RSS Feed

تفسير قرآن جلد اول قسمت سوم

 

(3)الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ ممَِّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ-
يُؤْمِنُونَ: آيا کلمه «ايمان» چنانکه برخی گفته اند يک واژه قرضی است؟ ترديد دارم. اين از نظرمنشء وساخت لفظ؛ امّاازنظر معنی، آيا مفهوم لغوی وتوده ای ايمان چيست؟
مفهوم لغوی وعاميانه اش ،اين است که :همان از دل بر آيد که در آن است.دل وزبان ودل وعمل يکی باشد.از کوزه همان برون تراود که در او است.اين تعريف بر کفر نيز اطلاق خواهد شد اگر طف دلش وزبانش يکی باشد. وقرآن (النمل : 14)  انکار ميکند که کافران دل وزبانشان يکی باشد؛ بل که ميگويد:« وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ –
و از سر ستم و برترى جويى منكر آن شدند اما ضميرهاشان آنرا مسلم داشت، بنگر كه سر انجام تبهكاران چسان بودترجمه پاينده» از زاويه معنی عوامی  ايمان، قرآن همه رامومن ميداند.واحتمالاً مراداز فطری بودن دين وايمان نيز همين باشد.زيرا همه مردم،خيانت را بد ميدانند وراست گوئی را خوب ميدانند وکودک به نحو فطری راستگو است؛ دروغ را ياد می گيرد.واو خيانت نميکند، خيانت را به او آموزش ميدهند. [واژه نامه]
 ديگر مترجمان برای ترجمه عصری خويش از قرآن، نظر خودرا دارند وهمه نظرها محترم است.در ترجمه اين کمترين امّا، «غيب» معنی فارسی دارد.هرچند که در محاوره معاصر، به ويژه در ميان نسل معاصر، اين شيوه بيان نامأنوس است. با علم به اين، از واژه های فارسی استفاده ميکنم تا خواننده اين ترجمه، فارسی هم بياموزد. عالم نميتواند خودرا تابع عوام کند وهرچه آنان ميگويند به زبان آورد.
قرآن برای آن دسته از مخاطبان وخوانندگانش موجب هدايت است که بتوانند نديدهای چشمی را با چشم سِر باور کنند.يعنی ظاهر پرست نباشند.انسان با عقل حد اقلی اش محسوسات را باور ميکند.انسان نوپا  که از خرد به اندازه کودکان دارد، ديدنی های چشم سَر را می پذيرد.انسان امّا با عقل معمولی (به همان اندازه که برای وی مقرر شده) ميتواند چيزی را که باچشم کالبدی نمی بيند ولی چشم جانش مشاهده ميکند، قبول کند.يعنی شرط عقل از شرايط اوليّه هدايت است.کسی که ميخواهد از هدايت قرآن بهره بگيرد،باور کند که نماز اقامه کند؛ يعنی برای دل اش برای آخرت ونه برای دنيا کاری انجام بدهد ؛ وباور داشته باشد که بايد انفاق کند؛ يعنی تارک دنيا باشد.از اول بداند در چه مسيری قرار ميگيرد.
 
-يؤمنون بالغيب-نديده ها را از زبان خدا باور کنند.چيزی که چشم نمی تواند ببيند امّا ،گوش می شنود و ديدنی هم هست،باور ميکنند؛مثل روز قيامت،زنده شدن مردگان.از چشم افتاده هايی  راکه در حوزه ديد چشم نيست،در حوزه عقل خود بپذيرند و ردّ نکنند.تعّبد در همچنين حوزه ای عين تعقل است.يعنی در جائی که عقل نشان می بيند وحس ميکند ولی عيان نمی بيند.(بحثی در باب تعبّد وتعقّل؛دقّت کنيد لطفاً:)
تعريف تعبّد وتعقّل
تعبّد(ازباب تفعّل) از عبد عرب گرفته شده؛ به معنی مطاوعه :خويشتن را دربند کسی افکندن وريسمان در گردن خود انداختن وبه مولايش واگذاردن وسر سپرده او بودن؛ واراده از خود بر گرفتن ودر کف دستان مراد خويش نهادن.به قول آقاسيّد محمد حسين طباطبائی نويسنده الميزان (در غزل معروف کيش مهر ):
رشته ای بر گردنم افکنده دوست-می برد هرجا که خاطر خواه او است.
تعقل:لنگ خودرا بربستن ونشستن ودنبال کسی نرفتن.هردوبه شتر اشاره دارد. مظهر مطاوعه عرب شتر است که اگر ريسمانش را موشی بکشد، شتر به راه می افتد. شتر نماد کامل سرسپردگی است. امّا اگر پای اورا بر بندند،جنب نميخورد. عقل از عقال عرب به معنی  بربستن پای شتر است.کسی که خودرا عاقل ميداند، يعنی سرسپرده وراهرو منقاد نيست؛ نشسته غير منقاد است.تقريباً نقطه مقابل تعبد است.
 نزاع دين : نزاع تعبّد وتعقّل
نزاع دين با مخالفيت، به ويزه با اهل کتاب ويزه تربا يهود معاصر پيامبر، بر سر تعقل وتعبّد بوده است.پيامبراسلام از يهود نخواسته بود که دست از معاش خودبکشند وتابع نظر ايشان باشند. از آنان خواسته بود که در ادب ورزی واخلاق وامور معنوی تابع باشندوچون وچراهارا به حوزه امور تعبدی الطبع نکشانند. اين منطق قابل تحسين وتتبع بود امّا به تعبير قرآن علمای يهود از در ِحسادت در آمدند ونپذيرفتند ومردمان را نيز مانع شدند.بشر به اسوه ومربی ومزکی نياز دارد . بدون اسوه والگوی تربيت وتزکيه نميتواند به گوهر انسانيّت خود دست يابد.پيامبر از آنان خواسته بود که تعبّد را در امور معاش پذيرا شوند ونفی نکنند.فقط خريد وفروش نباشد. کرامت، انصاف ،صداقت، درست کاری هم باشد.اخلاق در امر معاش اول باشد.
جدائی حوزه امور معاشی از امور معادی
 امور معاشی که بر محور جسم آدمها ميگررد از امور معادی يا معنوی که بر مدار جان انسان می چرخد، از هم جدا است . در امر اول حيوان با انسان مشارکت دارد ولی در ميدان دوم غايب است.
تعبّد ناپذيری امر معاش
امور معاشی تعبّد پذير نيست وبيشتر آن فردی است ونه جمعی وبر مدار خرد هرفرد تکيه دارد.به ديگر سخن:تفاوت عمده امور مادی ومعنوی در دوچيز خودرا نشان ميدهد. اول اينکه امور مادی يعنی اموری که به زندگی فردی وجمعی بشر تعلق دارد،اموری کاملاً عقلی است وتعبّد بر دار نيست. ثانيآً اين امور بر محور عقل افراد ميگردد، نه بر اساس خرد جمع.مگر در جائی که امرمادی جمعی باشد. حساب تعاون در امر معاش با تعبّد يا تعقّل جمعی فرقی ممتاز دارد.
تخلف از امری تعبّدی کيفری تعّبدی دارد ونه تعقّلی
در امور تعبّدی ، کيفر متخلف، همانا محروم شدن او از مزايای تعبّد است وهمين کيفر در دنيا ويرا بس.مجازاتی اگر برای امر تعبّدی منظور شده، نسيه است ودر آحرت نصيب متخلف خواهد شد . در دنيا امّا کيفر نميشود.بنابر اين اگر مومن به دين اسلام نماز نخواند وسر از اين امر تعبّدی بر دارد، کسی نميتواند ويرا کيفر کند.
پدری که از فرزند خود تعبّد ميخواهد بايد بداند که امر تعبّدی چيست.بيشتر پدران ما امور تعقلی را در حوزه تعبّد انداخته اند واز فرزند خود تعبّد وترک تعقّل ميخواهند واين به زيان هردو وبه زيان مجموعه جامعه تمام ميشود.پدر حق دارد که از پسر بخواهد کرامت،نسب وشرافت خانوادگی را رعايت کند ولی نميتواند از او بخواهد که شغل پدر را تعبّداً بذيرد. چرا که شغل امری معاشی وتعبّد نا پذير است ولی شرافت امری اخلاقی ومعنوی ولذا تعبّد بردار هست.
تعبّد انتخابی
يک نوع تعبّد داريم که شخص خودش داو طلبانه آنرا بر ذمه ميگيرد.به عبارت ديگر: در امور معاشی که ذاتاً تعبّد پذير نيست، بشر ميتواند با قرارداد،تعبّد بييافريند.بيعت چنين مفهومی را القا ميکند .حوزه جعليّات يا حوزه قرار دادها وسيع است. به قرارداد يابه تعبير فقيهان بر اساس جعل جاعل ميتوان متعبد شد. تعبّد قراردادی ماهيّتاً با تعبد تعريف شده(دربالا) فرق داشت .از اين رو ميتوان گفت دونوع تعبّد داريم: تعبّد طبعی وتعبّد قرار دادی.
پلولاريسم دينی ؟
 پلوراليسم، به معنی تکثر گرائی مورد قبول دين اسلام است. به اين بيان که منظور از قبول آن : حق حضور دادن ومشارکت به همه انديشه ها در حوزه امور دينی محض؛يعنی تعبّديّات است. اگر:حق استماع برای هريک از اديان مخالف وحق گفتن وشرح بيان برای طرف ديگر قائل شدن به معنی تکثر گرائی باشد، اين مطلب در قرآن آمده است
تکثر به هرمعنا ومفهومی در حوزه امور مادی ومعاشی امری طبيعی ونفی آن اجتناب ناپذير است.
تعريف حق وباطل
حق نقطه مقابل باطل است. تعريف هريک به تعريف ديگری منتهی خواهد شد.علی عليه السلام به وقتی که خليفه بود،با توجه به رخدادها ووقايع عينی در اين برهه از عمر گرامی اش، گفت: الحق اوسع الاشياء وصفاً واضيق الاشياء تناصفاً.»در مقام تعريف وبه لحاظ نظری،حق دايره وسيعی پيدا ميکند امّا در مقام عمل اگر بخواهی منصفانه داوری کنی از هر چيزی دامنه اش تنگ تر وتنگ تر ميشود .تفسيری موسع واجرائی مضيّق دارد.
 تعريف امر معاشی ومعادی
امر معاشی به اين معنی که:
 
وَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ:نمازبرپا ميکنند.يعنی نماز ميخوانندوهرچه ميتوانند برای نماز خواندن خود وديگران انجام ميدهند؛ از تشويق وتصديق وتأييدديگران گرفته تا مسجد ساختن وحضور در مسجد وهرچه به نماز ونماز خانه ونماز خوانان مربوط ميشود.«اقامه» به يک معنی ديگر هم اشاره دارد وآن اينکه نماز از اصول دين است ونه از فروع دين. پيامبر گفت :« نماز مانند پايه خيمه ميماند که چون ثابت باشد، پارچه،طناب ها وميخ ها هم ثابت واستوار اند. وچن کژ شود يابشکند،نه ميخ به درد ميخورد ونه طناب ونه پرده نماز-قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَثَلُ الصَّلَاةِ مَثَلُ عَمُودِ الْفُسْطَاطِ إِذَا ثَبَتَ الْعَمُودُ ثَبَتَتِ الْأَطْنَابُ وَ الْأَوْتَادُ وَ الْغِشَاءُ وَ إِذَا انْكَسَرَ الْعَمُودُ لَمْ يَنْفَعْ وَتِدٌ وَ لَا طُنُبٌ وَ لَا غِشَاءٌالصلوة » ( من‏لايحضره‏الفقيه ،جلد اول،ص211،باب فضل الصلاة ،رديف639)
 اين سخن ايشان،در تفسير کلمه «اقامه» است.پايه ميانی خيمه دين را بر پا سازيد.نماز حکم ستون ميانی واصلی خيمه را دارد.به همين دليل عرض ميکنم اصل دين است ونه فرع آن.  [تفسير محمد ]
ابن جوزی مينويسد :« درباره معنی «اقامه» سه نظريّه هست.اول اينکه همانطور که امر شده به کمال وتمام انجام شود. دوم اينکه:مواطب وقت ووضوء ورکوع وسجود آن باشد؛سوم اينکه:ادامه بدهد؛عرب به هرچيز که دوام داشته باشد قائم ميگويد.                      
و في معنى إقامتها ثلاثة أقوال: أحدها: أنه تمام فعلها على الوجه المأمور به، روي عن ابن عباس، و مجاهد. و الثاني: أنه المحافظة على مواقيتها و وضوئها و ركوعها و سجودها، قاله قتادة، و مقاتل. و الثالث: أنه إدامتها، و العرب تقول في الشي‏ء الرّاتب: قائم، و فلان يقيم أرزاق الجند، قاله ابن كيسان.»( زاد المسير في علم التفسير، ج‏1، ص: 28)
 
ممّا رزقناهم- «رزق»به معنی هر چيزی که به کسی عطا شود اما در قرآن به معنی عطای خدا مورد نظر بوده است.دانشمندان عقيده دارند اين واژه از ايران به ميان مردمان حجاز رفته است.احتمالاً رزق همان روزگانه يا روز کارکرد است:اين لفظ از فرهنگ ايرانی، به کتاب مقدس [کتاب اول ميکائيليان باب اول آيه 35] وارد شده است.
 اين روزی، شامل روزی معنوی هم هست.پيامبرصلّ اللّه عليه درباره علم گفت:
الْإِنْصَاتُ قَالَ ثُمَّ مَهْ قَالَ الِاسْتِمَاعُ قَالَ ثُمَّ مَهْ قَالَ الْحِفْظُ قَالَ ثُمَّ مَهْ قَالَ الْعَمَلُ بِهِ قَالَ ثُمَّ مَهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ نَشْرُهُ» ( الكافي، جلد اول،     باب النوادر، 4-  عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَيْمُونٍ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا الْعِلْمُ قَالَ ص  48)   [آموزش/ تفسير محمد ]
 وعلی عليه السلام جامع ترين تفسير را در اين مورد عرضه ميکند وميگويد :« زَكَاةُ الْعِلْمِ نَشْرُهُ زَكَاةُ الْجَاهِ بَذْلُهُ زَكَاةُ الْحِلْمِ الِاحْتِمَالُ زَكَاةُ الْمَالِ الْإِفْضَالُ زَكَاةُ الْقُدْرَةِ الْإِنْصَافُ زَكَاةُ الْجَمَالِ الْعَفَافُ زَكَاةُ الظَّفَرِ الْإِحْسَانُ زَكَاةُ الْبَدَنِ الْجِهَادُ وَ الصِّيَامُ زَكَاةُ الْيَسَارِ بِرُّ الْجِيرَانِ وَ صِلَةُ الْأَرْحَامِ زَكَاةُ الصِّحَّةِ السَّعْيُ فِي طَاعَةِ اللَّهِ زَكَاةُ الشَّجَاعَةِ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ زَكَاةُ السُّلْطَانِ إِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ زَكَاةُ النِّعَمِ اصْطِنَاعُ الْمَعْرُوفِ زَكَاةُ الْعِلْمِ بَذْلُهُ لِمُسْتَحِقِّهِ وَ إِجْهَادُ النَّفْسِ فِي الْعَمَلِ بِهِ»
 
(مستدرك‏الوسائل، جلد هفتم،ص46 ،باب16- باب نوادر ما يتعلق بأبواب ما تج7616-  6-  عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدٍ الْآمِدِيُّ فِي الْغُرَرِ وَ الدُّرَرِ، عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنَّهُ قَالَ )        [تفسير علی ]
اگر علم يادگرفتی انفاق آن تعليم است؛ اگرنه همه اش، بخشی از آنرا آمزش بده. واگر فنی مانند شنا گری بلدی، واگرصنعت گری ،صدقه آن، وانفاق آن اين است که آنرا با خود به گور نبری وبه ديگران بياموزی تا جريان پيدا کند. جريان يافتن پول در رگهای نيازمند وتشنه جامعه انسانی مانند جريان خون لازم وواجب است ومسلمان نبايد پول را درجائی انباشته گرداند وبايد آنرا به کار اندازد تا پول گردش کند ومانند آب در زمين روان شود وهمه استفاده کنند.اينها مربوط به زر وزيور معنوی بود. به حوزه زور وزيبائی ها و..نيز سرايت دارد؛ چنانکه در آن حديث علی عليه السلام آمده بود . اگرزور داری، صدقه ويا انفاق زورتو اين است که : از زورت برای حمايت نيازمند استفاده کنی واگر …
 
يُنفِقُونَ: نفق-انفاق،نفق با نسک و مسک هم خانواده است.نفق نان پخش کردن،شکم کسی را سير کردن،نياز مربوط به جسم کسی را برآوردن.نسک نان سر کسی گذاشتن،بی آنکه بدانی به که هديه می کنی؟نان در دجله انداختن، برای خدا بدون شناخت طرف،خرج کردن نفق-نان پيدا کردن،راهی برای جستن نان زدن،انفاق-نان پيدا کرده را به ديگری دادن فقيرارانان ونوا دادن؛و نسق نان سراغ گرفتن قاينی ها می گويند: برو نسق ده برای ما!دنبالش برو و فراهم کن،سراغ فلانی برو و از او بگير،برای شما نسق خواهم داد يعنی فراهم خواهم کرد،از کسی خواهم گرفت و به شما خواهم داد.
انفاق-اين کلمه از نفق و نفاق مشتقّ نشده است.شکل و ظاهر آن هر چند با نفق و نفاق يکی است اما اصولاً کلمه مستقلی به حساب می آيد.به معنی:واروفتن ناپاکی،در آيه 31 ابراهيم چنين معنی شد.
ابن جوزی :«وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ‏ أي: أعطيناهم يُنْفِقُونَ أي: يخرجون. و أصل الإنفاق الإخراج. يقال: نفقت الدّابة: إذا خرجت روحها. و في المراد بهذه النفقة أربعة أقوال: أحدها: أنها النفقة على الأهل و العيال، قاله ابن مسعود، و حذيفة. و الثاني: أنها الزكاة المفروضة، قاله ابن عباس، و قتادة. و الثالث: أنها الصدقات النّوافل، قاله مجاهد و الضّحّاك. و الرابع: أنها النفقة التي كانت واجبة قبل وجوب الزكاة، ذكره بعض المفسّرين، و قالوا: إنه كان فرض على الرجل أن يمسك مما في يده مقدار كفايته يومه و ليلته. و يفرّق باقيه على الفقراء. فعلى قول هؤلاء، الآية منسوخة بآية الزكاة، و غير هذا القول أثبت. و اعلم أن الحكمة في الجمع بين الإيمان بالغيب و هو عقد القلب، و بين الصلاة و هي فعل البدن، و بين الصدقة و هو تكليف يتعلق بالمال، أنه ليس في التكليف قسم رابع، إذ ما عدا هذه الأقسام فهو ممتزج بين اثنين منهما، كالحجّ و الصّوم و نحوهما.» ( زاد المسير في علم التفسير، ج‏1، ص: 28)
ابن حزم اصل دين را باور قلبی، نماز،نماد کار بدنی وجسمی؛ وصدقه(به معنی عام آن)مظهرهزينه کردن از مال خويش؛ ميداند. واوميگويد بقيّه احکام دين به اين سه تا باز ميگردد مانندحج (که هم هزينه کردن مال وهم يک حرکت بدنی)ومانند روزه(که حرکت بدنی است)تقسيم احکام به اصول دين وفروع دين پايه قرآنی ويا روايتی محکمی ندارد وسليقه عالمان دين بوده است.درشيعه وسنیّ قول مخالف ديدگاه مشهور موجود است. شهيد سيّد محمد باقر صدر فقيه وفيلسوف برجسته شيعه عراقی معاصر جزوه در همين موضوع دارد ودر آن اظهار ميکند: اصول دين سه تا است؛رسول ،مرسِل ورسالت.
 
(4) وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بمَِا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ وَ بِالاَْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ-
بمَِا أُنزِلَ – جمله« ماانزل»نيز باواژه های فارسی ومعنی کلامی، از تازی به فارسی برگردانده شده است. انزل يعنی از مقام شامخ خود فرو افتاده.قرآن را نازل کرديم يعنی حقايق بلندِ آنرا در قالب کوتاه لفظ ريختيم.
– وبتواندباور کند که دين يهود ونصاری وهردينی که قبل از اين ظاهر شده واز خود شريعتی بر جای گذاشته ،حق است وماندنی واسلام هم حق است ومنافاتی باهم ندارند ومانند مدل لباس اند همه زيبا وپوشيدنی . با اين انديشه در محضر قرآن ننشيند که اديان ديگر، هيچ ؛ وبر باطل. قرآن از اول ريشه اختلاف تخاصمی را می برد.همه اين تذکر ها به يک نکته اشاره دارد، که انسان انتخابگر دين اسلام عاقل وانديشمند است؛ وقبل ازآنکه مسلمان شود دارای باورهائی بوده است. اين باورها دينی نيست وباورهای انسانی است ودر نوع انسان موجود است ونيز حکايت ازآن دارد که مسلمان، دين اسلام را آگاهانه وبر مدا رخرد قبول ميکند.
واژه شناسی انزال: نزل- نازل- زمين نواخت،زمين نشست،روی زمين نشستن برای مدتی معتنا به.لميدن و نشستن روی زمين،زير نشست از لای چيزی،از جايی به فروتر از جای خود نشستن،نوای زير لب؛نزديک لب،نزديک لايه،لايه نزديک (نزلة اخری)،ناله زير لوا،نوای پوشيده يعنی چيزی که برای کسی آماده می کنند و او نمی داند تا به او دهند مثل غذای مهمان.لغزاندن چيزی از جايی به زيرتر از خود آن.اوردن زبر به زير و نزديک کردن برای استفاده. منزلت: جايگاه نزديک. نزديک زن.
-از جايی بر تراويدن و فروچکاندن در جای ديگر.که چون برای وحی به کار رود به دل انداختن و چون برای باران فروپاشيدن معنی می شود.يعنی به تناسب موضوع معنی بايد روشن و ساده بيان شود.نرم نرمک وزلال، وآهسته به دل انداختيم که اگر سيل آسا باشد ويران ميکند .تدريج در دل انزال قرار گرفته وولذا تناوب وتناسب وتداوم دارد.واينها مايه های حيات اند.باران کلمه ها بر دل، مانند باران قطره ها بر گل است.بزرگتر از اندازه، بيشتر از نياز بی تناوب  وبی تناسب، اگر ببارد هلاک ميکند.
 
إِلَيْكَ -ضمير،خطاب به محمد (ص) است،نام گرامی اش را عيناً آوردم (صلواة الله عليه) تا برای مخاطب مفهوم و خطاب يکنواخت شود.
وَ بِالاَْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ -به آن سرای يعنی به جهانی ديگر برای زيستن،(جز اين جهان که ديده و حس کرده است،)بدون شبهه و بدون گمان ،و برتر از اين ، از روی علمِ اطمينان آور،باور آورد.به ديگر بيان بتواند تصوير درستی از آن جهان در ذهن خود داشته باشد.و تصويری که شريعت من دهد آنرا بفهمد و بر صفحه ذهن خود رسم کند.چرا که يقين يک واژه وام گرفته شده و به معنی تصوير کردن،نقش کردن و توصيف کردن،شبيه سازی و کشيدن و رسم کردن است.
به آن سرای تک باوراند.يعنی باوری موحدانه دارند.يکتا پرست بايد باور يگانه داشته باشد.چنان نباشد که آن سرای را هم سرای بداند،اين سرای دنيا را هم سرای بداند.بل که بايد فقط دار آخرت را سرای بداند از هم اکنون که در دنيا است ؛و دنيا را سرای نداند،زندان بداند، و جای گاه عبور و توقف گاه،بشمرد؛کنارِ راه!فقط به سرای آخرت به عنوان اولين و آخرين و يگانه ترين سرای باور داشته باشد.
 
(5)أُوْلَئكَ عَلىَ‏ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ  وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ-
اين چنين کسانی ميتوانند از ميوه درخت قرآن بچينند واز آن استفاده کنند.قرآن ميگويد:آن هدايتی که ما مطرح ميکنيم،نصيب چنين کسانی ميشود.اين اموری که در آيه سوم وچهارم آمد ايمان پيشين است، ايمان  قبل از اسلام وقبل از ايمان قرآن است؛ ايمان مقدماتی است.قرآن در آيه136 سوره النساء به همين مومنان خطاب ميکند که : ايمان بياوريد.
در اين مورد نيز باهمه مترجمان ومفسران اختلاف نظر دارم. من بر آنم که تنوين- لزوماً وکلاًّ- برای نکره کردن نيست. بل که برای معرفه کردن، با هدفی ويژه نيز به کار ميرود ولذا«هدیً» را معادل« الهداية» ميدانم.
ِ(6)انَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ-
اينک نقطه مقابل طرح ميشود:باور پوشانی که آن باورهای اوليّه ومقدماتی را ندارند، اين قرآن نميتواند آنان را پند بدهد؛ واز هشدار قرآن وپيامبر استفاده نخواهند کرد.
اين کريمه، فی الواقع توضيح آيه اول ونقطه مقابل «ْالمُتَّقِينَ» است که گفت فقط پرواگران را هدايت ميکند؛ وبرای آنان نشانه هائي برشمرد ولذا کافر کسی است که آن نشانه هارا ندارددر آيه های دوم تاپنجم پرواگران ونشانه های آنهارا معرفی کرد وگفت اينها مخاطب قرآن اند واينها فقط ميتوانند از راهنمائي قرآن سود ببرند. از اين رو کسی که از استاد چيزی می آموزد ياازکتابی ياد ميگيرد،بايد زمينه داشته باشد وتهی نباشد.دست کم بايد عشق به آموختن در ذهن وجان وی موجودباشد . ودليل اينکه غير پرواگران راهدايت نميکند، نيز بيان شده وآن اين است که:آنان علاقه ای به ياد گرفتن ندارند،زيراکه حرف شنوی ندارند واساساًنميخواهند هدايت شوندولذا چه قرآن برای آنان تلاوت بشوديا نشود، فرقی به حال آنان ندارد.هيچ نشانی از نشانهای ره نوردی در آنان نبود.
مشابه اين تعبير در قرآن تکرارشده است؛مثلاً آيه 107 سوره الإسراء : «قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً»به مردم بگو:باور کنيديانکنيد،يکسان است.برای اينکه عالمانی که پيش از نزول قرآن علم داشته اند، قرآن را می پذيرند ومطالب آنرا باور ميکنند وازذوق بر زمين می غلطند وچانه به زمين ميسايند.رد وقبول توده مثل هم است؛که برای رد آنان عيبی نيست وبرای قبولشان حسن ومزيّتی تصور نميگردد.امّا وقتی عالم قرآن را قبول ميکند،برای قرآن مزيّت محسوب می شود. ولی بود ونبود باور توده مردم مثل هم است يکسان محسوب ميشوددرباره اين عالمان،بازهم در قرآن توضيحاتی آمده است.مانند آيه. 54 سوره الحج : « وَ لِيَعْلَمَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذينَ آمَنُوا إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ» وآيه 49 سوره العنكبوت:« بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ في‏ صُدُورِ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاَّ الظَّالِمُونَ
 
– ان الذين کفروا-إنّ در فرهنگ عربی: اين که او ،برای اينکه ..معنی ميدهد؛واز علّت ها سخن ميگويد ومقصد ومقصود را وا ميشکافد، چنانکه لم جهت  وانگيزه را.  وانه هر جا برای خدا بيايد « تنها او» معنی می شود مثل آيه 73 سوره هود.
کفر- پژوهشگران عقيده دارند که اين واژه در فرهنگ عبری سريانی و آرامی به همين معنی يا نزديک به آن،به کار می رفته است.معنی اصلی کفر پوشيدن و پنهان کردن است .باورپوشی؛روپوشی کردن،روی چيزی را پوشاندن.بر چيزی پرده اندختن،روپوش گذاشتن.روی اشياء را پوشاندن.علمی که خدا گفته بدان برسيد، پوشاندن، خلّاقيّت وآفرينشگری را پوشاندن ولو تحت عنوان ايمان!راز ورمز طبيعت را کشف نکردن ودر پنهانی نگهداشتن.از اينرو: همه کفّار، مسلمان اند وهمه مسلمانان کافر!
کافر– گاه پر،کاه بر،گام پر،يعنی فرصت سوزی که کاه نصيب او می شود نه دانه و از تلاش خود ثمری بر نمی چيند و مثل خر پوسته خورِ کاه جو است.کاه چر، کار فراهوش افکن يعنی کار خوب ديگران را فراموش می کند و قدر نمی داند،از ياد برنده کارهای نيک ديگران،(گام پر) کسی که عمل او بی حاصل است و اقدام ها و گامهای او پريده است.کاه پر:خرمنی پر گندم پيش اوست فقط کاه می پراند به هوا و گندم را کسی ديگر می خورد.کپر نشين بايد ربطی به اين داشته باشد و گبر فارسی هم  همان غبر عربی است يعنی زمين و خاک؛.و آنانکه ما به گبر می شناسيم،خاک پرست بوده اند! و گور همين ريشه را دارد که به قور و قبر بدل شده است.عرب اين( بخش از خاک) را به جای غين با کاف ادا کرده  و آن باور پوش خاک باور را به «ک» ادا کرده است.«ف» عرب «ب» و «پ» فارسی است.
غفر هم از اين ريشه است و بر خلاف کفر که باور پوشی بود ،اين واژه به معنی گناه پوشی و کفر پوشی و.. به کار رفته است که لازمه اش همان آمرزش است.کلمه لحد با اين واژه مترادف است.نگاه کنيد به يادداشت نويسنده.
ميگويم کفرباورپوشی است به دليل آيه 8 سوره الزمر که می گويد: وقتی به آدم شری برسد، ناله می کند و خدا را می خواند چون برداريم کافر می شود يعنی آن باور اوليه خود را می پوشاند، اين کافر همو بود که آه و ناله می کرد.
وکافر کسی است که همه چيز را می داند و می پوشد . در همه جای قرآن پشت سر واژه کافر عباراتی بيان شده دال بر اثبات همين نکته مانند و انتم تعلمون و.. از اين رو باورپوش منفورترين کسی است پيش خدا.باور پوش غير الضّال (کژرو) است.کژرو نادان است ولی کافر دانا است.کافر مثل کشاورزی است که می داند در دل خاک چه چيزی کاشته و چه بر می دهد.کافر می داند که چه چيزی را پوشانده است.اين کلمه با واژه »ملحد»مترادف نيست؛ ملحدمعنای ديگری دارد، هرچند در نتيجه به هم ميرسند.
ملحد-  از ريشه لحد است  وملحدکسی است که باور ديگر کسان را می پوشاند اندر دل آنان چنان که گورکن ها مرده ها را در قبر پنهان می کنند.ملحد هم باور ديگر انسان ها را در درون گور دل آنان پنهان می کند و ملحد از کافر بدتر است. يلحدون: در لابلای حوزه دل خود مخفی می کنند، در گور جانِ خود می اندازند و پنهان می کنند. لحد:زيرپوشی کردن چيزی که آشکار است.
 نمونه بنگريد:(40- فصلت) انّ الذين يلحدون فی اياتنا. آقاشيخ می گويد: «کسانی که می گويند آيات ما جاخالی دارد، نقص برای آن می تراشند» مترجمان يلحدون را پيکار کردن و کجروی،تحريف،باطل گرايی معنی کرده اند. و من معنی کرده ام: آنان که نشانه های آشکار ما را زيرپوشی می کنند (در لابلای جان خود پنهان می سازند)
 
کفرو- جمع کفر است؛قرآن با اين جمله به کسانی اشاره می کند که زمان سوز و گاه بُر اند و کار خوب ديگران و نعمت های خدا را از ياد می برند و ناسپاسی می کنند و اصولاً ناباوراند.از اينرو برای کسی اين چنن: ناسپاسِ قدر نشناس؛گوهر سخن سفتن و پند دادن چه سود؟
با اين همه پيامبر وظيفه دارد که بگويد.اين تذکر را خدا به مردم و پيامبرش می دهد که بدانند،پند دادن مر آنانرابی حاصل است اما پيامبر هيچ گاه نبايد به خاطر بی حاصلی پند ندهد،او وظيفه خود را انجام می دهد،بپذيرند يا نه.فی الواقع خدا به پيامبرش می گويد،درست است که فرقی به حال ايشان ندارد اما تو بايد مدام بيم دهی، هشدار دهی و دست از پند و يادآوری برنداری؛ کار تو همين است.قرآن دليل اين رويکرد کافران را در آيه بعدی توضيح می دهد.
 
(7) خَتَمَ اللَّهُ عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ وَ عَلىَ‏ سَمْعِهِمْ  وَ عَلىَ أَبْصارِهِمْ غِشَاوَةٌ  وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ–ارتقای معنوی آنانرا خدا به درخواست قلبی وزبانی وبر پايه رفتارشان به پايان رسانده است.دل يعنی جان آدمی، عقل وهوش او خود به خود ويرا به بلندی های کمال مي برد. مگر کسی کمال جو نباشد وبخش اتو ماتيک کمال روی را از جان خود قطع کند وبه روند تکاملی خويش پايان دهد.ختم به معنی کمال را تمام کردن، کار را به پايان آوردن است.از اين رو درست وصدق وعدل است اگر بگوييم که :خدا دل کافر هارابربسته وکارشان را تمام کرده است.
چرا که اين افراد، خودشان سر کيسه دل خودرا بر دوخته وپرده بر چشم وگوش خود انداخته اند وخودشان نميخواهند بفهمند وبا اين وصف خدا ميتواند به دل آنان نکند  ولی در اين صورت سر از جبر در می آورد. وخدا که به دل آنان ميکند، يعنی جايز است بگوييم خدا بسته است؛ خدا به پايان آورده است.
اين انسانها که با انساهای مورد اشاره در گروه اول هيچ فرقی ندارند الاّ در انتخاب مسير،ناکام خواهند شد، چنانکه آن سرش ناپيدا است.از زندگی خود حلاوت ولذتی نميگيرند ومدام برای خود غصه انبار ميکنند. وخودرا به دست خود در عذاب می افکنند .به قولملاّی رومی :نعمت دنيا خورد عاقل نه غم—جاهلان محروم مانده در ندم.
اين بی باوری دوم که از باور پوشی اولّيه آنان حکايت دارد، به معنی جهل ومترادف با حماقت ايشان است. وآدم احمق هم برای خودش درد سر ساز است؛ وهم برای ديگران. خلاصه اينکه قرآن برای انسان احمق هدايتی ندارد. وبا او دوستی نميکند .
ميتوانيم«ختم» را برای دل و«غشاوه» را برای سمع وبصر بدانيم. ولذا بعد از کلمه«قلوبهم» علامت وقف بگذاريم .عذاب عظيم برای کسانی است که دل دارند وخود بر آن مهر نهاده  ومسدودش کرده اند. چشم وگوش دارند امّا نميشنوند ونمی بينند. چون خودشان بر آنها پرده افکنده اند.اين، آيه تعليلی درتعليل آيه پيش است.آنجا علّت اينکه انذار وعدم انذار مانند هم است، بيان شد ودر اين آيه، علّت اينکه چرا باور نميکنند،شرح داده ميشود.
ختم اللّه علی قلوبهم..- ختم و خاتم و ختام و يختم و .. هم خانواده اند و پژوهشگران گفته اند:در فرهنگ آرامی ريشه اين خانواده خاتم است.برخی برای آن ريشه عبری و سريانی به دست می دهند و بر اين باورند که اين کلمه ها ريشه يهودی دارد.هر چه باشد،معنی اين کلمه همان مهر کردن است که در فرهنگ های مورد اشاره هم به کار رفته است.مراد قرآن از مهر کردن چيست؟ و چرا مهر کردن سر کيسه دلِ مردم، و مهر کردن گوش ايشان،به خدا منسوب شده است؟
ربط اين آيه با آيه پيشين نسبت دادن آنرابه خدا شرح می کند،به اين بيان:گروهی که ناسپاس اند و قدر نشناس و فرصت سوز اند (و کاه پر و نه کاه چر) هر چه می کنند ،با اختيار خود می کنند و لذا بايد که به لوازم آن هم تن دردهند.کافران خودشان نخواسته اند باور کنند و خودشان با نيروی اختيارِ خويش واکنش نشان داده اند،اين واکنش که از نگاه ما باورمندان منفی و زيان بار است،خواستِ خود ايشان است.هر کس کاری کند،حاصل آن را بايد به جان بخرد،تخمِ خار بيفشانی خار می رويد و بذر گل اگر به زمين فرو بری،گل برآيد.
کافران در دل خدا را دارند،می دانند که پيامبر خدا راست و درست می گويد.(بل الانسان علی نفسه بصيرة و لو القی معاذيره) که آدمی می فهمد و می بيند و لی ديده را ناديده می کند و بر دلِ خود سرپوش می گذارد و مانع بيرون آمدن محتوای دل و چرخش آن بر زبان می شود. انسان با نيروی اختيار می تواند گوشِ خود را کنترل کند و نگذارد که حرفی بدان فرو رود.
اين همه،خودِ او می کند.خدا چرا؟ چون خدا به او قدرت داد،نيرو و اختيار داد تا هر چه خواهد بکند. بااين وصف نسبت دادن کارهای او به خدا و  ومنسوب ساختن مهر گذاشتن خود او بردل و گوشش را بازهم به خدا،برای اين است که اين نيرو را از خدا دارد. توجه کنيد که پيش از اين که خدا مهر بزند،خودش مهر زده است.
-«ختم» را چگونه در يابيم؟ از کجا بفهميم بر گوش و دل ِ آدم هامهر خورده و مسدود( پلمپ) شده؟
از آنجا  می فهميم که بی تأمل هر سخن حقّی را بر می گردانند و اصلاً  در باره اش،فکر نمی کنند.هر کس بدون فکرو به محض شنيدن سخنی يا خواندن نوشته ای، آنرا نپذيرد و برگرداند،دل و گوش او پلمپ شده است. چنين کسی خود را پر می داند و اين مهمتر از پلمپ شدن گوش و دل اوست.غرور بی جا،احساس عقل و دانش و اينکه پر از علم و شعور است،حرف تازه وارد را بر می گرداند.ختم علاوه بر اينکه از مسدود شدن خبر می دهد،از پر بودن هم خبر می دهد،زيرا چون پر می شود،ختم می شود،کيسه خالی را سر بر نمی بندند،کيسه ای که محتوا دارد،بر بسته می شود.«ختم رسل» هم به اين معنی است چون همه چيزها گفته شد و پيمانه گفتنی ها پر شد  مهرشدو لذا ختم صادق شد. [کوله بار زندگی]     [ معارف]
 
و علی ابصارهم غشاوة-اين جمله را از جمله پيشين جدا آورد،چرا که تفاوت اساسی ميان دل و گوش يعنی عقل و هوش و ميان حسّ آدمی که ناخواسته هم کار می کند،موجود است.شايد کسی بگويد:دل او مُهر دارد.و گوش اوپرده،چشم که می بيند! و انگار اين جمله پاسخ چنين سخنی باشد،که: ديدن ناخواسته است،می بيند اما چون گيج آويزه دارد،تار می بيند و اين گيج آويزگی از همان مُهر زدن بر آمده است.
ولهم عذاب اليم-و دچار شکنجه خورد کننده و پر دردند! و باز اين جمله نتيجه همان فعل و انفعال پيش گفته است.حالا که خود بر دل مهر نهاده اند و محتوای دل را بيرون نمی دهند،حالا که گوش خود را بسته اند و حالا که بر چشم خود چشم بند زده اند،و در مقابل سخن راست و درست و راه مقرون به مقصد راه نمی پيمايند و ناسپاس اند،در مسير مخالف می افتند. آلودگی به گناه و لغزيدن،لازمه لا ينفک اين بينش و روش است. و لغزش و خطا هم اثرِ خود را دارد.شکنجه شدن به انواع شکنجه های رنج آور و مداوم در زندگی دنيا و آخرت و شکنجه تودرتويی که برای آنان قابل پيش بينی نيست هم در دنيا و هم در آخرت.درست مانند جماع در رويا که..چون از خواب بر خيزد ، خود را آلوده ببيند.  [واژه نامه –اليم]
عظيم بودن يک معنی ديگر هم دارد وآن اينکه بهره دارد واز آن سودی در جيب خود نميبيند.استخوان سوز است، اين چنين حالی .سوز وناکامی وشکنجه اش تا مغز استخوان پيش ميرود وهرچه اين چنين استخوان سوز باشد واثری پرنفوذ داشته باشد، عظيم است.  [واژه نامه- عظيم]
 
(8) وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاَْخِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِينَ – گروهی از اين مردم(مخاطبان قرآن، در دوره زندگی پيامبر) مدعی بودند که مومن اند امّا مومن نبودند وادعای ايمان را برای حفظ جان ومال خود واستفاده از منافع مومنان،باانگيزه سياسی مطرح ميکردند.اينگروهها که در همه دورانها وهمه مکانها،يافت ميشوند، از طبقه ترسوی جامعه هستند.ترس جاهلانه ای که برای آنان سود آور نبود وزيان در بر داشت. ولذا قرآن آنان راسفيه ميخواند. اين گروه همانهائی هستند که اسلام از آنان پذيرفته ميشود ؛ونه ايمان.« قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في‏ قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ» الحجرات : 14 . زيرا اهل باديه اول به زبان باورميکنند، بعد به دل. وعلّت اين است که حماقت وسفاهت خاص خودشان را دارند.قرآن از اينها رضايت قلبی نميخواهد،برای آنکه رضايت قلبی تکليف مالا يطاق وبيرون از وسع آنان است؛ بلکه به رضايت زبانی کفايت ميکند.چون برای حضور در جمع مسلمانها وشنيدن قرآن همين اندازه کافی است. از اين به بعد خودشان رضايت قلبی هم تحصيل خواهند نمود. وباز آن عده که پس از حضور در جمع مسلمين نتوانسته اند رضايت خاطر خودرا فراهم کنند، همچنان مسلمان باقی ميمانند.
گروهی امّا هستند که از اول کافر بودند ؛دل آنان به هيچ روی راضی نميشد که آئين جديد را بپذيرند ولی برای آنکه همرنگ جماعت باشند يا منافع خودشان راازدست ندهند،اظهار اسلام کردند واز اول برآن بودند که هرگز مومن نباشند.يعنی از قبل به چيز ديگری ايمان داشتند. اين گروه در اين آيه وآيه های بعد مطرح ميشوند واز آنجا که هنوز قرآن نامی برای آنان بر نگزيده، اين کمترين از اطلاق عنوان«منافق» خودراری ورزيد. دليل ا م برای اين ، همرديف آمدن کفر ونفاق در کنار هم در آيه 97  سوره التوبة  است « الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ عَليمٌ حَكيمٌ » واين آيه کافر ومنافق را از هم جدا کرده وقرآن در اين آيه ها از کفر سخن گفته ولابد که غرضی در کار بوده است.اگر قرار باشد عنوانی برای آنان برگزينيم، عنوان«مخادعين» درست است.
و من الناس-گروه دوم مخالفِ رو،که فی الواقع سومين گروه مردم اند (گروه اول باورمندان گروه دوم ناباوران و حالا هم اينان و به خيال خودشان ميانه روان!،نه کافران و نه مسلمان!)در اين آيه و چند آيه پيش معرفی می شوند.
گروهی از مردم ناباورند.يعنی دلِ ايشان چيزی را باور نکرده است ولی به زبان باور می آورند.ادعا می کنند که به خدا و روز جزا باور دارند ولی بی باورند!
 
يخَُادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ مَا يخَْدَعُونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ وَ مَا يَشْعُرُونَ(9) –
مخادعه،يعنی خدعه از دوسو(از سو ی مردم واز سوی خدا)معنی اش اين است که بگوييم1- چون اثر خدعه به خودشان بر می گردد،انگا رخدا با آنان خدعه کرده است.2- ازباب همزبانی ورعايت محاوره عرفی اين تعبير به کار رفته است.3-منظور از خدا باورمندان به خدا وپيامبر خدا است، خدعه در معنی حقيقی اش به کار رفته ولی يک کلمه را بايد در تقدير بگيريم وبگوييم:يخادعون رسول الله. ولذا پيامبروباورمندان از خودشان دفاع ميکنند ؛ومخادعه شکل ميگيرد.4- بگوييم لفظی در تقدير نيست وظاهر آيه سند وحجّت است و مخادعه ازسوی خدا مجازاً عنوان شده زيرا خدا باکسی خدعه نميکند
خود ايشان امّا، مدعی بودند که باسياست درستی دربرابر خدا ورسول خدا ومومنان موضع گرفته وبه گونه ای خرد ورزانه رفتار ميکنند.قرآن ولی اسم اين حرکت آنانرا خدعه ميگذارد وميگويد به خيال خودشان ، خدا وپيامبروباورمندان را خام ديده اند وآنانرا خام کرده اند.امّا، خام خودشان هستند ونميدانند که خام اند واين مهمترين عيب آنان است.
و مايخدعون الّا انفسهم-عده ای از مردم به خيال خود خرد می دزدند.اينها پيش مؤمنان آمدند و گفتند ما شما را قبول داريم و با شما هستيم.هدف آن عده از اين سخنان خرد دزدی از مسلمانان بود.تا خودرا در ميان جمعيت مسلمانان جا بزنند و از امکانان ايشان و امنيت موجود استفاده کنند ولی در مواقع خطر با آنان نباشند.چنين کسانی فکر می کنند که چون مسلمانان حرفِ ايشان را پذيرفته اند،خرد از آنان برداشته اند.اين افراد مسلمانان را ساده و خل به حساب می آورند و خود را زرنگ و زيرک می دانند و اين روش خود را خردمندی به حساب می آورند ولی نمی دانند خرد آن است که آدمی را به گوهر حقيقت برساند و از آتش و عذاب دنيا و آخرت برهاند.اين افراد خرد خود را دزديده اند،نه خرد مسلمانان را،و اين اندازه نمی دانند که با خود چه کرده اند؟ به قولِ اهل منطق در جهل مرکب اند يعنی دو جهل دارند،نادان اند و حقيقت را در نمی يابند و جهل ديگرشان اين است که نمی دانند که جاهل اند بل که خود را خردورز خرد دزد به حساب می آورند.در حقيقت اما اين گروه خود را فريب می دهند و به خود بد می رسانند،خود را نا خرسند می کنند و خود را می چرخانند و سر می دوانند،بدون اينکه متوجه اين همه آسيب باشند چرا؟ چون:
يخادعون الله– با خدا فريب کاری و پنهان کاری آغاز کرده اند،خدايی که ايشان را آفريد و از خودشان به ايشان نزديک تر است،خدايی که از همه چيز آدم باخبر است! خدعه به معنی پنهان شدن،فريب دادن،هر چه در دل نهفته،خلاف آنرا بيرون دادن و افسون کردن و توليد ناخرسندی و بد رساندن به ديگران است بی آنکه متوجه شوند.آن ناباوران که باورخودرا فقط به زبان می آورند، ودر دل هيچ ندارند؛به خيالِ زشت خود، گمان داشتند که با اين شيوه خدا را فريب می دهند،باورمندان را گول می زنند و می جرخانند و می رهند!
(10) فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا  وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمُ  بِمَا كاَنُواْ يَكْذِبُونَ- ودر علّت خامی آنان، ميگويد:بيماری روانی دارند؛روان وجانشان مريض است.وچون باخدا از راه کژ وارد شده اند، وکژ کاشته اند، بيماری روانی آنان بيشتر وبيشتر ميشود ودرمانی ندارند.بايد دردبکشند ورنج ببرند؛ برای آنکه کژ ميگويند وکژ ميروند.در حقيقت وقتی ميگويد خدا مرض آنانرا زياد کرده،ميخواهد بگويد که خدا مانع افزايش مرض آنا ن نميشود وبه حال خودشان گذاشته است. پزشکی که بيمار صعب العلاج را به حال خودش بگذارد ودست از معالجه بردارد، در واقع بيماری اورا تشديد کرده است. ترک فيض عذاب است وعذاب عظيمی هم هست.که طرف هم عذاب روحی ميکشد که به حال خود رهاشده؛ چون بيمار از هرکس ديگری بيشتر به مراقبت وهم دلی ونوازش محتاج است وهم عذاب جسمی که بيمار است واين عظيم است، آن سرش ناپيدا است ولايه در لايه وتو در تو است.
 
فی قلوبهم مرض-دلِ ايشان بيمار و پر آفت است،از دلِ آفت خورده جز آفت چه بيرون آيد.مشابه اين تعبير در جمله های ديگری از اين دست آمده است:
كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ الروم : 59 . 
..اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ .. الزمر : 45 . 
..عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها محمد : 24 . 
..لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها .. الأعراف : 179 . 
وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ .. البقرة : 88 . 
..قُلُوبُنا في‏ أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ .. فصلت : 5  .
..وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ .. المائدة : 13  .
..لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ .. المائدة : 41 . 
..صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ التوبة : 127   .
..فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ .. الصف : 5  .
..الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ .. آل‏عمران : 7  .
خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ .. البقرة : 7 . 
.. نَطْبَعُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ الأعراف : 100  .
فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً في‏ قُلُوبِهِمْ .. التوبة : 77   .
لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذي بَنَوْا ريبَةً في‏ قُلُوبِهِمْ.. التوبة : 110 . 
..وَ اشْدُدْ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ .. يونس : 88  .
وَ رَبَطْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ .. الكهف : 14 . 
..رانَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ .. المطففين : 14  
..وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ .. التوبة : 45 . 
..قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ .. النحل : 22 . 
لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ .. الأنبياء : 3  .
بَلْ قُلُوبُهُمْ في‏ غَمْرَةٍ مِنْ هذا .. المؤمنون : 63 . 
..وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى .. الحشر : 14 . 
.. عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها محمد : 24   .همه اين عبارت ها به يک حقيقت اشاره دارد.اينکه مردم خودشان درِ دل خود را می بندند ودوست ندارند به راه درست بروند وخدا چون اختيار ايشان را پذيرفته وسنت بر همين بوده، مانع اراده آنان نميشود ولذا هرچه بيشتر وپيشتر بروند، بيماری دل آنان افزون ولذا عذاب افزونتر ميشود.
فزادهم الله مرضاً-خدا برای هر کاری قانونی (سببی) ساخته است.هر کس به آفت افتد وآن آفت را از خود بر ندارد،آفت او زياد ميشود و خدا اين قانون را در طبيعت انداخته است.از اين رونسبتِ افزايش بيماری دلِ اين گروه به خدا، به همين خاطر است.خدا در دل کسی نه بيماری می اندازد و نه بر آن می افزايد اما، خدا را سبب ها و سنت هاست که کار خود را از آن طريق پيش می برد،برای آدمی که جز اين نمی داند و نمی شناسد.نسبت دادن کار مردمان به خدا به همان دليل پيش گفته، درست است ؛چنانکه نسبت دادن به خود اين دوچهرگان هم درست است.(توضيح ما را در ص    اين تفسير بخوانيد)
و لهم عذاب اليم-مراد از عذاب اليم اين است که اين کسان نه زندگی کافران را دارند و نه زندگی باورمندان رااما، رنج هر دو را می کشند.دنيا عذاب خاص خودرا دارد وکافر ومومن هردو از اين عذاب سهمی دارند .محروميّت ها،سختی ،فقر و..برای هردو گروه موجود است. عذاب دنيا محصولی است که مدام گريبانگير باورپوشان است؛ چون که خود کاشته اند.در آخرت هم برای هميشه عذاب خواهند چشيد.در دنياعذاب دردآوردارند، بس که دلِ ايشان آفت زده است و اين آفت اساسی، مدام می زايد و آفت می سازد،تا دمِ مرگ.
بما کانوا يکذبون-علتِ اين عذاب درين جمله کوتاه بيان شده است.فی الواقع اين جمله به نوعی تکرار همان جمله پيش (فی قلوبهم..) است.عذاب به خاطردروغ هايی است که می گويند.اينجا اما علت به زبان منتسب شده است و آنجا به دل.دردِ زبان خود را می کشند.زبانی که به ناراحتی و نادرستی دراز شده بود و دهانی که به ناحق باز!چون دروغ می گويند( و ناراستی پيشه کرده اند) عذاب رنج آلودی دارند.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: