون حال طبيعی است، متقی خواهد مرد وتقوا نمی ميرد وزايل نميشود.تقوای انسانی، تار وپود؛ وتقوای تعليمی مذهب، رنگ آن است.معنی ديگر اين سخن آن است که دين برای ارشاد آمده واحکام آن- از اين منظر- ارشاد به حکم عقل وطبع است . واز لحاظ ارزش وثبات مثل ساير معلومات انسان است.امّا اگر انسان با تقوا دين را پذيرفته باشد، يعنی عقل وفطرت آدمی، تعليم را به هويّت خود اضافه ميکند؛ وميشود نور علی نور.
ذلک الکتاب-  يعنی اين همان کتابی است، که آدم های پرواگر فهميده در انتظارش بودند؛واين کتاب است، که فقط پرواگران را دست مايه هدايت است.
ذلک : اشاره بعيد وکنايه ظريف وگوشه لطيف به ديگر کتب آسمانی که در آن دوره در دست بشر بوده است. ذالک اشاره شأنی است ونه اشاره حقيقی مشار اليه نيز شفاهی ومعهود ومفهوم بوده است.
الکتاب: پژوهشگران احتمال ميدهند که واژه«کتاب» در سامی شمالی تحول يافته و در سامی جنوبی تنها به صورت قرضی به کار رفته است واژگان … در فرهنگ های نبطی،فنيقی، عبری،آرامی و سريانی همه به معنی نوشتن است.
لا ريب فيه:  لاريب فی هذا الکتاب انه يهدی المتقين فقط ولاغير.ترديدی وجود ندارد که اين کتاب، فقط وفقط پرواگران را هدايت ميکند، نه کافران ونه فاسقان(بی پروا) را.از تنوين «هُداً» نيز اين اختصاص فهميده ميشود.
نکته ای که در اينجا به ذهن ميرسد اين است که هرجا جمله« لاريب» به کار رفته،جمله های قبل وبعدِ آن از امور يقينی بوده است.
يعنی «لاريب»هم ميتواند وصف الکتاب باشد وهم وصف المتقين؛ از اين رو احتمال اين کمترين مبنی بر تعلّق آن به «المتقّين»مردود نيست، بل که مقبول است ؛ ولهذا اين جمله را –ترجيحاً-وصف «المتقين»ميدانم.بنابر اين در ترجمه  آية ميگويم:اين کتاب ريب ندارد  که برای متقين هدايت است.
لازمه سخن يادشده ، اين خواهد بود:که خودش نيزبی ريب است. اين نکته درسوره السجدة ، آيه 2  « تَنْزيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ » وسوره يونس آيه37  « وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى‏ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لكِنْ تَصْديقَ الَّذي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ » روشنتر ديده ميشود.
همه مترجمان ومفسران قرآن،  جمله :« لاريب فيه » راوصف «الکتاب» ياد کرده اند.به نظر ميرسد که آنان «ريب» را مترادف با«شک» دانسته باشند، واز اين زاويه قيد کتاب خوانده اند. وحال آنکه ريب وشک دو مطلب کاملاً جدا از هم است وقرآن در آياتی که از ريب سخن ميگويد، شک را نيز ياد کرده است. اين لحن بيان، بدان معنی است که نميتوان ريب را به معنی شک وترديد دانست.(به مصداق همان قاعده که :«المشترکان اذا اجتمعا،افترقا؛ واذا افترقا، اجتمعا) پس اگرناچار باشم از ميان دو احتمال موجود، يکی را برگزينم، من همان را انتخاب ميکنم که نوشتم.
لا ريب فيه- «ريب» به معنی کژی وانحراف  ونوعی نقص است. احتمال دارد که اين کلمه از فارسی به ميان عرب رفته باشد.در گويش قاين ميگويند اريب ببريده؛ يعنی پارچه را کژ برش داده است.خدا قرآن را کژ برش نداده است ولذا جامه اريب بر اندام مردم نيفکنده است. ريب به معنی گردش روزگار و زير و رو شدن(کژ گون، واژگون) و کهنه شدن هر چيز با اين گردش است و ايجاد تغيير توأم با نگرانی در دل آدمی که جزوِ آثار زندگی مادی است.قرآن امّا اين وصف رابر نمی تابد.قرآن جاودانه است با گردش روزگار کهنه نمی شود وکژی درآن راه نيافته است. وبه منظور بهره مندی از هدايت واستفاده معنوی از آن،ترديد نبايد کرد که اين کتاب ساخته و پرداخته ذهن بشر نيست،از سوی خدا نازل شده است.با اين وصف من از جمله «لا ريب فيه» سه مطلب دريافت ميکنم: 1-قرآن جاودانه است 2-از سوی خدا است و ترديدی در اين  بديهه نيست 3-شما هم نبايد ترديد کنيد.زيرا که اصلاً هيچ مطلبِ ناخوشِ ناگواری درين کتاب وجود ندارد،نور محض است والّسلام.
هر کس همين قدر بفهمد که اين کتاب جاودانه از سوی خدا نازل شده و پرواگر هم باشد،می تواند از پند و حکمت و آموزه های فکری و عملی و ادب قرآن استفاده کند.راهجو بايد به اين نکته ايمان آورد وگرنه اين کتاب وی را راهنمايی نخواهد کرد.
– جمله ای که بايد شرح و تفسير شود«لا ريب فيه» است.معنای اين جمله اين است:ريو در آن نباشد.اين کتاب چون از طرف خدا و به راستی و درستی نازل شده يعنی معانی بلند و تصاوير برتر هستی درين جمله ها به اشاره درج شده است و لذا ،به حقيقت و درستی راهنمايی می کند.
پشتوانه دارد،اسکناسِ بی اعتبار و قلابی نيست که جاعل ها درچاپخانه تکثير کرده باشند.شکل ظاهری اين واژه ها مثل واژه هايی است که دروغ زنان به کار می برند اما اين حواله و اين قالب از محتوا و محال اليه حقيقی خبر می دهد و به راستی هدايت می کندوراه کار دارد.ولی يک شرطِ اساسی برای استفاده از اين کتاب هست و آن اينکه پرواگر باشيد که بی پروا مثل آدمهای نادان سکه تقلبی و اسکناس جعلی را قبول می کنند و خوب و بد و جعلی و اصلی را از هم تميز نمی دهند.اينک اگر خود تميز نداديد،نمی توانيد بگوييد که کارساز نبود.روح پروا بايد که در شما باشد.
اين آيه اولين فراز رسمی کتاب خدا است.همين اول قرص و محکم می گويد که هدايت جوی پرواگر می تواند از آن استفاده کند.چون غرض از رفع ريو در جمله بعدی آمده «للمتقين» از اين رو نمی توان گفت: لا ريب به جمله قبل منحصر می شود.نبايد تصور کنيم که فرموده است:اين کتاب شکی نيست که از طرف خدا است! اين آيه در اين مقام نيست،اين مضمون را آيات فراوانی گزارش کرده اند مانند ذالک الکتاب تنزيل..
مراد اين است که اين کتاب کسی را گمراه نمی کند،فريب نمی دهد،حقايق را باز می گويد و براه درست می برد اما به شرط اينکه راه جوی قرآن خوان، پروا داشته باشد؛ و خود را از آلودگی واگرفته باشد ؛و از بدی واکنده باشد؛ و حالا بخواهد به محيط سالم و خوشی در آيد و به سرزمينی وارد شود که ساکنان آن همه پرواگر وپاک اند.
کسی که هنور پروا ندارد ولی، خود را از پای سستی و باور پوشی و.. وارهانده،پرواگر محسوب ميگردد.مراد از پروا تحصيل پروا نيست؛ آماده شدن برای کسب پروا است.
لِلْمُتَّقينَ: مراد از متقی چيست؟ تقوا يعنی چه؟
راغب اصفهانی قرآن پژوهی که بهتر از همه لغات قرآن را معنی کرده است؛  نوشته:«الوِقَايَةُ: حفظُ الشي‏ءِ ممّا يؤذيه و يضرّه… و التَّقْوَى جعل النّفس في وِقَايَةٍ مما يخاف، هذا تحقيقه، ثمّ يسمّى الخوف تارة تَقْوًى، و التَّقْوَى خوفاً حسب تسمية مقتضى الشي‏ء بمقتضيه و المقتضي بمقتضاه، و صار التَّقْوَى في تعارف الشّرع حفظ النّفس عمّا يؤثم، و ذلك بترك المحظور، و يتمّ ذلك بترك بعض المباحات لما روي: «الحلال بيّن، و الحرام بيّن، و من رتع حول الحمى فحقيق أن يقع فيه»(المفردات في غريب القرآن، ص: 881)
          وطريحی نوشته:
«قوله تعالى: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ [3/ 102] قال الشيخ أبو علي فيه وجوه ثلاثة: (أحدها)- و هو أحسنها- أن معناه أن يطاع فلا يعصى و يشكر فلا يكفر و يذكر فلا ينسى، و هو المروي عن أبي عبد الله ع « البرهان ج 1 ص 305. » و (ثانيها) اتقاء جميع معاصيه- عن أبي علي الجبائي. و (ثالثها) أنه المجاهدة في الله و أن لا تأخذه في الله لومة لائم و أن يقام له بالقسط في الخوف و الأمن- عن مجاهد. ثم اختلف فيه على قولين: (أحدهما) أنه منسوخ بقوله تعالى: فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ- عن قتادة و الربيع و السدي، و هو المروي عن أبي جعفر و أبي عبد الله ع « البرهان ج 1 ص 305.‏» و (الآخر) أنه غير منسوخ- عن ابن عباس و طاوس. و أنكر الجبائي نسخ الآية لما فيه من أباحه بعض المعاصي قال الرماني: و الذي عندي أنه إذا وجه قوله تعالى: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ على أن تقوموا له بالحق و الخوف و الأمن: فلم يدخل عليه ما ذكره أبو علي، لأنه لا يمتنع أن يكون أوجب عليهم أن يتقوا الله على كل حال ثم أباح ترك الواجب‏
عند الخوف على النفس، كما قال تعالى: إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ. و قال في قوله تعالى: فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ ما أطقتم. و الاتقاء: الامتناع من الردى باجتناب ما يدعو إليه الهوى، و لا تنافي بين هذا و بين قوله تعالى: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ لأن كل واحد منهما إلزام لترك جميع المعاصي، فمن فعل فقد اتقى عقاب الله، لأن من لم يفعل قبيحا و لا أخل بواجب فلا عقاب عليه، إلا أن في أحد الكلامين تنبيها على أن التكليف لا يلزم العبد إلا فيما يطيق، و كل أمر أمر الله به فلا بد أن يكون مشروطا بالاستطاعة. ثم حكى ما قاله قتادة من أنه ناسخ لقوله: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ ثم قال: و الصحيح أنه مبين لا ناسخ. قوله تعالى: هُوَ أَهْلُ التَّقْوى‏ وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ
 [74/ 56] أي أنا أهل أن أتقي إن عصيت و أنا أهل أن أغفر. قوله تعالى: وَ سَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى‏
 [92/ 17] أي التقي الخائف الذي يخشى الله في الغيب و يجتنب المعاصي و يتوقى المحرمات، أي و سيجنب النار الأتقى البالغ في التقوى الذي ينفق ماله في سبيل الله وَ ما لِأَحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى‏ أي و لم يفعل ما فعله لنعمة أسديت إليه يكافى‏ء عليها و لا ليد يتخذها عند أحد إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ مستثنى من غير جنسه و هو النعمة، أي ما لأحد عنده نعمة إلا ابتغاء وجه ربه، كقوله:” ليس في الدار أحد إلا حمارا” و يجوز أن يكون مفعولا له، لأن المعنى: لا يؤتي ماله إلا ابتغاء الثواب وَ لَسَوْفَ يَرْضى‏ بما يعطى من الثواب و الخير. قوله تعالى: وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ [65/ 2] روي أنها لما نزلت انقطع رجال من الصحابة في بيوتهم و اشتغلوا في العبادة وفوقا بما ضمن لهم، فعلم النبي (ص) ذلك فعاب ما فعلوه و
قال:” إني لأبغض الرجل فأغرا فاه إلى ربه و يقول: اللهم ارزقني، و يترك الطلب” « من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 119 باختلاف في الألفاظ. ».
… قوله تعالى: قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً [66/ 6]
سئل الصادق (ع) عن ذلك كيف نقيهن؟ فقال: إذا أمرتموهن و نهيتموهن فقد قضيتم ما عليكم « البرهان ج 4 ص 354. ».
و التقوى في الكتاب العزيز جاءت لمعان: الخشية و الهيبة و منه قوله تعالى: وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ [2/ 41]. و الطاعة و العبادة و منه قوله تعالى: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ‏
 [3/ 102]. و تنزيه القلوب عن الذنوب، و هذه- كما قيل- هي الحقيقة في التقوى دون الأولين، قال تعالى: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَخْشَ اللَّهَ وَ يَتَّقْهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ [24/ 52] قال الشيخ أبو علي في وَ يَتَّقْهِ قرى‏ء بكسر القاف و الهاء مع الوصل و بغير وصل بسكون الهاء و بسكون القاف و كسر الهاء، شبه بكتف فخفف. قوله تعالى: وَ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ‏
 [13/ 34] أي دافع. قوله تعالى: أَ فَمَنْ يَتَّقِي بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذابِ [39/ 24] لأنه إذا ألقي في النار مغلولة يداه فلا يتهيأ له أن يتوقى النار إلا بوجهه. قوله تعالى: عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ [9/ 109] قال في” ف”: فإن قلت: فما وجه ما روي عن سيبويه عن عيسى بن عمر عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ بالتنوين؟ قلت: قد جعل الألف للإلحاق لا للتأنيث كسترى فيمن نون ألحقها بجعفر- انتهى. و كلمة” التقوى” فسرت بلا إله إلا الله. و التقوى فعلى كنجوى، و الأصل فيه” وقوى” من وقيته: منعته،
..و في حديث علي (ع):” كان إذا احمر البأس” أي اشتد الحرب‏” اتقينا برسول الله (ص)” أي جعلناه وقاية لنا من العدو. و” رجل تقي” أصله وقي فأبدلت الواو تاء. و أتقي أصله أوتقي فقلبت و أدغمت.
و في الحديث:” من اتقى على ثوبه في صلاته فليس لله اكتسى”يعنی کسی که در حال نمازمواظب باشد لباسش کثيف ياپاره نشود وخط توی آن درهم نشکند، بری خدا جامه نماز به تن نکرده است.
أي خاف عليه و منعه من أن يبذله للصلاة. و” التقي” اسم لمحمد بن علي الجواد (ع) لأنه اتقى الله فوقاه شر المأمون لما دخل عليه بالليل و هو سكران فضربه بسيفه حتى ظن أنه قتله فوقاه الله شره « القصة في المناقب لابن شهر آشوب ج 2 ص 428. ». و التوقي: التجنب، و منه‏” يتوقون شطوط الأنهار”.
و في حديث علي (ع):” توقوا البرد في أوله و تلقوه في آخره « نهج البلاغة 3/ 180. »”يعنی خودرا بپوشنيد واز سرما نگهداريد(به لباس گرم اتقا کنيد)
قال بعض شراح الحديث: أما توقيته في أوله فلان البرد الخريفي يرد على أبدان قد استعدت لفعله بحرارة الصيف و يلبسه و ما يستلزمانه من التحلل، فلذلك يكون قهره للفاعل الطبيعي و ضعف الحار الغريزي و حدوث ما يحدث من اجتماع البرد و اليبس اللذين هما طبيعة الموت من ضمور الأبدان و ضعفها، و أما تلقيه في آخره- و هو آخر الشتاء و أول الربيع- فلاشتراك الزمانين في الرطوبة التي هي مادة الحياة و انكسار سورة برد الشتاء بحرارة الربيع و اعتداله، فيقوى لذلك الحر الغريزي و تنتعش الأبدان، و يكون بذلك نموها و قوتها. و اتقاء الصيد: عدم قتله. و اتقاء النساء: عدم وطيهن لا غير. و وقاه الله وقاية بالكسر: حفظه، و منه‏” اللهم اجعله وقاية لمحمد (ص)” أي حفظا له. و الوقاية التي أيضا للنساء،..»( مجمع البحرين، ج‏1، ص: 448)
واين کمترين، با هيچ يک از آراء لغويين ومفسرين، موافق نيست.  حق آن است که تقوارا بايد اهل تقوا معنی کنند ونه اهل لغت. به قول ملاّ شرح عشق وعاشقی را بايد از عاشق بپرسند، ونه از او که تا به حال لحظه ای هم عشق نورزيده است.
عقل درشرح اش چو خر در گل بخفت—شرح عشق وعاشقی هم عشق گفت.
مع الوصف به نظر ميرسد که: تقوی عبارت است از:درخواستِ درون جان آدم ها،از خدا برای واکندگی از آتش جهنم وعذاب دنيا واخری؛ که البته اين درخواست از خدا بايد توام با تلاش درخواست گر(متقی) باشد.وچون  اهل لغت به عمل باورمند نگريسته اند ،نه انديشه ونه به درخواست او ،تقوی را «کارکردانه» معنی کرده اند.امّا معنوی انديشی ولذا ترجمه تقوی به در خواست وقايت، کارکرد را هم در خود دارد واساسی تر است.از اين رو انسانی که به خدا باوردارد،چه در دايره مذهب بگنجد يا بيرون افتد، او ميتواند به تقوا موصوف باشد.وروشن شد که در هرکاری تقوا از جنس خودش مد نظر شارع است. تقوای فروشنده با تقوای توليد کننده متفاوت است. توليد کننده بايد از مواد سالم ودست اول استفاده کند واگر ظروف يکبار مصرف توليد ميکند از مواد ضايعاتی استفاده نکند وپروا داشته باشد وبچه های مردم را مانند بچه های خود بداند وراضی نشود که مردم به بيماری وعذاب بيفتند واو راحت زندگی کند.با چنين تقسيمی که تقوارا در هرجا وبه نسبت هرچيزی مفهومی باشد وتقوا نسبی تلقی گردد، ؛در عرصه صنعت اهل ديار کفر( که ف المثل ژاپن باشد)از اهل ديار اسلام( که در مثال ايران ياد ميشود) با تقوا تر اند.
آيات تقوا:
البقرة : 103   وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ – اگر اين مردم،باورکنندوپرواداشته باشند، در پيش خدا دارائی دارند، پاداش دارند.وکاش ميدانستند.
البقرة : 180   كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقينَ- اين يکی از موارد احسان است که پروا رسماً شرط آن اعلام شده است.اگر کسی همه دارائی جهان از آن او باشد واو وصيّت کند تا همه را به يتيمان وگرسنگان وتهی دستان و..بدهند ولی در اين امر بی پروائی کند وپدر ومادر وفاميل خودرا نبيند، آن بخشش عظيم او مقبول درگاه خدا نيست.احسان به پدر ومادر ،به خواهر وبرادر، عنو وعمه خالو وخاله و..مهمترين احسان است.
البقرة : 206   وَ إِذا قيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ- اگر به يکی از اين افراد بزرگ پندار،بگوئی پرواگری کن،آن غرور برآمده از گناه کاری اش،آن شخصّت کاذب اش،مانع از پذيرفتن وی ميشود.همان به وهمان ويرا لايق که در دوزخ خود بماندودربستر حماقت خود بخوابد.
المائدة : 93   لَيْسَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فيما طَعِمُوا إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ-برای غذا ونوشيدنی وپوشيدنی،مسکن واين جور چيزها ؛پروا دارند.اين تقوای از امورمعاشی است،پس از آن نوبت به تقوای مرتبه بالاتر ميرسد که تقوای معادی است.در باره عمل صالح نيز پروا دارندودر اين حوزه نيز طمع وحب مفرط وخود خواهی ندارند وتلاش نميکنند همه چيز را به نام خود ثبت کنند.پروا ميکنند واحسان ميکنند که اگر بی پروا احسان کنند، نه احسان ايشان مقبول است ونه پرواگر به حساب می آيند.برخی بر اينند که در حوزه امور معادی پروا وجود ندارد وهرچه بيشتر عمل صالح واحسان صورت پذيرد، بهتر است. وحال آنکه خدا به کيفيّت نظر دار ونه به کميّت. ذره ای احسان از روی تقوا، هزاران کيلو وصدها هزا مورد احسان بدون پروارا  برتر آيد. کسی که در آخر کار احسان خود ننگرد ونتيجه اش نبيند واحسان کند، ازبی تقوائی احسان کرده وآن احسان او نه تنها مقبول نيست که مضر هم هست.به تعبير حافظ، رنگ تعلق بايد از همه چيز در همه جا زدوده بشود مانند خود خدا بی رنگ وصاف باشد.
غلام همّت آنم که زير چرخ کبود—زهرچه رنگ تعلق پذيرد، آزاد است.
کاری که از روی تقوا انجام ميشود، بی رنگ است وهمين بی رنگی است که همه را يکسان می بيند وبه قول ملاّ برای او فرعون وموسی يکی ميشود وبه هردو همه چيز ميدهد
چون به بی رنگی رسی کان داشتی –موسی وفرعون دارند آشتی !
 ورنگ خدا که در آيه 138 سوره البقرة به آن اشاره شده بی رنگی است.« صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ »
الأعراف : 201   إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ-آنان که جان خويش را ازعلاقه به دنيا ومظاهر دنيا مانند زن وبچه واکنده اند،وقتی با شيطان مواجه شوند، اورا به ذهن می آورند وبه همين خاطر چشم ايشان ويرا می بيند.علی عليه السلام ميگويد:«ازهد فی الدنيا يبصرک اللّه عوراتها»رنگ تعلق را از خود زايل کن، تاکژ وکوله های دنيارا ببينی . تقوا بر استوانه های زهد وصبر وشجاعت وبينش ودانش واين جور صفت های اخلاقی بار است.آدم ترسو، آدم محب دنيا وآدم بی تحمل و بيچاره،آدم نادان وبی بصيرت،تقوا ندارد. وحالا همين آدم هارا، باتقوا ميخوانند؛ سبحان اللّه!
مريم : 72   ثُمَّ نُنَجِّي الَّذينَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمينَ فيها جِثِيًّا – پس اينک ما پرواگران را نجات ميدهيم وتار بينان وکوروشان راکه چشم خودرا بر حقايق بسته اند در آنجا جا ميگذاريم تامانند سگ بر مقعد خود بنشينند.وکون وازمين زنند.
الزمر : 61   وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذينَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ- وخداپرواگران را نجات ميدهدوبه جائی ميبرد که بايد به آنجا ميرسيدند؛ نه سياه پيشگی د ارند ونه در اندوه گذشته خويش.
الزمر : 73   وَ سيقَ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدينَ- راهنمايان اين پرواپيشگان را گروه بندی ميکنند وبه سمت بهشت می برندتا به بهشت در آيند.وهمه درهای بهشت بر روی آنان گشوده ميشودووخرجينه داران آنجا ميگويند : نوش جان شما،به سلامت وآرامش بخوريد وبپوشيد وبنوشيد. [واژه نامه /لفظ خزنه]
يوسف : 90   قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخي‏ قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ –تقوا ورکن صبوری.که تقوای بدون صبر مانند سقف بدون ستون می ماند.صبر يوسف چاره جويانه بود ولی صبر يعقوب منتظرانه وهمين تو چشم مردم افتاده وحال آنکه صبر پسر از پدر قوی تر بوده است آيا کلمه «ايمان» چنانکه برخی گفته اند يک واژه قرضی است؟ ترديد دارم.
وبه تعبير مولی هردو پايه (صبر برمکروه وصبر از محبوب) را دارا بوده است. ولذا با حافظ موافق نيستم که خطاب به او ميگويد :
–   الا ای يوسف مصری که کردت سلطنت مشغول—- پدر را باز پرس آخر،کجاشد مهر فرزندی ؟
الطلاق : 2   فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ أَقيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً –خدا پروائی، ونزديک نشدن به حريم خدا،عامل رهائی فرد با تقوا از بن بست ها وتنگ ناهای زندگی انسانی است.
الطلاق : 4   وَ اللاَّئي‏ يَئِسْنَ مِنَ الْمَحيضِ مِنْ نِسائِكُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ وَ اللاَّئي‏ لَمْ يَحِضْنَ وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْراً –درباره زنان نا اميد از قاعده شدن،اگر به ترديد افتيدسه ماه عده بگذاريد،هم چنين درباره آن زنان که قاعده نميشوند.وزنان بار دار عده ايشان به وضع حمل است.هرکس پرواکند خدا در کار او آسانی وگشايش می آورد.
الطلاق : 5   ذلِكَ أَمْرُ اللَّهِ أَنْزَلَهُ إِلَيْكُمْ وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَ يُعْظِمْ لَهُ أَجْراً-اين فرمان خدا است که از بالا به شما ابلاغ گرديده است.هرکس پروا کند ،خدا  سياه پيشگی وپيشينه تاريک ويرا پنهان ميکند؛ وپاداش آن قدر زياد ميدهد که تا هرجا چشم کار کند وعقل بينديشد انتهای آنرا نبيند. [واژه نامه/ کلمه عظيم]
پيوست:
تقوا- وقیß واکندگی؛ تن واکندن از دنيا،ريشه اصلی اين کلمه وقی  وقايه است يعنی واکندن ، واکندگی وبه خدا رو کردن؛ همان پروا کردن يعنی پر وبال خودرا از دنيا واکندن ووابريدن وبه لذّات وشهوات فرو نشدن.به معنی پرواگری،حفظ عهد و پيمان،پايدار بودن بر ميثاق.تعّدی نکردن به حريم های تعيين شده،و نفروختن خدا (=معنويت) به غير او (=ماديت)واگيری،واگرفتگی نفس از تباهی.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: