RSS Feed

زعفران درناحیه بیرجند؛ سده هفتم زراعت،سده چهاردهم تجارت

نویسنده نخواسته در اینجا از تاریخ وجغرافیای بیرجند بحث کند. بل که به مناسبت زعفران بیرجند فقط اشاره هایی-درحد معلومات عمومی مخاطبان کتاب- به این شهرستان داشته وبحث تاریخی وجغرافیایی علمی ومفصل خودرا در جایش  پیگرفته و به زودی منتشر خواهد کرد .اینک آنچه بایددرهمین موضوع دانست اینکه :

نام بیرجند وزعفران آن در قرن هفتم هجری- تقریبا باهم -در کتب تاریخ ذکر شده است.بیرجند تا دوره قاجار همچنان یک ده یا قصبه (دهستان) باقی مانده بود وتاقرن بیستم میلادی فاقد اهمیت جغرافیایی بوده،ورونق تجاری وکشاوزی نداشته است.در این دوره نیز فقط به لحاظ عوامل ناپایدار سیاسی توانسته است در یک محدوده زمانی کوتاه آوازه کند .بیرجند تا تقسیمات کشوری در سال ۱۳۱۶ خورشیدی،علی رغم آنکه از دوره قاجاریه دارالملک  ولایت قاین بوده است ،همچنان تحت عنوان ناحیه قاین یا ولایت قاین(وگاهی با اسم قاینات) مطرح میشده است .از این زمان به بعد اگرچه قاین بخشی از شهرستان بیرجند قرار گرفت اما مع الوصف بازهم بیرجند را با نام قاین میشناخته اند(منصف محمد علی،امیرشوکة المک علم «امیر قاین»ص ۳ سبب نگارش ووجه تسمیه کتاب،تهران، امیر کبیر، اول، ۱۳۵۴ خورشیدی)شهر بیرجند، پس از روی کار آمدن نظامجمهوری اسلامی به تدریج رو به رشد وشکوفایی گذاشت و از سال ۱۳۸۳ که رسما به عنوان مرکز استان خراسان جنوبی تعیین گردید،به سرعت پلکان ترقی را در نوردید.نکته ای را که نباید خواننده مطلب از ذهن خود دور سازد این است که :گذشته پر شکوه برخی از شهرهای تابع بیرجند امروز، هیچ از حقارت کنونی آنها نخواهد کاست؛چنانکه بی نشانی وحقارت گذشته بیرجند مانع عظمت وشکوفایی کنونی آن شمرده نمیشود .اینها به هم ربطی ندارند.غرض نویسنده بیان روایت های تاریخ ونقد وتحلیل خود اواز ین روایت ها است .

پژوهشگران باانصاف بیرجندی وخوسفی (که  اهل تحقیق اند)همه بر این سخن اتفاق نظر دارند که بیرجند در قرن چهاردم از حالت ده به شهر تبدیل گشته است.

روانشاد،آقای دکتر جمال رضایی(۱۳۵ بیرجند ۱۳۸۰ تهران)مینویسد:

«.. واز آن پس دیگر اسماعیلیان قدرت ونفوذخودرا از دست دادند …از این زمان تا عهد صفویان (بیرجند) با ان‌که از خمول و گمنامی درامده بود اما هنوز (قصبه) ای بیش نبود ولی از دوره صفویه اندک‌اندک رو به (شهر شدن) گذاشت و مرکزیتی پیدا کرد و خانواده (امیری) بیرجند (علم-خزیمه) که در این دوره به امارت رسیدند در انجا مستقر شدند ٣ . اما تا دوره قاجاریه مرکز (قاینات) شهر (قاین) بود و (بیرجند) هنوز عنوان قصبه داشت. در این دوره بیرجند که (امیرنشین) شده بود رسما (حاکم‌نشین) ولایت قاینات شد و اندک‌اندک از حالت (ده) و (قصبه) درامد و کم‌کم گسترش یافت و تشکیلات حکومتی و سازمان‌های اداری و تاسیسات گوناگون در آن ایجاد شد و مردم بسیاری از روستاهای دور ونزدیک به آنجا مهاجرت کردند وجمعیت آن فزونی گرفت وشهری شد..»

(بیرجندنامه، بیرجند درآغاز سده چهاردهم خورشیدی؛ رضایی، جمال، هیرمند،: تهران ؛ ۱۳۸۱ ص۵۳و۵۴)

آقای محمد تقی راشد محصل [۱۳۱۸ خورشیدی در افضل آباد ماژان،شهرستان خوسف] مینویسد:« احتمالاً یاقوت حموی (متوفی 626)، اولین جغرافیدانی است که از «پیرچند» به عنوان یکی از مناطق قهستان * یاد کرده است (ج 1، ص 783). حمدالله مستوفی (متوفی 740) «برجند» را از شانزده ولایت قهستان و مرکز ولایتی با توابعی چند دانسته که در آن مقدار فراوانی زعفران ، انگور، میوه و اندکی غله به دست می آمده است (ص 144). زین العابدین شیروانی (ص 143)، برجند را قصبه ای شهرمانند از توابع خراسان و دارالملک قهستان معرفی کرده و افزوده است که قریب به چهار هزار خانه دارد، آبش از کاریز تأمین می شود و مردمش همگی شیعه اند. اعتمادالسلطنه (ج 1، ص 520) نیز آن را از قرای قهستان دانسته است»

(محمدتقی راشد محصّل؛ دانشنامه جهان اسلام ، موسسه دائرة المعارف الفقه الاسلامی،جلد 1  صفحه  2437)

آقای راشد محصل خوسفی:«تا اوایل سدة چهاردهم ، شهرستان بیرجند به انضمام شهرستانهای کنونی قائنات و نهبندان ، «ولایت قائن»  یا «قائنات»  را تشکیل می داد (احمدیان ، ص 21). به موجب قانون تقسیمات کشوری ایران در 1316ش ، شهرستان بیرجند یکی از هفت شهرستان استان نهم (خراسان ) شد که با وسعت 425 ، 83 کیلومتر مربع مساحت ، وسیعترین شهرستان کشور بود ( رجوع کنید به قائنات * ؛ ایران . وزارت کشور، ص 16). در اولین سرشماری رسمی کشور در 1335ش ، جمعیت شهرستان 112 ، 144 تن بوده است (ایران . وزارت کشور. ادارة کل آمار عمومی ، ص 8). در 27 بهمن 1358، به موجب تصویبنامة هیئت وزیران بخش قائن از بیرجند جدا شد و به صورت شهرستان مستقلی درآمد.  »

(محمدتقی راشد محصّل؛ دانشنامه جهان اسلام ، موسسه دائرة المعارف الفقه الاسلامی،جلد 1  صفحه  2437)

مرحوم دکتر محمد فاروق فرقانی نوشته:« درمورد پیشینه تاریخی این شهر در قبل از اسلام مدرک و منبع مستندی تا به حال به دست نیامده است. اولین بار در قرن هفتم یاقوت حموی ان را به صورت برجند به کسر اول و فتح جیم و سکون نون ضبط کرده است و مقارن ان در تاریخ سیستان از فتح بیرجند به وسیله ملوک سیستان در سال ۶٨۴ هجری سخن به میان امده است. ولی با توجه به این‌که شاعر و مورخ بزرگ اسماعیلی، رییس حسن صلاح منشی، اهل بیرجند بوده است  باید گفت که این منطقه در دوره اسماعیلیان قهستان از مناطق تحت نفوذ آنان بوده واز پایگاه های اسماعیلیان قهستان به شمار میرفته است.»

تاریخ اسماعیلیان قهستان، محمد فاروق فرقانی، تهران،نوبت اول، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی؛ ۱۳۸۵.ص۶۸.

آقای امین تریان سیوکی (دبیر بخش تاریخ میانه انجمن پژوهشی ایرانشهر) نیز نوشته :« به نظر می­رسد هیچ­کدام از جغرافی­دانان عرب پیش از یاقوت حموی از بیرجند نام نبرده­اند. حتی یاقوت حموی نیز در ذیل نام بیرجند می­گوید: «به گمانم دیهی در قوهستان باشد.» سپس نویسنده­ی تاریخ سیستان ذیل حوادث سال ۶۸۸ ه.ق از بیرجند نام می­برد. حمدالله مستوفی در سده­ی هشتم هجری از این شهر با عنوان «قصبه برجند»، یکی از ۱۶ ولایت قهستان و مرکز ولایتی با توابعی نام برده است؛ در حالی­که از خوسف با عنوان «شهری کوچک» یاد می­کند. با این حال ابوالفداء که در همان سال­ها اثرش را نوشته ذیل نام قهستان از قاین، زوزن و ینابذ نام برده و به بیرجند اشاره­ای نکرده است. حافظ ابرو در جغرافیایش به «ناحیت بیرجند» اشاره و از نزاری شاعر ِ بیرجندی نام می­برد. بنابراین تا سده­های هشتم یا نهم هجری بیرجند اهمیتی نداشته و مورد توجه نبوده است. نکته­ای که باید به آن اشاره کرد آن­که تاریخ ساخت قدیمی­ترین بنای شهر بیرجند یعنی مسجد جامع حدوداً به سده­های ششم و هفتم هجری می­رسد که به نوعی تایید کننده­ی حرف بالاست.

درگیری­ها و نزاع­هایی که به واسطه­ی وجود اسماعیلیان، از حوالی سده­ی ششم تا هفتم هجری در قاین و پیرامون آن به وقوع پیوست، از یک سوی موجب ویرانی بسیاری از شهرها و تخریب قنوات و مهاجرت ساکنین شهرها و روستاها به دیگر نقاط گردید و از دیگر سو موجب توجه بیش از پیش به نواحی اطراف بیرجند و خود بیرجند که تا این زمان قصبه­ی کم اهمیتی بیش نبود شد. با این حال قصبه­ی بیرجند از عهد صفویه که خانواده­ی امیریه (علم)– خاندانی عرب و شیعه- در آنجا امارت یافتند، رو به اعتبار گذاشت و به جای قائن مرکز قهستان گردید. سرسلسله­ی این خاندان، امیر اسماعیل­خان بود که در دوره­ی شاه طهماسب صفوی مقرّ حکومت خود را در بیرجند مرکز قهستان بنا نهاد. در دوره­ی صفویه و در اوایل سده­ی هفدهم میلادی هاینریش فن پوزر[۶] آلمانی از ایران دیدن کرد. وی از بیرجند با نام «ده بیرجیان[۷]» نام می­برد و از آسیاهای بادی آن یاد می­کند که امروز دیگر وجود ندارند. پس از مرگ نادر، امیر علم­خان اول که از فرماندهان سپاه نادر بود ادعای سلطنت کرد و نواحی خراسان را تصرف کرد؛ هرچند ادعایش به جایی نرسید.»

مقدمه‌ای بر جغرافیای تاریخی بیرجند)http://iranshahr.org/ (ایرانشهر

(این مقاله پیشتر در: جستارهایی درباره‌ی بیرجند، به اهتمام دکتر علی‌محمد طرفداری و دکتر محمود رفیعی، تهران: انتشارات هیرمند، ۱۳۹۱، صص ۹۸-۸۷ چاپ شده است).

نگارنده صرف نظر از خطاهای فاحش مقاله آقای تریان، در مورداین ادعاکه :« قصبه­ی بیرجند از عهد صفویه که خانواده­ی امیریه (علم)– خاندانی عرب و شیعه- در آنجا امارت یافتند، رو به اعتبار گذاشت و به جای قائن مرکز قهستان گردید »

سخنها دارم.عجالتا اما عرض میکنم که ادعای مشار الیه نه تنها سندی ندارد که تاریخ صریح منطقه خلاف آنرا اثبات می کند .این گونه اظهار نظر های حدس آلود ناشی از نا آگاهی به تاریخ منطقه وحتی تاریخ ایران است .هم اکنون لوحه ای در مسجد جامع قاین وجود دارد که نام یکی از امرای دوره صفویه قاین  بیرون از خاندان علم در آن  به صراحت حک شده است.دورترین تاریخی که از امارت خاندان علم بر ولایت قاین یادشده دوره لطف علی خان زند است که در تاریخ به صراحت نقل شده وی به قاین آمد(ومراد بیرجند تحت امارت ..بوده است )

مرحوم محمد حسن گنجی بیرجندی[متولد به سال 21/3/1290 ش. برابر با 24 جمادی الثانی 1330 ه.ق. یا 11 ژوئن 1912 میلادی یا12 حوت 1289 / 1291 ش. طبق مندرجات مضبوط در قرآن و شناسنامه ایشان،در ماهوک،بیرجند. متوفی درتهران ساعت 23 شامگاه مورخ 29/4/ ومدفون در پارکی به نام خودش در بیرجند1391] نوشته است :

«در اوایل سدۀ 14ق/20م، با رونق گرفتن تجارت و اتصال خط‌آهن کراچی به زاهدان که توسط انگلیس و در مسیر خط ارتباطی اروپا به هند صورت گرفته بود، موقعیت تجاری بیرجند بیش از پیش رونق گرفت و موجب تجمع تجار و صنعتگران در این شهر شد(احمدیان، 77). پس از این تاریخ بیرجند از طرفی مرکز توزیع کالاهای هندی و اروپایی در منطقه، و از طرفی دیگر به محل صدور محصولات قائنات و خراسان بدل گشت؛ در نتیجۀ این تحول اقتصادی و گسترش فعالیت‌های بازرگانی یکی از شعبه‌های مهم بانک شاهنشاهی ایران در آنجا تأسیس شد(گنجی، 57)…»

دانستنی های محلی نویسان یادشده درباره تجارت بیرجند ناقص  واندک است .ومن در اینجا در مقام نقد وتذکر به ایشان نیستم .در باب تاریخ تجارت ، وراه  ورود کالاهای خارجی وصدور کالای منطقه لازم به ذکر است که گفته شود :سابقه تجارت در ولایت قاین وبه ویژه شهر بیرجند به پیشتر باز میگردد وبیشترین رقم تردد کاروانهای تجاری از طریق کرمان و بندرعباس ؛ وآنگاه سبزوار، به مقصد ترکمنستان شوروی صورت میگرفته است .ذیلا به نقل از چارلز ادوارد ییت،گزارشی به انضمام یک پاورقی از دایرة المعارف ایرانیکا آورده ام .

مرحوم محمد حسن گنجی نوشته است :« ظاهراً هیچ‌کدام از جغرافیانویسان مسلمان پیش از یاقوت، از بیرجند نامی نبرده‌اند(لسترنج، 362). یاقوت نام این شهر را به صورت پیرجند از توابع قهستان آورده است(1/783). مؤلف ناشناس تاریخ سیستان(ص 406) ذیل رویدادهای 684ق از بیرجند نام برده است. بیرجند در دورۀ اسماعیلیان قهستان از پایگاههای آنان به شمار می‌رفته است(فرقانی، 68). نزاری قهستانی بیرجندی از شعرای اسماعیلی مذهب سدۀ 7ق، به دورۀ نفوذ اسماعیلیان نزاری در بیرجند تعلق دارد. او در پاره‌ای از اشعار خود بیرجند را ستوده است(صفا، 3/731-732، 739). حمدالله مستوفی(ص 144) در سدۀ 8ق/14م بیرجند را قصبه‌ای با توابعی چند که در کشتزارهای آن زغفران بسیار و اندکی غله حاصل می‌شده، و در روستاهای آن، انگور و دیگر میوه‌ها به دست می‌آمده، وصف کرده است. حافظ ابرو در سدۀ 9ق بیرجند را ناحیه‌ای کوچک شامل 3قریه و 35 مزرعه ذکر کرده است. بنا به گزارش او بیشتر مردم این ناحیه بازرگان بوده‌اند و آب آشامیدنی و کشاورزی آن از کاریز تأمین می‌شده است. او از کاریزی در بیرجند یاد کرده که فاصلۀ میان مادر چاه تا مظهر کاریز 100 فرسنگ فاصله داشته است»

(محمد حسن گنجی،دانشنامه بزرگ اسلامی ،نشرمرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی،جلد  13  صفحه  5361)

استرویوا،لود میلاولادیمیرونا،نوشته: «در جنوب خسب،شهر بیرجن واقع بودکه تا سده هفتم جغرافی دانان عربی نویس نامی از آن نبرده اند.یاقوت درباره آن همچون بهترین روستای ولایت نام میبرد.درزمان حمد الله قزوینی به شهرستان تبدیل شده بود.در حوالی آن به جز انگور ودیگر میوه ها زعفران نیز به عمل می آمد»

(تاریخ اسماعیلیان در ایران،در سده های ۵-۷ هجری۱۱-۱۳میلادی، استرویوا،لود میلاولادیمیرونا،ترجمه پروین منزوی،اول ،تهران،نشر اشاره ص ۱۶۶)

این پژوهشگر روسی دقیق ومطابق با اسناد تاریخی سخن گفته است.زیرا یاقوت بیرجند را یک روستا دانسته ولی حمد الله آنرا یک بلوک به حساب آورده است .منظور از حوالی بیرجند،تغاب ومعصوم آباد و..است که  سیاحانی مانند سایکس خصوصا از باغستانها وانگور آن یادکرده اند .

قال یاقوت الحموی برجند بكسر أوله، وفتح الجيم، وسكون النون:أحسبها من قرى قوهستان، ينسب إليها الحسين بن محمد بن أحمد بن محمد بن إسحاق بن محمد بن منازل البيرجندي أبو القاسم، وقيل أبو عبد الله القايني أديب أصبهان، وكان يذكر بالصلاح والعفه والسّنّه، كثير الكتابه دقيق الخط، وكان يسمى الأصمعي الصغير».

یاقوت حموی نوشته:«به گمانم ديهى در كوهستان باشد بدانجا نسبت دارد: حسين پسر محمد پسر احمد پسر محمد پسر اسحاق پسر محمد پسر منازل پيرچندى ابو القاسم و يا ابو عبد اللّه قاينى، ادب شناس اصفهان بود و به نيكى و پاكى و سنّت گرايى شهرت داشت، پرنويس خوش خط بود، او را اصمعى كوچك مى گفتند»

(یاقوت الحموی ، معجم البلدان، جلد ١, ص ٥٢٤، ترجمه فارسی , جلد ١, ص ٦٧٣)

قال عبد المومن البغدادی: «بكسر أوله، و فتح الجيم، و سكون النون. قال: أحسبها من قرى قوهستان» عبد المومن بغدادی نیز گفته است:بیرجند به کسر حرف نخست وفتح حرف دوم وسکون نون آن، به نظر میرسد که دیهی از قهسان باشد»

(عبد المومن البغدادی ، مراصد الاطلاع على اسماء الامكنة و البقاع ، جلد ١، ص ٢٤٠)

حمدالله مستوفی نوشته است:« بیرجند قصبه‌ای است و در آن قصبه زعفران بسیار باشد و اندکی غله حاصل شود. چند موضع توابع دارد و در دیه‌های آن انگور و میوه‌ها باشد. نزاری شاعر از آن موضع است»

(حمدالله مستوفی، نزهه القلوب، ص207)

اعتماد السلطنه نوشته است:« بيرجند [مع ـ مر] گمان من اين است كه بيرجند از قراي قهستان باشد. حسين بن محمد بن احمد بن محمد بن اسحاق بن محمد بن منازل بيرجندي است»

(اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، جلد 1، ص 521)

اعتماد السلطنه که در مورد همه شهرها وآبادیهای کشور مطالب بدیع وبه روز از دوره خود به یادگار گذاشته است، از بیرجند هیچ مطلبی ننوشته وبه همین مقدار اکتفا کرده است .واین بی توجهی اش به بیرجند به این معنی است که در دوره ناصر الدین شاه این نقطه از نگاه ملی هیچ اهمیتی نداشته اماّ، به لحاظ نفوذ خاندان علم مورد توجه کشورهای قدرتمند روزگارقرار گرفته است گزارش سایکس این حدس را تایید میکند.اونوشته است :

«بیرجند با سایر شهرهای ایران تفاوت زیادی دارد.وتنها رودخانه ای که از حوالی آن عبور میکند، از خوسپ به لوت میرود ودر آنجا ناپدید میشود.یکی از معایب بیرجند همان کمبود سبزیکاری وباغات میوه است وشهر فقط یک قنات دارد که متاسفانه آب آن نیز مشروب نیست واهالی از آب انبارهایی که در فصل زمستان از آب کوه های اطراف پر میشود استفاده میکنند.خلاصه در ساختمان باغ مانندی که فقط سه اصله درخت توت داشت وارد شدیم.( ص۳۹۸)

در ایام اقامت بیرجند، من به گشت وسیاحت در اطراف پرداخته به کشف دره ودربندهای فرح انگیزی در کوه های بکران موفقیت حاصل کردم .(ص ۳۹۹).

من تصمیم گرفتم به درخش بروم.پس از سیر وسیاحت کامل شهر، یک روز بعد از ظهر حرکت نموده از میان جلگه وسیع بی آب وعلفی به سمت مشرق بیرجند روانه شدم. (ص۴۰۰)

سر پرسی سایکس نوشته :«یکی از محصولات عمده قاین زعفران است که به تمام نقاط ایران حمل میشود. ودیگری زرشک است که در بیرجند فراوان میباشد .(ص۴۰۱)

محصول پاییزه قاین عبارت است از خربوزه وچغندر که به حد وفوردر این ناحیه زراعت میشود وکشت سیب زمینی با آنکه امیر به مزایای آن پی برده، هنوز متداول نشده است .میوه جات قاین به خوبی محصولات کرمان نیست ولی اگر به دقت مراقبت کنند گلابی وهلو که در اینجا به دست می آید میتوان به جرات گفت که در کمتر از نقاط دیگر دنیا نظیر دارد.(ص۴۰۱)

بعد از عبور از آبادی  کوچک کلات کساب طولی نکشید که باغات بیشمار قاین ومسجد جامع آن که خیلی بد قواره ساخته شده وشبیه به کارخانه است، در مقابل پدیدار گردید.قاین با درختان فراوان خود پس از بیرجند که فاقد درخت است، زیاده از حد فرح انگیز ونشاط آور میباشد. (ص ۴۰۳)

قاین در حدود چهار هزار نفر جمعیت دارد که اکثر آنها سید واز اعقاب پیامبر اند وبا اینکه در وادی حاصل خیزی سکونت دارند، به اتکای محصول زعفران وابریشم محل ،به کار دیگری نپرداخته وخودرا از چنگال فقر ومسکنت نجات نداده اند .دکتر بلو قاین را با  ارتاگواناکاخ سلاطین سابق ایرانی منطبق نموده است. ص ۴۰۴»

(سفرنامه ژنرال سرپرسی سایکس یا دوهزار میل در ایران ترجمه حسین سعادت نوری، چاپ دوم،ابن سینا،تهران،۱۳۳۶)

پس از او خانلر خان به ولایت قاین وشهر بیرجند وارد میشود وازاین شهر چنین گزارش میدهد: « عصر بيرون رفتم، بر سر تلى كه در وسط شهر بيرجند است، تماشاى شهر كردم..

اگرچه آباد جائى است، به قدر پنجهزار خانه دارد ولى به وضع دهات؛ و دكاكين و بازارش مثل دهات. خانه‌ها محقر و كثيف. اين شهر دو قنات دارد و همه خانه‌ها بايد با مشك از اين دو قنات آب ببرند. جاى بى‌آب و سبزۀ خشكى است. خانه‌ها از دو طرف يك تل بزرگى، در دامنۀ تل بعضها فوق بعض واقع شده است. هوايش گرم و خشك است. آبش شور است. هواى شب خيلى خوب است، روزش گرم مى‌شود. در خود بيرجند هيچ قسم ميوه نيست، مگر اندكى توت، قدرى درخت عناب. در كنار شهر سمت جنوب در سرزمينهاى زراعت گندم و جو هست. ميان شهر هم تك‌تك درخت توت و بيد هست، اما كم. بسيار جاى خشك بى‌آب و سبزه‌ايست. يك خانۀ عالى و عمارت خوب ندارد.»

ص۱۸۹،(جمعه هجدهم جمادی الاولی، سال۱۲۹۴ قمری ،دهم خرداد۱۲۵۶ خورشیدی  و۳۱ می ۱۸۷۷ میلادی)

در خاطراتِ دو روز بعد ،نوشته:«

روز يكشنبۀ بيستم،[جمادی الاولی ۱۲۹۴ قمری برابر با۱۲خرداد

خرداد۱۲۵۶ خورشیدی] صبح هوا ابر بود و طراوتى داشت. سوار شدم در اطراف و بازارهاى شهر بيرجند را تماشا كردم. تپۀ بزرگى در وسط شهر است كه آبادى قديم همه در سمت جنوب تپه بوده. كم‌كم آبادى زياد شده، در سمت شمال هم بازار و خانه‌ها بسيار ساخته‌اند. ولى همه خانه بايد با مشك و كوزه از قناتهاى مابين شهر كه هردو در سمت جنوب تپه و در پاى تپه آفتابى مى‌شوند، آب به خانه ببرند. در سمت شمال هم ميرزا محمد على مستوفى سابق قائن، قناتى جارى كرده. كاروانسرا و حمام و تكيه و بازارى ساخته است. قناتش حالا آب بسيار كمى مى‌دهد، آنهم شور. براى خوردن خوب نيست. به ساير شست‌وشوها مصرف مى‌شود. كاروانسرا و حمامش، بعد از آنكه به دولت امير قائن، خائن و فرارى شد، باير و غيرمسكون افتاده است. به هواى همان قنات او خيلى آبادى در سمت شمال شده است اما بازار و دكاكين قديم و جديد همه به وضع دهات است. بازار سرپوشيده ندارد. كنار كوچه‌ها اطاقهائيست يك در دارد. داخل كه مى‌شويد از هرمتاعى گذاشته مى‌فروشند. دو كاروانسراى تاجرنشين آباد هم بنظرم آمد»

ص١٩٢

چارلز ادوارد ییت [۱۴/۱۰/۱۲۷۲خورشیدی]نوشته است:

«در چهارم ژانويه ١٨٩۴ م. [برابر با

چهاردهم دی ۱۲۷۲]

به بيرجند رسيديم. دو مايل به شهر مانده بود كه از طرف شوكت الملك حاكم قاين استقبال شديم. شوكت الملك در بيرجند سكونت داشت… حشمت الملك كه پدر اين دو برادر است در زمان مأموريت ژنرال سرفردريك گلداسميد در سال ١٨٧٢ م. حاكم قاين و از معروفيت خاصى برخوردار بود. در سال ١٨٩١ م. حشمت الملك در مشهد درگذشت و عنوان وى همراه با حكومت سيستان به پسر بزرگ وى مير على اكبر خان سپرده شد. پسر ديگر او مير اسماعيل خان نيز با عنوان شوكت الملك به حكومت قاين منصوب گرديد…

بيرجند شهر نسبتا بزرگی بود و گفته می‏شد که 25000سکنه دارد. شهر رو به آبادی بود و چنين بنظر ميرسيد که خانه‌‏ها نوساز و مردم در آن ساکن هستند و فقط تعداد کمی خانه‏‌های ويران و متروک، برخلاف ساير نقاط ایران در آن ديده می‏شد. در اطراف شهر به خاطر کمبود کلی آب در منطقه، باغ فراوان نبود. آب قنات که در شهر جاری بود مزه شوری داشت و قابل آشاميدن نبود. آب شيرين از چشمه‌‏های نزديک دهکده متعلق به حاکم و واقع در پای کوه باقران تهيه می‏‌شد. اين تپه‏‌ها جنوب بيرجند را احاطه کرده و در طول دوازده و پهنای چهار فرسخ گسترده‏‌اند. در دامنه اين تپه‌‏ها چشمه‌‏سارهای کوچکی وجود دارد که در طول تابستان مردم بسياری را به سوی خود می‏‌کشاند و ممکن است سبب استفاده مردم از اين مکان بعلت نداشتن سرگرمی ديگری باشد بز کوهی و آهو در اين ناحيه کمياب است.

گفته می‌‏شد که تمامی تجارت بيرجند از طريق بندرعباس انجام می‌‏شود. ليکن به نظر می‏‌رسيد که اين مطلب صددرصد درست نباشد. تجارت پشم در دست چند تاجر ارمنی بود که در سبزوار به سر می‏‌بردند و ساليانه در حدود پنج هزار بار شتر پشم و کالاهای ديگر از طريق اين شهر برای عبور از دريای خزر صادر می‏شد. شکر کلا از روسيه از طريق سبزوار و از فرانسه از راه بندرعباس به اين ناحيه آورده می‏شد. که اولی هر من 5/ 6 قران و دومی به قيمت هر من 7 قران به فروش می‏رسيد. هر من حدودا معادل 5/ 6 پوند است.

همچنين می‌‏گفتند که نسبت اقلام پارچه‌‏های انگليسی که به اين ناحيه وارد می‌‏شد در مقايسه با کالاهای روس 5 به 3 است با اين حال من نتوانستم به صحت يا کذب اين مطلب پی ببرم. شنيدم که در طول سال 3800 بار شتر، خشکبار، پوست، زعفران (۱)و ترياک توسط تجار بيرجندی به بندرعباس ارسال می‏شد. اين کاروان‏ها معمولا از راه طولانی‌‏تر يعنی از طريق نه و بم حرکت می‌‏کردند و هر دفعه رفت يا برگشت نزديک به دو ماه در راه بودند.

اين کاروان‏ها در موقع بازگشت با خود پارچه، چای، ادويه، آهن، نيل، شکر و مس می‏‌آوردند. دولت ایران برای کل ناحيه قاين که تحت اختيار شوکت الملک بود، درآمدی حدود 32300 تومان معادل 6660 پوند تعيين کرده بود»

(چارلز ادوارد ییت، سفرنامه خراسان و سیستان، ترجمه قدرت الله روشنى زعفرانلو- مهرداد رهبرى‏، صص67و68)

در این گزارش سخن از تجارت زعفران از مبدء بیرجند به میان است ونه از کشت زعفران در این شهر.واین، با روایت دیگر گزارشگران معاصر آقای ییت(مانند خانلر مستوفی) مطابقت دارد. به احتمال میتوان گفت یا کشت زعفران در این دوره منسوخ شده بود ویا آن قدر اندک بوده که قابل ذکر نبوده است .

از سوی دیگرهجده سال قبل از آنکه ادوارد ییت در خصوص  بزرگی شهر ورو به آبادی بودنش گزارش میکند، ، خانلر منشی[ در رجب سال ۱۲۹۴قمری،برابر بامرداد ۱۲۵۶ خورشیدی] که در همین سال(از13 جمادی الاولی۱۲۹۴قمری،برابر با پنجم خرداد ۱۲۵۶تا  وباز از؟تا؟) مدتی در شهربیرجند اقامت داشته راپورت مینویسد واین ولایت را چنین توصیف کرده است :

«قاین ولایتی است وسیع که معروف است شصت فرسخ عرض وطول دارد.دوقصبه دارد که یکی شهر قاین است ،دیگری بیرجند که مقر حکومت است .اگرچه شهر قاین آبادتر وآبش بیشتر وهوایش بهتر وبرای زندگانی راحت تر است،لیکن چون بیرجند به سرحد ولایت نزدیکتر است واغلب اوقات سوار ترکمان وافغان وبلوچ وهزاره،این ولایت رامیتازند، برای نزدیکی به سرحد وجلوگیری سوار حکام بیرجند را مسکن خود قرار داده اند.دیگر در ولایت قاین شهر وقصبه نیست.هرچه هست دهات ومزارع است وکلیتا قاطبه آبادیهای آن ولایت به فراخور خودش کم آب است وصحراها وکوهسار جمعا خشک وبی آب وعلف، وآبادیها از یکدیگر دور.

میوه وماکولات اش بسیار کم،محصولشان اغلب جووگندم وارزن است.درشهرقاین وبلوک بیهود زعفران ودربیرجند فی الجمله زرشک وعنابی دارد.کمکم حالا دربعضی جاها بنای زراعت تریاک هم گذاشته انداماهنوز به قدری که  کفایت تریاک کشهارا بکند، به عمل نیامده است .مگر بعد از این قدغن ها که حسب الامر شده است زیاد بیاید وبه فروش برسد. رعیت بسیار فقیر زحمتکش دارد.بسیار با دقت زراعت میکنند که در هیچ فصلی نمیگذارند یک قطره آب به هدر برود.از هرقطعه زمین سالی دوسه حاصل برمی دارندمع ذالک در غایت عسرت گذران میکنند.اغلب رعیت اش نان ارزن میخورند که قادر به نان جو هم نیستند.زمین زراعت بسیار است،آب ندارند.در کوهسار محل،دیمه کاری دارند وهمیشه میکارند.اگربارندگی خوب شد،خوب میشودواگر نشد،چنانچه اغلب نمیشود،همان بذر زراعت هم از دستشان میرود.در هرجایی مختصر ابریشمکاری هم دارند. کسب وصنعتشان هم منحصر است به کرباس درهمه جا،وفرش قالی دربلوک درخش. واین صنعت قالی را خوب تکمیل کرده اند به درجه ای که طرح وآب ورنگ قالی ازشال کشمیری هیچ کمتر نیست . حشمة الملک امیر قاین دودستگاه«در عمارت مزرعه خود» دیدم دایرنموده که برای پیشکشی اعلی حضرت همایونی هرسال تهیه وتقدیم مینماید.در درخش به قدر صد وپنجاه دستگاه قالی بافی هست مال رعیت که برای فروش ومال التجاره مشغول اند ولی صنعت پر فایده ای نیست.بسیار به زحمت ودیر انجام میگیرد.قالی باف  خیلی قابل وماهر مثل همانهایی که درمزرعه حشمة الملک آن طور قالی برای پیشکشی حضور همایونی میبافند،روزی یک عباسی،پنجشاهی بیشتر عایدشان نمیشود.»

(سفرنامه میرزا خانلرخان اعتصام الملک، به کوشش منوچهر محمودی
تهران، 1351،ص۳۱۳ تا ۳۱۵)

گزارش خانلرخان نیز حکایت از عدم کشت زعفران در بیرجند دارد.اوتصریح میکند که فقط در قاین وبلوک بیهود این محصول کشت میشود .

خانلرخان از ساکنان بیشماری در بیرجند آن روزگار یاد میکند که متعلق به نژادها وقبایل افغان وترکمان وبلوچ وهزاره وسیستانی بوده وهمه در بیرجند منزل داشته اند.«اما وضع حاکم این ولایت که امیر علم خان حشمة الملک است، وطرز حکومت او این است که درخارج قصبه بیرجند به نیم فرسخی مزرعه ای آباد کرده،آب قلیلی جاری نموده،باغی احداث کرده،عمارت مختصری به قدر گنجایش منزل بیرونی خود وعملجات مخصوص خود در آنجا ساخته است وهمانجا منزل دارد.هفته ای دوروز،دوشنبه وجمعه بار عام دارد که هرعارض وارباب حاجت در این دوروز میروند ومطالب خودرا جواب میگیرند.سایر ایام ازخواص اگر کسی برود،ملاقات میکند یا اگر مطلب فوری از هرکس باشد به اومیرسانند، جواب میگیرند.

اجزای مجلسش اغلب از خوانین وعفاریت افغان وهزاره وبلوچ وترکمان است.درب باغ وفضایمنزل واتاق همیشه پر است از این قسم مردم، وهمه با او بدخواه وخونی ومنتظر فرصت،کهکی بتوانند اورا از میان بردارند اما، در ظاهر باکمال تملق به هرترتیبی که بتوانند اسب ویراق،جیره وجامه وانعام وخلعت میگیرند،وهمه مهمانند.وهمینکه  مجلس منعقد میشود حشمة الملک از بالاخانه که منزل خوابگاه او است به این مجلس می آید اما مسلح.جیب وبغل اش پر است ازپیستو وطپانچه، وتسبیحی در دست دارد ومتصل مشغول ذکر است.عملجات او از پیشخدمت تا فراش همه با اسلحه مشغول خدمت اند.تا وقت نهار مینشیند.گاهی مشغول ذکر است،گاهی با اهل مجلس گفت وگوی اخبار افغانستان وتاخت وتاز سوار وسرحدات میکند.وقت نهار بر میخیزد، اهل مجلس بیرجند بر میگردند.هیات مجلس اش مثل مجالس تصویر شاهنامه است.مجلس اش یاد میدهد از یکی از قصه های رستم وافراسیاب که فردوسی به نظم آورده است واین افاغنه وهزاره وبلوچ وترکمانیه وسیستانی همه در بیرجند منزل دارند وهمه از کارخانه حشمة الملک شام ونهار دارند.»

(سفرنامه میرزا خانلرخان اعتصام الملک، به کوشش منوچهر محمودی
تهران، 1351، ص۳۱۶ و۳۱۷)

رهگذران دیگری که از بیرجند آنروزگار دیدن کرده وخاطرات خودرا نوشته اند از حضور هندی ها(سیک ها) و..نیزدر این شهر یاد کرده اند.

About Mohsen Saeidzadeh

زندگی نامه سيّد محسن سعيدزاده،در سال 1337 خورشيدی برابر با 1377 قمری و1958 ميلادی در شهر قاين،از استان خراسان جنوبی (ايران)،متولّد شد. تحصيلات:ليسانس حقوق قضايی.اجتهاد،در تفسير قرآن و حديث،فقه و اصول الفقه.دارایِ گواهی علمی درجه عالی از 15 تن فقيهان،مراجع و مفسران قرآن و حديث حوزه علميه قم.نامِ برخی از اين پانزده نفر عبارت است از:آية الله محمد هادی معرفت مدرس فقه و تفسير قرآن.آية الله حرم پناهی،مدرس فقه و اصول. آية الله العظمی مدنی تبريزی،مرجع.آية الله العظمی علوی گرگانی،مرجع.آية الله لاجوردی فقيه مورخ و نسخه شناس ممتاز (کارشناس نسخه های خطی).آية الله سيد محّمد باقر ابطحی حديث شناس شهير.آية الله جزايری مدرس فقه، آية الله کاشانی،مدرس و محقق.آية الله ده سرخی مدرس و مفسر حديث. وی همچنين در رشته های ديگری تحصيل کرده است؛ که عبارت اند از: 1-ادبيات عرب، زبان عربی 2- منطق و فلسفه 3- تاريخ وادبيات فارسی 4- رجال و درايه 5-کلام شيعی از سال1363 در مطبوعات ايران می نويسد.رسانه هايی که حاوی مقالات اويند روزنامه اطلاعات سال 1363 تا 1364.هفته نامه منشور برادری همين تاريخ.ماهنامه پيام زن1375-1370.ماهنامه زنان از سال 1371 ،ماهنامه صنايع بهداشتی و آرايشی (سه شماره)، هفته نامه ناظر سال 1373 تا 1376.جامعه سالم شماره اسفند 1375 و ارديبهشت 1376.و.. هم چنين در روزنامه کيهان،همشهری،ابرار،مفيدنامه (ويژه نامه هزاره شيخ مفيد) و.. مقالاتی از او به چاپ رسيده است.کارنامه مطبوعاتی وی جداگانه تهيه وتدوين گرديده است او به زبان عربی آشنايی دارد (به عربی می نويسد،ترجمه می کند و سخن می گويد) در موضوعات زير آثاری تهيه نموده است: 1-شهرنامه نگاری (تاريخ شهر های ايران، دائرة المعارف بزرگ قاين) 2-تاريخ اسلام 3-فقه 4-حقوق 5-کلام شيعی 6-حديث شناسی 7-تفسير قرآن ( وآيات مربوط به زنان) 8-اصول الفقه (مبانی استنباط) 9- ادبيات فارسی 10- عرفان .او مبانی فقهی را مورد بازنگری قرار داده و ديدگاههای موجود را متحول نموده است.بر اساس ديدگاههای جديد،محصولات فقه مدرن همه برابر و مساوی است و تبعيض جنسيتی در آن راه ندارد. استفاده از فقه و علوم انسانی،نوعی نگاه: 1-نگاه من اجتماعی بود به اين معنی که من فقه را به عنوان وسيله و ابزاری جهت رفع مشکل مردم به کار می بردم.از نگاه من فقيه نمی توانست نگاه فقهی خود را بدون توجه به زمان و مکان زندگی اش،ابراز دارد .زيراکه ديدگاه های اجتماعی فقيه بايد با ديدگاههای فقهی اوهمخوانی داشته باشد.به عنوان مثال وقتی فقيه عملاً حاضر نيست دختر 9 ساله ای را بالغ بداند و نگاه اجتماعی او مثل نگاه ساير مردم است و او نيز از معامله با دختر 10،9 ساله امتناع دارد،نبايد فتوا به بلوغِ دختر 9 ساله بدهد.فقيه بايد اولين کسی باشد که به فتوای خود عمل ميکند. نحست او بايد برای خودش فتوا بدهد، وبعد، برای مردم. 2-من به علوم انسانی از منظر تجربه و رؤيت می نگرم و به قول حضرت علی (ع) خدای نديده را نمی پرستم در فقه نيز دنبال چنين خطی بودم.هر چه برای جامعه ما جواب ندهد آن را نمی توانم به پای دين بنويسم و به خدا منسوب کنم. 3-موضوع و محور بحث های من حقوق انسانها بوده است،بدون آنکه پديده هايی چون دين را دخالت دهم.من وقتی از قضاوت زنان بحث کردم اصلاً شرطی به جز دانش و توانايی قضاوت،ذکر نکردم. 4-برابری زن و مرد و نفی تبعيض و خشونت نسبت به زنان،اصل ديگری بود که در تمام مقاله ها و کتابهای من پايه و مبنا قرار داشته است. خانواده،درس،روزنامه در يک خانواده مذهبی اما،روشنفکر و آزادی خواه رشد کردم .پدر و مادرم هر دو از طرفداران مرحوم دکتر مصدق بودند و هميشه در خانه ما سخن او مطرح بود. چراغ خانه ما هر روز صبح به يادخدا با برنامه کاری مشخص و تلاوت قرآن،روشن می شد و در شب های زمستان گاهی داستان اسکندر و حيدربيگ و..رااز زبان پدر می شنيديم و روزها اشعار فايز و باباطاهر را از زبان مادرم.مادرم گرچه بی سواد اما زنی خوش ذوق و ادب دوست بود.درک اجتماعی بسيار تيز و قدرتمندی داشت. پدرم چون خودش در مسلک طلاب زيسته بود با درس خواندنم در حوزه موافق نبود واز صنف روحانیت بد میگفت.ولی پدربزرگم از ولايت خود به سودِ من بهره گرفت و مرا به دست عالم شهر و رئيس حوزه علميه قاين سپرد. دو نوبت مرا از مدرسه اخراج کردند.يکنوبت چون زی طلبگی را رعايت نمی کردم و از کلاه و لباسی استفاده می کردم که در ميان طلاب رسم نبود و خلاف عرف شمرده می شد و بار ديگر چون نمی توانستم درسم را ياد بگيرم در اين مدت به کفشدوزی و روزنامه فروشی روی آوردم.( و از همين تاريخ تا کنون ارتباط دايمی خود را با جرايد حفظ کرده ام جرايد را هيچ دوره ای از ياد نبردم) بعد از آن يکی از دوستانم به حوزه آمد و استاد به خاطر او درسها را از اول شروع کرد. من نيز با اينکه کتاب درسی آنروزگار حوزه (نصاب الصبيان) و قدری از جامع المقدمات را خوانده بودم، با او از اول شروع کردم [9-1348] اين بار جدی و با حوصله بيشتر. سال2-1351 خورشيدی در مشهد درس خواندم.محضر استاد شهير شيخ محمد تقی اديب نيشابوری را درک و مدت کوتاهی باب رابع مغنی را نزد وی خواندم.شخصی که وی را دکتر حسينی ميگفتند (وهمان سيد علی اندرزگو بود) دراين درس حاضر می شد، وبرای من چهره جالبی داشت .وی به رنگ لباس ام که زرد روشن بود، و به پيراهن يقه دارم اعتراض کرد وگفت طلبه نبايد اين جوری لباس بپوشد. هم چنين استادی خصوصی داشتيم به نام آقای علوی اهل گناباد و تحصيل کرده نجف اشرف آقای اندرزگو اينجا هم می آمد و با او دوست بود. دوستان درس ما در اين دوره آقای حميد دانشمند،آقای نجفی فرزند يکی از روحانيون تهران ،آقای عادلی از طلاب حسین آباد بيرجند و شخص ديگری به نام آقای معصومی اهل تربت حيدريه و آقای عدالتيان از مشهد، بودند.بخشی از جامع المقدمات،حاشيه ملا عبدالله و سيوطی را نزد آقای علوی خواندم و دوباره به قاين بازگشتم. سال7-1355 در حوزه علميه قم نزد اساتيد مشهور حوزه درس خوانده ام.نام اساتيد من به ترتيبی که در خاطر دارم ( و تقريباً ترتيب حضور من در درسهای آنان است) ،عبارت اند از :آقای باقری اصفهانی، لمعتين در مسجد عشق علی؛ آقای محی الدين فاضل هرندی(که اوائل سالِ1385 درگذشت) رسائل جديده درمسجد امام حسن؛ آقای سيد فتّاح هاشمی تبريزی،رسائل جديده در مقبره پروين اعتصامی ودومقبره ديگر واقع در صحن اتابکی؛ آقای..ستوده،مکاسب شيخ انصاری،دو درس:مکاسب محرمه و بيع، در مسجد امام حسن؛ آقای اشراقی داماد آیت الله خمينی، مکاسب، در مدرسه امام صادق؛آقای آية الله محمد هادی معرفت،تفسير قرآن، در مدرسه امام صادق ومدرسه عالی؛ آية الله حاج شيخ محمد فاضل لنکرانی، درس خارج اصول درحسينيه آقای آية الله نجفی مرعشی؛ آية الله ناصر مکارم شيرازی درمسجد اعظم، درس خارج اصول؛و شب های پنج شنبه عقايد و معارف درمدرسه اميرالمؤمنين (ع) که خودش ساخته بود. آيةاللّه جعفر سبحانی درمحل دار التبليغ اسلامی، مربوط به آية اللّه سيّد کاظم شريعتمداری، ودر مسجد فاطميه مشهور به مسجد خانم واقع در گذر خان، درس عقايد و معارف اسلامی، ونکاح وطلاق؛ استاد مرتضی مطهری درحسينيه ارک: بينش اسلامی،جامعه و تاريخ؛آقای اسدالله بيات بداية الحکمه در مقبره شيخان.دکتر احمد بهشتی اهل فسا، منظومه سبزواری،زير گنبد مسجد اعظم. کتاب و روزنامه سال1350 يا 1351 يک جلد مجله تهيه کرده بودم و مطالب گوناگونی با اسم های مستعار در آن گنجانيده و اسم آن را به عربی «صبّی ما» يا «کودک گمنام» گذاشته بودم.خواننده اين مجله فقط خواهرم بود! در سال1352 کتابی نوشتم که همش رونويسی و اقتباس از کتابهای قصّه و کشکول ها بود. تصميم گرفتم آنرا چاپ کنم؛ به يکی از دوستان خود (آقای محمد حسين پژوهنده،نويسنده و محقق برجسته خراسانی) به لحاظ آنکه از من بزرگتر و آشنا به مسائل نويسندگی و نشر بود، مراجعه کردم و گفتم قصد دارم اين کتاب را چاپ کنم و نمی دانم چه اسمی برای آن انتخاب کنم!او کتاب را از من گرفت و همانطور که رسم و عادت او بود و پوست لب پائين خود را می کند،به محتوا ی کتاب خيره شده بود.بعد لبخند زد و قلم را درآورد و روی جلد آن نوشت «با اسلام بهتر آشنا شويم!» کتاب را برای دوستی ديگر که زودتر از من به حوزه مشهد رفته بود فرستادم و گفتم که اين کتاب را ببر به آقای ..ناشر انتشارات ندای اسلام بده تاچاپ کند؛ وقتی که چاپ شد چند نسخه برای خودت بردار.آن دوست به سفارش من،کتاب را به ناشرياد شده نشان داده بود امّا، ناشر با او بدخلقی کرده ،وی را حسابی عصبانی ساخته بود.کتاب را با نامه ای پر از طعنه و تنبک وجک جفنگ بازگردانيد. آن دوست،تا مدت ها مرا مورد تمسخر قرار می داد. تا آنکه مجبور شدم نامه های ارسالی خود را (که درباره کتاب ياد شده به وی نوشته بودم) از او خريداری کنم و از شّر بازخوانی نامه و خنديدن طلّاب در امان باشم! يادی از دوره تحصيل در سال 1369 به منظور فهرست برداری از نسخه های خطی کتابخانه مدرسه جعفريه قاين(حوزه علوم دينی) به قاين مسافرت کردم.در کتابخانه چشم من به دفتر ثبت کتابهای امانی افتاد و به فهرستی از کتاب های جورواجوری برخوردم که در سالهای 1351 تا 1354 به امانت گرفته بودم.اينک برای مزيد فايده نام تعدادی از آنها را(تحت عنوان: چه کتابهايی می خواندم) می آورم آنچه آوردم عين ثبت دفتر بود،از مؤلف کتاب و موضوع آن و ساير مندرجات شناسنامه کتابهاخبری نبود! نکته جالب توجه آن است که کتابخانه در ايام نوروز تعطيل نبوده و اين تاريخ ها،سنّت ديرين حوزه ها را نشان می دهد،سنتی که برگزاری نوروز را موافق اسلام نمی بيند. نخستين کتابهايی که خريده ام! به غير از کتابهای حوزوی نخستين کتابهايی که خريده ام و هنوز تعدادی از آنها را با تاريخ خريد در دست دارم عبارتند از: 1-راه طی شده،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 2-طهارت،مهندس بازرگان 1352 مشهد از کتاب فروشی اسلامی 3-نظام حقوق زن در اسلام مرتضی مطهری 1353 4-مسأله حجاب مرتضی مطهری 1354 *چه کتابهايی می خواندم دفتر کتابخانه مدرسه جعفريه قاين را که سال1349 خورشيدی توسط آية الله قهستانی تأسيس شد،نگاه کردم در ميانه سالهای 4-1351 اين کتابها را به امانت گرفته بودم. نوای مهر و سبک شعر ( جنگ شعر) 14/9/1351 ارشاد شيخ مفيد 3/1/1352 کشف المراد ارديبهشت 52 لغت عربی به فارسی 20/2/1352 ج سوم،راهنمای سعادت 10/2/1352 ج 4،" " " " " " " 28/6/1352 و 30/3/1352 انسان و جهان 1/4/1353 رنگارنگ 14/7/1353 پيغمبر و ياران* نمی دانند چرا؟ 2/8/1353 شگفتيهای آفرينش 18/9/1353 دو جلد دائرة المعارف 26/9/1353 فرهنگ عميد 14/10/1353 نمونه معارف اسلام 14/12/1353 سوگند مقدس 12/12/1353 عدالت اجتماعی در اسلام 12/12/1353 قصه های استاد 1/1/1354 جامعه اسرائيل* صمد جاودانه شد* 9/1/1354 پسرک لبو فروش* گفتار ماه جلد اول 12/1/1354 پرتويی از قرآن 15/12/1354 اسلام و هيأت 17/12/1354 سلافة العصر 1/12/1354 تفسير رازی 7/12/1354 اصول کافی ج2 8/11/1354 اصول کافی جلد 3 14/11/1354 ارزيابی ارزشها 10/7/1354 سه تار 11/6/1354 فاجعه تمدن و رسالت اسلام 21/1/1354 بانوی کربلا 8/6/1354 سالنامه معارف جعفری 7 2/4/1354 *باورهای دوباره در پاره ای از عقايد دست سوم که به اصول دین وضرورت مذهب ربطی نداشت ولی عوام آنرا مهمتر میپنداشت،وتوسط روحانیون کم سواد تبلیغ میشد؛ و بسياری از فروع فقهی و شمار کثيری از مضمون های رواياتِ عامه پسند شک کردم و حتی درباره اش مقاله نوشتم و بعد يکی يکی را دوباره مورد تأمل قرار دادم و به آنها ايمان آوردم و اکنون هر چه می گويم يا می نويسم از روی اتقان و ايمان تمامِ من، نسبت به آنها است. باورهای اوليه ام همه آموختنی از محيط،پدر و مادر و يکدست تعبدی بود.باورهای دوباره اما همه بر پايه تحقيق و پژوهش استوار شد ورنگ عقلی گرفت.ومن حالا دين را تجربی باور کرده ام. *شغل‌ ها شغل ها برايم هدف نبودند،طعمه نبودند،ابزار امرار معاش بودند.بر همين اساس شغل های مختلفی را قبول كردم.از مدير كلي گرفته تا باربری با وانت،عملگی ساختمان،سرايداری و نگهبانی و ... . من می خواستم زنده بمانم تا فكر كنم و بنويسم و با جهل و هوای نفس‌ام مخالفت كنم.من به حدّاقل زندگی اكتفا كردم و قناعت ورزی دنيوی را پلی برای ثروت اندوزی اخروی (معنوی) قرار دادم. انتخاب اين شغل ها، بر پايه توصيه های دينی صورت پذيرفت.از بالا به پائين و پله به پله.به توصيه پيشوای بر حق خويش عمل کردم. امام جعفر صادق گفت: «من لم يستحی من طلب المعاش خفّت مؤنته و نعم اهله» هر کس در راه تحصيل هزينه زندگی،به آفت شرم گرفتار نشود،راه تحصيل هزينه زندگی بر او سبک می شود و خانواده او به آسايش می افتند.(1) -------------------------------------- (1):وسائل الشيعه ج 11 ص 191 چاپ تهران (باب 20 از ابواب جهاد النفس شماره 5 مسلسل 20389) انتخاب کارهای سخت *با اين همه تجربه و حالا بعد از 47 سالگی(زمان نگارش این بیوگرافی) بازهم کارهای سخت را انتخاب می کنم و خودم را به زحمت می اندازم، طبع من اين است.صبوری و تحمل رنجی که در ذات ام نهفته است، خود به خود مرا به انتخاب گزينه های صعب تر می کشاند. *در کارگاه خانگی روزهای 13 و 14 مهرماه 1383 در کارگاه خانگی خود سه هزار گيره لباس زدم از قرار هر گيره.. با همسايه،آقای محسن مهرابی(متولد2/6/1338) روز12/7/1383 کارگاه ايجاد کرديم .حالاموقتاً کار از بيرون قبول ميکنيم تا زمانی که کار خود ايشان(توليد چراغ راهنمای نيسان) آماده شود.اولين کاری که ارجاع شد،توليد3750 گيره لباس بود برای يک توليدی لباس به نام مُدِ برتر! اين دو روز خيلی حال کردم،صفا داشت.دلم می خواهد بازهم کارهايی از اين دست را قبول کنم. بساط کتاب فروشی در پياده روی خيابان انقلاب ساعت 30/8 روز دوشنبه10/12/83 برای دومين بار عازم ميدان انقلاب هستم تا تعداد ده جلد کتاب را در کنار پياده رو به فروش برسانم.همه جا را انداز و ورانداز می کنم و به ساختمان رزمندگان اسلام می رسم از کتاب فروشی موسسه فرهنگی رزمندگان اسلام اجازه می گيرم که در دالانک درب شرقی ساختمان که قفل است، بساط کنم؛با خوشرويی اجازه می دهد و می گويد برو حال کن حاج آقا! حدود دو ساعت آنجا بساط کردم، مشتری پيدا نشد.مأمور شهرداری از من خواست که کتابها را جمع کنم او با عجله و تندی به سوی من آمد و کتاب مارکس و مارکسيسم را برداشت و تندی آنرا بر زمين انداخت و به من گفت فوری جمع کن حاج آقا! گفتم چشم و جمع کردم و به خانه آمدم.صبح که دوباره می رفتم بساط ام را پهن کنم به علی و مهرناز گفتم چشمم امروز آب نمی خورد ولی من می روم. *هيچ اتفاقی نيفتاد! از متروی ميرداماد پياده شدم،مسيرم به سمت صادقيه است.از پله ها كه بالا مي آمدم احساس كردم با يك آشنا مواجه مي شوم.چهره يك مرد روحاني ملبس را ديدم،ترديد داشتم،براي نظاره بيشتر به صندليهای سمت چپ رفتم،خودش بود.حجه الاسلام و المسلمين محمدی از استان لرستان كه چهار دوره نماينده سلسله و دلفان بود.من با وی در معاونت قضايی قوه قضائيه آشنا شده بودم،سال 1376 موقعی كه بخش تحقيقات و پژوهش های قوّه قضائيه راه اندازی شد.آقای محمدی اولين مدير آنجا و من از پژوهشگران ايشان بودم. سلام و حال و احوال كردم،با اين قيافه جديد (موهای بلند بر شانه افكنده و ريش خيلي دراز) مرا نشناخت خود را معرفی كردم،احترام كرد.به مجرّد اينكه مرا ديد با بيانِ يک مقدمه كوتاه ،گفت: خوش نباشد از تو شمشير آختن بل كه خوش باشد سپر انداختن رو سپر می باش و شمشيری مكن در نبرد روبهان شيری مكن! خوب سپر انداختی! و چند بار اين جمله را تكرار كرد و گفت:من هم خودم را بازنشسته كردم! آقاي محمدی هم به صادقيه می رفت،در قطار كنار هم نشستيم و او سخن می گفت.در ايستگاه صادقيه،موقع خداحافظي دستم را گرفت و به گوشه ای برد و گفت:آقا سيّد محسن،هيچ اتفاقی نيفتاده! قرص و محكم باش! تو الحمدلله يك نويسنده ای اهل فكر و قلم،اصلاً نگران نباش،هيچ اتفاقی نيفتاده! آقاي محمدی اين تكيه كلام‌ اخيرش را از داستان اعثم كوفی برداشت كرده بود.وی داستان اعثم كوفی را (خلاصه)چنين نقل كرد كه: در دوره متوكّل عباسی مرد بسيار ثروتمندی در نزديكی كوفه زندگی می كرد.او دارای گوسفندان و شتران و باغ و مزرعه انبوه و گسترده ای بود،فرزند و اهل و عيال و خانواده اش،همه دور او جمع بودند.روزی در منزل خود نشسته و به دره سر سبز و خرم خود می نگريست،ابر تيره ای بر بلندای كوه ديد،از فرزندان خواست كسی برود و خبرش را بياورد كه آيا اين ابر باردار بار خود را كجا می ريزد؟ كسی نرفت.او با نوه كوچكش از خانه خارج شد. از كنار دره و از ميان سبزه ها و درختان می گذشت،ناگهان متوجه شد سيلی خروشان از بالای دره فرو می آيد خود را به كناری كشيد،اين سيل در چند دقيقه تمام ملك و منزلش را با همه ساكنان و گوسفندان و شترانش را برد! وقتی او به دنبالش نگاه كرد هيچ چيزی جز يك شتر نديد.نوه را بر زمين گذاشت تا شتر را بياورد و با شتر به كوفه برود.وقتی برگشت ديد كه گرگ نوه را كشته است،خواست بر شتر سوار شود، شتر او را بر زمين كوبيد،سرش شكست و يك چشم اش هم كور شد.اكنون روی زمين مي نشينددقايقی بعد متوجه ورود يك گروه اسب سوار می شود.آنان كارگزاران خليفه بودند،آمدند و او را شناختند،دلشان سوخت و وی را پيش متوكل بردند.متوكل او را دلداری داد ولی او گفت:ای متوكل! هيچ اتفاقی نيفتاده! مزرعه را خودم ايجاد كردم،گوسفند و شتران از زحمت من بدست آمد،فرزندان و نوه ها همه متعلق به خودم بودند،همه اينها رفتند اما من هستم،هيچ اتفاقی نيفتاده اعثم سر جای خود هست! شنبه 16/3/83 انديشه های تحول فقهی از کجا؟ محصول کارِ فقهی و ابتکاری خودم را درباره رفرم فقهی و تحول در آن از اول سال 1368 به يادگار دارم .اين اتفاق وقتی رخ داده است، که من درسهای خارج فقه واصول حوزه علوم دين در شهر قم را به حدّ لازم فراگرفته بودم.اين مسأله را در کتاب بزرگان قاين جلد اول که سال 1369 چاپ شده نشان داده ام.6/6/1381 *نويسندگی،سبک و سياق سبک و سياق نويسنده،در روند رو به رشد خود از اقتباس و تقليد گذشت وبه قله بلند تحقيق و ابتکار رسيد.چنانکه در نوشته های اين نويسنده به اموری برمی خوريد که يا بی سابقه است و يابه ندرت کم سابقه است.اين امور را ذيلاً توضيح می دهم: 1-ترجمه ساده،روشن و عصری از متون عربی با بيان کوتاه 2-واگشايی گره های زنجيره سخن (بازکردن سفسطه ها) که کارِ هر کسی نيست.نويسنده قادر شده بود گره های سخنان و نوشته های سفسطه گران را باز کند. 3-تأويل قرآن و روايات،يعنی نفوذ از ظاهر به باطن آنها و واشکافتن متن های مقدس و درآوردن گنج های پنهان و لايه های ناديدنی آن. 4-انتخاب مثال ها،داستان ها و شعرهای مناسب برای نوشته ها و انتخاب نام،عنوان و تيترهايی که هم جذاب اند و هم به مثابه عکسِ فشرده از همه مطلب آگاهی میدهند . 5-اجتماعی نشان دادن مفاهيم والا و ارزشمندی که تا کنون آنها را فقط فردی (شخصی) و اخلاقی نشان داده بودند.و در واقع پرده برداشتن از روی حقايق پوشانده شده ای که مانند پوستين وارونه به تنِ جامعه اسلامی مضحکشده بود! 6-توجه دادن خواننده و شنونده به بخشهای کتمان شده دين اسلام و پرهيز دادن آنان از ريا و تظاهر. 7-سازگار نشان دادن آموزه های دينی با آموزه های علمی و تجربی بشری و تلاش برای معرفی اساسِ تعاليم دينی و اصول آنها. 8-خوشبين کردن مردم و اميدوار کردن آنان به دين و مأيوس کردن منافقان و رياکاران و روکردن دست شياطينی که در پوستين اسلام،مانند شپش به خوردن آن مشغول بودند. *سبک نگارنده تجربه و افق وسيع ديدگاه فکری ام به من آموخت که در نگارش سبک خاصی پيدا کنم. 1-من مذهبی بودم ولی فرا مذهبی می نوشتم و مخاطبان خودم را همه مردم و بدون توجه به مذهب قرار می دادم و من شيعه بودم ولی همه مسلمانان را مخاطب خود می ديدم 2-من ايرانی بودم ولی برای همه مردم دنيا حرف می زدم،يعنی مخاطبان خودم را در خارج از کشورم نيز،مّد نظر قرار می دادم 3-من در دوره خاصی از زمان می نوشتم (آخر قرن بيست و اوائل قرن بيست و يکم ميلادی،آغاز قرن پانزدهم هجری قمری..) ولی برای زمان های آينده نيز حرف زده ام.گمانم اين بوده که کتابم می ماند و برای آيندگان بيشتر حرف دارم. حتی به اين فکر افتادم که فقط برای مخاطبان قرن آينده کتاب ها و نوشته هايم ،پاورقی بدهم و اصطلاحات عصر خودم را شرح کنم که محتاج مراجعه به مصادرديگر نباشند. *تابلوها؛ پر رنگ ميشود از دوره نوجوانی و آغاز تحصيل در حوزه علميه قاين،تابلوهای زيبايی جلوی چشمان ام،خودنمايی می کرد.در جاده های پر پيچ و خم زندگی،بيشتر اوقات چشم ام به اين تابلوها می خورد ؛اين تابلوها کم کم پررنگ می شدند،اين بالندگی، تا بعد از چهل سالگی که معنا و مفهوم آنها را_به درستی_ دريافت کردم، ادامه داشت.حالا برای اطلاع شما به تعدادی از اين تابلوها اشاره می کنم: 1-تيغ تيزی گر به دستت داد چرخ روزگار هر چه می خواهی ببر،اما مبر نان کسی(1) اين شعر روی سپر کاميونت شورلت مرحوم سيد محمد ايوبی نوشته شده بود و من سالهای6-1345 آنرا حفظ کردم 2-اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت ندانی(2) تابلوی ديگری که از همان نوجوانی جلوی ديدگان ام بود، همين بيت بود .يکی از طلبه های علوم دينی برای تمرين منبر می خواند و من حفظ کردم.او به تقليد از..می گفت: اگر لذّت ترکِ لذّت بدانی دگر لذّت نفس لذّت ندانی و من اين دستور شيرين را -حتی المقدور- به ويژه درباره لذّتِ خوردن و آشاميدن، به اجرا در آوردم و حال کردم. حدود سال2-1351 3-جمله کوتاه موتوا قبل ان تموتوا(3) که اين سخن زيبا را دوست ديگرم جناب آقای سيد احمد مرتضوی مقدم قاينی زياد تکرار می کرد،حدود سال های 3-1352 4-و جمله زيبای ديگری از همان دوست:حاسبوا قبل ان تحاسبوا(4) 5-جمله ای که سال 1349 در اول جامع المقدمات خوانده ام:اول العلم معرفة الجبّار و آخر العلم تفويض الامر اليه (5) 6-حسنات الابرار سيئات المقربين(6) اين جمله را از استادم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محمد علی فقيه قاينی به يادگار دارم.سالهای4-1353.استاد، اين جمله را زياد تکرار می کرد و برای تفسيرش از من و آقا.. و آقا شيخ علی رجب پور کمک می خواست.معلوم بود که درين مورد مطالعه هم کرده بود ولی نمی توانست معنی آنرا بفهمد من اين جمله را به خاطر سپردم و الحمدلله معنايش را فهميدم. کلامِ شيعی اين قاعده را از عرفان به اين سو می آورد تا برای پيروان خود،روايت های متضاد عصمت و علم امام را توجيه کند.در حالی که اين قاعده در کلام بی ريخت و بی معنا می شود.قاعده ياد شده يک قاعده عرفانی است و فقط در عرفان کاربرد دارد. . 3-رفتار کريمانه می گويند کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد.درست همين طور است که می گويند.اردی بهشت1362 به عنوان رئيس کيفری يک استان کرمانشاه (دادگاه جنايی) تعيين و عازم اين شهر شدم،پس از چند روز اقامت در کرمانشاه،قصد عزيمت به قم داشتم.به ميدان آزادی کرمانشاه رفتم،اتوبوس به مقصد قم نبود،سواری ها نيز همه به تهران می رفتند.مردی بلند قامت و ميانسال به من گفت قم می برمت،سوار شدم،به ساوه که رسيديم راه قم و تهران از هم جدا می شد.اوکه به غير از من چند نفر مسافر تهران سوار کرده بود،و حالا سخت اش بود 150 کيلومتر راه خودرا طولانی کند.به همين خاطر مرا در کمربندی ساوه پياده کرد و رفتار کلامی خشنی از خود بروز داد.به شهر ساوه رفتم و از آنجا به قم.چيزی نگذشت اين مرد تصادف کرد و پرونده اش به شعبه من آمد،او را که ديدم گفتم يادت هست مرا در بيابان ساوه پياده کردی؟بيچاره حسابی ترسيده بود! من امّا اصلاً به رفتار سابق او توجه نکردم و حکم خود را کاملاً قانونی و با ملاحظه تخفيف،صادر کردم. *کيفيت آموزش همه نااميد بودند،به جز خودم.اساتيد من در حوزه علميه قاين،ناظم مدرسه و دوستان و هم کلاسان (هم مباحثه ای هايم) هيچ يک باور نداشتند که من قادر شوم دروس حوزه قديم (تعاليم سازمان صنفی روحانيت مسلمانان شيعه ايرانی) را ياد بگيرم.بارها اساتيدم گفتند:همه اين طلّاب، چيزی می فهمند و به جايی می رسند،به غير از اين! و چندبار مرا از مدرسه اخراج کردند.پشت کار و حس کنجکاوی مرا به مدرسه بر می گرداند.آخرين بار که اخراج شدم، مرحوم آية الله سيد معصوم قهستانی رئيس حوزه از من شفاعت کرد.او با پدربزرگ من نسبت فاميلی نزديک داشت،سفارش شده بودم،يا به احترام اين نسبت،مورد لطف آية الله قرار گرفتم.با اين حمايت به راه افتادم.گمان کنم که او درد مرا فهميده و لحظاتی درباره من انديشيده و متوجه شده بود که من با سايرين فرق دارم.آنها حفظ می کنند و من می خواهم بفهمم! واقعاً همين طور بود،من می خواستم بدانم چه می گويند و چرا می گويند واين همه «قيل وقال1 »به چه دردی می خورد؟من قادر نمی شدم جملات نامفهوم را مثل ساير طلبه ها حفظ کنم، تا مطلبی را نمی فهميدم (ولو فهم سطحی)حفظ ام نمی شد. ___________________ 1-«قيل» نظريه ای که نظر پرداز آن معرفی نمی شود. و«قال» نظر گوينده ای که شناخته شده، است. کارهای ابتکاری محتوا را فدای خصلت های شخص خودم کرده ام.من می توانم به عنوان اولين.. تئوريهايی به دست دهم و منتشر کنم اما صبر می کنم تا پخته شود ويک نفر ديگر وارد ميدان گردد.از او درس بگيرم و نوشته ام را کامل کنم و به عيب کارم پی ببرم. هم اکنون نوشته های بسياری دارم که آماده چاپ است ولی به فکر عنوان کردنِ خودم نيستم،به فکر فربه کردن انديشه هايم هستم.30/1/1376

One response »

  1. Pingback: Seyed Mohsen Saeidzadeh

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: